درود مهمان گرامی! ( - ثبت نام)
شما هنوز ثبت نام نکرده اید؟ یا وارد حساب کاربری خود نشده اید! برای استفاده از تمامی امکانات انجمن لازم است ثبت نام کنیدیا info@scenario.ir    
*نادان بمانید و جستجوگر *

فیلمنامه ی تلویزیونی خانه ی فیروزه ای(قسمت اول)
زمان کنونی: 16-9-1395، 12:02 صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: اکبرخوردچشم
آخرین ارسال: اکبرخوردچشم
پاسخ 5
بازدید 453

امتیاز موضوع:
  • 14 رأی - میانگین امتیازات: 3.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
فیلمنامه ی تلویزیونی خانه ی فیروزه ای(قسمت اول)
#1
باسلام خدمت دوستان!سال89با کمک دوستان روی مجموعه ای متمرکز شدیم. چندقسمتی برای یکی ازشبکه ها ضبط شد، فیلمنامه ی یکی از قسمت هارو اینجا می گذارم تا دوستان با حال و هوای مجموعه های 45 دقیقه ای برای تلویزیون آشنا بشوند
1ـ تهران – روز – خارجي نماي عمومي از تهران با رديف آپارتمانهایش. صداي حاج عزيزالله: خب حاج خانم من رفتم ! صداي حاج خانم : خير پيش ! به سلامت ! صداي حاج عزيزالله : الهي به اميد تو ! 2ـ چهارراه گلوبندك – روز – خارجي شلوغي خيابان ها با سر و صداي ماشين ها .




3ـ بازار – روز – داخلي نمايي از تيمچه ي بازار با شلوغي و رفت و آمد جمعيت موجود در آن .





4ـ حجره ي حاج عزيزالله – ادامه – داخلي حجره ي فروش لباس كه حاج عزيزالله پشت پيشخوان نشسته و مشغول چرخاندن و ذكر گفتن زير لب است . صابر شاگرد حاجي نزديكش مي شود .
صابر : حاج آقا جنس هارو بگم بار بزنن ؟ حاج عزيزالله : خدا خيرت بده ! بله ! صابر سمتي مي رود . تصوير سمت جمعيت در حال حركت بازار حركت مي كند و همزمان سر و صداي عده اي شنيده مي شود . در كادري بسته حاج عزيزالله از جايش برمي خيزد و به سمتي نگاه مي كند . حاج عزيزالله : / زير لب / يعني اتفاقي افتاده ؟ 5ـ مقابل حجره ي حاج عنايت – ادامه – داخلي عده اي جمع شده اند و هر كسي حرفي مي زند .تصوير در حالي كه لابه لاي جمعت حركت مي كند ،سمت حجره زوم مي كند. وقتي تصوير به حاج عنايت مي رسد ،مي ايستد . حاج عنايت را مي بينيم كه عصباني ايستاده و و كنارش سرش را به زير انداخته است .





حاج عنايت : / جدي /
نه ، مثل اينكه مار تو آستين داشتم خودم نمي دونستم ! پسره ي نمك نشناس ! حاج عزيزالله از لابه لاي جمعيت جلو مي رود. حاج عنايت تا او را مي بيند ، ساكت مي شود و سرش را مي اندازد پايين . حاج عزيزالله ! چي شده حاج عنايت ؟ معركه گرفتي ؟ حاج عنايت : / ناراحت / هيچي حاجي ، شاگردم تو زرد در اومده ! آقا دستشون كجه ؟ حشمت ناراحت سرش را بالا مي گيرد . حشمت : / ناراحت / حاج آقا ، به خدا من بي خبرم ! حاج عنايت : / جدي / ساكت شو ... ساكت شو ... پسره ي.... حاج عنايت دستش را روي صورت حشمت بلند مي كند كه حاجي دست او را مي گيرد . حاج عزيزالله : استغفار كن حاجي ... استغفار كن .... ندونسته آتيش جهنم را براي خودت حلال مي كني ! حاج عزيرالله رومي كند به جمعيت . حاجي: يا الله ... بفرمايين ... بفرماين برين ! جمعت در حالي كه هركس حرفي مي زند و نامفهوم است ، متفرق مي شوند و همزمان حاج عنايت در حالي كه تسبيح زير انگشتان دارد ، در نمايي بسته نيم نگاهي به بالا مي اندازد . حاج عزيزالله : / زير لب / يا ستار العيوب ، سترالعيوبنا ! 6ـ بازار- ادامه – داخلي بازار و شلوغي آن كه در آن ميان تصوير يك شيشه كدر گرفته ي پنجره اي را نشان مي دهد كه شكسته است . 7ـ حجره ي حاج عنايت – ادامه – داخلي حجره پر از لباس هاي گوناگون است و بسته بنده ي شده اند . حاج عنايت پشت ميز كوچكي نشسته و حاج عزيزالله كنارش . حالا هر دو در يك كادر هستند .





حاج عزيزالله : شما از كجا مطمئنين ؟ حاج عنايت :
/ جدي / حسابي هم مطمئنم ! از صبح حجره رو زير رو كردم ، اين چندتا تراول مفقودي نيستن كه نيستن ! انگاري آب شدن رفتن توي زمين ! حاج عزيزالله : فكر فرداش باش ! پشموني و شرمنده شدن خيلي سخته ها ! حاج عنايت : / ناراحت / نه حاجي ... نه ! حتم دارم كار كار خودشه ! آقا اصلان يه چيزايي گفت ها ، من باور نكردم ! اما يه مدت بود شك برم داشته بود، به خاطر همينم زير نظرش داشتمش !تا اين كه نامرد... / ناراحت / استغفرالله .... ميدونم كه خودش تراول ها رو .... حاجي : پناه بر خدا ... حاج عنايت حواست باشه توئون تهمت زدن خيلي سخته ها ! واي به اون روزي كه معلوم بشه اين حرفي كه مي زني بهتون بوده ، اونوقته جبران كردنش مكافاته ! حاج عنايت : / جدي / نه حاجي ، تهمت و بهتون نيس ، حقيقته ! حالام وقتي دادمش دست كلانتري خودش موقر مياد و همه چيز رو ميگه ! حاجي : دِ نشد برادر من .... تهمت كه ميزني ، آبروي يه مسلمونو مي بري ، حالام مي خواهي بندازيش تو زندون ، خدارو خوش نمياد با يه غريب و تنها ، اونم توي شهر درندشتی مثل تهران اينطور تا كني ! حاج عنايت ناراحت سري تكان مي دهد و او سرش را ميان دستش مي گيرد . 8-خياباني – روز – بيروني خيابان تقريبأ خلوت است كه حاج عزيزالله از مقابل تصوير عبور مي كند . 9-مقابل ساختمان زمردي – ادامه – بيروني حاج عزيزالله مقابل ساختمان مي رسد . مي ايستد . نگاهي به ساختمان مي اندازد و داخل مي شود . 10 – اتاق حاج عزيزالله – شب – داخلي صداي اذان مي آيد و حاج عزيزالله رو به قبله ، روي سجاده اش نشسته است . دردست تسبيح دارد و ناراحت به رو به رو خيره شده است .در همان حال حاج خانم ، چادر سفيد به سر داخل مي شود . خوب حاجي رو نگاه مي كند . حاج خانم : خير باشه حاجي ؟ بد جوري تو فكري ؟ حاج عزيزالله ناراحت سر مي چرخاند سمت حاج خانم . حاج عزيزالله : هيچي حاج خانم دعا كن خير باشه و شر نشه ! حاج خانم مردد سمت حاج عزيزالله مي رود . حاج خانم : / ناراحت / اتفاق افتاده !؟ حاج عزيزالله: براي من نه ! اما چه فرقي مي كنه ! بنده خدايي به يه بنده خدايي تهمت دزدي زده !شك ندارم داره اشتباه مي كنه؛ اما چي كار كنم از خر شيطون پايين نمياد كه نمياد ؟ حاج خانم سرش را مي گيرد بالا . حاج خانم : خدا خودش همه رو به راه راست هدايت كنه ! تصوير سمت سمت پرده ي سفيد كه پشت پنجره است و با وزش باد تكان تكان مي خورد . حركت مي كند . 11 – كلانتري – روز مقابل كلانتري بازار با رفت و آمد زياد جمعت . تصوير سمت در ورودي كلانتري حركت مي كند كه حاج عنايت مردد آنجا ايستاده و ترديد را مي توان از حركات او فهميد . حاج عنايت در كادر بسته تصوير است . حاج عنايت : / با خودش / يعني برم !؟ ازم مدرك خواستن چي ؟ اگه نتونم ثابت كنم ، اونوقته آبروي خودم ميره ! اونوقت ميشم انگشت نماي بازار كه چي ... / ناراحت / اه ... همين كه حجره راش نميدم براش كافيه ! 12- حياط مسجد امام – ادامه – بيروني شلوغي جمعيت در حياط مسجد امام صداي اذان مي آيد و حاج عزيرالله و حشمت از مقابل تصوير عبور مي كند ، آنها آستين هاي خودشان را بالا زده اند . 13- شبستان مسجد امام – ادامه – داخلي رديف نمازگزران كه در حال اداي نماز جماعت هستند . ميان آنها حاج عزيزالله و حشمت كنار هم ديده مي شوند . 14- بازاز – روز – خارجي نماي عمومي پشت بام هاي بازار تهران با پنجره ها و گنبد هاي كوچكش . 15- مقابل حجره ي حاج عنيات – ادامه – داخلي حشمت بيرون ايستاده است . داخل حجره حاج عنايت و حاج عزيزالله مشغول صحبت هستند . البته در اين ميان حاج عنايت در حال جا به جا كردن لباس هاي روي قفسه اي است . حاج عزيزالله : حاجي ، چند بار بگم اين حشمت پسر خوبيه !من ضمانتش مي كنم برگرده سركارش ! اگه هم راضي باشي خودم خسارت اون چند فقره تراول رو ميدم البته ، اگه منو قبول داشته باشي! حاج عنايت دست از كار مي كشد . ناراحت برمي گردد. حاج عنايت : حاجي اين چه حرفيه !؟شما تاج سر مايين ! اما حشمت ديگه به درد من نمي خوره ! تروخدا منو اينقدر توي رودر وايسي نندازين ! حاج عنايت چند قدم سمت حاج عزيزالله مي رود . حاج عنايت : از طرفي ، يه بازار و كلي حجره؛ خب بره شاگرد يكي ديگه بشه ! حتمأ بايد بياد اينجا و عينهو آينه دق جلوي چشمام باشه !؟ /جدي / اصلأ مي دونين چيه من شاگرد دزد نمي خوام ! تصوير بسته از صورت ناراحت حشمت كه زير چشمي نگاهش مي كند . صداي حاج عزيزالله : اخوي فكر فدا و قيامت باش ! تهمت زدن مثل نقل و نبات نشه برات ! نا سلامتي اين برادر مسلمونته ! حاج عنايت سمت حاج عزيزالله مي رود و جدي . حاج عنايت : برادر مسلمون ؟ / با دست به حشمت اشاره مي كند . / اين برادر مسلمون منه ؟ اين كه تو امانت خيانت كرده !؟ / بلند / نه حاج آقا ... نه من عارم مياد به اين بگم برادر ! حشمت : / ناراحت / اما حاج آقا گفتم كه من ... حاج عنايت سمت حشمت مي آيد . حاج عنايت : تو چي گفتي ؟ هان ؟!مگه حرفي هم واسه گفتن داري ؟ حشمت ناراحت سرش را پايين مي اندازد . در نمايي بسته حاج عزيزالله را مي بينيم كه ناراحت تسبيح مي چرخاند . صداي حاج عنايت : / عصباني/ برو خداتو شكر كن ننداختم حلفدوني ! حالام اينجا واي نسا ! برو پي كارت ! در نمايي بسته حشمت ناراحت از كادر بيرون مي رود . 16-تهران – شب – خارجي نماي عمومي از تهران در شب كه چراغ هاي زيادي روشن است . 17- خياباني – ادامه خياباني شلوغ و پر رفت و آمد كه در آن عده اي دست فروش عم ديده مي شود . 18 – خانه ی كارگري – ادامه – داخلي اتاقي كوچك با چند مرد كه هر كس مشغول كاري است ، يك نفر لباسش را رفو مي كند و ديگري هم سيب زميني پوست مي كند . حشمت هم ميان آنهاست . گوشي زنگ مي زند . از روي طاقچه بر مي دارد و مي رود سمت بيرون. 19- بالكن – ادامه – خارجي خيابان و سر و صداي آن ، تصوير از آنجا كنده شده و سمت حشمت مي آيد كه گوشي را چسبانده و با دست ديگرش آن يكي گوشش را گرفته است تا سر و صداي اذيتش نكند . حشمت : / بلند / هان ؟ گفتي معصومه حالش خراب شده !؟ يا ابوالفضل! زياد شدن سر و صداي خيابان همزمان با آن زوم كردن تصوير روي صورت حشمت . حشمت : /بلند / خيالم راحت باشه !؟ چي ؟ پول مي خواهين ؟ اون ماه براتون فرستادم ! چهره ي حشمت ناراحت مي شود حالا صورت او تمام قاب تصوير را پر كرده است . حشمت : / ناراحت / باشه ننه ... باشه ... بذار ببينم چي كار مي تونم بكنم ! تصوير از حشمت جدا شده و سر و صداي خيابان تمتم تصوير را پر مي كند . حالا تصوير سمت خيابان و چراغ هاي روشن آن زوم مي كند. 20-خانه ي حاج عزيزالله – صبح زود – داخلي اتاق تقريبأ نيمه تاريك است . تصوير از پرده هاي پنجره جدا شده و سمت طاقچه مي رود كه يك ساعت كوكي قديمي با صداي خاص خودش آنجاست .حالا حاج عزيزالله از آستانه ي در داخل مي شود ، ما او را زير نور كوچكي مي بينيم كه روي صورتش افتاده است . او را در آستانه ي در مي بينيم حاج عزيزالله عباي به دوش دارد . همزمان كه او داخل مي شود صداي اذاني كه گويا از مسجدي در نزديكي پخش مي شود ، نوري در تصوير مي ريزد . حاج عزيزالله دستانش را بالا مي برد . حالا او در كادري بسته است . حاج عزيزالله : خدايا خودت گره از كار اين جوون باز كن .! 21 – چهاراه گلوبندك – روز – خارجي خيابان شلوغ و رفت و آمد مردم . 22- مقابل حجره اي – ادامه – داخلي حاج عزيز الله به همراه حشمت مقابل حجره اي ايستاده ند . كربلايي – مرد حجره دار – سمت آنها مي آيد . حاج عزيزالله : خب كربلايي ، كلام آخرت چيه ؟ اين جوون رو مي خواهي يا نه !؟ كربلايي : شرمنده اتم حاجي ! چشمم از شاگرد جماعت ترسيده ! تنهايي خودم اينجا رو مي چرخونم ! راستي چرا خودتون توی حجرتون نمي بريش !؟ حاج عزيز الله : صابر هس ! به همين خاطر موندم دست اين جوون كجا بندش كنم ! كربلايي : كار كه زياده ! خب چرخ برداره و توي بازار بكشه ! از بيكار بودن كه بهتره ! حاج عزيزالله ناراحت حشمت را نگاه مي كند . حاج عزيزالله : نمي تونه ، گويا بچه كه بوده از پشت بام افتاده و ستون مهره هاش جابعه جا شده ! بار سنگين واسش زهر حلاليه ! كربلايي : / مردد / والله من ديگه نمي دونم چي بگم ! سر و صداي بازار و در كادري بسته حشمت را مي بينيم كه سرش را به زير انداخته و زير پايش را نگاه مي كند . 23- بازار – ادامه – داخلي شلوغي بازار و رفت و آمد جمعيت كه در آن ميان رديف چند منبع آب ديده مي شوند كه روي آنها يا حسين (ع) و يا ابوالفضل (ع)نوشته شده است . حشمت سمت يكي از منبع ها مي رود .ليواني برمي دارد و در آن آب مي ريزد .نگاهي به واژه ي يا ابوالفضلروي آن مي اندازد . ليوان را سر مي كشد . بعد در كادري بسته با چشماني پر از اشك به واژه ي يا ابوالفضل خيره مي شود ؛منبع آب و حشمت در يك كادر بسته هستند كه حاج عزيزالله داخل همان كادر مي شود . حاج عزيزالله : دلتو بسپار به اسم نامي حضرت ! خودش كارهارو جور مي كنه ! حشمت برمي گردد . حشمت : حاج آقا ، از وقتي بابام مرد ، حاج عزيز الله : خدا رحمتش كنه ! حشمت : من موندم و ننه ام و يه خواهر مريض ، باورتون نمي شه هروقت دلم مي گرفت و غصه دار مي شدم ، همين كه به اسم مبارك آقا نگاه مي كردم ، آروم مي شدم ، حالام ... نمي دونم چي كار كنم ! حشمت سرش را پايين مي اندازد . حاج عزيزالله دستش را روي شانه ي او مي گذارد . حاج عزيزالله : مي دونم چه حس و حالي داري ! ناراحت نباش ، كارها درست مي شه ! حتمأ خود آقا عنايت مي كنه !بهت قول ميدم . اشك در چشمان حاج عزيزالله در كادري بسته . صداي حشمت : اي حاج آقا ، ما كه سرتا پا گناهيم ، مارو چه به عنايت كردن ؟ حالا هر دو در يك كادر . حاج عزيزالله : نه پسرم ،شكسته نفسي نكن ! تو جوون خوب و پاكي هستي ! باورت ميشه هروقت توي مسجد امام تو صف نمازگزارا مي ديدمت بهت غبطه مي خوردم و مي گفتم چه جوون مومني هستي ! غرق شدنت تو نماز برام جلب توجه مي كرد ! حشمت چند قدم آنطرف تر مي رود . حشمت : /ناراحت / چه فايده حاج آقا ... بهم كه تهمت دزدي زدن ! / ناراحت حاج عزيزالله را نگاه مي كند / يعني بهم مياد بيام و دزدي كنم !؟ حاج عزيزالله : / ناراحت / الله اكبر ! نه .. نه ... كادر بسته از صورت حشمت كه چشمانش پر از اشك شده . حشمت : ندار بودم ، خيلي شب ها گرسنه خوابيدم ، اما هيچوقت دزدي نكردم؛ به فكرمم نيوموده خداي ناكرده به مال كسي نگاه بدي بندازم! اما حالا توي بازار هر كس يه جوري نيگام مي كنه . حشمت سرش را پايين مي اندازد كادر بسته از حاج عزيزالله و منبع آب كه حاج عزيزالله از كادر خارج مي شود و واژه ي يا ابوالفضل روي منبع آب تمام كادر را پر مي كند . 24- پشت بام بازار – ادامه – خارجي نماي عمومي از پشت بام بازار كه تعدادي كبوتر در آسمان آن پرواز مي كنند . 25- حجره ي حاج عنايت- ادامه – داخلي حاج عنايت پشت پيشخوان نشسته و مشغول حساب كتاب با چرتكه ي چوبي است . نماي بسته از تلفن روميزي كه آنطرف است زنگ مي زند . حاج عنايت زير چشمي نگاهش مي كند . مي خواهد بلند شود ، اما سرجايش مي نشيند و مشغول حساب و كتاب با چرتکه مي شود .صداي زنگ تلفن با صداي حلقه هاي چرتكه درهم آميخته مي شود . 26- بزرگراه – شب – خارجي نماي عمومي از بزرگراهي كه اتوبوسي از كادر مي گذرد . برش می زنیم به داخل اتوبوس 27ـ داخل اتوبوس ـ ادامه داخل اتوبوس تقريبأخلوت است با تعدادي مسافر . دريكي از رديف ها حاج عزيزالله و حشمت كنار هم نشسته اند . راننده در حالي كه رانندگي مي كند ، گهگاه از آينه عقب را هم نگاه مي كند . حالا حاج عزيزالله و حشمت در يك كادر هستند . حشمت : / مردد / حاج آقا ، روم سياه دلم نمياد مزاحمتون بشم ! حاج عزيزالله : حرفا ميزني جوون ! / با خنده ملايم / منم مأمور و معذور ! اونقدر توصيفت رو براي حاج خانم كردم، اونم بهم گفت جلدي اين جوون مومن رو دعوت مي كني واسه شام ! حشمت : /سرش را به زير مي اندازد ./ اي حاج آقا .... ما كجا و مومن بودن كجا !؟ حاج عزيزالله ذوق زده حشمت را نگاه مي كند . حاج عزيزالله : چرا ... پاك بودن از سيما و چشمات حسابي عيانه ! خودت خبر نداري ! حشمت : / مردد / نمي دونم !اما به دلم برات شده حتمأ ايرادي توي كارم هس كه حاج عنايت اينطور بهم شك كرده و انگ دزدي بودن رو بهم چسبونده !؟ حاج عزيزالله : / ناراحت / پناه بر خدا ! حالا تصوير از آن دو جدا شده و سمت پنجره ي اتوبوس حركت مي كند كه در پس آن چراغ ساختمان ها نمايان است . 28-مقابل ساختمان فيروزه اي – ادامه – خارجي نماي عمومي از ساختمان فيروزه اي كه سر و صداي خيابان تصوير را پر كرده است . 29 – خانه حاج عزيزالله – ادامه – داخلي پذيرايي و حركت تصوير در آن . حشمت به صورت معذب روي مبلي نشسته است . حاج عزيزالله هم كنارش .حاج خانم چادر گلدار سفيد به سر چايي مي آورد . از جايش بلند مي شود . حاج خانم : بنشين پسرم .... راحت باش ! حشمت مي نشيند . حاج خانم چايي را مقابل او مي گيرد و حشمت يك استكان براي حاج عزيزالله و يكي هم براي خودش برمي دارد . حاج خانم كناري رفته و روي يكي از مبل ها مي نشيند . حشمت : ببخشين ... مزاحمتون شدم ! حاج خانم : نه خواهش مي كنم ، مهمون حبيب خداس و با خودش بركت مياره ! حشمت : جسارت نباشه كسي توي ساختمون نيس !؟ حاج خانم : اينجا خيلي ساكته !بچه ها امشب همه رفتن مهموني ، من و حاجي كه حال و حوصله مهموني رفتن نداريم ، گفتيم بمونيم خونه ! حاج عزيزالله : البته مام از اونا عقب نمونديم ، چون خودمون مهمون داريم ! حشمت با خجالت سرش را به زير مي اندازد . صداي حاج عزيزالله : مي بيني حاج خانم .... مي بيني حجب و حياي اين جوون چطور آدمو جذب خودش مي كنه ! حاج خانم ذوق زده حشمت را نگاه مي كند . حاج خانم : بله ! خدا به والدينش ببخشه ! 30- اتوبوس – شب – داخلي حشمت داخل اتوبوس نشسته كه تقريبأ خالي است ؛ نور كوچكي روي صورت او افتاده است . حالا تمام صورتش قاب تصوير را پر مي كند و مي توان خوشحالي خاصي را در صورت او ديد . 31 –بازار – روز – داخلي بازار و شلوغي رفت و آمد آن . باربر پيري چرخي را هل مي دهد . به خاطر بار زياد برايش سخت است . حشمت به كمكش آمده و همراه هم چرخ را هل مي دهند . پيرمرد به او لبخند مي زند ، اما در صورت حشمت آثار درد را مي توان ديد . 32- حجره ي حاج عنايت – ادامه – داخلي حاج عنايت داخل حجره اش مشغول حساب و كتاب با چرتكه ي چوبي است . يك نفر – آقا اصلان – داخل مي شود . آقا اصلان : سلام حاجي خسته نباشي ! حاج عنايت در حالي كه مشغول چرتكه انداختن است . حاج عنايت : سلام ! كار داشتي آقا اصلان ؟ آقا اصلان كنار حاج عنايت مي ايستد . اصلان : نه ، داشتم رد مي شدم ، گفتم يه سلامي بكنم و هم بگم از همون اولشم ازاین حشمت هیچ خوشم نمي اومد . حاج عنايت ، زير چشمي آقا اصلان را نگاه مي كند . حاج عنايت : از اون خوشت نمي اومد يا نه ، مي خواستي برادرزاده ات رو اين جا بياري ! آقا اصلان : نقل اين حرفا نيس ! گفتم كه پارسال ، وقتي خدابيامرز حاج رضا ضمانت اين پسره ي شهرستاني رو كرد يه جواريي به دلم افتاد ، نميشه زياد بهش اطمينان كرد ! يادتون باشه چند باري بهتون كد دادم ، اما نگرفتين ! حاج عنايت : / مردد/ والله چي بگم !؟ آقا اصلان : بگذريم ! راستي اين حاج عزيزالله اين وسط چي كاره اس ؟ حاج عنايت : چطور ؟ آقا اصلان : آخه از صبح تا شب از اين راسته به اون راسته ميره و به همه رو مي اندازه كه چي ؟ دست اين پسره رو جايي بند كنه ،خبر نداره آبي كه رفته ديگه به جوب برنمي گرده ! حاج عنايت مشغول چرتكه انداختن مي شود . آقا اصلان دهانش را نزديك گوش حاج عنايت مي كند . آقا اصلان : اصلأبه ما چه كه چي كار مي كنه ! / با لبخند / بگم حامدمون بياد كمك دستون ؟ حاج عنايت در كادري بسته مردد آقا اصلان را نگاه مي كند . صداي آقا اصلان : / با خنده / پس بگم بياد ؟ حاج عنايت مردد سري تكان مي دهد . اصلان داخل كادر مي آيد . آقا اصلان : /ذوق زده / آي قربون آدم چيز فهم ؟ 33- نماهاي مختلف – روز – داخلي + خارجي -بازار ؛ حاج عزيزالله و حشمت از مقابل كادر مي گذرند . - مقابل حجره اي ، حاج عزيزالله حشمت آنجا ايستاده اند و مشغول صحبت با يك نفر هستند . - بازار ؛حاج عزيزالله و حشمت مردد و ناراحت از مقابل تصوير عبور مي كنند . - خيابان ؛ كنار كيوسك تلفن ، حشمت مشغول ورق زدن روزنامه اي است ، بعد گوشي تلفن را برداشته و شماره مي گيرد . - پارك ، حشمت روي چمن نشسته كنارش صفحات آگهي روزنامه اي پهن شده است . - حجره ي حاج عنايت ،پسري ، حامد كنار حاجي ايستاده و مشغول مرتب كردن وسايل روي قفسه است . وقتي حشمت از مقابلش عبور مي كند ، با شيطنت ، لبخند مي زند . 34- خانه ي حاج عزيزالله – شب – داخلي حاج عزيزالله عينك به چشم روي كاناپه نشسته و مشغول خواندن كتابي است . حاج خانم سيني ميوه به دست داخل مي شود و كنارش مي نشيند . حاج عزيزالله كتاب را بسته و عينك را از چشمش برمي دارد . حاج خانم : بالاخره قضيه اون پسره چي شد ؟ حاج عزيزالله : منظورت حشمته !؟ حاج خانم : آره تونستي ، دستشو جايي بند كني ؟ حاج عزيزالله : متاسفانه ، نه ! انگاري اون جن شده و اهل بازار بسم الله ! هيچ جوري كارش جور در نمياد ! به گمونم يكي داره همه جا جار مي زنه كه الا ولله به اين جوون كار ندين ! حاج خانم : ميگم حالا كه اينطوره ، از بچه ها كمك بگريم ، تهرون پر كاره ! حاج عزيزالله : بله كار زياده ! اما من مي خوام حشمت توي بازار مشغول بشه ! حاج خانم : حالا چرا توي بازار؟ حاج عزيزالله : آخه اون اگه از بازار بره ، همه به حاج عنايت حق ميدن زبونم لال مچ يه دزد رو گرفته ؛ اونوقته همين طور دنبال اون جوون حرف مي زنن ! نبايد اين اتفاق بيفته ! حاج خانم : ميگم حاج آقا شما خيلي مطمئين كه حاج عنايت اشتباه مي كنه ؟ ناسلامتي سال هاس تو و اون توی يه راسته اين ! حاج عزيزالله : راستش اين حاج عنايت آدم خوبيه ، اما چه مي شه كرد ، يه كم دهن بينه ! شك ندارم يكي زير پاش نشسته و مثل شيطون توي جلدش رفته ! حاج خانم : يعني اون يه نفر با حشمت دشمني داره ! حاج عزيزالله : نخير ، حشمت اين وسط يه قربانيه ! حاج خانم : پس بگو ،حكايت اين كه افتادي دنبال كار حشمت اينه !؟ حاج عزيزالله : درسته ! از قديم گفتن حفظ كردن آبروي يه مسلمون آبرو دار ، يانه ، يه آدم از اوجب واجباته ! حاج خانم : خدا خيرت بده اگه از دست ما هم كاري هم ساخته مضايغه نكن ، بگو ! حاج عزيزالله : حتمأ... حتمأ... تصوير روي صورت متفكر حاج عزيزالله زوم مي كند . حاج عزيزالله : خدا از گناهش نگذره ، كسي رو كه داره آبروي اين بنده خدارو همه جا مي بره ! 35-بازار – روز – داخلي شلوغي بازار و رفت و آمد مردم . 36- حجره حاج عنايت – ادامه ـ داخلي حاج عنايت در حجره نيست . حامد پشت پيشخوان ايستاده . كنارش هم آقا اصلان . تصوير به آنها نزديك مي شود و همزمان صداي آنها داخل تصوير مي ريزد . آقا اصلان : خلاصه عمو جان حواست به كارت باشه ، كلي اين پا و اون پا كردم تا شاگردي حجره ي حاج عنايت رو برات رديف كردم . حامد : دست شما درد نكنه ! آقا اصلان : اي خدا ، چي مي شده مام يه حجره داشتيم از پادويي اين و اون رو كردن ، راحت مي شديم ! حامد : /خوشحال / عموجان ، با اين زبوني كه شما دارين ، حتم دارم امروز و فرداس شمام حجره دار مي شين ! آقا اصلان: /با حسرت / خدا از زبونت بشنوه ! آقا اصلان نيم نگاهي به اطرافش مي اندازد . حالا هر دو در يك كادر هستند . آقا اصلان : راستي حامد جان ، خبر داري حاجي يه بچه بيشتر نداره ! اونم دختره ! حامد نگاه شيطنت آميزي به آقا اصلان مي كند . حامد : يعني فكر كردين من بازم ... آره ديگه ! آقا اصلان : / جدي / خنگ نشو پسر !شاگرد حاجي بودن و زرنگي نشون دادن ، يعني دوماد حاجي شدن ! صورت برافروخته ي حامد در يك كادر بسته . صداي آقا اصلان : بعدشم دوماد حاجي شدن ،ختم ميشه به حجره و اموال حاجي رو صاحب شدن ! گوشي اومد تو دستت ؟ حالا هردو در يك كادر هستند . آقا اصلان : فقط تك خوري نكني ؟ حامد : اما عموجان ، خودتون كه مي دونين من ... آقا اصلان : آره ميدونم ... ميدونم مادرت براي اون دختره انگشتري برده و نشونش كرده ! اما خب مي شه انگشتري رو ازشون پس گرفت ! اين كه كاري نداره ! حامد ناراحت داخل حجره مي رود . آقا اصلان از پشت سر نگاهش مي كند . آقا اصلان : هان ، چي شده ؟ چرا بهت بر خورده !؟هيچ مي دوني واسه اينجا وايسادنت چقدر از اين حجره به اون حجره دويدم !؟ تصوير از اصلان كنار مي كشد و قاب عكس شكسته اي را كنار رديف قفسه ي لباس ها نشان مي دهد . 37- خيابان – روز – خارجي در بلوار وسط خيابان حشمت مشغول صحبت با تلفن همراه است . سر و صداي خيابان نمي گذارد صدايش را خوب بشنويم . حالا او در يك كادر بسته است و ميان شلوغي خيابان صدايش را اندك اندك مي شنويم . حشمت : / ناراحت / ننه تروخدا دعام كن ... گره افتاده به كارم ! سكوت حشمت و خيره شدن او به يك نقطه . حشمت : / ناراحت / روم سياه ننه ! روم سياه ! نفست صادقه ، دعام كن ! حالا حشمت را درنمايي دورتر مي بينيم كه باز صدايش ميان شلوغي خيابان گم مي شود . اتوبوسي از مقابل تصوير عبور مي كند و به دنبالش حشمت دوباره كادري بسته مي آيد . حشمت : خداحافظ ننه ... خداحافظ ! حشمت گوشي تلفن همراهش را روي روزنامه ي كه زيرش انداخته مي گذارد . ناگهان نگاهش روی نوشته اي از روزنامه ثابت مي ماند . بعد زير لب چيزهاي مي خواند . 38- مقابل كيوسك تلفن – ادامه – خارجي سر و صداي خيابان ؛ زني در حال صحبت با تلفن است . حشمت هم كنارش ايستاده . زن نيم نگاهي به حشمت مي اندازد . اما سرش را به زير مي گيرد . زن ناراحت گوشي تلفن را سرجايش مي گذارد و مي رود . حشمت گوشي را برمي دارد و با خواندن نوشته ي روزنامه شماره مي گيرد . حالا او در يك كادر بسته است و مي توان صدايش را ميان سر و صداي خيابان به خوبي شنيد . حشمت : الو ... پيتزا فروشي كاج ! سلام ... من من به خاطر آگهي تون مزاحم شدم ... كيوسك تلفن و حشمت در نمايي عمومي كه از دور ميان سر وصداي ماشين ها و عبور آنها گم مي شوند . 39- چهارراه گلوبندك – ادامه – خارجي شلوغي خيابان و عبور به سرعت حشمت از مقابل تصوير . اما لحظه اي مي ايستد و به مرد نابينايي كه در حال عبور از عرض خيابان است ، كمك مي كند . 40 –بازار- ادامه – داخلي مردم در حال رفت و آمد و عبور به سرعت حشمت از مقابل تصوير . 41- مقابل حجره ي حاج عزيزالله – ادامه – داخلي حشمت بيرون حجره ايستاده و صابر مشغول صحبت كردن با مردي است . . مرد جدا شده و مي رود . صابر رو به حشمت مي كند . صابر : خب حشمت خان چي كارها مي كني ؟ حشمت : شكر خدا ، مي گذره ! صابر : كاري ، ماري پيدا كردي ؟ حشمت : / خوشحال / آره يه كاري دست و پا كردم ، حالام اومدم با حاج آقا صلاح مشورت كنم . صابر : خب خدارو شكر ! اينطوري هم حاج آقا از نگراني در مياد! هيچ مي دوني اين همه مدت چقدر دنبال كارت بوده ! حشمت : آره خدا خيرش بده ! نمي دونستم حاج آقا اينقدر مرد بزرگيه ! صابر : بله ،الانم رفته بين الحرمين ؛شنيده يه نفر شاگرد مي خواد . حشمت : / به نقطه اي خيره مي شود . / اِ ... حاج آقا اومدن ! نماي عمومي از بازار كه حاج عزيزالله ميان جمعيت ديده مي شود . صداي صابر : خدا كنه برات كاري پيدا كرده باشه ! حاج عزيزيالله جلوي حجره مي آيد . حشمت چند قدمي سمت او مي رود . حشمت : سلام ... شرمنده ام حاج آقا ! حاج عزيزالله : / ناراحت / سلام ... دشمنت شرمنده باشه ! صداي صابر : سلام حاج آقا ... حاج عزيزالله : سلام جانم ... حاج عزيزالله سمت حجره اش مي رود ؛حشمت هم از پشت سر . حشمت : حاج آقا ... ممنون كه دنبال كارم بودين ، راستش خودم يه كار پيدا كردم. حاج عزيرالله در كادري بسته مي ايستد . برمي گردد . حاج عزيزالله : توي بازار !؟ صداي حشمت : نخير ! توي يه پيتزا فروشي ، سمت سعادت آباد . حاج عزيزالله برمي گردد سمت حجره . حالا او و حشمت در يك كادر هستند . حاج عزيزالله : نه ... تو نبايد از بازار بيرون بري ؟ كادر بسته از صورت ناراحت حشمت . صداي حاج عزيزالله : تو اين موقعيت نبايد ميدون رو خالي كني ! حشمت : / ناراحت / چشم حاج آقا ... اما ... اما ... حاج عزيزالله : اما نيار ! حاجي حشمت داخل حجره شده و از كادر بيرون مي رود . تصوير روي صورت صابر زوم مي كند كه شانه هايش رابالا مي اندازد و به حشمت مي فهماند نمي داند چه كند . 42- تهران – شب – خارجي نماي عمومي از تهران ، سر و صدايش و چراغ هاي روشن آن . 43- ساختمان فيروزه اي – ادامه – خارجي نماي بسته از ساختمان فيروزه اي از پايين . 44- داخل ساختمان – ادامه راه پله . سر و صداي عده اي مي آيد . حاج عزيزالله در طبقه ي پايين در آپارتمانش را باز مي كند و بالا را نگاه مي كند . صداي حاج خانم : يادم رفت بهت بگم ، بچه ها امشب دور هم ان ! حاج عزيزالله : /برمي گردد / خب ؟ صداي حاج خانم : پسرها و عروس هامون ! نوه هامون ، حتي نتيجه هامون ، همه وهمه هستن ! حاج عزيزالله : پس چرا ما نيستيم !؟ حاج خانم كنار آستانه ي در اومده و كنار حاج عزيزالله مي ايستد . حاج خانم : خب مام ، ميريم بالا ديگه ! حاج عزيزالله داخل مي رود . حاج خانم : / از پشت سر / چي شد ؟ نميريم ؟ صداي حاج عزيزالله : چرا ... چرا ... ميريم ! اما قبلش يه دقيقه بيا تو ! حاج خانم درا مي بنددد . 45- داخل خانه ي حاج عزيزالله – ادامه پذيرايي ؛حاج خانم چادر سفيد به سر منتظر ايستاده است . حاج خانم : پس چي شده ؟ حاج عزيزالله داخل مي شود . حاج عزيزالله : الان ميريم ! اما قبلش بگم يه آن ياد يه چيزي افتادم ! حاج خانم : ياد چي افتادي ؟ حاج عزيزالله : يادته چند وقت پيش گفتي واسه يه مريضي پول جمع كرده بودين تا خرج عملش كنين !؟ حاج خانم : خب ، آره ... اما خدا رحمتش كنه ، مثل اينكه قسمتش نشد ! حاج عزيزالله چند قدم راه مي رود . حاج عزيزالله : مي تونم بپرسم اون پولو چي كارش كردين ؟ حاج خانم : معلومه ، امانت پيش منه ! حاج عزيزالله : / متفكرانه / خوبه ... خوبه ... / برمي گردد سمت حاج خانم / حالا حالا من اون پولو ازت مي خوام ؛البته اگر راضي باشي !؟ حاج خانم : / جاخورده / خير باشه ! حاج عزيزالله : خيره ! حتمأ خيره ! حاج عزيزالله از پذيرايي بيرون مي رود .حاج خانم هم مردد از پشت سر نگاهش مي كند . صدای حاج عزيزالله : اين ديگه آخرين تير تركشمونه ! 46-ترمينال مسافربري – روز – خارجي ترمينال جنوب با رديف اتوبوس ها در نمايي عمومي ؛ در گوشه اي از ترمينال حاج عزيزالله و حشمت ديده مي شوند كه با هم مي آيند . دوباره نماي عمومي از ترمينال و ساختمان وسط آن . 47-سالن ترمينال مسافربري – ادامه – داخلي شلوغي و رفت و آمد جمعيت . در گوشه اي از سالن انتظار ، حشمت و حاج عزيزالله كنارهم نشسته اند و با هم حرف مي زنند . به خاطر دور بودن آنها از ما و شلوغي ترمينال صدايشان قابل فهم نيست . دوربين سمت آنها زوم مي كند و عبور مردي از جلوي تصوير باعث مي شود هردو در يك كادر بسته ديده شوند . حالا صدايشان قابل فهم است . دردست حاج عزيزالله ساك كوچكي است و در دست حشمت هم يك ساك بزرگ . حشمت : خب حاج آقا پس صلاح دونستين من برگردم شهرمون !؟ اما اي كاش مي موندم و به حاج عنايت و بقيه ثابت مي كردم كه من اهل دزدي كردن نيستم . حاج عزيزالله : لازم نيست ! تا همن جاشم براي همه ثابت شده تو آدم درستي هستي ! حالام بيا اين امانتي رو بگير و به شهرتون برگرد ! حشمت : /جاخورده / امانتي ؟ حاج عزيزالله : آره امانتي !يادمه يه روز بهم گفتي حياط خونتون اونقدر بزرگه كه قبلأ توش يه مرغداري كوچيك بوده !؟ حشمت : درسته حاج آقا .... اما خراب شد ! راه انداختنش هم سرمايه مي خواد ؟ حاج عزيزالله : اگه مشكلت سرمايه اس ، / با لبخند / بفرما اينم سرمايه . در كادري بسته حاج عزيزالله ساك كئچكي روي پا حشمت مي گذارد . صداي حاج عزيزالله : نپرس از كجا و چطوري اومده ! فقط يادت باشه قرضه! حشمت : / مردد / اما ضمانت ، سفته چيزي نمي خوايين ؟ حاج عزيزالله : / با لبخند / ضمانتش درستي و پاكي توس ! كافيه يه نفر بفهمه من به این پاک بودن تو اعتماد کردم، مثل توپ توي بازار صدا مي كنه ،اما خدا كنه ريا نشه ! حالا صورت حشمت تمام قاب تصوير را پر مي كند و به راحتي مي توان در چشمان او اشك را مشاهده كرد . حشمت : حاج آقا به خدا در حقم پدري كردين ! نماي عمومي از سالن ترمينال كه بلند گويي مي گويد :مسافران زرند همدان سوار شن ! 48- حياط ترمينال – روز – خارجي رديف اتوبوس ها كه اتوبوس سفيد رنگي از بقيه جدا شده و سمت در خروجي مي ورد . در نمايي بسته حاج عزيزالله عصا به دست ايستاده و دور شدن اتوبوس رانگاه مي كند . 49- چهاراه گلوبندك – روز – خارجي عبور و مرور ماشين و مسافران كه حاج عزيزالله از عرض خيبان مي گذرد . 50 – مقابل حجره ي حاج عزيزالله – روز – داخلي شلوغي بازار و در آن ميان حاج عنايت به همراه آقا اصلان كنار حجره ي حاج عزيزالله ايستاده اند . تصوير سمت آنها زوم مي كند . حالا هم هرسه در يك كادر هستند . حاج عنايت : دست خوش حاج آقا ... دست خوش ... خوب طرف رو پروندي ! حاج عزيزالله : صلاح نبود اينجا بمونه ! اصلان : جسارت نباشه ، چرا ؟ دزدي كرده بود بايد توئونش رو مي داد ! حاج عزيزالله : / ناراحت / الله اكبر ! پناه بر خدا ! حاج عنايت : پس دليلش چي بود ؟ حاج عزيزالله : / جدي / معلومه ، اگه جوون پاكي مثل حشمت ، توي اين بازار راس بره بهش بگن دزد ، چپ بره بهش بگن دزد ، خب اگه دزد نباشه كه مطمئنم نيس ، ممكنه پاش بلغزه و بشه اونچه كه نبايد ميشد ! حاج عنايت : حرف ها مي زني حاجي ... خب دزد بودش ، مگه نه آقا اصلان !؟ آقا اصلان : درسته ! از اون دزدها خوب بلدن قاپ / اشاره زير چشمي به حاج عزيزالله / بعضي ها رو بدزدن ! كادر بسته از صورت حاج عزيزالله كه عرق كرده . حاج عزيزالله : / ناراحت / تا دير نشده استغفار كنين كه كفاره تهمت زدن خيلي سنگينه ! نماي عمومي از بازار و شلوغي جمعيت . صداي حاج عزيزالله : به خدا توي قيامت پيدا كردن طرف و رضايت گرفتن از اون محالاته ! پ 51- تهران – روز – خارجي نماي عمومي از تهران و آپارتمان هايش كه در پايين كادر اين عبارت مي آيد . شش ماه بعد ! 52- چهارراه گلوبندك – روز – خارجي صبح زود ؛ چهاره گلوبندك خلوت است و گهگاه اتومبيلي از آن مي گذرد . 53- بازار – ادامه – داخلي اغلب حجره ها بسته هستند ؛ چند نفري در حال بالا دادن كركره ي حجره هايشان . 54- مقابل حجره ي حاج عزيزالله – ادامه – داخلي صابر كركره را بالا مي دهد ؛ حاج عزيزالله هم كنارش ايستاده . حاج عزيزالله : الهي به اميد تو ! وقتي هردو داخل حجره مي شوند ، حاج عنايت سراسيمه خودش را به آنها مي رساند . حاج عنايت : / ناراحت / سلام عليكم حاج آقا ... عرض كوچيكي داشتم ! حاج عزيزالله : عليك سلام ... اين وقت صبحي !؟/ مردد / خير باشه ! حاج عنايت : / كمي آرام / ممكنه يه توك پا بياين بيرون ! حاج عزيزالله از حجره خارج مي شود . حالا هردو در يك كادر بسته هستند ./ حاج عنايت : / ناراحت / راستش حاج آقا روم سياه ! ديروز عصر یکی از مشتریام بعد چند ماه از شهرستان اومد و گفت شیش هفت ماه پیش که ازم جنس برده بوده، لا به لای بسته ها چند فقره تراول پیدا کرده! حاج عزیزالله: خب؟ حاج عنایت: تا این حرفو گفت یادم افتاد ای دل غافل من خودم اشتباهی اونجا گذاشتمشون! حاج عزيزالله : / جاخورده / الله اكبر ! پناه بر خدا ! حاج عنايت : / ناراحت / خدا منوببخشه ! حالام مي خوام جبران كنم ، مي خوام برم و از حشمت حلاليت بگيرم ! شما مي دونين الان كجاس !؟ / عصباني / اه... چي دارم مي گم ، خودم كه آدرسشو دارم ! اما روم نمي شه برم سراغش ! حاج عنايت سمتي مي رود و حاج عزيزالله هم دنبال حاج عزيزالله : دل نگران نباش حاجي ! صبر كني ، يكي دو روزه خود حشمت مياد اينجا ! حاج عنايت : راس ميگين!؟ حاج عزيزالله : يه امانتي پيش من هس ، خودش زنگ زنگ زد و گفت مياد ! حاج عنايت خوشحال بالا را نگاه مي كند . صداي حاج عزيزالله : هي ... هي ... دنياس ديگه ! اما نمي دونم تورو مي بخشه يا نه !؟ صورت نگران حاج عنايت كه رو به تصوير نگاه مي كند . حاج عنايت : / عصباني / همش تقصير اصلانه که.... ! صداي حاج عزيزالله : اول صبح بازم دنبال مردم حرف زدي !؟ تصوير روي صورت عصباني حاج عنايت زوم مي كند . 55- تهران – شب – خارجي بزرگراهي و عبور و مرور ماشين ها . 56- بازار – روز – داخلي شلوغي بازار و رفت و آمد مردم . در ميان آنها حشمت ديده مي شود كه سر و لباسش نسبت به قبل تغيير كرده است . او بارپيرزني را در دست گرفته و همراه پير زن راه مي رود . 57- مقابل حجره ي حاج عزيزالله – ادامه – داخلي حاج عزيزالله و حشمت و صابر در يك كادر هستند . حاج عزيزالله : خب حشمت جان چه كارا مي كني !؟ حشمت : شكر خدا ؛ حاج آقا با پوي پربركتي كه شما دادين مرغداري كوچيكمون حسابي راه افتاد و ماشالله خوب هم جواب داد ! حاج عزيزالله : / خوشحال / خدايا شكرت ! حشمت : راستي حاج آقا يه باغم اجاره كردم كه ماشاالله اونم حسابي ميوه داده ! حاج عزيزالله : / ذوق زده / بازم خدايا شكرت ! در نمايي عمومي حاج عنايت شتابان سمت حشمت مي آيد و بدون مقدمه او را در آغوش مي گيرد . حاج عنايت : / ناراحت / منو ببخش حشمت ... تروخدا منو حلالم كن ! تصوير سمت بازار برمي گردد و ميان شلوغي پيش مي رود . صداي حشمت : خدا ببخشه حاج آقا .... من چي كاره ام ! صداي حاج عنايت : / ناراحت / يعني منو حلال كردي !؟ از گناهم گذشتي صداي حشمت : حاج آقا اين حرفا چيه ... صداي حاج عزيزالله : اين جوون خيلي پاك تر از اونهاس كه ما فكر مي كنيم . شلوغي بازار و سر و صداي آن باعث مي شود تا صداي حشمت و حاج عنايت و حاج عزيزالله را نشنويم . تصوير روي جمعيت حاضر بازار زوم مي كند و تار مي شود .
[i]
پایان[/b]

غذرخواهی:
چون حجم فیلمنامه زیاد بود،متاسفانه بعد از ارسال به سایت خطوط بهم ریخته شده است
 نویسنده، فقط و فقط به خاطر نوشتن آفریده شده است( هاینریش بل، نویسنده آلمانی)
پاسخ
#2
سلام دستون درد نکنه! از کارای تلویزیونی نمی شه انتظار داشت خیلی حرفه ای باشن اما خب کارای قویتر از این هم داره تلویزیون . موضوع و تم این کار خیلی کلیشه ای بود چیز تازه ای نداشت . ضمن این که از همون شروع داستان پایانش معلوم بود و هیچ حس تعلیقی بر نمی انگیخت !تقریبا بیشتر بیننده ها می رسن به حدسی که زدن !دیالوگا هم تقریبا ضعیف بودن، کلیشه ای و تا حدود زیادی قدیمی . موفق باشید .
پاسخ
#3
سلام دوست قدیمی
کارهاتون مثل همیشه نشان از مهارت شما در فیلمنامه نویسی داره ولی این کار مثل همه کارهای تلویزیونی اول و آخرش کاملا معلومه و میشه حدس زد.
فقط واسه خوندن خیلی اذیت شدم و چشمام درد گرفت.
کلی هم سعی کردم نظر بذارم که نمیدونم چرا نمی شد.
هر روزتان بهتر از دیروز
یا کاری رو شروع نکن، یا اگه شروع کردی، سعی کن به بهترین نحو تمومش کنی.
پاسخ
آگهی
#4
سلام و عرض ادب ...
واقعا ممنون از گذاشتن چنین فیلمنامه ایی که ما رو با سبک و سیاق این مدل از فیلمنامه ها ی تلویزیونی آشنا میکنه . من خودم خیلی استفاده کردم .

ممنون و موفق باشید
داستانی بنویسید که اگر نویسنده اش نبودید زیر باران به خاطر ان در صف می ایستادید.(رابرت مک کی)
پاسخ
#5
البته دوستانی که درگیر کارهای سفارشی و جالب اون که مقابلشون طرح یک صفحه ای آماده می شند،متوجه هستند که چی باید بنویسند و به چه شکل داستان رو تبدیل به فیلمنامه کنن. این هم از اون دسته کارهایی است که چند سال پیش یک صفحه طرح رو به بنده دادند و تءکید کردند که فقط و فقط همین رو تبدیل به فیلمنامه کن!!
 نویسنده، فقط و فقط به خاطر نوشتن آفریده شده است( هاینریش بل، نویسنده آلمانی)
پاسخ


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  تأملی کوتاه بر سریال های تلویزیونی اکبرخوردچشم 2 663 21-3-1392، 02:50 عصر
آخرین ارسال: اکبرخوردچشم
  ایده، طرح، شخصیت(قسمت اول) G.Manager 2 2,733 3-2-1392، 11:28 عصر
آخرین ارسال: raharad
  ایده، طرح، شخصیت(قسمت دوم) G.Manager 1 1,596 27-7-1390، 09:20 عصر
آخرین ارسال: roz

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
در گوگل محبوب کنید :