درود مهمان گرامی! ( - ثبت نام)
شما هنوز ثبت نام نکرده اید؟ یا وارد حساب کاربری خود نشده اید! برای استفاده از تمامی امکانات انجمن لازم است ثبت نام کنیدیا info@scenario.ir    
*نادان بمانید و جستجوگر *

اینگمار برگمان(سینمای مدرن و فیلمنامه ی مدرن)
زمان کنونی: 20-9-1395، 11:57 عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: shawshank
آخرین ارسال: shawshank
پاسخ 12
بازدید 4298

امتیاز موضوع:
  • 30 رأی - میانگین امتیازات: 2.77
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اینگمار برگمان(سینمای مدرن و فیلمنامه ی مدرن)
#1
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

اینگمار برگمان

فرانسوا تروفو:این مرد هر انچه که ما رویایش را داشتیم به حقیقت مبدل کرد


در کشور وایکینگها و با دلبستگی و ارادتی عمیق به فرهنگ و مردم کشورش فیلم ساخت که بعدها با متهم کردنش در اداره ی مالیات ضربه ی سنگین روحی خورد و از سوید مهاجرت کرد
نخستین فیلمش در سال 1945 با عنوان "بحران" بود که پای او را از تاتر به سینما بازکرد که در ابتدا به موقیت آنچنانی دست پیدا نکرد
برگمان در سینما و تلویزیون نخستین تجربیاتش بر خلاف کارنامه ایی که از او در ذهن سینمادوستان به جا مانده به کارهای کمیک و مشکلات دخترها و پسرها و جنس مخالف پرداخت
تا اینکه با نامه ایی از دوست خود اندرسون مواجه شد که برای او نوشت "وقت آن رسیده که تجربه ی جدیدی را در نوشتن کسب کنی " واینگونه شد که نخستین فیلم جدی او با تحسین های منتقدین و تماشاگران مواجه شد و خبر از نابغه ایی جدید در بین نویسندگان و همچنین کارگردانها میداد
آن فیلم مهر هفتم به سال 1957 بود که او را اینچنین مشهور کرد
لیست فیلمها
بر عشق ما می‌بارد (۱۹۴۶)
سرزمین آرزو (۱۹۴۷)
زندان (۱۹۴۹)
رازهای زنان (۱۹۵۳)
تابستان با مونیکا (۱۹۵۳)
خاک اره و پولک (۱۹۵۳) -(افول یک دلقک هم خوانده شده)
شب عریان (۱۹۵۴)
درسی در عشق (۱۹۵۴)
لبخندهای یک شب تابستانی (۱۹۵۵)
مهر هفتم (۱۹۵۷)
توت فرنگی‌های وحشی (۱۹۵۷)
چهره (۱۹۵۸)
چشمه باکره (۱۹۶۰)
چشم اهریمن (۱۹۶۰)
هم‌چون در یک آینه (۱۹۶۱)
نور زمستانی (۱۹۶۲)
سکوت (۱۹۶۳)
شرم (۱۹۶۸)
پرسونا (۱۹۶۶)
تماس (۱۹۷۱)
فریادها و نجواها (۱۹۷۳)
صحنه یک ازدواج (۱۹۷۴)
فلوت جادویی (۱۹۷۵)
چهره به چهره(۱۹۷۶)
تخم مار(۱۹۷۷)
سونات پاییزی (۱۹۷۸)
فانی و الکساندر (۱۹۸۰)
پس از تمرین (۱۹۸۰)
ساراباند (۲۰۰۳)[۱]

برگمان رفته رفته با سه گانه ی "همچون در یک آیینه"و"نور زسمتانی"و"سکوت" دغدغه های خود را در فرمی از سینمای مدرن تا به آنجا پیش برد که طولی نکشید که تبدیل به یک سینماگر مولف شذ،این سه گانه برایش جایزه ی اسکار فیلم همچون در یک آیینه را در پی داشت،برگمان 9 بار دیگر نامزد دریافت جایزه ی اسکار شدو در ۱۹۷۱ مفتخر به دریافت جایزهٔ یک عمر دستاورد هنری یادبود ایروینگ. جی. تالبرگ شد.

اما مطمینا نقطه ی عطف فیلمسازی او تجربه ی توت فرهنگی های وحشی است که دغدغه های دوران کودکی اش را با نامی نوستالژیک به تصویر در می آورد،برگمان اکنون سینماگری بزرگ و البته گمنام (!) در جهان بود

فانی و الکساندر به گفته ی بسیاری وصیت نامه ی هنری او بود اما با فیلم تلویزیونی ساراباند در سال 2003 به همه ثابت کرد که اشتباه می کرده اند و هنوز هم در سن 85 سالگی وصیتش پایان نگرفته است

سرانجام وی در روز دوشنبه ۳۰ ژوئیه ۲۰۰۷ در خانه‌اش در شهر فارو در کشور سوئد –جایی که بسیاری از فیلم‌هایش را ساخت- تمام رویاهاش و دغدغه اش در طول عمر 89 ساله اش که به مرگ می اندیشید به حقیت پیوست و بازی شطرنجش با شوالیه ی مرگ به پایان رسید

الن هالندر برگمان:فکر می کنید بعد از مردنتان چه خواهد شد؟

اینگمار برگمان:می گذارم یکی از کاراکتر ها در فیلمم ، ساراباند ، از جانب من پاسخ دهد.آن مرد دو سال است که زنش مرده و شدت اندوهش هنوز زایل نشده.او می گوید:"زندگی این امکان را در خود دارد که به یک مناسک تبدیل شود." نمی دانم ، واژه ها یاریم نمی کنند.اغلب به مرگ می اندیشم.تصور می کنم که آنا منتظر من است.مرگ را اینگونه می بینم که یک روز صبح دارم در راهی در جنگل قدم می زنم که به رودخانه ختم می شود.پاییز است و کاملا ساکن ، کاملا خلوت.بعد کسی را می بینم که از کنار دروازه به سویم می آید.آن زن یک دامن جین آبی و ژاکت آبی پوشیده و پاهایش عریانند.موهایش را بافته و او از کنار دروازه به سویم می آید.آنوقت است که می فهمم مرده ام[ ): ].بعد خارق العاده ترین چیز اتفاق می افتد. «آیا اینقدر آسان است؟» با خود می اندیشم.ما تمام عمرمان را درباره مرگ و آنچه بعد از آن اتفاق می افتد و نمی افتد سپری می کنیم و بعد «آیا اینقدر آسان است؟» .گاهی وقت ها که به موسیقی گوش می کنم ، مثلا آهنگ های باخ ، تصویری به ذهنم خطور می کند.

استکهلم ، لپارد فورلاگ ، 2006
از کتاب رؤیا-پناهگاه به کوشش مسعود فراستی


یادداشت:شاوشنگ

پی نوشت:از دوستان تقاضا می کنم در بحث شرکت کنند و خصوصا اگر اطلاعاتی در زمینه ی فیلمنامه نویس مدرن دارند ما رو از اطلاعاتشون به بهره نگذارند
پاسخ
#2
کیشلوفسکی درباره برگمان می‌گوید: «این مرد از جمله معدود کارگردان‌هایی است که به اندازه داستایوفسکی و کامو از «سرشت انسان» سخن به میان آورده است».
وی معمولا فیلمنامه‌هایش را شخصا می‌نوشت سعی میکرد با کمترین بودجه فیلم را بسازد او پیش از آنکه نگارش را آغاز کند، ماه‌ها به فیلمنامه فکر می‌کرد. فیلم‌های اولیه او با احتیاط بسیاری طراحی شده‌اند و بیشتر بر اساس فیلمنامه‌های خود یا با همکاری فیلمنامه‌نویسان دیگر هستند. با گذشت زمان حتی اجازه بدیهه‌گویی را نیز به هنرپیشه‌ها میداد. در فیلم‌های برگمان شاهد استفاده دینامیک از سایه‌ها، استفاده از نمای بسته صورت و ساعت هستیم که این امر تبدیل به نوعی نشانه برای فیلم‌های او شده است.
پاسخ
#3
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

ساراباند بعد از آلبوم خانوادگی برگمان- فانی و الکساندر- که بی نظیر است،ساخته شده؛باور کردنی نیست.بعد از دیدن فانی و الکساندر انسان می پندارد که برگمان دیگر تمام است و حرفی نمانده که بزند.اما بعد از وقفه ی 20 ساله ساراباند می آید.ساراباند آخرین اثر یک فیلم ساز بزرگ روشنفکر است.تنها روشنفکر سینما که دنیا و آثارش را دوست دارم.تنها روشنفکر مدرنی که دنیایش سبک یافته-به خصوص در کلوزآپ ها- و فیلم هایش هم اتبیوگرافیک اند و هم مستقل.عمده ی فیلم های او قائم به ذات اند.فیلم ها،آدم ها و فضاهای برگمان با وجود تثبیت جهان تجربی هنرمند، هر یک منشی خاص و مستقل دارند؛نه وابسته به مؤلف امابا نشانی او.منشی که هنر است و با زندگی و هنر برگمان پیوندی عمیق دارد. فیلمسازی برای او شیوه زندگی است. برگمان همچون فورد در سینما لذت شادی جمعی را هر بار تجربه میکند و زندگی برایش تمرین فیلم سازی است.هر چند در زندگی خصوصی اش به خصوص بعد از مرگ همسر آخرش احساس تنهایی،اندوه و عذاب دارد.
سوال قدیمی برگمان،«آیا خدا هست؟»، که از دل زندگی اش برآمده نه از اطوارها و آلودگی های روشنفکری و فلسفه بافی های مد روز،به سوال «آیا عشق هست؟» تغییر یافته.و مرگ که همیشه دغدغه اش بوده، شکلی دیگر به خود گرفته.مرگ دیگر مجرد-همچون مهر هفتم-نیست.مرگ پایان نیست، گذار است.بین زندگی و مرگ فاصله ی ژرفی وجود ندارد.برای او مرده ها تنها کمی کمتر از زنده ها هستند.گاهی هستند؛اما هستند.به شکلی خوب و آرام هستند و حتی تسلی بخش، و اگر عشقی و محبتی که حقشان بوده- که حق همه است-از آنها دریغ شده پس از مرگ آن را بازمی ستانند. مرگ اما دیگر در ساراباند سخت و عذاب آور نیست.مرگ آسان است؛بسیار آسان.
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

شخصیت هشتادواندی ساله ی ساراباند تا مرز یأس اگزیستانسیالیستی پیش می رود و بعد با پوزخندی انسانی با کمک عشق، هر چند با یادآوری آن در گذشته، مرگ را لحظه ای به سخره می گیرد و در کنار عشق دیروزی، شبی آرام سپری می کند.صحنه ی درخشان ضجه ی یوهان پشت در اتاق ماریان را به یاد بیاورید و ورودش را به اتاق با جمله ی عجیب «دلواپسم.من برای دلواپسی ام خیلی کوچکم»، ترسش را و برهنگی با ابهت اما فرتوت و نزارش را.چنین تصویر انسانی از پیری را در هیچ فیلمی سراغ ندارم.هانکه در عشق باید از روی این صحنه سال ها مشق بنویسد- و زندگی کند.فرق اصل و بدل را دقت می کنید؟
ساختار ساراباند موســــیقایی است و باز باخ بزرگ.ساراباند رقص کلاسیک دو نفره است. همیشه دو نفرند که با هم روبه رو شده اند و کشمکش دارند. ساراباند وداعی با فیلم های پیشین برگمان است - شش صحنه از یک ازدواج، توت فرنگی های وحشی، نور زمستانی، فانی و الکساندر و ... چکیده ی همه چکیده هاست.وصیت نامه ی عشق،مرگ،عذاب و تشویش برگمان است و دلواپسی و سازش او با مرگ.فیلم روشی برای مصالحه با یک زندگی است که دارد به انتهایش می رسد و می پرسد « بر سر زندگی من چه آمده؟»، عشق کجا بود؟آیا می شود عاشق بود؟آیا می شود آشتی و سازش یافت؟ برگمان پسری داشت که پیش از رفع کدورت ها با او ،از دنیا رفت. این برای برگمان اسف بار و دردآور بود تا بالاخره ساراباند. اما ساراباند بیش از اینهاست؛ هم از حیث مسئله، هم از حیث فرم. فیلم ریزترین جزیئات چهره، لرزش های زیر پوستی و دست ها را به تصویر می کشد. و مهم تر، نوعی ابهام بیان نشدنی برای ثبت روابط، سر خوردگی ها و نومیدی است. دوربین باوقار و نماهای متوسط و درشت برگمانی، قاب بندی های هوشمندانه، نورپردازی عالی، تدوین پر تحرک و شوه ی مدرن روایت، آن را در جایگاهی ویژه قرار می دهد. قدرت نویسندگی برگمان در این فیلم- و دیالوگ ها- در اوج است. برگمان صحنه ها را به جایی فراتر از اوج متعارف و فراتر از تجملات مدرن می برد. صحنه ی بی نظیر سبک مند گفت و گوی پدر و دختر رادر تخت پس از مشاجره و کشمکش وحشتناکشان به یاد بیاورید. و صحنه ی ماریان و هنریک در کلیسا را با نمای پایانی دعای ماریان؛ یا صحنه ی برجسته ی ملاقات پدر و پسر که با خشم و عصبانیت، نفرت و تحقیر آغازمی شود و با مصالحه ای نرم و سست پایان می گیرد. اما بیش از چهار شخصیت حاضر ، این شخصیت پنجمِ غایب است که محور فیلم است: آنا با آن تصویر سیاه و سفید بی نظیر - شبیه مونالیزا- یادآور عشق است. شاید آسان ترین راه عشق برای برگمان، دوست داشتن کسی است که از دست رفته؛اما هست. پس کمی آرام بگیریم.
نقل قول: مسعود فراستی
""بجای شکایت از تاریکی شمعی روشن کن""
پاسخ
آگهی
#4
برگمن بزرگ
اکثر کار های برگمن رو دیدم همشون قابل قبول بودند(توت فرنگی های وحشی-پرسونا-ساراباند-نور زمستانی-فانی والکساندر-مهر هفتم و........)
اینگمار برگمان، کارگردان سوئدی به عنوان یکی از تاثیرگذارترین و تحسین برانگیزترین فیلمسازان سینمای مدرن شناخته می‌شد. برگمان 9 بار نامزد دریافت جایزه‌ی اسکار بود و در 1971 مفتخر به دریافت جایزه‌ی یک عمر دستاورد هنری یادبود ایروینگ.جی.تالبرگ شد.

او در جایگاه یکی از بزرگترین فیلمسازهای همه دوران‌ها و یکی از اساتید سینمای مدرن قرار دارد. با وجودی که آثار این کارگردان صاحب سبک سرد و بی‌روح‌اند اما با این حال در کاوش در احساسات روانی بشر و ارتباط آن با زندگی، جنسیت و مرگ عالی عمل می‌کنند. فیلم‌هایی که هم نمادین و هم به شدت شخصی هستند.

در کاوش‌های ماندگار او درباره وضعیت بشر به همان اندازه‌ سردی و یاس وجود دارد که طنز و امید. او که 62 فیلم ساخت و بیش از 170 نمایش را کارگردانی کرده است بیشترین تاثیر را بر وودی آلن گذاشت به گونه‌ای که آلن او را بزرگ‌ترین فیلمساز می‌داند. فیلمسازان بزرگ دیگری مثل دیوید لینچ، استنلی کوبریک، رابرت آلتمن، کریشتف کیشلوفسکی، لارس فون تریه، آندری تارکوفسکی، چان ووک پارک از او به عنوان کسی که بر کارهایشان تاثیر گذاشته یاد کرده‌اند.

موضوع بیشتر فیلم‌های او غم‌انگیز و در رابطه با بیماری و جنون است و اکثرا در چشم‌انداز‌های وطنش می‌گذرد. به طور کلی فیلم‌ها و تصاویر او در دو دسته قرار می گیرند: فیلم‌های سیاه و سفیدی مانند «مهر هفتم» و «سکوت» و فیلمهایی که در یک جور سرخی تابناک غرق هستند مانند «فریادها و نجواها» و تابستان گرم در «فانی و الکساندر» آخرین فیلمی که برای نمایش در سینما ساخت.


برگمان در چهاردهم جولای سال 1918 در آپسالا سوئد متولد شد. پدر اینگمار یک اسقف بود و تصاویر مذهبی هم همانند روابط پرآشوبی که بین والدینش وجود داشت به همه‌‌ی آثار او سرایت کرده است. برگمان با وجودی که در یک خانواده به شدت محدود و مذهبی بزرگ شد اما در سنین کودکی – و به قول خودش در 8 سالگی- ایمان خود را از دست داد و در بیشتر فیلم‌های اولیه‌اش به این مسائل و اعتقاداتش پرداخته بود. آن‌طور که برگمان در زندگینامه‌اش می‌نویسد "زمانی که پدرم روی منبر مشغول وضع خطابه بود من به جهان رمزآمیز کلیسا و قوس‌های نرم، دیوارهای ضخیم، بوی جاودانگی و نور رنگین خورشید که در چمنزارهای نقاشی‌های قرون وسطایی می‌لرزید و اشکال منحنی روی سقف‌ها و دیوارها علاقمند شده بودم. آن‌جا هر چیزی که تخیل یک نفر می‌تواند آرزو کند وجود دارد –فرشتگان، قدیسین، اژدهاها، پیامبران، شیاطین و انسان‌ها.

" برگمان جادوی تصویر را در 9 سالگی با لنتر (فانوس خیال) که با آن شخصیت‌ها و داستان‌های خودش را خلق می‌کرد کشف کرد و این عشق به نور و تصویر او را پس از مدتی تحصیل در دانشگاه استکهلم به دنیای تئاتر برد. اما آن را تمام نکرد. او در سن 16 سالگی طی یک رژه در وایمار به ارتش نازی علاقمند شد و آن‌جا آدولف هیتلر را دید. آن‌طور که خودش می‌گفت "من سال های طرفدار هیتلر بودم و از موفقیت‌های او شاد می‌شدم و از شکست‌هایش غمگین." برگمان در دهه‌ی 40 هم در تئاتر و هم در سینما مشغول بود. او به عنوان یکی از اعضای دپارتمان فیلمنامه‌نویسی،کارگردانی و تهیه در بسیاری از شرکت‌های کوچک تئاتری فعالیت می‌کرد. اولین فیلمنامه‌ی او که به مرحله‌ی تولید نیز رسید در سال1944 نوشته شد و پس از آن به کارگردانی فیلم‌های کوچکی پرداخت که به او اجازه می‌دادند به تدریج به صیقل و تکامل کارهای خویش بپردازد. در میان کارهای اولیه او می‌توان به «زندان»، «بازی تابستانی» و «خاک اره» و «پولک» اشاره کرد.

برگمان در سال1955، با فیلم «لبخندهای یک شب تابستانی» در مجامع بین المللی سینمایی معرفی شد. «لبخندهای یک شب تابستانی» یک کمدی مالیخویایی درباره‌ی آشفتگی‌های رمانتیک سه زوج در قرن نوزدهم در طول یک هفته است. فیلم، برگمان را به سوی شهرت سوق داد و جایزه‌ی "بهترین حس شاعرانه" جشنواره فیلم کن را برای او به ارمغان آورد. (بعدها استفان سندهیم فیلم موزیکال «موسیقی یک شب کوچک» را از روی آن اقتباس کرد.)

برگمان، شهرت و اعتبار خود را با دو فیلم بعدیش به دست آورد: «مهر هفتم»، داستان بازی شطرنج مرگ با یک شوالیه‌ی قرون وسطا (ماکس فون سیدو)، و «توت فرنگی‌های وحشی»، ماجرای یک استاد دانشگاه پا به سن گذاشته (با بازی ویکتور شوستروم)، که جوانی و ترس‌های تیره و تار خود را در هنگام رانندگی در جاده های ییلاقی سوئد می‌بیند.

هر دو فیلم هم نظر منتقدان را به سوی خود جلب کردند و هم گیشه‌ی خوبی داشتند. برگمان با «توت فرنگی‌های وحشی»، برای اولین بار کاندیدای دریافت جایزه‌ی اسکار برای بهترین فیلمنامه هم شد. «چشمه‌ی باکره» برگمان درباره‌ی پدر و مادری است که تصمیم دارند از قاتلین دخترشان انتقام بگیرند. این فیلم اسکار بهترین فیلم خارجی‌زبان سال 1961 را از آن برگمان کرد.


برگمان به دنبال این فیلم، شروع به ساخت سه‌گانه‌ی خود کرد. در میان «شیشه‌ی تاریک» (دیگر فیلم خارجی‌زبان برنده‌ی اسکار)، «نور زمستانی» و «سکوت»، سه‌گانه‌ای بودند که در آن‌ها برگمان با نهایت توان، جدالی که با کمبود ایمان و اعتقاد به عشق داشت را به تصویر کشید. او 6 دهه در سینما فعالیت کرد اما در سال 1976 وقتی که مشغول تمرین «رقص مرگ» آگوست استریندبرگ بود توسط دو پلیس مانند یک جنایتکار دستگیر شد و فعالیت‌هایش به خاطر یک پرونده قضایی در رابطه با فرار مالیاتی و ارائه اطلاعات نادرست درباره درآمدها مورد تهدید قرار گرفت.

او هم با این که در جریان این پرونده بی‌تقصیر شناخته شد با این وجود به خاطر این اتفاقات دچار ضربه روحی جبران‌ناپذیری شده بود که حتا در یک بیمارستان روانی بستری هم شد. پروژه‌های در دست ساختش را معلق کرد و استودیوی فیلمسازی‌اش را بست و در تبعیدی خود خواسته، 8 سال به آلمان رفت. البته در جولای سال 1978 که دوری از وطن حسابی او را عذاب می‌داد برای جشن تولد 60 سالگی‌اش به فارو بازگشت و کارش را در تئاتر شهر از سر گرفت. انستیتوی فیلم سوئد هم به افتخار این بازگشت جایزه سالانه اینگمار برگمان را تاسیس کرد اما با این وجود تا سال 1984 در مونیخ ماند. او بعدها در مصاحبه‌ای گفت که گر چه در آلمان فعال بوده اما این سال‌ها را در زندگی حرفه‌ای‌اش را از دست داده است.

برگمان پس از بازگشت از آلمان، فیلم «فانی و الکساندر» که خود برگمان آن را آخرین فیلم خود می‌دانست و در سال 1982 ساخته شد را کار کرد. فیلم ماجرای خواهر و برادری است که بسیار با هم صمیمی هستند و داستان آن در اوایل قرن بیستم در سوئد اتفاق می افتد. فیلم در اصل در چهار قسمت برای تلویزیون تهیه شده بود که در آمریکا زمان آن به 188 دقیقه تقلیل یافت و پخش شد.

فیلم برنده‌ی چهار جایزه‌ی اسکار از جمله بهترین فیلم خارجی‌زبان شد. گرچه برگمان بعد از «فانی و الکساندر» به طور رسمی خود را از فیلمسازی بازنشسته کرد و گفت که می‌خواهد در تئاتر کار کند اما پس از آن برای تلویزیون سوئد چند فیلم ساخت و به کار تئاتر (از جمله نمایش نسخه‌ای از یک هملت سوئدی که به آمریکا سفر می‌کند) هم ادامه داد و چندین فیلمنامه نیز نوشت که توسط کارگردانان دیگری مانند بیل آگوست، پسر برگمان، دانیل و لیو اولمان ساخته شدند. آخرین کار برگمان در مقام کارگردان یک فیلم تلویزیونی به نام «سارابند» در سال 2003 بود که تغییر یافته دو شخصیت اصلی «صحنه‌ای از یک ازدواج» (اولمان و جوزفسن) بود و آن را در 84 سالگی ساخت.

برگمان به تعداد شکست‌هایش، موفقیت نیز داشت. برگمان در دهه‌ی 60 و 70 با تعدادی از فیلمهایش به محبوبیت دست یافت از جمله: «پرسونا»، «ساعت گرگ و میش»، «مصائب آنا»، «فریادها و نجواها» (نامزد اسکار بهترین فیلم)، «صحنه‌ای از یک ازدواج»، «فلوت جادویی» و «سونات پاییزی».

او در اکثر فیلمهایش از گروه مشخصی از بازیگران استفاده می‌کرد مانند: ماکس فون سیدو، اینگرید تولین، بیبی اندرسن، هریت اندرسن، ارلند جوزفسن و لیو اولمان که برگمان با او روابط نزدیکتری داشت. برگمان با هر کدام از بازیگران حداقل در 5 کار همکاری کردند و با بازیگر نوروژی لیو المان در 9 فیلم و مجموعه تلویزیونی کار کرد. او برای کار با بازیگران شیوه‌ای غیر تحمیلی را انتخاب کرده بود و آن‌ها را آزاد می‌گذاشت و با آن‌ها یک رابطه متقابل داشت. خودش در این باره می‌گوید که یک کارگردان باید نسبت به بازیگرانش صادق و کمک‌کار باشد برای این‌که آن‌ها بهترین کارشان را ارائه دهند.

او از سال 1953 کار با فیلمبردار افسانه‌ای سون نیکویست کارش را شروع کرد و همکاری با او را بعدها در فیلم‌هایش ادامه داد که این همکاری به یک رابطه نزدیک هنری انجامید. برگمان هیچگاه نگران شکل یک نما نبود و تنها صبح روز فیلمبرداری با هم درباره حس و شکلی که او انتظار دارد یک صحنه داشته باشد صحبت می‌کردند و روز بعد راش‌ها را نگاه می‌کردند و برگمان تنها به عنوان یک منتقد اظهار نظر می‌کرده که آیا این نماها کافی است یا نه و هیچ نگرانی‌ای درباره کیفیت کار نداشته است.

حاصل این همکاری‌های نزدیک دو جایزه‌ی اسکار بهترین فیلمبرداری بود که نیکویست برای دو فیلم «فریادها و نجواها» و «فانی و الکساندر» دریافت کرد. برگمان 5 بار ازدواج کرد و همسر پنجم او، اینگرید فون روزن، در سال 1995 درگذشت. از این ازدواج‌ها و روابط قبلی او 9 فرزند به جای مانده است. او در اکتبر سال 2006 یک عمل جراحی سنگین داشت و پس از آن دوران سختی را برای بهبودی طی کرد.روز دوشنبه 30 جولای 2007 در خانه‌اش در شهر فارو در کشور سوئد –جایی که بسیاری از فیلم‌هایش را ساخت- و در سن 89سالگی درگذشت. او و دیگر فیلمساز اسطوره‌ای میکل‌آنجلو آنتونیونی در یک روز دار فانی را وداع گفتن
پاسخ
#5
نگاهی به فیلم پرسونا

الیزابت بازیگر مشهوری است که ناگهان تصمیم می گیرد از نقش بازی کردن دست بردارد و سکوت پیشه می کند ،او در یک بیمارستان بستری می شود و پرستاری بنام آلما مسئول نگهداری از او می شودو...

*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

خلاصه دو خطی بالا شاید بیرونی ترین لایه فیلم پرسونا باشد ،اما این درام روانشناسانه فضا برای تحلیل و تفسیر های بسیاری می دهد، الیزابت بازیگر سکوت می کند و تصمیم می گیرد دیگر نقش بازی نکند و ما از طریق آلما به درون او سفر می کنیم ، آلما که بر خلاف الیزابت بسیار پر حرف است در واقع الیزابت بیرونی شده است . تفاوت این دو مانند تفاوت سینما و ادبیات است ،به همان اندازه که به هم وابسته اند،از هم دورند.در سراسر طول فیلم ما با این دو جنبه شخصیت الیزابت و تعارضات آن اشنا می شویم و حتی نگاهی به پوستر فیلم کمی از درونمایه اثر را افشا می کند،بازیگری و پرستار دو شغلی هستند که به درستی انتخاب شده اند ، بازیگری که مدام نقش بازی می کند و خود واقعی خود را پشت ماسک (پرسونا) ،نقشهایش پنهان می کند و آلما که این تناقض را افشا می کند و همزمان گاهی با آن همجهت می شود و نقش محافظت از این درونیات را بر عهده دارد و گاهی سر به طغیان می زند و ساز مخالف کوک می کند.

تحلیل و تفسیر های بسیاری در مورد این فیلم به روی کاغذ امده اما بیشتر آنها تماتیک است و کمتر جا برای تحلیلهای فرمی و ساختاری اثر ایجاد شده...

*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

مهمترین ویژگی ساختاری فیلم پرسونا صحنه ها و میزانسن های استیلیزه اثر است که کاملا هوشمندانه از پرداختن به جزئیات طفره رفته است و محیطی ایزوله را فراهم کرده تا هر چه بیشتر ما را به درون شخصیت های فیلم ببرد و کمتر باعث انحراف از پرسوناژ های اصلی شود و حتی دکوپاز فیلم که بیشتر استفاده از نماهای درشت است(که بعدها جزوی از خصوصیات مولف گونه برگمان نام گرفت) ، شاهدی بر این مدعاست.دوربین حرکت چندانی ندارد و متظاهرانه عمل نمی کند تا ما را از اصل و جوهره هر سکانس دور نکند و تنها حرکات دوربین پس از ادای دیالوگهای خاصی است که به شخصیت ها کمی نزدیک می شود تا هر چه بیشتر به درون آنها نزدیک شویم.

پرسونا فیلم شسته رفته ای است که کار خود را می کند و علی رغم مضمون درونی و ذهنی ای که دارد چندان به دام فرم های ساختاری عجیب و گیج کننده نمی افتد.


نویسنده:آرمان حمیدی وبسایت:ایستگاه نقد فیلم
اگر هنر نبود ، حقیقت انسان را می کشت.
پاسخ
#6
فراستی می گفت ، برگمان فیلم بد هم دارد. درباره آنها هم لطفا مطلبی بگید ...
یه روز یه بارون واقعی میاد و همه کثافات و اراذل و اوباش رو میشوره و میبره ... (تراویس/ راننده تاکسی)
پاسخ
آگهی
#7
برداشت اول:
ingmar
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
برگمان جزو معدود کارگردانی برای من بوده که مطالعم صرفا بر روی فیلمهاش نبوده،زندگی شخصی اش را هم دنبال کرده ام،در واقع من خوش موقع سراغ برگمان رفتم،در دورانی بودم که شدید به حرفهای تازه ایی مانند برگمان نیاز داشتم،حرفهایی از سر خودآگاه که مقصودش ناخودآگاه ما بود
بسیاری از کارگردانها را گذری انداخته ام اما بر سر عده ایی ماند برگمان توقف کرده ام و حتی به آثار او بازگشته ام
این مطالبی رو هم که در ادامه عنوان می کنم حاصل مطالعاتم در زندگی برگمان بوده و خلاصه از هرجایی یک چیزی بیرون کشیدم !
اول این را بگویم که اگر نگویم تمام، اما اکثر آثار برگمان ریشه در کودکی او دارد،او هم در فیلمهایش با ما صادق است و هم در شرح زندگانیش گو اینکه اگر از تربیت مذهبیش هیچ چیز به ارث نبرده باشد اما در اعتراف کردن به سبک کلیساییش موروث خوبی بوده !
آنقدر در اعتراف کردن زندگانیش بی پرواست که گاهی آدم از او بدش می آِید!،وقتی در کودکی به همراه برادرش تصمیم به قتل خواهراشان میگیرد که باعث دوری او از پدر و مادرش شده آدم با خودش می گوید او چقدر کینه ایی و بد طینت است که در نیمه های شب آرام آرام به بالای سر خواهرش می رود و دستش را بر روی دهانش می گذارد و اگر پایش نلغزیده بود شاید برگمان ما الان قاتل بود !
زن در آثار برگمان حضوری چشم نواز دارد و این را هم باید در نوجوانی او جستجو کرد
برگمان در اوان نوجوانی و جوانی بسیار پسری خجالتی بوده و از ارتباط برقرار کردن با دخترها ناموفق بوده جوری که در همین دوران رو به خودارضایی می آورد و آنقدر در این راه افراط می کند که دچار ضغف شدید بدنی و عصبی می شود و هنگامیکه به طور اتفاقی در کتاب پزشکی خانوده متوجه میشود که نام اینکار....است و از گناهان دوره ی جوانی است و آثار بسیار مخربی را به همراه دارد ترس سراسر وجودش را در بر می گیرد
توجه به مسایل جنسی را در اکثر آثار او می توان به چشم دید که البته او نگاهی بی پرده به این مغوله ندارد بلکه در زیر لایه های شخصیتهایش باید آن را جستجو کرد
باز هم توجه او به مسیله زنان را باید در در کودکی او جستجو کرد،برگمان در کودکی بسیار خصایص دخترانه ایی در خود داشته ،با عشوه راه رفتن و خصوصیتهای فتوژنیکش در کودکی گویای این مسیله است،در خاطرات برگمان آمده است که در دوران نوجوانی هنگامیکه مریض شده بودم ،پزشک مرا بر روی تخت خواباند و آلت مرا در دستش گرفت و گفت:این پسر در این ناحیه هنوز کودک است !....آن خاطره را هیچگاه فراموش نمی کنم.
مسیله ی زنانگی در اکثر فیلمهای برگمان مطرح است و شاید اوج این پرداختن به زن را در فیلم پرسونای او بتوان یافت،که واقعا بیننده را متعجب می سازد که یک کارگردان مرد تا چه حد به دنیای زنان احاطه دارد که اثرش اینگونه ملموس در می آید
برگمان به مادرش برخلاف پدر بسیار علاقه مند است اما مادر خیلی این علاقه را به او نشان نمی دهد جوری که برگمان از شدت این بی مهری تصمیم می گیرد به جنگل برود و خودش را بکشد تا پدر و مادرش را از این بی مهی آزرده کند،برگمان در مورد مادرش می گوید:سرسپردگی من او را پریشان و خشمگین می کرد.اظهار محبتهای من و طغیانهای شدیدم او را مضطرب می کرد.اغلب مرا با کلمات سدر طعنه آمیزی می راند و من با خشم و ناامیدی گریه می کردم.رابطه او با برادرم ساده تر بود ،زیرا همیشه در مقابل پدر از برادرم دفاع می کرد.
این علاقه به مادر و نیاز به او نیز در آثارش نقشی دراماتیک دارد و در جای جای فیلمهایش حضور دارد ،به طور مثال همان پرسونا را اگر مثال بیاورم گو اینکه آن کودکی که در اوایل فیلم بر روی تخت دراز کشیده و تصویر مادرش را نوازش می کند خود اینگمار کودک است که از بی مهری مادر می نالد در سونات پاییزی هم اینچنین است و در فریادها و نجواها نیز
به هرحال مسیله ی زنانگی بسیار بیشتر از این مواردی بود که ذکر کردم و دیگر نقش همسر را فاکتور می گیرم و از هفت بار ازدواج برگمان در طول دوران زندگیش می گذرم !
اما مسیله ی دیگری که در آثار او به چشم میخورد مذهب است در کتاب برگمان درباره ی برگمان او می گوید:باید بدانید که من به خداوند اعتقاد دارد،اما کلیسا را هرگونه که می خواهد باشد،پروتستان یا کاتولیک،نمی پذیرم.من به نیرویی برتر که انسان آن را خدا می نامد معتقدم و فکر می کنم انسان به آن اعتقاد داشته باشد.ماتریالیسم ممکن است بشریت را به بن بستی بکشاند که فاقد هرگونه گرمی و محبت است.
باز هم می رویم در دوران کودکی او !......برگمان در خانوده ایی مذهبی از پدری کشیش متولد می شود و از همان اوان با تربیتی مذهبی پرورش یافته بود.پروش او آمیخته با تحقیر و القای ترس یوده است.همراه با تنبیه وحشتناک بدنی،حبس در گنجه و ترس از خدا،خدایی که قهار است و بی رحم و بنده ایی که گناهکار است و باید خدا او را ببخشد.
اعتراف گرفتن او در بچگی توسط پدر ،شلاق ها تنبیه ها و...همه و همه باعث بدبینی او نسبت به مذهب می شود،حتی این خشم و انزجار به جایی می کشد که هنگامیکه در جوانی پدر به خاطر گناهی به ذم خودش سیلی محکمی به او می زند،اینگمار جوان هم که دیگر تحملش سر آمده بود در روی پدر می ایستد و سیلی محکمی حواله ی پدرش می کند جوری که پدر بر زمین می افتد،مادر جلویش را می گیرد اما او از شدت عصبانیت او را نیز به گوشه ایی حول می دهد و پس از این اتفاق نامه ایی به خانواده می زند و برای همیشه خانه ی پدری را ترک می کند و سراغ زندگی خودش می رود هر چند که به گفته ی خود برگمان وقتی پدرش را پس از سالها بر تخت بیمارستان می بیند دلش به رحم می آید و به خود می گوید شاید این همه نفرت من از پدر بی دلیل بوده و او را برای همیشه می بخشد.
به هرحال برگمان که دیگر ایمان خودش را از دست داده هنوز با مسیله ی خدا در گیر است،مسیله اش را از زبان شوالیه در مهر هفتم بیان می کند"چرا نمی توانم خداوند را در درونم نابود کنم؟چرا او هنوز با آنکه نفرینش می کنم و از قلبم میرانمش،این طور دردناک و تحقیر کننده در وجودم زندگی می کند؟با این وجود او واقعیت فریبنده ایست که از چنگش خلاصی ندارم...می خواهم اطمینان داشته باشم نه اعتقاد.نه حدسیات،بلکه اطمینان می خواهم که خداوند دستش ر ابه طرف من دراز کند،از چهره اش پرده بر دارد و با من حرف بزند..........
برگمان به شدت با کلیسا و تفکر منحط ریاکارش مخالف است اما به دنبال خداوند حقیقی در جستجو است
اگر او تصویر کفرآمیزی از خدا همچون در یک آیینه ارایه می دهد،به تصویر خدایی بر می گردد که توسط پدر در کودکی ترسیم شده است و به جایش تصور خودش از خدا را از زبان داوید بیان می کند"نوشته اند خدا عشق است "

فعلا

یادداشت:شاوشنگ(در نقد فارسی هم ثبت شده)
منابع:
زن،مذهب ،نسل آینده
رویا پناهگاه
فانوس خیال
و البته خودم !
پاسخ
#8
یک پیشنهاد به دوستان
با توجه به اینکه دیدم بعضی دوستان از جمله علیرضا دارن شروع می کنند فیلمهای برگمان را ببینند(که جای بسیار خوشحالی داره که لااقل این تاپیک ها و این برنامه ها باعث نظم دهی در برنامه ی فیلم دیدنمون میشه)پیشنهاد می کنم در فیلم دیدن اگه طبق روال سالی و یا دوره ایی فیلم ببینید و به ترتیب اون رو به پایان برسونید نتیجه ی بهتری بگیرید و لااقل من که تجربه ی خوبی نداشتم و مثلا سر همین برگمان از سونات پاییزی که جزو آخرین فیلمهاش بود شروع کردم و به مهر هفتم که جزو اولین فیلمهاش بود پایان دادم و تجربه ی فوق العاده بدی بود
به علیرضا و دیگر دوستان
با مهر هفتم شروع کنید و سال به سال جلو بیایذ و مشهورترین این لیست هم به ترتیب:مهر هفتم-توت فرنگی های وحشی-چشمه ی باکرگی(البته نه خیلی)-همچون در یک آیینه-نور زمستانی -سکوت-پرسونا-فریادها و نجواها و در نهایت فانی و الکساندر و ساراباند رو دنبال کنید

برای اینکه اسپم نباشه


بررسی کوتاه فیلمنامه نویسی مدرن
در فیلمنامه ی مدرن بالعکس فیلمنامه های کلاسیک ما شاهد یک ساختار سه پرده ایی ارسطویی نیستیم و این قاعده در فیلمنامه های مدرن به هم می ریزه
اگر فیلمنامه های کلاسیک رو با مشخص کردن پیرنگ و خرده پیرنگ ها اغلب می شناسیم در فیلمنامه های ی مدرن اغلب به دلیل چند لایه بودن و و همچنین چند بعدی بودن پیرنگ (که از ویژگی های فیلمنامه های پست مدرن هم هست،منتها با درصد غلظت بیشتر)اغلب تا مرز ضدپیرنگ نیز پیش می روند
شاید فیلمنامه های برگمان را هم که اغلب خودش نویسندگی کرده باید در زمره ی آثار ضد پیرنگ جستجو کنیم(البته استثناهایی هم در این بین وجود دارد)
البته من معذورم از پرداختن به این مفاهیم انتزاعی که اغلب در یک خط حرکت می کنند و تشخیصشان به یک صورت نسبی است
آن طور که مثلا ما در فریادها و نجواها رگه هایی از سورریال و پست مدرنیسم رو هم شاهدش هستیم و یا مهر هفتم که تمام این تعاریف را می شود در آن جستجو کرد
اما به طور کل و در دسته بندی های سینمایی برگمان را با سینمای مدرن خرده و یا ضدپیرنگش می شناسند
به طور مثال فیلمی مثل پرسونا در رده فیلمهای ضد پیرنگ است،چارچوب ها به هم ریخته و فیلم به جای آنکه پیرنگ محور باشد شخصیت محور است،البته شاید با خودتون بگید که پیرنگ پرسونا هم کمی تا قسمتی ابری مشخص است
زن بازیگری که در نیمه های نمایشش روی سن تاتر دیالوگش را از یاد می برد و در بیمارستانی روانی پرستاری به نام آلما مسیولیت مراقبت از او را به عهده می گیرد
اما تفاوت فیلمنامه ی مدرن با کلاسیک درست در ادامه ی این روایت است
در فیلمنامه ی کلاسیک در پرده ی دوم ما شاهد کشمکش و گره افکنی و ایجاد تعلیق در شخصیتها هستیم و در پرده ی سوم که به پرده ی آخر مشهور است شاهد گره گشایی و رفع تعلیق هستیم
منتها در فیلمنامه ی مدرن وضع اینگونه نیست و گاهی پیش می آید که بسته به مضمون ،فیلم بدون گره گشایی پایان می گیرد
از سردرمداران این نوع سینما می توان برگمان،فلینی،آنجلوپلوس،تارکوفسکی ،پازولینی،کیشلوفسکی و...... را نام برد که البته تفاوت های بی شمار اون ها رو با هم نمیشه نادیده گرفت
پاسخ
#9
سلام من از برگمان چهار فیلم همچون در یک آینه ، پرسونا و توت فرنگی های وحشی و سکوت رو دیدم.
فیلمهای برگمان یا بهتر بگم فیلمنامه های برگمان همش تصویره و من به شخصه بیشتر دوست دارم از دیدن این تصاویر پازلگونه و زیبا لذت ببرم تا اینکه در موردشون حرف بزنم .
برگمان قبل از اینکه فیلمساز خوبی باشه ، یه داستانگوی به تمام معنا استاده که تو رو مینشونه پای داستان و مجبورت میکنه داستان رو با تمام وجود لمس کنی و اونجاست که سوالای نهفته تو فیلماش رو درک میکنی و باهاش به دنبال جواب تو زندگی می گردی .
اما یه چیزی تو همه ی آثار برگمان مشهوده و اون یه جور احساس گناه و یا بهتر بگم راضی نبودن از روابط بین انسانهااست و این تصاویر اونقدر طبیعیه که اینطور به ذهن آدم میاد که همه ی این ها توسط برگمان تجربه شده که قطعاً هم همینطوره .
من توت فرنگی های وحشی رو چندین بار دیدم و بیشتر از همه دوسش دارم .
فقط وقتی ته یه دره باشی میتونی درک کنی که چقدر بالای بلندترین کوه ، شکوه منده
پاسخ
آگهی
#10
من اصولا آدمی نیستم که بتونم مطلب مقاله‌مانند یا نقد‌مانند به صورت بلند بنویسم.در تاپیک تارانتینو که بعد از دیدن فیلم های موردنظر اون تاپیک،1-2 مطلب که ارزش فراوانی نداشت نوشتم.در تاپیک هیچکاک هم که چون مخالف هیچکاک بودم، بحثی در گرفت و بیشتر بحث روی خود هیچکاک و سینمای اون بود تا فیلم هاش...
در مورد برگمان هم هنوز احساس خاصی ندارم.نه مخالفم و نه موافقم.(فقط دوتا فیلم ازش دیدم)اما به نکاتی در مورد برگمان اشاره می کنم(که قطعا این نظر منه و ممکنه اشتباه باشه):

برگمان به صورت خیلی مستقیم فلسفه رو به سینما می کشونه (چیزی که من دوست دارم) و ابائی هم از حرف زدن و دیالوگ گفتن(به صورت فراوان) توی فیلم هاش نداره و نباید هم داشته باشه چون فلسفه نیاز به دیالوگ و کلام داره.
به نظر من برگمان تحت تاثیر جریانی که فروید در روانشناسی ایجاد کرد بود.این نکته به خصوص در مورد فیلم "توت فرنگی های وحشی" صدق میکنه که با ارجاع به کودکی(به صورت خاص و ریشه یابی) و هم چنین خواب ها(که دارای نمادگرایی بسیار خوبیه) میشه اون رو احساس کرد.(گرچه شاید من اشتباه می کنم و این مربوط به خود شخصیت برگمان میشه که چنین سبکی داره و نه مربوط به فروید)
چیزی که خیلی دوست دارم بهش برسم، رسیدن به آثار پایانی برگمانه.مخصوصا "ساراباند" که در قرن 21 ساخته شده.خیلی دوست دارم بدونم برگمان در اون زمان چی ساخته.این فیلم در 2003 ساخته شده.یعنی بعد از جریان 11 سپتامبر و حمله به عراق...آیا برای فیلمسازی که "مرگ" نقش مهمی در فیلم هاش داره،این جریانات مرگ بار، انعکاسی در کارهاش داشته؟
پاسخ
#11
دوستان علاقه مند به سینما حتما این متن رو بخونند و باید بگم من این متن رو شخصا از کتاب رویا پناهگاه تایپ کردم،و متنش هم فقط در اینجا و سایت نقدفارسی موجوده
با خوندن متن بسیاری از ابهامات و افکار و عقاید برگمان آشنایی پیدا می کنید،
امید که استفاده کنید


برگمان و خدا



وقتی فرانسوا تروفو برای اولین بار فیلمی از اینگمار برگمان را دید،گفت((مردی است که همه ی آن کارهایی را کرده که ما خوابش را می بینیم.همانطورفیلمهایش را سخاته که یک رمان نویس کتابش را می نویسد.ولی به جای قلم از دوربین استفاده کرده است.))
او یکی از مولفان سینماست خود برگمان هم گفته است((فیلم،با تمام پیچیدگی در ساختنش،روشی است که من برای گفتن حرفهایم به آدمها به کار می برم))
برگمان دوربینش را برای خلق رسانه ای فراگیر در حیطه ی ارتباط انسان با خدا-در کنار مشکلش با شیطان-به کار برده است و دراین میان،دو چیز بر فیلمسازی برگمان تاثیر گذاشته است:یکی،پس زمینه ی کار در تاتر،که مهارت او در کار با مجموعه ی ثابت و همیشگی بازیگرانش را تجزیه می کند،ودیگری سالهای اولیه ی زندگیش،عنوان پسر یک کشیش پروتستان که دلیلی برای دغدغه هایش درباره ی زوایای تاریک تر حقایق مذهبی در فیلمهایش است.از همان اوایل کارش در فیلم زندان در سال 1948 یکی از شخصیتهای فیلم میگوید:((اگر بتوانی به خدا ایمان دشته باشی،هیچ مشکلی نیست،اگر نتوانی هیچ راه حلی نیست))ولی در یک دهه بعد از آن،تعدادی فیلم کمدی ساخت که بیشتر به مشکلات بین جنسهای مخالف می پرداختند وبر اهمیت توافق بین زن و مرد تاکید داشتند،از آن جمله درسی در عشق(1954)ولبخندهای شب تابستانی(1955).ولی با ساختن مهر هفتم(1956)،مجموعه فیلمهایی را آغاز کرد که مشکلت ناشی از حضور شیطان را برای یک انسان مومن مطرح می ساخت.همان طور که آنتونی اسکیلاچی،منتقد سینمایی هم نوشته است،این فیلمها یک گام هم از جمله ایی که در فیلم زندان نقل قول شد فراتر می روند،چرا که در مجموعه آثاری که از مهر هفتم شروع می شود،شاهد عذاب کسانی هستیم که به خدا ایمان دارند،ولی دچار مشکل هم هستند.مشکلی به نام شیطان.
خود برگمان فرآیند فیلمسازیش را فراچنگ آوردن((پرتویی از نور درخشانی))توصیف می کند که((از محفظه ی تاریک ضمیر ناخودآگاهمان به بیرون می آید.اگر بتوانم مسیر این پرتو را به آخر دنبال کنم و این کار را به دقت انجام دهم،فیلم کاملی به وجود خواهد آمد))
و آن پرتویی که برای ساختن مهرهفتم به کار گرفته،داستان شوالیه ی قرون وسطایی وارسته ای است که به نام آنتونیوس بلاک(ماکس فون دیسو)که از جنگهای صلیبی به کشورش،سوید بر می گردد و سرزمینش را گرفتار طاعون می بیند.
ایمان متزلزل بلاک،او را در موقعیتی قرار میدهد بیم بی ایمانی خدمتکارش،جونز وایمان ساده دلانه ی شعبده باز دوره گردی به نام جاف و همسرش میا(بی بی اندرسون)که بلاک در راه ملاقاتشان می کند.بلاک آرزو می کند که ای کش مثل آنها ایمان داشت یا مثل جونز به کلی خدا را انکار می کرد.با خودش می گوید((چرا نمی توانم خدا را در درون بکشم؟چرا با اینکه میخواهم نفرینش کنم و می خواهم از قلبم بیرونش کنم،باز هم در این راه پر درد و رنج رهایم نمی کند؟چرا؟با وجود همه ی اینها،مثل واقعیت فریبنده ای می ماند که نمی توانم کنارش بگذارم؟من شناخت می خواهم نه ایمان.))
وقتی مرگ با تن پوش سیاهی می آید تا جان او را هم بر اثر ابتلای به طاعون بگیرد،بلاک در مسابقه ی شطرنج بر او پیروز می شود و این فرصت را می یابد که قبل از مرگ یک کار پر معنا انجام دهد،چون معتقد است تمام زندگانیش بی معنی بوده است.بلاک تصمیم می گیرد که از این فرصت برای نجات جاف،میا و فرزند کوچکشان،میکاییل از چنگ طاعون استفاده کند.چه این خانواده طبق نظر برخی منتقدان استعاره ی ((خانواده ی مقدس))باشد وچه نباشد،این تصمیم به بلاک این توان را می دهد که با تسیم و رضا با مرگ رودررو شود.
در صحنه ی پایانی،جاف و میا دارند روی تپه ای با پسر کوچکشان بازی میکنند و این تنها صحنه ای است که برگمان اجازه می دهد تا نورآفتاب بر آن چشم انداز سراسر خاکستری تمام فیلم بتابد.
آنها بلاک و دیگران را می بینند که در افقی دور،دست در دست هم رقص مرگ می کنند.جاف با نقل قول از کتاب مکاشفات یوحنا،که عنوان فیلم هم از آن گرفته شده،می گوید که باران صورت هایشان را خواهد شست و اشکهای خشکیده را از روی گونه هایشان خواهد زدود.
در توت فرنگی های وحشی(1957)با مرد دیگری آَنا می شویم که به پایان عمرش نزدیک می شود،عمری که خودش آن را عمر تلف شده میداند.این بار قهرمان داستن،دکتر ایزاک بورگ پیر است که به دانشگاه لوند می رود تا برای خدماتش به انسانست نشان افتخار بگیرد.این سفر و دیدن دوباره ی چشم ندازهای آشنای راه،به یک سفر در طول زندگیش بدل می شود و با یادآوری تدریجی خاطراتش،به نوعی خودشناسی نیز می رسد.عروسش رانندگی میکند و در راه به او می گوید که شوهر اوال پسر ایزاک،که او هم دکتر است،از او می خوهد که بچه اش را سقط کند،چون اوالد نمیخواهد که فرزندش به این دنیای پر از فساد پا بگذارد..
سر راه سه جوان را سوار می کنند،دو پسر و یک دختر.دختر(بی بی اندرسون)او را به یاد اولین عشقش می اندازد که بعدها با برادرش ازدواج کرده است.کم کم متوجه میشود که چطور از آن موقع تا به حال آدم سرخورده ای شده است.در می یابد که چطور ازدواج ناموفق او موجب بدبینی پسرش شده است.در رویارویی با خاطراتش و کنار آمدن با گذشته بالاخره در پایان سفر موفق می شود پسرش را با استدلال قانع کند و اینجا تماشاگر به یاد دعای تسلیم آنتونیوس بلاک در مهر هفتم می افتد که بر((بر ما ببخاشی،چرا که حقیر،هراسان و نادانیم))
دغدغه ی وجود خدا و اجازه ی حضور شر در جهان خاکی،در توت فرنگی های وحشی در قلب دو پسر جوان مسافر تجلی پیدا می کند،یکی در قالب دانشجوی الهیات و دیگری در یک هنرمند که مدام درباره ی مسایل بحث میکنند و هردویشان نیز می تونند تمثیلی از شخصیت خود برگمان باشند؛هنرمندی که تردیدهای مذهبیش را در فیلمهایش کنکاش می کند.در لحظه ایی از فیلم،دانشجوی الهیات عصبانی می شود و به جوان هنرمند حمله می کند و او در پاسخ می گوید که این نحوه ی بحث کردن برای اثبات وجود خدا چندان قانع کننده نیست.
در خیلی از آثار برگمان،ایمان به خدا تنها پس از یک تجربه ی کوبنده به وجود می آید که شخصیت داستان را واقعا در تسلیم به رضای خدا به زاند در می ورد؛تجربه ایی که در زندگی این جهانی قابل درک نیست،مثل فیلم چشمه ی باکرگی(1960)که یک جایزه ی اسکار هم گرفت.فیلم بر اساس یک افسانه ی قرون وسطایی ساخته شده که در آن ،دختر جوانی سر راهشیرای مراسم عشای ربانی،توسط دو چوپان وحشی مورد تجاوز قرار گرفته و به قتل می رسد. وقتی پدر دختر حقیقت را می فهمد،از باورهای مسیحیش دست می کشد و بی رحمانه نه تنها آن دو چوپان،بلکه برادر کوچکشان را هم می کشد که در انی جنایت نقشی نداشت.بعد در کنار جسد دخترش زنو میزند و با درک این نکته به درگاه خدا استغاثه می کند((خدایا ! تو شاهد بودی،هم شاهد مرگ فرزند بی گناهم،هم شاهد انتقام جویی من.تو گذاشتی این اتفاق بیفتد ومن نمی فه مم چرا و حالا از تو طلب بخشایش می کنم.هیچ راه دیگری برای آشتی با دستهایم سراغ ندارم،راه دیگری هم برای زندگی نمی یابم))بعد یک چشمه ی آب از یک جایی می جوشدکه جسد دخترش در آ«جا افتاده.
خیلی ها گمان کردند که پس از این نشانه ی محکم گرایش به خدا،برگمان در جنبه های مثبت تری کنکاش در مذهب را شروع می کند.ولی در عوض برگمان پس از این فیلم تریلوژی را آغاز کرد که نشان می دهد چطور کسانی که نمی توانند با دیگر انسانها ارتباط برقرار کنند،از ارتباط با خدا هم در می مانند.خود برگمان توضیح می دهد((بیشتر آدمها این سه فیلم مرده اند؛کاملا مرده.کسانی که نمی تواننند عشق بورزند یا هر نوع احساسی را تجربه کنند،آدمهاییی هستند که راه را گم کرده اند،چون نمی توانند کسی را درک کنند))این سه فیلم عبارتند از :همچون در یک آیینه(1961)نور زمستنی(1963)وسکوت(1963)،بعض از منتقدان از این فیلمها استقبال نکردند چون شخصیتهای هر فیلم نسبت به فیلم قبلی به تدریج از خدا و انسان دورتر می شود.با این حال این حقیقت که این آثار به از دست دادن ایمان می پردازندنه ایمان آوردن،نشان از عقاید خود برگمان نیست.حتی اگر ترتیب ساخته شدن فیلمها عکس ترتیب علی عم بود،مضمونشان به راستی همین می بود.در این آثار بیشتر به نیاز انسان به عشق زمینی والهی تاکید می شود تا فقدان این دو عشق در شخصیتهای داستان.
همچون در یک آیینه کلید درک این تریلوژی است.قبل از شروع فیلم این کلمات از پل مقدس به پرده نقش می بندد((چرا که ما اینک ما همچون در یک آیینه می بینیم،ولی در آن لحظه چهره به چهره هستیم.این که شناخت من ناقص است،ولی در آن لحظه به طور کامل درک خواهم کرد،حتی اگر پیش از آن هم به طور کامل درک شده باشم.پس سه چیزی که باقی می ماند ایمان امید و عشق است ودر آن میان عشق از همه با شکوه تر است.))
فیلم در باره ی کارین((هریت اندرسون))زن جوانی است که در آستانه ی جنون قرارد دارد.او در طول زندگیش هرگز عشق زمینی را درک نکرده است وبه همین دلیل تصویر تحریف شده ایی از عشق به خدا در ذهن می پروراند.مادرش،وقتی که او و برادرش مینوس کوچک بوده اند مرده است.پدرش دیوید رما نویسی است که مثل دکتر بورگ درتوت فرنگی های وحشی،به دلیل مشغله های کاری خانواده اش را نادیده گرفته است.شوهرش مارتین مردی خوش قلب اما دست و پا چلفتی است که هرگز نتوانسته رابطه ایی عمیق با همسرش برقرار کند.کارین آؤزو دارد خدا را همانطور که هست بشناسد،که این تماشاگر را به یاد جمله ی آنتونیوس بلاک،شوالیه ی مهر هفتم می اندازد((من شناخت می خواهم نه ایمان))
در اوج فیلم کارین دچار توهمی می شود که در آن خدا را به شکل یک عنکبوت می بیند که میخواهد به او تجاوز کند.از آنجایی که برای کارین عشق زمینی معادل رابطه ی جنسی بوده(که از نظر او رابطه ایی خودخواهانه و حریصانه است)تصویرش از خدا نسخه ی اغراق شده ی همان رابطه است.
در صحنه ی پایان فیلم دیوید به پسرش می گوید((خدا خود عشق است و ما عشق الهی را از طریق عشق به انسانها درک می کنیم))
با این حرف به او آرامش می بخشد.برای اولین بار دیوید توانسته با پسرش ارتباط برقرار کند،چون هر دو میخواهند برای از سرگذراندن تجربه ی تکان دهنده ی جنون کارین به هم کمک کننند.برای کارین آن میزان از شناخت خدا که در زندگی این جهانی برایمان دست یافتنی است،یعنی شناختن همچو.ن در یک آیینه کافی نبود.برای مینووس عشق تازه شکل گرفته ی پدرش شگفت آور است،عشقی که می توند نشانه ی عشق به خدا باشد.در پایان فیلم مینوس با حیرت می گوید((پدرم با من حرف زد))
در مواجهه به فیلک بعدی برگمان،آدم بی اختبار به یاد جمله های تنیسون در پیشگفتار کتاب این منوریام می افتد.((ما چیزی جز ایمان نداریم.به شناخت دست نمی یابیم،چون شنخت از چیزهایی هست که می بینیم،بااین حال باور داریم که این هم از جانب تو است،مثل کورسویی در تاریکی بگذار تا درخشان شود))
در نور زمستانی کشیشی می ترسد کورسوی ایمان در زندگیش از بین برود و برگمان این را به وسیله ی نور زمسناتی خاکستری نشان می دهد که در تمام صحنه های فیلم به چشم می خورد.کشیش مردی آنچنان همدلی برانگیزی نیست وتماس چندانی با آدمها و حتی با خدا ندارد؛کسی که حتی نمی تواند برای نگرانی های یک ماهیگیر تسلی باشد یا پس از آنکه ماهیگیر از فرط نامیدی خودکشی کرد،موجب دلداری خانوده اش شود.بالاخره کشیش تمام توجهش را به خادم فلج کلیسا معطوف می کند،کسی که در تاریکی فضای داخل کلیسا قبل از دعای عشا،او را به یاد دلتنگی مسیح مصلوب می اندازد.بعد خادم چراغ را برای مراسم دعا روشن میکند ونمای درستی از چلچراغ روشن کلیسا می بینیم.برای اولین بار در طول فیلم،نور زمستانی از بین می رود.کشیش با چهره ایی مصمم مراسم را شروع می کند((خدایا ! خدایا!خدایا ! زمین سرشار از شکوه تو است))کشیش به راهش ادامه می دهد. حالا دیگر باور دارد که شادی تاریک های زندگیش با کورسوی نور روشن شود.((مثل کورسویی در تاریکی بگذار تا درخشان شود.))
دو خواهر استر و آنا همراه فرزند آنا از سرزمینی غریب به نام تیموکا می گذرند،ولی به دلیل شدت گرفتن بیماری استر،مجبور می شوند سفرشان را متوقف کنند.زبان مردم این سرزمین را بلند نیستند،ولی انگار با مردم آنجا با زبان اشاره بهتر ارتباط برقرار می کنند تا با یکدیگر.از زمان مرگ پدرشان در سالیان پیش نتوانسته اند با هم سازگار شوند.استر(اینگرید تولین)اندیشمندتر استو آ«ا(گونل لیند بلوم)مادی تر،اما هیچ کدام یک انسان کامل نیستند.هر کدان در دوزخ شخصیشان گرفتارند.استر الکلی است و آ«ا بی بند و بار.با این حال هردو به وجود هم احتیاج دارند.راجر مانول می نویسد((دونفری در جنم بودن بهتر از تنها بودن در آ«جاست،ظلمات مطلق تنهایی است))
بالاخره آنا تصمیم می گیرد استر را تنها بگذارد تا در میان غریبه ها بمیرد.استر به پسر کوچک آنا تکه کاغذی می دهد که روی آن دوکلمه به زبان مردم تیموکا نوشته شده است.در راه بازگشت به خانه ی پدری با قطار ،پسر آن دو کلمه را میخواند((قلب))و((دست))؛قلبی برای دوست داشتن و دستی برای دراز کردن به سوی دیگران،واین همان دو چیزی است که پسر در زندگی نکبت بار مادر و خاله اش کوچکترین نشانه ایی از آن ندیده است.ولی این امید ضمنی هست که این پسر بچه از اتفاقاتی که برای این دو زن افتاده درس بگیرد،همانطور که خانواده ی کارین در همچون در یک آیینه پس از تجربه ی وحشتناکی که او از سر می گذرند،دور هم جمع می شوند و همانطور که خانواده ی دخترک مقتول چشمه ی باکرگی پس از آن واقعه ی دردناک یاد می گیرند که به خدا روی بیاورند.
پرسونا(1966)هم موقعیت شبیه به سکوت را به تصویر می کشد.پرستاری(بی بی اندسون)استخدام می شود تا به بازیگر زنی(لیو المان)کمک کن تا دوران افسردگیش را سپری کند؛دورانی که باعث شده تا وسط ایفای نقشش از حرف زدن باز بماند.از آن موقع بازیگر به سکوت فرور فته است.پرستار نسبت به بازیگر زمینی تر است و به اندازه ی او اندیشمند نیست و کم کم شروع میکند به تعریف کردن خاطان نه چندان روشنش.پرستار کم کم نقاب خودش را کنار میزند(پرسونا در زبان لاتین به معنای نقاب است)وبا را کردن ژست یک زن جدی و وظیفه شناس و پذیرفتن کاستی های خودش به آرامش می رسد.اما بازیگر تن به این کار نمی دهد،ولی بالاخره توانایی بازگشت به صحنه را پیدا می کند.
فیلم شرم هم مشکل هنرمندی را هنوان می کند که دیگر نمی تواند به وسیله ی هنرش با دیگران ارتباط بررار کند.یان و اوا رزنبرگ(ماکس فون سیدو و لیو المان)هر دو موسیقیدان ها ی حرفه ایی هستند که در جزیره ای دورافتاده زندگی می کننند وبا کشاورزی روزگار می گذرانند تا وقتی که جنگ در سرزمین مادریشان تمام می شود وبتوانند به کار اصلیشان بازگردند.ولی چیزی که آنها ر ا از رضایت شغلی بزداشته فقط جنگ نیست.زندگی روزمره اشان پوچ و بیهوده شده و عجیب هم نیست که هنوز بچه ایی ندارند.
وقتی بالاخره جنگ به این جزیره هم کشیده میشود،یان در تقلای دیوانه وارش برای حفظ جان خود وهمسرش،به خشونت و رفتار وحشیانه روی می آورد ودر نقطه ی اوج این خشونت به سرباز فراری و زخمی شلیک می کند تا چکمه هایش را تصاحب کند.اوا و یان همراه فراری های دیگر برای گریز از جزیره سوار قایقی می شوند ولی موتور قایق از کار می افتد واین دو روی سطح مه آلود آب سرگردان باقی می مانند،که تصویری تمثیلی از زندگی بی هدفشان در تمام طول فیلم هم هست.
در پایان فیلم اوا با دودلی گله می کند که شاید یکی از دلایل احساس شرم و بدبختی آدمها،دخالت نکردن خدا در زندگی آنها باشد.هرچند که پیداست برگمان این سوال را بی پاسخ می گذارد،ولی احتمالا تفسیر جان فیتز جرالد درست است که معتقد است سکوت خداوند یادآوری این نکته است که او در اراده ی آزاد انسانها دخالت نمی کند،ولی حتی در بحرانی ترین لحظات زندگی اوا و خیلی از شخصیتهای دیگر آثار برگمان هم،از شوالیه ی مهر هفتم گرفته تا قاضی مضطرب فیلم آیین،در زندگیشان حضور دارد.
هرچند آیین در اصل برای تلویزیون ساخته شده است،ولی جزیی از رساله ی مذهبی برگمان به حساب می آید.قاضی یک شهر کوچک(اریک هل)فراخوانده میشود تا سه بازیگر را به جرم اجرای بازیگری منافی اخلاق-که خودشان اسمش را ((آیین مذهبی ))گذاشته اند محاکمه کند.حداقل دو تا از بازیگرها مشکل مذهبی دارند.یکی شان می گوید که خودش خدای خودش است((خودم فرشته ها و اهریمن های خودم را خلق می کنم)).ودیگر-تنها زن عضو گروه(اینگرید تولین)می گوید((من نش یک قدیسه و یک شهید را بازی می کنم برای همین هم اسمم را گذاشته ام تیا که در زبان یونانی به معنای الهه است))
ولی به نظر می رسد قاضی هم تضادهای روحی خودش را دارد.در صحنه ی کلیدی فیلم-که یادآور صحنه ی کلیدی فیلم مهرهفتم هم هست-قاضی برای کشیش(با بازی خود برگمان)اعتراف می کند که چون زندگی خودش با گناه آلوده است،حس می کند که لیاقت قضاوت درباره ی دیگران را ندارد.او ایمانش را از دست داده ولی به هرحال دعا می کند چون با این کار اضطراب درونیش التیام می یابد.ولی بعد به این اعتقاد می رسد((که آدمها می توانند همدیگر را ببخشند،که هنوز هم روی زمین بخشایش هست))
به نظر می رسد که برگمان در این فیلم دیدگاههای خودش درباره ی فیلمسازی را ابراز می کند.او به عنوان یک هنرمند،فرشته ها و اهریمن های فیلمهایش را خلق می کند.یعنی شخصیتهای خیر و شر را اما حس می کند که نمی تواند درموردشان فضاوت کند،فقط می تواند رفتارشان را بررسی کند و به همنوعشان با دیدی آمیخته با بخشایش نگاه کند که امیدواریم خداوند هم نسبت به ما داشته باشد.نکته ی قابل توجه فیلم این است که قاضی بر اثر بیماری قلبی می میرد وهرگز نمیتوند بر مسند قضاوت دادکاه آن بازیگران بشیند.
آندراس قهرمان فیلم مصیبت(1970) هم شخصیتی مردد است.او که نویسنده است ،بیشتر یان-ویانولیست فیلم شرم-را به یاد می آورد،چون او هم هنرمندی است که چشمه ی خلاقیتش خشک شده و درضمن،نقش او را هم ماکس فون سیدو بازی می کند.در این فیلم هم مسیله از بین رفتن خلاقیت هنرمند به دلیل بی ثمری ارتباط های شخصیتی با دیگران است.بالاخر تلاش می کند تا رابطه ی ماندگاری با آنا(لیو المان)برقرا کند.ولی وقتی نمی تواند موفق شود،نه می تواند رهایش کند ونه می تواند تلاش را برای یک رابطه ی عاشقانه ادامه دهد.در صحنه ی پایانی،آندراس کنار جاده بالا و پایین می رود،در حالیکه آنا در ماشین منتظرش نشسته است؛نه می تواند بدون آنا راهش را ادامه دهد و نه می تواند برای ادامه ی سفر زندگی به او بپیوندد.زندگی احساسی آندراس دچار چیزی شده که جایی دراوایل فیلم((سرطان روح))نامیده میشود.
درفریادها و نجواها(1972)برگمان باز هم انسانی را به تصیر می شکد که در جستجوی آرامش و خوشبختی است،آن هم در جهانی که برای ساکنانش چیزی جز رنج و اضطراب به ارمغان نمی آورد.فیلم درباره ی چند زن است که در عمارت ییلاقی بزرگی زندگی می کنند وبه ندرت از آنجا بیرون می روند.آگنس(هریت اندرسون)دارد از سرطان می میرد(سرطانی که علاوه بر جسم،روحش را هم مبتلا کرده است)و دو خواهر آمده اند که او را در روزهای آخر عمرش او را ببینند.
از طریق چند فلاش بک می فهمیم که این سه خواهر قربانی توهم های ذهنیشان هستند.توهم هایی که برای فرار از شکست ها ی زندگیشان،برای خود ساخته اند.آگنس که هرگز ازدواج نکرده ،دوست دارد فکر کند که رابطه ی احساسی خیلی نزدیکی با خواهرانش دارد،ولی از محبت های خیلی سطحی و ظاهری شان به خود-حتی وقتی دم مرگ است-پیداست که چنین رابطه ایی وجود ندارد.کارین(اینگرید تولین)به ظاهر همسر و مادر فداکاری است،ولی در واقع همسرش را تحقیر می کند،تا جایی که حتی پیش از رفتن به بستر با او،خودش را به شکل مازوخیستی با تکه ای شیشه زخمی می کمد.ماریا(لیو المان)نامی کنایی دارد.چون زنی عشوه گر است،به تعریف و تمجیدهای مردان نیازمند است.
از میان چهار زنی که در عمارت ساکن هستند،آنا ،پیشخدمت آگنس تنها کسی است که تا حدودی توانایی دوست داشتن و ایثار دارد.ولی او هم نیازهای احساسی برآورده نشده ای دارد،چون غریزه های مادرانه اش را که با مرگ دخترش بی فرجام مانده برای نگه داری از آگنس به کار گرفته است.حتی کشیشی که برای خواند دعای آمرزش روح آگنس می آید،هم به ظاهر –مثل کشیش فیلم نور زمستانی-بیشتر دنبال زنده کردن ایمان فراموشده اش است تا تسلی داغ دیدگان.
به طور کلی،وقتی آثار برگمان را به عنوان یک مجموعه بررسی می کنیم،به نظر می رسد او با فیلم هایش می خواهد این را به ما بگوید که بزرگترین امیدی که می توانیم در این زندگی بی سرو سامان داشته باشیم،این است که خیر و شر در کنار هم وجود داشته باشند و این نکته که اگر خطررهای برقراری ارتباط با دیگران را بپذیریم و دنبال همدلی باشیم،تحمل رنج های زندگی آسان تر است.با نادیده گرفتن سایر انسان ها نمی توان به عشق به خدا رسید.
ولی برگمان از شعار دادن و بیان صریح و آشکار مفاهیم مورد نظرش طفره می رود.در مقدمه ی فیلمنامه ی چاپ شده ی فریادهاو نجواها می نویسد((وقتی این فیلم را در ذهنم مرور می کنم،حتی برای لحظه ای هم شکل یک کلیت منسجم را به خود نمی گیرد.بیشتر شبیه یک جریان سیال ذهنی است؛چهره ها ،حرکات،ژست ها،صداها،فریادها،سایه روشن ها،حالت ها،رویا ها،چیز تثبیت شده یا ملموسی نیست،لحظه ای هست و بعد انگار که هیچ نبوده است.مثل یک رویا،یک جور آرزو وشاید انتظار،مثل ترس؛ترسی که هرگز نمی توان به زبان آورد.می توانم باز هم توضیح دهم ،ولی فکر نکنم به کسی کمک کند))
بنابراین به نظر می رسد که نیت اصلی او ارایه ی مشکلات زندگی بشر به تماشاگر است،تا بتواند به آن فکر کند و خودش نتیجه گیری کند،چرا که حتی خود برگمان هم وانمود نمی کند که نمی خواهد چیزی را به کسی یاد بدهد.وقتی از او سوال کردند که هدف اصلیش از فیلمسازی چیست،با مثال زدن هنرمندان قرون وسطایی که تمام تلاششان را برای ساختن کلیسای جامع صرف کردند گفت((می خواهم یکی از هنرمندانی باشم که در ساختن کلیسای جامع شرکت دارند.می خواهم از دل سنگ،سر یک اژدها بسازم یک فرشته،یک اهریمن و شاید هم یک قدیس.فرقی نمی کند کدامشان باشد ،حس رضایت آدم مهم است.چه ایمان داشته باشم چه نداشته باشم،چه مسیحی باشم چه نباشم،نقشم را در ساختن این کلیسای جامع ایفا می کنم))


یادداشت از جین دوفیلیپس
از کتاب رویا پناهگاه به کوشش مسعود فراستی
پاسخ
#12
درسایت نقدفارسی که یک سایت ساده ی سینماییه وقتی بحث در مورد برگمان در گرفت حدود 70 پست مفید راجع به برگمان گفته شد
این در حالیه که نقدفارسی یک سایت عام سینماییه که اکثر افراد هم صرفا از روی علاقه در اون پست میزارن،منتها اینجا که بالحساب یک سایت اختصاصی سینماییه نظرها به 10 تا هم نمیرسه
با توجه به اینکه بحث راجع به هیچکاک و تارانتینو(با وجود این همه که سرش دعوا شد اول انتخاب بشه)هم به همینگونه بود
صلاح نمی بینم دیگه این برنامه ادامه پیدا کنه و این تاپیک هم بره جزو همون تاپیکهای خوب که خاک می خورن،الان هم می خواستم به جنبه های منفی آثار برگمان نگاهی بندازم که با این شدت هیجان در این تاپیک از خیرش گذشتم
صباحکم الخیرات اجمعین !
پاسخ
آگهی


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  تارانتینوئیسم!(بررسی سینمای کوئنتین تارانتینو) Raggedy Man 23 5,861 15-7-1392، 05:29 عصر
آخرین ارسال: Raggedy Man
  اینگمار برگمان اسطوره ای برای تمام فصول A-SO 5 1,912 1-11-1391، 05:22 عصر
آخرین ارسال: shawshank

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
در گوگل محبوب کنید :