درود مهمان گرامی! ( - ثبت نام)
شما هنوز ثبت نام نکرده اید؟ یا وارد حساب کاربری خود نشده اید! برای استفاده از تمامی امکانات انجمن لازم است ثبت نام کنیدیا info@scenario.ir    
*نادان بمانید و جستجوگر *

طرح یک فیلم کوتاه
زمان کنونی: 14-9-1395، 09:31 صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: hamidreza darvish
آخرین ارسال: hamidreza darvish
پاسخ 8
بازدید 1072

امتیاز موضوع:
  • 13 رأی - میانگین امتیازات: 3.23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
طرح یک فیلم کوتاه
#1
Question 
سلام دوستان من!
طرحی نوشتم که خواستم اینجا بذارم بخونید و نظز بدید خوشحال می شم ، فقط توی نظراتتون این نکته رو مد نظر داشته باشید که این فعلن طرحه!






"آیینه"


امیرعلی پسری 32 ساله ، با قدی نسبتا بلند و اندامی کشیده و از خانواده ای سنتی است. او 12 سال پیش ، پس از خدمت سربازی ، برای تحصیل به فرانسه رفت و حالا بعد از 12 سال سرزده برگشته است.

هر چند پدرش فوت کرده و کمی خانواده اش تغییر کرده است ، ولی خانواده اش خوشحالند و می خواهند به هر ترتیبی شده برای او همسری انتخاب کنند که پای او در وطن بند شود ولی امیرعلی حتی از گوش کردن به این صحبتها بی هیچ دلیل خاصی سر باز می زند.

خانواده ی امیرعلی مدام از دختری به اسم مریم حرف می زنند که همبازی قدیمی امیرعلی بوده و حتی تا وقتی امیرعلی در ایران بوده با یکدیگر مراوده داشته اند ولی به دلیل مهاجرت او دیگر رشته ی ارتباطشان قطع شده است و خانواده می گویند که این دختر آنقدر خانم و با کمالات است که خواستگار ها قطارقطار می آیند و می روند و حتی یکی از خواستگار ها گویا تا مرحله ی عقد و نامزدی هم پیش رفته ، ولی خواست خدا بوده و شانس آنها که به آن خواستگار جواب منفی داده شده است!

چند سال پیش خانواده ی امیرعلی طی تصمیمی خانه ی قدیمی شان را خراب می کنند و به کمک یکی دو تن از آشنایان (که خانواده ی مریم یکی از آنهاست) خانه را دوباره می سازند ؛ حالا مریم و خانواده اش در طبقه ی اول این آپارتمان ساکنند و خانواده ی امیرعلی در طبقه ی چهارم!

امیرعلی مدام در مورد مریم می شنود ولی زمزمه هایی در گوشش از دختری فرانسوی نیز تکرار می شود که انگار برگشتن امیرعلی به ایران به نوعی فرار از دست این دختر فرانسوی بوده است که روابطشان کم کم خیلی بیشتر می شد و برای خانواده ی سنتی امیرعلی این قضیه چندان هم خوشایند نیست ؛ کم کم امیرعلی هم (هر چند بر خلاف میل قلبی) مشتاق دیدار دوباره ی مریم می شود!

در این میان نیرویی غیبی امیرعلی را از این دیدار مجدد با مریم منع می کند و امیرعلی هم خوب این حس را درک می کند و این دیدار را به تعویق می اندازد تا اینکه روزی مادرش می گوید که من قرار رفتن به خانه ی مریم را برای امشب گذاشته ام ؛ امیرعلی در اتاقش خلوت می کند و ساعتی مانده به دیدار مجدد با مریم ، می خواهد تنها یادگار دختر فرانسوی را (که یک لیوان است) از بین ببرد ، پرده ی اتاق را کنار می زند و با لیوان حرف می زند و هنگامی که از او خداحافظی می کند ناگهان چشمش متوجه شی ئی نورانی (در حیاط کوچک جلوی خانه) می شود که خوب دقت می کند که ببیند آن جسم نورانی که مدام و به سرعت در حال حرکت است و از این طرف به آن طرف می رود چیست.

مریم دختری 28 ساله است با قدی متوسط و موهایی خرمایی و پوست روشن ؛ درسش را نیمه کاره رها کرده و با اینکه دختر بسیار با هوشی بوده ، نتوانسته مدرکش را بگیرد. او دختری ساده و بی آلایش است (بر خلاف مادرش) و قلبی صاف دارد. چند سال پیش عاشق پسری می شود و با اصرار پسر و خودش به عقد او در می آید ؛ ولی در دوران نامزدی معلوم می شود که نامزدش مرضی لاعلاج دارد و مادرش مریم را وادار به طلاق می کند ، مریم و پدرش از این کار ناراضی اند ولی به دلیل اصرار های مکرر مادر و گریه و ناله های او مجبورر به تسلیم می شوند و مریم از نامزدش جدا می شود. مریم در طی ارتباطاتی که با نامزدش داشته باکرگی خود را از دست داده است و دیگر همه ی دنیایش را تمام شده می بیند. مادر مریم با پرس جو و تحقیق و تفحص از اقوام و دوستان و آشنایان برای مریم دکتری پیدا می کند که دوباره باکرگی خود را به دست آورد و به اصرار مادر ، پدر مریم از همه ی توانایی اش و از دوستان و اطرافیانش استفاده می کند و شناسنامه ای سفید برای مریم می گیرد ؛ حالا دیگر مریم دوباره به یک دختر تبدیل شده است ولی دیگر پاکی و طراوت و سادگی سابق را ندارد و به شخص دیگری تبدیل شده است ؛ آدمی سرد و مرموز!

روزی مادر مریم به او می گوید که امیرعلی برگشته است و باید مریم خودش را در دل امیرعلی جا کند که از آن خاطرات مخرب و از آن فضای کثیف زندگی پیشینش جدا شود ، هر چند مریم هنوز هم با خاطرات نامزدش زندگی می کند و هرزچندگاهی عکس ها و نامه هایش را در اتاقش پخش می کند و عکس ها و یادگاری هایش را به در و دیوار می آویزد. با این همه تلاش مادر مریم و آن همه زیر گوش خواندن هایش کم کم مریم بی میلی اش به امیرعلی را از دست می دهد و مشتاق دیدار امیرعلی می شود.

یک روز عصر مریم می بیند که مادرش تمام قاب عکس های مریم را بر دیوارهای هال آویخته است ، مریم که علت این کار را می پرسد مادرش می گوید که امشب قرار است خانواده ی امیرعلی به خانه ی آنها بیایند ؛ ولی مریم می گوید که آمادگی اش را ندارد ، ولی مادر دیگر کار خودش را کرده است و تا ساعتی دیگر مهمانها از راه می رسند. ناگهان مریم یادش می افتد که بنا به عادت هر چند وقت یکبارش دوباره همه ی عکس ها و نامه ها و یادگاری های نامزدش را در اتاق پخش کرده است و روی در و دیوار اتاق پر است از عکس های دو نفره و یادگاری ها و خاطرات نامزدش و به همین دلیل مدتی وقت می برد تا این ها را جمع کند که کسی از ماجرای مرموز نامزدی اش بویی نبرد! پس مریم می رود و با عجله و شتابان همه چیز را جمع می کند و به مادرش می گوید که می خواهد دوباره آنها را سر جای خودشان (در انباری موجود در زیر زمین) برگرداند. پس همه ی آنها را در کیسه ای می ریزد و مادر مریم می گوید تا تو اینها را به زیرزمین می بری من هم اتاقت را مثل قبل می چینم ، صدبار بهت گفته بودم که اینها را از بین ببر ولی تو گوش نکردی ؛ مریم در حال رفتن به زیرزمین روی پله ها کمی مردد می ماند و دوباره بر می گردد و به مادرش می گوید می خواهم تورو به آرزوت برسونم و از مادرش جای بنزین های زیرزمین را می پرسد و مادرش خوشحال و متبسم راهنمایی اش می کندو خوشحال است از تصمیمی که دخترش باید خیلی وقت پیش می گرفت و همه چیز را می سوزاند.

مریم به زیرزمین رفته و بنزین را بر می دارد و با کیسه ی پر به گوشه ای امن از حیاط می رود و بنزین را به خوبی روی آن کیسه می ریزد و کبریتش را در می آورد ؛ چند بار کبریت می کشد ولی خبری از آتش نیست ، انگار کبریت ها کمی نم کشیده اند ، دوباره امتحان می کند ، ولی کبریت ها آتش نمی گیرند ؛ و همچنان نا امید در حالی که همه جا را زیر نظر دارد کبریت ها را دانه دانه می کشد که ناگهان کبریتی آتش می گیرد و چون مریم حواسش خیلی جمع نیست و انتظار آتش گرفتن کبریت را ندارد ، کبریت از دستش افتاده و به دلیل شتک کردن بنزین روی دامن و چادرش ، خیلی زود لباسهایش گُر می گیرد ؛ مریم برای فرار از آتش و خاموش کردنش خود را به در و دیوار می زند و فریاد می زند و کمک می خواهد.

(مریم در حالی که لباسهایش می سوزد و خود را به در و دیوار می زند همان شیء نورانی ای است که امیرعلی از طبقه ی چهارم می بیند)

شبی که قرار است امیر علی و خانواده اش به خانه ی مریم بروند و شام دعوت شده اند و آتش سوزی در حال بوقوع پیوستن است ، آقای مواسات با حالتی منقلب و پریشان با حالتی بین لبخند و گریه ، اتفاقی از کوچه ی آنها رد می شود و تسبیحی در دستانش است و زیر لب کلماتی را تند تند می گوید که معنی زیادی ندارند.

آقای مواسات مردی است 45 ساله ، کوتاه قد و کمی چاق که محضردار است و با همسرش زندگی می کند. چند ماه قبل او دختر یکی از همقطارانش را (که به تازگی فوت کرده بود) به عنوان منشی استخدام می کند.

امروز که یک روز خوب و با نشاط آفتابی است آقای مواسات و همسرش در اتومبیلشان هستند ؛ گویا آقای مواسات دارد به همسرش رانندگی یاد می دهد و او می گوید که چادر نباید مانع پیشرفت باشد و هستند زنانی که با چادر دکتر شده اند! آنها در جاده در حال رانندگی اند (همسرش پشت رُل است) او می گوید که همسر همه ی همکاران و اطرافیان من رانندگی بلدند و من نمی خواهم جلوی آنها کم بیاورم. او در طی سخنانش چند بار دستانش را در جیبش فرو می برد و انگار چیزی را لمس می کند ، انگار حواسش پرت می شود و دوباره حواسش را جمع می کند ، دوباره چیزی را لمس می کند و دوباره سخنانش را ادامه میدهد.

همچنان در حال رانندگی هستند که آقای مواسات می گوید که کنار یکی از رستورانهای کنار جاده توقف می کنیم و در مدتی که من دست و صورتم را می شویم و غذا را سفارش می دهم تو باید تنهایی بروی دوری بزنی و برگردی و مزه ی رانندگی تنهایی را بچشی که ترست هم بریزد.

کنار یکی از رستورانهای کنار جاده توقف می کنند و همسرش می رود که دست و صورتش را بشوید ، می گوید کمی ترسیده و آبی به سر و صورتش زدن ، ترس را از او دور می کند. همین که همسرش دور می شود آقای مواسات با اضطراب و آشفتگی ، سراسیمه و با دستانی لرزان کاپوت را بالا می زند و نگاهی به دور و برش می کند. دست در جیبش می کند و با لرزشی در تمام وجودش ، کیف پولش را از جیبش در می آورد و داخل آن را نگاه می کند که عکسی کوچک از منشی اش است ، صحنه ای را در فلاش بک می بینیم که آقای مواسات و منشی اش در بازاری در حال راه رفتن هستند ، دوباره کیف پولش را نگاه می کند و دوباره همان عکس!

تسبیحش را از جیبش در می آورد و کمی مردد می ماند و دوباره تسبیح را در جیبش می گذارد و مشغول موتور ماشین می شود و در چشم بهم زدنی کاپوت را پایین می آورد و دستی به صورتش می کشد ، رنگ پریده است و عرق سردی بر پیشانی اش نشسته است. سعی می کند به خودش بیاید که در این حین همسرش از راه می رسد در حالی که دست و صورتش را با دستمال خشک می کند و از همیشه زیباتر است. آقای مواسات به سختی به خودش مسلط می شود و با تته پته و مردد به همسرش می گوید که پشت رُل بنشیند و به هیچ چیز فکر نکند که ترسش از رانندگی بریزد ؛ هرچند ترس عجیبی همسرش را فرا گرفته است ولی بعد از کمی با لبخند قبول می کند که پشت رُل بنشیند و برود. آقای مواسات به سمت رستوران حرکت می کند و تمام وجودش همچنان می لرزد. انگار نمی داند باید کجا برود و قدمهای سستی برمی دارد ، دوباره مسیرش را از رستوران به سمت سرویس بهداشتی تغییر می دهد ، از پشت سرش می بینیم که ماشینش حرکت می کند ، دوباره دستش را در جیبش فرو می برد و خودش را به دستشویی می رساند و شیر آب را باز می کند ، کمی مات و مبهوت می ماند ، مشتی آب به صورتش می زند که انگار آن مشت آب تردید را از وجودش پاک می کند ؛ پس به سرعت دست در جیبش می برد و کیفش را دوباره در می آورد ولی دیگر عکس منشی اش را نمی بیند. کیفش را خوب وارسی می کند و هراسان و سراسیمه جیبش را می گردد ، ولی یکباره همه اتفاقات به سرعت از مقابل چشمانش عبور می کند انگار در هنگام دستکاری ماشین در حالت عادی نبوده است ؛ و ناگهان پشیمان و آشفته همان راهی را که به دستشویی آمده بود بر میگردد ؛ با قدمهایی لرزان که نه قدرت ایستادن دارد و نه توانایی دویدن.

گویا نمی خواهد این مسیر خیلی زود به پایان برسد و نمی خواهد اتفاقی ناگوار افتاده باشد ، نمی خواهد سریع به جاده برسد و انگار از چیزی می ترسد ، دم جاده می رسد و دو طرفش را خوب نگاه می کند ، در سمت راستش ماشینهایی را می بیند که سراسیمه کنار جاده توقف می کنند و همگی انتهای دره ای را نگاه می کنند و متاثر دست بر سرشان می گذارند و عده ای اشک می ریزند. کم کم پاهایش سست می شوند و نیرویش را از دست می دهد و کنار جاده تلو تلو خوران به روی زانوانش می افتد. دست در جیبش می کند و تسبیحش را در می آورد ، نگاهش می کند ، خنده و گریه اش بهم می آمیزد و تند و تند کلماتی بی معنی را ادا می کند.

ماشینی را در کوچه ی خانه ی امیرعلی می بینیم که آرم تاکسی فرودگاه را بر خود دارد و پس از آن دستانی که لیوانی را در چمدانی می گذارد و زیپ چمدان را می کشد و صدای دعا و آیه های قرآنی (برای بدرقه ی مسافر) از زبانی زنی به شکل پچ پچ شنیده می شود.

دختری با دستانی بانداژ شده پشت به تصویر ، رو به پنجره ای ایستاده است که آنسوی پنجره فقط دیواری مشاهده می شود و سیمهای برق ؛ صدای اذانی از دور دست می آید و پرندگانی که دسته جمعی در آسمان به پرواز در می آیند.
می اندیشم ، می بینم ، می خوانم ، می نویسم ، پس هستم!
پاسخ
#2
سلام دوست عزیز طرحت خرده پیرنگه و بعید می دونم در فالب فیلم کوتاه بگنجه،سه تا داستان داری که دو تا از اونها ارتباط دراماتیک و تماتیک دارند و یکی (مواسات) تنها تماتیک،از این نظر ممکنه لحن فیلمت در انتها مشکل پیدا کنه،نظر و سلیقه شخصی من اینه که برش موازی کنی و زمان رو بیشتر به هم بریزی ،بجای اینکه به نوبت تعریف کنی،و کم کم مخاطب متوجه ارتباط خرده داستانکهات با هم بشه وگرنه با این ترتیب چندان نو و بکر نیست
فکر کنم فیلمنامت حداقل 40 - 50 دقیقه ای بشه،در شروع که نمی دونستم فیلمنامت خرده پیرنگه فکر کردم خیلی از حجم طرح جزو پیش داستانته،اما اینجوری که باید بیشتر گسترشش بدی
موفق باشی
اگر هنر نبود ، حقیقت انسان را می کشت.
پاسخ
#3
(27-1-1393، 08:57 عصر)armanhamidi نوشته است: *شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*سلام دوست عزیز طرحت خرده پیرنگه و بعید می دونم در فالب فیلم کوتاه بگنجه،سه تا داستان داری که دو تا از اونها ارتباط دراماتیک و تماتیک دارند و یکی (مواسات) تنها تماتیک،از این نظر ممکنه لحن فیلمت در انتها مشکل پیدا کنه،نظر و سلیقه شخصی من اینه که برش موازی کنی و زمان رو بیشتر به هم بریزی ،بجای اینکه به نوبت تعریف کنی،و کم کم مخاطب متوجه ارتباط خرده داستانکهات با هم بشه وگرنه با این ترتیب چندان نو و بکر نیست
فکر کنم فیلمنامت حداقل 40 - 50 دقیقه ای بشه،در شروع که نمی دونستم فیلمنامت خرده پیرنگه فکر کردم خیلی از حجم طرح جزو پیش داستانته،اما اینجوری که باید بیشتر گسترشش بدی
موفق باشی

سلام
ممنونتم خیلی زیاد ؛ استفاده کردم از حرفات :)
از وقتی که گذاشتی ممنون
می اندیشم ، می بینم ، می خوانم ، می نویسم ، پس هستم!
پاسخ
آگهی
#4
تمام اینا الان واسه یه فیلم کوتاه بود؟
برای بهترین ها دعا کن؛ برای بدترین ها آماده باش
PRISONERS
پاسخ
#5
سلام دوست عزيز منم با دوستان موافقم که طرح شما قابليت تبديل شدن به تله فيلم هم داشته باشه(البته با اندکى تغييرات و کار بيشتر). فقط ربط اقاى مواسات را وسط جريان نفهميدم. اگر داستان جداگونه اى هست به نظر من بايد جدا روايت بشه اگر هم پيرنگ فرعى فيلمنامه هست بايد ربطى به پيرنگ اصلى تون يعنى مريم و پسر همسايش داشته باشه و هر دو با هم پىش بره که بيننده حوصله اش سر نره.
يه چىز ديگه که توى طرح خيلى از جزييات گفته نميشه اگه نمونه طرح موجود در اين ساىتو ببىنين کمکتون ميکنه.
اينها نکاتى بود که به ذهنم رسيد امىدوارم درست و اصولى راهنماييتون کرده باشم که اگر دوستان دىگه اشتباه منم بگن ممنون ميشم.
با تشکر
روزگار جالبیست!
مرغمان تخم نمی گذارد ولی گاومان هر روز می زاید!(حسین پناهی)
پاسخ
#6
(29-1-1393، 12:39 عصر)Mostafa نوشته است: *شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*تمام اینا الان واسه یه فیلم کوتاه بود؟

بله ، با اجازه!

(29-1-1393، 01:35 عصر)felerteshia نوشته است: *شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*سلام دوست عزيز منم با دوستان موافقم که طرح شما قابليت تبديل شدن به تله فيلم هم داشته باشه(البته با اندکى تغييرات و کار بيشتر). فقط ربط اقاى مواسات را وسط جريان نفهميدم. اگر داستان جداگونه اى هست به نظر من بايد جدا روايت بشه اگر هم پيرنگ فرعى فيلمنامه هست بايد ربطى به پيرنگ اصلى تون يعنى مريم و پسر همسايش داشته باشه و هر دو با هم پىش بره که بيننده حوصله اش سر نره.
يه چىز ديگه که توى طرح خيلى از جزييات گفته نميشه اگه نمونه طرح موجود در اين ساىتو ببىنين کمکتون ميکنه.
اينها نکاتى بود که به ذهنم رسيد امىدوارم درست و اصولى راهنماييتون کرده باشم که اگر دوستان دىگه اشتباه منم بگن ممنون ميشم.
با تشکر

سلام دوست من؛
بله خوب حرفای شما درسته ، جزئیات رو من کمی پرداختم ولی نه توی طرح ؛ توی طرح بیشتر اکتایی که پیش برنده س رو نوشتم و پیرنگ رو بسط دادم تا جایی که باید!
قصه ی آقای مواسات تنها ربطی که به داستان داره اینه که سندرم نهادینه شده ی پنهان کاری و دروغ رو که همه جای داستان هست بیان می کنه (تماتیک) ، ولی ربط دراماتیکش تنها توی قسمتیه که از کوچه رد می شه و صدای مریم رو می شنوه که در حال سوختنه! یعنی سوختن مریم نقطه ی اشتراک 3 داستانه ؛ و به این دلیل ربط مستقیمی نمی بینیم چون من می خوام بگم این عادت به دروغ و پنهان کاری و در عوضش کارمای موجود توی جامعه همه جا پیدا می شه یعنی ترویج بد بودنی که به چشم کسی نمیاد! امیرعلی نقطه ی نرم اون بدی کردنه ، مریم یه کم بولدتر و آقای مواسات بدتر از بقیه!
مرسی از وقتی و نگاهی که پای این نوشته ی منِ حقیر گذاشتی!
می اندیشم ، می بینم ، می خوانم ، می نویسم ، پس هستم!
پاسخ
آگهی
#7
با عرض سلام
*
*
راهنمایی های اصلی رو دوستان گفتن فقط خواستم نظرمو بگم
تازگی فیلم عشق سگی از ایناریتو رو دیدم که اونم دقیقا سه تا داستان داره که فقط در یه صحنه تصادف با هم مشترک هستن
تو فیلم هر سه تا داستان به موازات هم تعریف می شه (البته یه جا اونقدر داستان اون زنی که پاش شکسته طولانی شد بقیه از یادم رفت ) تم سه تا داستان یکیه ولی هیچ ارتباطی به هم ندارن
در فیلمنامه شما دو تا از داستانا ارتباط دارن . فکر می کنم برای بازنویسی داستان مواسات رو هم به اون دو تا ارتباط بدین ولی یه جوری روایت کنید که مخاطب تا آخر فیلم نفهمه دقیقا ارتباطشون چیه
یا اینکه سه تا داستان هیچکدوم با هم مرتبط نباشن که به منظور شما نزدیک بشه و تم دروغ و پنهانکاری بیشتر به نظر بیاد
*
*
موفق باشید
وانه هو رب الشعری ( سوره نجم آیه 49 )

همانا او پروردگار ستاره ی شعری است
پاسخ
#8
(30-1-1393، 03:25 عصر)شعری نوشته است: *شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*با عرض سلام
*
*
راهنمایی های اصلی رو دوستان گفتن فقط خواستم نظرمو بگم
تازگی فیلم عشق سگی از ایناریتو رو دیدم که اونم دقیقا سه تا داستان داره که فقط در یه صحنه تصادف با هم مشترک هستن
تو فیلم هر سه تا داستان به موازات هم تعریف می شه (البته یه جا اونقدر داستان اون زنی که پاش شکسته طولانی شد بقیه از یادم رفت ) تم سه تا داستان یکیه ولی هیچ ارتباطی به هم ندارن
در فیلمنامه شما دو تا از داستانا ارتباط دارن . فکر می کنم برای بازنویسی داستان مواسات رو هم به اون دو تا ارتباط بدین ولی یه جوری روایت کنید که مخاطب تا آخر فیلم نفهمه دقیقا ارتباطشون چیه
یا اینکه سه تا داستان هیچکدوم با هم مرتبط نباشن که به منظور شما نزدیک بشه و تم دروغ و پنهانکاری بیشتر به نظر بیاد
*
*
موفق باشید

سلام دوست من ؛
دقیقن باید پارالل باشه و برش های موازی خوب و مفیدی بهم بخورن ؛ ولی متاسفانه برای ساخت اینجور کارا که بین کوتاه و بلند معلقه امکانات کمه ؛ خیلی هم کمه!
از حرفا و نظراتتون استفاده خاهم کرد حتمن!
سپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاس از وقتتون
می اندیشم ، می بینم ، می خوانم ، می نویسم ، پس هستم!
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
در گوگل محبوب کنید :