درود مهمان گرامی! ( - ثبت نام)
شما هنوز ثبت نام نکرده اید؟ یا وارد حساب کاربری خود نشده اید! برای استفاده از تمامی امکانات انجمن لازم است ثبت نام کنیدیا info@scenario.ir    
*نادان بمانید و جستجوگر *

نگاهی به کارنامه ی فیلمنامه نویسی اریک راث
زمان کنونی: 20-9-1395، 11:55 عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: علی اکبر رنجبر
آخرین ارسال: علی اکبر رنجبر
پاسخ 3
بازدید 1408

امتیاز موضوع:
  • 27 رأی - میانگین امتیازات: 3.7
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نگاهی به کارنامه ی فیلمنامه نویسی اریک راث
#1
منبع
وبلاگ مخصوص عشاق سینما
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

در این که اریک راث فیلم‌نامه‌نویس بزرگی است، نمی‌توان شک کرد. به هر حال اریک راث فیلم‌نامه‌نویسی است که آثاری چون «فارست گامپ»، «افشاگر»، «مونیخ» و «مورد عجیب بنجامین باتن» را خلق کرده است. به همین دلیل لغزش‌های او هم، مثل هر انسان بزرگ دیگری، ‌بزرگ‌تر از حالت عادی بوده است. (مثل فیلم «پستچی» که راث به خاطر آن تمشک طلایی بدترین فیلم‌نامه‌نویس سال را دریافت کرد). ولی اگر به فهرست بزرگان تاریخ سینما نگاه کنیم، متوجه می‌شویم آن‌چه آنان را در تاریخ سینما نامیرا و فناناپذیر ساخته، صرفاً خوب بودن آثارشان نبوده است؛ بلکه چیزی فراتر از خوب بودن آثار، آن انسان‌ها را به چنین جایگاهی رسانده است و آن چیز به گمانم جهان‌بینی و دنیای یکه و مخصوصی است که پشت هر اثر این آدم‌ها وجود دارد. اریک راث هم یکی از این افراد است. مهم‌ترین فیلم‌نامه‌های او به وسیله نخ‌هایی نامریی به هم اتصال دارند و اگر بتوانیم سررشته این نخ را به دست بیاوریم، آن وقت درک و لذت بردن از آثار راث، کار ساده‌تری می‌شود.


1) دیدگاه اریک راث، نگاهی به شدت اومانیستی است. در دنیای او، انسان محور همه چیز است. ژنرال باتلهم در«پستچی» می‌گوید: "مردان بزرگ به وسیله مردان بزرگ دیگه درست می‌شن. پاتن، رومل رو داشت و گرانت، لی رو". پس تمام وجود یک آدم در دنیای راث، ساخته آدم‌هاست. برای همین فیلمنامه‌های او بیشتر شخصیت‌محورند تا ماجرا‌محور. بنابراین اکثر فیلمنامه‌های او دارای مقدمه‌ای بیش از حد معمول هستند. اما وقتی این مقدمه‌ها به پایان می‌رسند، شخصیت‌ها آن‌قدر پرورده شده‌اند که تا انتهای کار یقه ما را ول نمی‌کنند. با توجه به نگاه اومانیستی راث، عجیب نیست که بسیاری از فیلم‌نامه‌های او درباره آدم‌هایی است که می‌توانند؛ یا به عبارت بهتر، انسان‌هایی که می‌خواهند؛ پس می‌توانند. مشهورترین این کاراکترها هم فارست گامپ است. انسان کندذهنی که در همه زمینه‌ها به موفقیت می‌رسد؛ فقط و فقط چون می‌خواهد. در اوائل فیلم، مادر فارست به او می‌گوید: "هیچ‌وقت نذار کسی بهت بگه که اونا از تو بهترن. اگه خدا می‌خواست همه مثل هم باشن، به همه ما میله‌هایی توی پاهامون می‌داد". اما فارست بالاخره آن میله‌ها را می‌شکند و می‌دود. رابرت زمه‌کیس هم در آن صحنه هوشمندانه روی میله‌های شکسته شده تأکید کرد تا دیدگاه انسان‌گرایانه راث در فیلم هم جاری باشد و خودش را نشان دهد. در «علی» هم این تم به خوبی خودنمایی می‌کند.می‌توانیم فیلم را دوست نداشته باشیم. ولی نمی‌توانیم صحنه پایانی فیلم را فراموش کنیم. جایی که علی زیر باران و رو به همه تماشاگران، دست‌هایش را به نشانه پیروزی بلند کرده و آهنگ «فردا» (سلیف کیتا) را می‌شنویم. به ‌یاد ماندن این صحنه، علاوه بر هنر کارگردانی مایکل مان، به خاطر مضمونی هم هست که در فیلم‌نامه راث به چشم می‌خورد. تم اراده و پیروزی؛ خواستن و توانستن. عبارتی که بنجامین باتن در فیلم «مورد عجیب بنجامین باتن» در نامه‌ای خطاب به دخترش بیان می‌کند، شاید بهتر از هر توضیح دیگری بتواند نگاه اومانیستی راث را مشخص کند: "هیچ محدودیت زمانی وجود نداره. هر وقت خواستی شروع کن. می‌تونی تغییر کنی یا همون‌طوری بمونی. هیچ قانونی برای این چیزا وجود نداره".


2) اما همه این حرف‌ها در باب اومانیست بودن راث و نقش مهمی که انسان در زندگی خویش دارد، نباید باعث شود که تأثیر سرنوشت در آثار او را فراموش کنیم. فیلم‌نامه‌های راث درباره انسان، سرنوشت و تعادلی است که میان انسان و سرنوشت در زندگی وجود دارد. نکته این‌جاست که قهرمانان اریک راث، از آن چیزی که سرنوشت سر راه آنان قرار داده، برای به کمال رسیدن استفاده می‌کنند. پس این آدم‌ها به جای این که از تقدیر فرار کنند، آن را می‌پذیرند و حتی آن را در اختیار می‌گیرند. «فارست گامپ» و «مورد عجیب بنجامین باتن» بیش از فیلم‌نامه‌های دیگر راث به این مسأله می‌پردازند. مادر فارست گامپ به عنوان کسی که تأثیر به‌سزایی در زندگی او گذاشته، به او می‌گوید: "زندگی مثل یه بسته شکلات می‌مونه. تو هیچ‌وقت نمی‌دونی چی نصیبت می‌شه". ستوان دان تیلور پس از قطع شدن پایش در جنگ به فارست اعتراض می‌کند که چرا او را نجات داده است. تیلور به فارست این‌گونه اعتراض می‌کند: "من یه سرنوشتی داشتم و تو عوض کردی". تا این‌جا که جهان‌بینی فیلم مشابه خیلی از فیلم‌های تاریخ سینماست. اما فرق راث با دیگران این‌جا مشخص می‌شود که همین ستوان دان تیلور که این‌گونه از تغییر سرنوشتش ناراضی بود، در نهایت چنان با این قضیه کنار می‌آید و به زندگی عادی بازمی‌گردد که در یکی از به‌یاد‌ماندنی‌ترین سکانس‌های فیلم، به درون دریای بی‌کران می‌پرد و شنا می‌کند. این‌جا به همان حرفی می‌رسیم که بنجامین باتن در نامه‌ای خطاب به دخترش نوشته بود: "هیچ محدودیت زمانی وجود نداره..." «مورد عجیب بنجامین باتن» همین ایدئولوژی را به طرز مشخص‌تری به تماشاگر عرضه می‌کند. از یک طرف بنجامین می‌گوید: "زندگی اونیه که قراره بشه. یه سری زندگی متقاطع و حوادثی که خارج از کنترل آدم‌هاست"، کاپیتان مایک به بنجامین می‌گوید: "تو باید کاری رو انجام بدی که براش ساخته شدی" و کوئینی اشاره می‌کند که: "هدف ما یکیه. فقط از جاده‌های مخنلفی به اون می‌رسیم". اما از طرف دیگر هم بنجامینی را داریم که به دخترش می‌نویسد: ‌"هیچ محدودیت زمانی وجود نداره..."


3) شخصیت‌های دنیای راث در جهانی خاص زندگی می‌کنند. دنیایی که در آن از دست دادن همه آن چیزهایی که در اطرافمان وجود دارد، به مویی بند است. پس باید حواس شخصیت اصلی قصه به کوچک‌ترین اجزاء اطرافش باشد. اما مهم‌تر از تمام محیط اطراف، خود شخص است. شخصیت‌های آثار راث، آدم‌هایی هستند که سعی می‌کنند وجود خودشان را حفظ کنند. این وسط برخی شخصیت‌ها راه را اشتباه می‌روند (مثل ادوارد ویلسون در«چوپان خوب») و بسیاری از آن‌ها مسیری را طی می‌کنند که تماشاگر انتظار دارد و از آنان می‌پذیرد. آن‌ها وجود خودشان را حفظ می‌کنند. یکی از دلایل مهمی که جفری ویگند راضی به همکاری با لوئل برگمن می‌شود، دیالوگ زیر است که به جفری می‌فهماند لوئل نه یک نگاه ابزاری، که اتفاقاً نگاه درست و قهرمانانه‌ای نسبت به عمل او دارد: "جفری: من برای تو فقط یه کالا هستم. مگه غیر از اینه؟ تو من رو فقط برای این می‌خوای که تو فاصله نمایش دو آگهی تبلیغاتی، از شبکه‌ات به مردم نشون بدی. لوئل: از دید یه شبکه تلویزیونی، آره، شاید همه ما به نوعی کالا هستیم. اما برای من غیر از اینه". رمز موفقیت فارست گامپ هم همین است که خودش باقی می‌ماند. جایی از فیلم، جنی از فارست می‌پرسد: "تا حالا فکر کردی فارست در این باره که قراره چه کسی بشی؟" و فارست پاسخ می‌دهد: "چه کسی قراره بشم؟ قرار نیست خودم باشم؟!" ویل اسمیت هم در «علی» می‌گوید: "من قطعاً قهرمان مردم خواهم بود. ولی قهرمانی که شما می‌خواید نخواهم بود. من قهرمانی خواهم بود که خودم می‌خوام"؛ و در جایی دیگر اشاره می‌کند که: "من نمی‌خوام کس دیگه‌ای باشم. می‌خوام خودم باشم و از اون چیزی که می‌خوام باشم، نمی‌ترسم". این تلاش برای حفظ خویشتن، نهایتاً به تنهایی شخصیت منجر می‌شود. این دسته از شخصیت‌های دنیای راث، برای این که بتوانند به زندگی خود در دل جامعه ادامه دهند، باید یک دوره تنهایی (ناخواسته یا خودخواسته) را طی کنند. اولین باری که در فیلمنامه «افشاگر»، جفری ویگند وارد داستان می‌شود، از پشت شیشه شاهد جشن همکارانش است. این تنهایی و حفاظ بین جفری و محیط اطرافش همیشه وجود دارد. حتی همسرش هم نمی‌تواند این حصار را بشکند. تا این که لوئل برگمن (که خودش شرایط مشابهی با جفری دارد) وارد این محدوده می‌شود. در «مونیخ» هم وقتی آونر خبر مأموریتش را دریافت می‌کند، همه از اتاق خارج می‌شوند، او تنها می‌ماند و نگاهی به اطرافش که خالی است می‌اندازد. این راهی است که او باید به تنهایی طی کند. با این وجود می‌توان گفت «مورد عجیب بنجامین باتن» و «علی»، بیش از فیلم‌نامه‌های دیگر راث به تنهایی می‌پردازند. در مورد «علی» که می‌توان پا را فراتر نهاد و گفت که این فیلم اصلاً درباره شکوه تنهایی است. در طول فیلم بارها به جدایی علی از پیرامونش اشاره می‌شود. جایی از فیلم علی می‌گوید: "هیچ‌کس تو اون رینگ من رو نساخت غیر از خودم. من خودم رو ساختم". می‌توان بحث را از تنهایی و حفظ خویشتن بیشتر عمومیت بخشید و گفت که شخصیت‌های آثار راث در یک کلام برای چیزی می‌جنگند که به نظرشان ارزشش را دارد. جفری ویگند هنگام ضبط اعترافاتش جلوی دوربین برنامه شصت ثانیه می‌گوید اگر در موقعیت مشابه، باز هم از او درخواست کنند که چنین کاری را انجام دهد، قبول می‌کند؛ چون ارزشش را دارد. لوئل برگمن هم این‌قدر پای برنامه جفری ویگند می‌ایستد تا حرفش را در برابر مسئولین شبکه سی بی اس به کرسی می‌نشاند و سپس از کارش استعفا می‌دهد. در فیلم «پستچی»، ژنرال بارتلهم به پستچی می‌گوید: "می‌دونی تو چرا نمی‌جنگی؟ چون چیزی نداری که براش بجنگی. تو به هیچ چیز اهمیت نمی‌دی. برای هیچ چیزی ارزش قائل نیستی. تو به هیچ چیزی اعتقاد نداری". با توجه به این جمله آخر و ارتباط دادن مباحثی که در این بند مورد بررسی قرار گرفتند، به یک نتیجه می‌رسیم: در دنیای راث، آدم‌هایی ارزش دارند و می‌توانند درون و اصل خودشان را حفظ کنند که چیزی برای جنگیدن داشته باشند. نکته دیگر این ‌است که این آدم‌ها برای رسیدن به مقصود، از تمام ابزارهای درست استفاده می‌کنند. جایی از فیلم «افشاگر» لوئل برگمن به جفری ویگند می‌گوید: "احساس خوبی بهت می‌ده؟ این که چیزی رو که بلد هستی به کار بگیری، برات خوبه؟" فارست گامپ هم به کمک میله‌هایی که در پایش وجود دارند، می‌تواند از درخت آویزان شده و تاب بخورد. دانش‌آموزانی هم که او را اذیت می‌کردند، باعث شدند او فن "دویدن" را یاد بگیرد. برای همین است که فارست وقتی می‌فهمد جنی بیمار است، خللی در تصمیمش برای ازدواج با جنی ایجاد نمی‌شود. چون به چنان درکی رسیده که بداند زندگی کوتاه است و باید از هر چیزی که دارد، استفاده کند. بی‌دلیل نیست که مادر فارست به او می‌گوید: "تو از استعدادی که خدا بهت داده بود، بهترین استفاده رو کردی". اما این فقط یک روی سکه است. اگر چند تا از به‌یادماندنی‌ترین شخصیت‌های دنیای اریک راث کسانی هستند که برای چیزهایی که ارزشش را دارد، می جنگند و به جایی می‌رسند که تماشاگر آنان را به عنوان قهرمان قبول کند، از آن سو راث کاراکترهایی را هم پرورش داده که اتفاقاً آن‌ها هم در پی جنگیدن برای مواردی هستند که ارزش جنگیدن دارند. اما مسیر را اشتباه طی می‌کنند و در نتیجه به یک ضدقهرمان تبدیل می‌شوند. نمونه‌ای‌ترین این کاراکترها ادوارد ویلسون در «چوپان خوب» است. او کسی است که در راه کشورش می‌جنگد. اما همه اطرافیانش را از دست می‌دهد. در اولین فلاش بک فیلم (دانشگاه ییل، 1939)، ادوارد در نمایشنامه‌ای در قالب یک زن ظاهر می‌شود. همین می‌تواند کلیدی باشد برای درک این نکته که ادوارد هیچ‌گاه "خودش" نبوده است. این است فرق ادوارد با مثلاً محمدعلی کلی در «علی» که باعث شد اولی یک ضدقهرمان باشد و دومی یک قهرمان. وگرنه هدف کلّی هر دو یکی بود. ادوارد حتی از ابزار درستی برای رسیدن به هدفش استفاده نمی‌کند. او از خانواده‌اش مایه می‌گذارد تا به هدفش برسد و در جهان‌بینی راث، این کار، گناهی نابخشودنی است. گرچه در فیلم «علی» هم گاهی به نظر می‌رسد علی دارد از خانواده‌اش مایه می‌گذارد، ولی لااقل خیال ما راحت است که علی به خودش ایمان دارد. خصوصیتی که در ادوارد ویلسون دیده نمی‌شود.


4) همیشه به این مسأله فکر می‌کنم که اگر به جای ماریو پوزو و فرانسیس فورد کاپولا، اریک راث فیلم‌نامه «پدرخوانده» را می‌نوشت، آیا از لحاظ درون‌مایه‌ای تغییر بزرگی در فیلم ایجاد می‌شد؟ فکر می‌کنم پاسخ این سؤال منفی باشد. چرا که دیدگاه راث در زمینه کار و خانواده، نگاهی به شدت پدرخوانده‌ای است. در «پدرخوانده»ها، هم دون ویتو و هم مایکل تلاششان در راه حفظ خانواده بود. اما اولی از ابزار مناسبی استفاده کرد و در نتیجه خانواده را تا جای ممکن تا زمان مرگش یکپارچه حفظ کرد. در حالی که مایکل از ابزار درستی استفاده نکرد و بنابراین خانواده‌اش دچار فروپاشی شد. (البته در آن‌جا بخش مهمی از این فروپاشی، ناگزیر و نتیجه اجتناب‌ناپذیر قدرت‌مداری تلقی می‌شود که جای بحثش این‌جا نیست). در جهان راث هم همه‌چیز حول محور خانواده بنا می‌گردد. خانواده در دنیای راث هم مأمن آرامش است و اگر این آرامش درونی از بین برود، دیگر هیچ هویتی برای فرد باقی نمی‌ماند. در «افشاگر»، راث مفاهیم کار و خانواده را این‌گونه و در این دیالوگ هوشمندانه به هم گره می‌زند: "لوئل: حالا بگو ببینم می‌خوای این کار رو بکنی، یا می‌خوای جا بزنی"؟ جفری: من به بچه‌ها قول داده‌ام که قبل از این که بخوابند، بهشون تلفن بزنم". پشت سر هم ادا شدن این جملات به ظاهر نامربوط نشان می‌دهد که در این‌جا گویی همه‌چیز در کنترل خانواده و در گرو آرامش آن‌هاست. انگار جفری می‌خواهد این کار را انجام دهد تا فرزندانش راحت‌تر بخوابند. «مورد عجیب بنجامین باتن» و «فارست گامپ» هم بیشتر از آن "خانوادگی"‌ هستند که نیازی باشد در این‌جا توضیحشان دهیم. اما نکته‌ای که باید مورد توجه قرار بگیرد، این است که در برخی از آثار راث هم شاهد افرادی هستیم که به شیوه‌ای مایکل کورلئونه‌وار، به خاطر اشتباهات خودشان یا ناگزیر بودن شرایط، دچار مشکل می‌شوند. در این زمینه می‌توان آونر فیلم «مونیخ» و ادوارد فیلم «چوپان خوب» را مثال زد. تلاش آونر برای حفظ مرز بین کار و خانواده در همه جای فیلم قابل مشاهده است. در اوائل فیلم، وقتی آونر در هواپیما به سمت ژنو در حرکت است، حلقه ازدواجش را از دستش خارج مي‌کند و در جیبش می‌گذارد. جایی از فیلم هم وقتی یکی از همکارانش از او می‌پرسد که فرزندش دختر است یا پسر، و در جمله بعدی از کار حرف می‌زند، آونر آشکارا حسی ار خشم و ناراحتی را بروز می‌دهد. اما علی‌رغم این تمهیدات، مرزی که آونر همیشه دغدغه حفظ آن را دارد، سرانجام از بین می‌رود. در اواخر فیلم آونر به همسرش می‌گوید: "نمی‌دونم باید کجا باشم". در اواخر فیلم هم روابط خانوادگی آونر، با صحنه قتل عام فرودگاه (که از نظر زمانی در ابتدای فیلم رخ داده بود، ولی برای اولین بار در این صحنه مورد ذکر قرار می‌گرفت) ترکیب می‌شود. جایی که تیراندازی به فلسطینی‌ها باعث خشم آنان و در نتیجه اقدام به کشتن دیگر گروگان‌ها می‌شود. انگار همان عاملی که فلسطینی‌ها را به آن روز کشانده، حالا در زندگی آونر هم نفوذ کرده و دارد آن را از هم می‌پاشاند. در سوی دیگر قضیه، ادوارد ویلسون «چوپان خوب» را داریم. اگر درباره آونر، به نظر می‌رسد این فروپاشی مرزها ناخواسته و به واسطه شرایطی که دولت به او تحمیل می‌کند، رخ داده است، ادوارد با دست‌های خودش و با اشتباهات شخصی‌اش این مرزها را از بین می‌برد. در فلاش‌بک دوران کودکی‌اش، ادوارد در پاسخ پدرش که از او پرسیده اعتماد یعنی چه؟،‌ پاسخ می‌دهد اعتماد یعنی آدم کنار کسی امنیت داشته باشد. آن‌چه برای ادوارد رخ می‌دهد همین است. او با دروغ‌گویی‌های پی‌درپی، اعتماد دیگران را از بین می‌برد و این‌گونه است که امنیت او و خانواده‌اش از بین می‌رود. سؤال اصلی را در میانه فیلم اولیس از ادوارد می پرسد: "کدوم برات مهم‌ترن؟ ‌کشور یا پسرت؟"


5) آدم‌ها در فیلم‌نامه‌های راث تغییر می‌کنند. شخصیت‌های آثار او در انتهای فیلم دیگر آن آدم اول فیلم نیستند. به عبارتی می‌توان فیلم‌نامه‌های او را درباره بلوغ دانست. ال. سی. چیور در فیلم LUCKY YOU (یکی از فیلم‌های کمتر دیده شده‌ای که بر اساس فیلم‌نامه‌ای از راث ساخته شده‌ است) می‌گوید: "شاید هر کسی یه نقطه کور داره. شاید هر کسی باید از اشتباهاتش درس بگیره". در بیانی دقیق‌تر و جزیی‌تر، فیلم‌نامه‌های راث درباره افرادی است که در طول فیلم به درک درستی از هم دست می‌یابند. در «فارست گامپ»، جنی در انتهای فیلم است که متوجه می‌شود فارست درباره زندگی چه نظر درستی داشته است و در «مورد عجیب بنجامین باتن» هم دیزی در اواخر کار است که می‌فهمد همان طور که بنجامین اعتقاد داشت، هیچ چیز در این دنیا کامل نیست. اما برای روشن کردن این بحث، سکانس پایانی «افشاگر» بهترین سکانس ممکن است. در این سکانس، لوئل برگمن که از کارش کناره‌گیری کرده، از در گردانی خارج می‌شود. این صحنه در واقع قرینه اولین باری است که جفری ویگند وارد داستان شده است. در آن‌جا جفری از پشت شیشه شاهد جشن همکارانش است و این‌جا هم لوئل برگمن این سوی شیشه است و دیگران در آن سوی شیشه. حالا لوئل بهتر از هر زمان دیگری جفری را درک می‌کند. او هم حالا در موقعیت جفری قرار گرفته است. ٰ تیتر مطلب، جمله مشهوری از کریستین بوبن است.
«شعبده‌باز چیزی را به شما نشان می‌دهد،‌ بعد آن را غیب می‌کند، و در آخر دوباره آن را ظاهر می‌کند و هنر او، در این ظاهر کردن دوباره است نه غیب کردن» مایک کین(فیلم Prestige)
پاسخ
#2
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید* این لینک مطلبه کپی کردن اونم بدون منبع کار بدیه. خلاف قانونه طبق گفته ی مدیران تالار ادمین و بقیه....................
اریک راث نویسنده ی بدی نیست................


اریک راث ( Eric Roth )

اریک راث در نیویورک به دنیا آمد. او از کودکی به نوشتن علاقه داشت و همین علاقه موجب شد به دانشگاه UCLA برود و در آنجا در رشته فیلم نامه نویسی تحصیل کند. راث به تدریج نبوغ و استعداد خود را نشان داد و توانست به یکی از فیلم نامه نویسان خوب و خلاق هالیوود بدل شود. نام اریک راث زمانی مطرح شد که برنده جایزه فیلم نامه نویسی ساموئل گلدوین شد . این جایزه به او کمک کرد تا بتواند به صورت حرفه ای به فیلم نامه نویسی بپردازد.

راث در ابتدا به نوشتن فیلم نامه های مستند پرداخت ، اما به زودی به سمت فیلم نامه های داستانی روی آورد. او در سال 1972 اولین فیلم نامه داستانی اش را برای شبکه تلوزیونی CBS با نام بیگانگان در 7آ (Strangers in 7A ) نوشت. ماجرای فیلم ، داستان گرونگان گیری یک بیماری روانی بود. ایده و خود فیلم نامه مورد توجه فیلم سازان بسیاری قرار گرفت.

راث اولین فیلم نامه سینمایی اش را که ، جنجالی هم از آب در آمد سه سال بعد نوشت. فیلم ، نیکل راید (1974 ) نام داشت و به ماجرای قتلی در لوس آنجلس می پرداخت. فیلم ، بسیاری مسائل را بی پروا بیان می کرد و همین مسئله موجب شد که فیلم در محافل سینمایی مختلف با موضع گیری های متفاوتی رو به رو شود. این فیلم اولین فیلمی بود که در جشنواره کن آن سال به نمایش در آمد و موفقیت آن چشم انداز مناسبی از آینده را برای راث ترسیم کرد.

پس از نیکل راید ، راث با فراغ بال به سراغ فیلم نامه ای رفت که سال ها ذهنش را مشغول کرده بود ، فیلم نامه ای با نام کونکورد : فرودگاه 79 ( 1979 ). در این فیلم ، مسافران یک هواپیما دچار درد سر می شوند اما سرانجام از خطر ، جان سالم به در می برند و در منطقه ای پر برف در آلپ فرود می آیند.

هشت سال بعد ، راث فیلم نامه مظنون ( 1987 ) را نوشت که ماجرای اثبات بی گناهی یک متهم کر و لال بود. فیلم نامه با وجود ایده خوبی که از آن برخوردار بود از سوی منتقدان ، فیلم نامه ای ضعیف شناخته شد.

یک سال بعد از نوشتن مظنون ، راث فیلم نامه خاطرات من ( 1988 ) را نوشت. راث این فیلم نامه را با همکاری بیلی کریستال ( Billy Crystal ) نوشت. خاطرات من داستانی دراماتیک درباره به هم رسیدن یک پدر و پسر بود.

راث در سال 1993 ایده بکری را که در ذهن داشت به فیلم نامه تبدیل کرد و فیلم نامه آقای جونز را نوشت. در این فیلم یک بیمار روانی دو شخصیتی عاشق روانکاو عجیب خود می شود.


شاهکار راث در سال 1994 خلق شد ، یعنی زمانی که قراردادی برای اقتباس از رمان نه چندان معروف فارست گامپ امضا کرد. هیچ کس تصور نمی کرد که این فیلم نامه تا به این حد درخشان شود. فارست گامپ ماجرای کودکی کند ذهن به همین نام است که با وجود ضریب هوشی پایین از استعدادی خارق العاده در انجام کارها برخوردار است. او با این استعداد عجیب که بیشتر به معجزه شبیه است به عضویت تیم فوتبال دبیرستانشان در می آید و پس از درخشش در این تیم به کالج راه می یابد و با رسیدن به مقام قهرمانی فوتبال با هم تیمی هایش به ملاقات کندی ، رئیس جمهور آمریکا ، می رود. با شروع جنگ ویتنام ، به جنگ اعزام می شود. در یک شبیخون ویت کنگ ها در حد یک قهرمان ظاهر می شود و لقب قهرمان جنگ می گیرد و ... این فیلم در حقیقت مروری است بر چهل سال تاریخ معاصر آمریکا از ترومن تا کارتر و همه این تاریخ با داستان زندگی یک کندذهن بیان می شوند. فارست گامپ را رابرت زمکیس ( Robert Zemeckis ) جلوی دوربین برد و تام هنکس ( Tom Hanks ) در یکی از بهترین بازی هایش ، در نقش فارست گامپ ظاهر شد. فیلم فارست گامپ فروش بسیار خوبی در گیشه داشت. فیلم در همان سال نامزد دریافت سیزده جایزه اسکار شد که توانست شش تای آنها را به دست آورد. نوشتن فارست گامپ ، اریک راث را در رده اول فیلم نامه نویسان امریکا قرار داد.

فیلم نامه بعدی راث ، پستچی ( 1997 ) بسیار از سوی منتقدان نکوهش شد و اریک راث را از جایگاه قبلی کمی پایین آورد. این فیلم از سوی تماشاگران هم با استقبال رو به رو نشد.
راث در سال 1998 به دنبال یک فیلم نامه اقتباسی رفت و رمان نجواگر اسب نوشته نیکولاس اوانز ( Nick Evans ) را به فیلم نامه بدل کرد و رابرت ردفورد ( Robert Redford ) آن را جلوی دوربین برد. نجواگر اسب ماحرای عشق و علاقه یک دختر نوجوان به یک اسب است. این فیلم نامه موفق تر از پستچی بود.


فیلم نامه درخشان دیگر راث در سال 1999 نوشته شد ، به نام افشاگر ، که توسط کارگردان توانای سینما یعنی مایکل مان ( Michael Mann ) جلوی دوربین رفت. راث این فیلم نامه را بر اساس مقاله ای با نام مردی که زیاد می دانست ، نوشت. راث و مان تنها ماجرا را از این مقاله گرفتند و با تغییر ساختار ، آن را به یک تریلر خوش ساخت درباره تقابل یک فرد با قدرت هایی چون شبکه خبری تلوزیون و صنعت تنباکو و بلاهایی که ممکن است این تقابل به سر او بیاورد تبدیل کردند. یک پروفسور شیمی در یک کارخانه تولید سیگار در بخش تعیین میزان نیکوتین در سیگار کار می کند ، او پی می برد که مواد به کار رفته در این سیگارها موجب بروز سرطان می شود ، فاش کردن این ماجرا در یک برنامه تلوزیونی ، دردسرهای فراوانی را برایش به همراه دارد. فیلم در گیشه موفق نبود اما در بین منتقدین بسیار خوش درخشید.

اریک راث و مایکل مان در پروژه بعدی شان نیز با هم همکار شدند و راث فیلم نامه علی ( 2001 ) را برای مان نوشت. علی ، داستان زندگی محمد علی کلی ، بوکسور سنگین وزن آمریکایی را از زمان شکست دادن سانی لیستون ( قهرمان بوکس ) تا زمان گرایش او به اسلام روایت می کرد. این فیلم هم از سوی منتقدان و هم از سوی تماشاگران مورداستقبال قرار گرفت و فروش خوبی داشت.


در سال 2005 ، راث فیلم نامه مونیخ را با همکاری ؟ نوشت که استیون اسپیلبرگ ( Steven Spielberg ) آن را جلوی دوربین برد. مونیخ ماجرای ربوده شدن و کشته شدن 11 ورزشکار اسرائیلی در مسابقات المپیک سال 1972 در مونیخ بود که اسرائیلی ها سرو صدای زیادی برای آن به پا کردند و آن را گردن فلسطینی ها انداختند و در پی آن یک گروه از اعضای موساد ، سازمان جاسوسی اسرائیل ، را برای رسیدگی به این مسئله مامور کردند و ... . این فیلم واکنش های متفاوتی خصوصا از سوی اسرائیلی ها و نسبت به چهره ای که از موساد نشان داده شده ، در بر داشت.

اریک راث در حال حاضر یکی از فیلم نامه نویسان خوب هالیوود است که توانایی بالایی به ویژه در طرح قصه دارد.


گزیده فیلم شناسی اریک راث ( در مقام فیلم نامه نویس )

• نیکل راید ( 1974- The Nickel Ride )
• کونکورد : فرودگاه 79 ( 1979- The Concorde: Airport '79 )
• مظنون ( 1987- Suspect )
• خاطرات من ( 1988- Memories of Me )
• آقای جونز ( 1993- Mr. Jones )
• فارست گامپ ( 1994- Forrest Gump )
• پستچی ( 1997- The Postman )
• نجواگر اسب ( 1998- The Horse Whisperer )
• افشاگر ( 1999- The Insider )
• علی ( 2001- Ali )
• مونیخ ( 2005- Munich )
• خوش به حالت ( 2006- Lucky You ) ( در دست نگارش )


گزیده جوایز و افتخارات

• برنده جایزه اسکار بهترین فیلم نامه اقتباسی برای فیلم فارست گامپ در سال 1995. نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم نامه اقتباسی برای فیلم های : افشاگر در سال 2000 و فیلم مونیخ در سال 2006.
• نامزد دریافت جایزه گلدن گلوب برای فیلم نامه فیلم های : فارست گامپ در سال 1995 ، افشاگر در سال 2000 و مونیخ در سال 2006.
• نامزد دریافت جایزه بافتا برای فیلم نامه فیلم فارست گامپ در سال 1995.
منبع:http://daneshnameh.roshd.ir
پاسخ
#3
من اشاره به منبع کرده بودم اما به خاطر تذکر و از اون مهمتر مطلب تکمیل کنندتون ممنونم
«شعبده‌باز چیزی را به شما نشان می‌دهد،‌ بعد آن را غیب می‌کند، و در آخر دوباره آن را ظاهر می‌کند و هنر او، در این ظاهر کردن دوباره است نه غیب کردن» مایک کین(فیلم Prestige)
پاسخ
آگهی


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  معرفی کتاب جم و جور،فیلمنامه نویسی تریلر josephjoblu 4 172 21-8-1395، 12:37 عصر
آخرین ارسال: zootopia
  جزوه ی فیلمنامه نویسی اکبرخوردچشم 9 2,155 8-5-1395، 05:39 عصر
آخرین ارسال: azade
  اخلاق در فیلمنامه نویسی G.Manager 0 433 10-9-1394، 01:03 صبح
آخرین ارسال: G.Manager
  نگاهی به فیلمنامه بازگشت پادشاه علی اکبر رنجبر 6 910 22-6-1394، 10:03 عصر
آخرین ارسال: arshin
Video استانداردهای فیلمنامه نویسی G.Manager 17 12,999 18-4-1394، 05:48 صبح
آخرین ارسال: حسن محمدی نژاد

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
در گوگل محبوب کنید :