درود مهمان گرامی! ( - ثبت نام)
شما هنوز ثبت نام نکرده اید؟ یا وارد حساب کاربری خود نشده اید! برای استفاده از تمامی امکانات انجمن لازم است ثبت نام کنید    
*نادان بمانید و جستجوگر *

شنل قرمزی- نوشتن شخصیتهای بهتر به کمک افسانه های کهن
زمان کنونی: 27-8-1396، 08:09 صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: G.Manager
آخرین ارسال: moji.30nama
پاسخ 3
بازدید 846

امتیاز موضوع:
  • 7 رأی - میانگین امتیازات: 4.71
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شنل قرمزی- نوشتن شخصیتهای بهتر به کمک افسانه های کهن
#1
شنل قرمزی- نوشتن شخصیتهای بهتر به کمک افسانه های کهن
منبع: movieoutline.com
نویسنده: Christopher Keane

گزیده ای از کتاب : ROMANCING THE A-LIST: Writing the Script the Big Stars Want to Make

یکی از داستانهای احساس برانگیز کودکیم، شنل قرمزی بود. ده ساله بودم و یکبار مادرم از من پرسید:" به نظرت شخصیت اصلی داستان کی بود؟" من چند لحظه فکر کردم و بعد گفتم:" خب شنل قرمزی دیگه".
-چطور به این نتیجه رسیدی؟
-خب اسم داستان همینه دیگه! شنل قرمزی
بعد مادرم گفت:" خب پس تو اینطوری فکر می کنی؟ آره؟ ولی به نظر من اسم داستان غلط اندازه. این دختر خیلی در داستان نیست. درباره آقا گرگه چی فکر می کنی؟ چرا داستان رو از دیدگاه گرگه نگاه نمی کنی؟ تاحالا از خودت پرسیدی آقا گرگه درباره تمام این ماجراها چه حسی داره؟"
-خب چرا باید به آقا گرگه اهمیت بدیم؟ اون فقط دنبال اینکه شنل قرمزی رو واسه شام بتونه بدست بیاره.

والبته حقیقت نداشت و یکبار که کامل درباره این موضوع فکر کردم، کلی چیز یاد گرفتم.
در ادامه توضیحات مادرم و البته اضافات خودم را در طی سالها بعد درباره داستانهای کهن خواهیم دید.

*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

خب ما آقا گرگه رو داریم. یک شخصیت غمگین که به تنهایی و گرسنه در جنگل زندگی می کند. یک شب در بین درختان متوجه نوری می شود. کلبه ای را کشف می کند که مادربزرگی در Hن ساکن است. یواشکی کلبه را از نزدیک می بیند و متوجه یک محل گرم و راحت به همراه آتش می شود. مادربزرگ هم بنظر خیلی خوب است. گرگ هم نیاز به یک همدم دارد و هم غذا. او یک شخصیت طرد شده است.

روز بعد تعدادی گل می چیند و در ایوان پشتی کلبه قرار می دهد. شب هم مادربزرگ اونارو می بینه و در عوض یک بشقاب با چیزهای مختلف بیرون می گذارد. گرگ حریصانه آنها را می بلعد و باز هم مقداری دیگر گل می گذارد و یا یک تکه چوبی را که حکاکی کرده در آنجا قرار می دهد. و همینطور ادامه پیدا می کند تا اینکه یک شب که گرگ در حال خوردن است، مادربزرگ بیرون می آید و او را به داخل دعوت می کند تا غذایش را با او روی میز نوش جان کند. بنابراین بهترین ارتباطی که گرگ در تمام عمرش می توانسته داشته باشد، را پیدا می کند و شاید مادر بزرگ هم به بهترین همدم زندگیش رسیده باشد. قرارشان محکم می شود. گرگ به خانه و غذا می رسد و در عوض قبول می کند که کارهای سخت خانه را انجام دهد. 

چند هفته به همین شکل سپری می شود و گرگ هم هیچوقت باین اندازه از زندگیش راضی نبوده است. بالاخره بعد از مدتها پرسه زدن خانه ای پیدا کرده است و یک دوست نازنین که عصرها می تواند با او اوقاتش را بگذراند.
یکروز مادر بزرگ از گرگ می خواهد که چند ساعت بیشتر در جنگل بماند. نوه اش می خواهد بیاید و حتماً هیچ درکی از رابطه ای که بین ایندو بوجود آمده، نخواهد داشت. گرگ با کمال میل قبول می کند و البته دورادور این مهمان را در نظر می گیرد. 
پروردگارا! وقتی گرگ دختر را می بیند، قلبش از تپش باز می ایستد. او بسختی می تواند عشق ناگهانی و کوبنده ای که نسبت به دختر پیدا می کند را کنترل نماید. نفسش به شماره افتاده، عرق بر چهره اش دویده و ضربان قلبش غیر قابل کنترل شده است. 

با رفتن شنل قرمزی گرگ به کلبه بر می گردد و درباره او از مادربزرگ سوال می پرسد اما نه خیلی زیاد چون او احمق نیست. اگر مادربزرگ می فهمید که گرگ دیوانه وار خواهان نوه اش شده است، قطعاً او را بیرون می انداخت. 
پس حالا دیگر گرگ یک دلیل دیگر برای قدردانی از مادربزرگ دارد. پیش بینی دیدار بعدی شنل قرمزی. اما قدردانی واقعاً چیزی نیست که او احساسش نماید. این احساس بیشتر عشقی غیر منطقی است. وقتی دختر مجدد بر می گردد باز هم گرگ پنهان شده و تنها نظاره گر می شود. و وقتی به کلبه بر می گردد مادربزرگ احساس می کند گرگ فرق کرده و به همین خاطر از او سوال می پرسد. گرگ پاسخ می دهد که احتمالا بخاطر چیزی مشکلی برایش پیش آمده است و ممکن است زمانی که در جنگل بوده، سرما خورده باشد. 
زمان می گذرد و شنل قرمزی با فواصل زیاد از مادریزگ سر می زند. و مادربزرگ هم اکنون دیگر متوجه رفتارهای عجیب گرگ قبل و بعد از آمدن نوه اش شده است. نگران می شود. بالاخره در آخرین دیدار متوجه می شود که گرگ دزدکی از پشت پنجره در حال تماشای شنل قرمزی است. پس مادربزرگ باید کاری انجام دهد. رفتار گرگ قابل قبول نیست. با اینکه به گرگ علاقه مند است، اما الان وضعیت امنیت نوه اش بیشتر او را نگران کرده است. پس به گرگ می گوید که باید کلبه را ترک کند. 

*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

در نتیجه احساس گرگ نسبت به شنل قرنزی وارد مرحله خطرناکی می شود. اصلاً نمی تواند قبول کند که دیگر اجازه ندارد دختر را ببینید و یا اینکه دیگر باید کلبه را ترک نماید. درنتیجه این احساس تبدیل به چیز دیگری می شود. به جنایت!
گرگ بیچاره که همه چیز داشت-  یک دوست، جایی که با آرامش زندگی کند، غذا و شادی- همه چیز را با احساسش نسبت به یک دختر خراب کرد. خب پس الان ما چی داریم؟ داستان "شنل قرمزی" با نقطه نظر این گرگ آشفته. اگر متوجه شویم چطور به تنهایی این موجود شریر داستان را به سمت یک فاجعه سوق داده است، آنوقت در فهم بیشتر داستان و پیچیدگیهایش کمک بیشتری خواهد کرد.
مادر من درباره گرگ طرحی را در ذهنم ثبت کرد. من هم درسهایش را پرورش دادم و در شکل گیری کارم از آنها استفاده نمودم.

انتخاب شخصیت اصلی مناسب
بعد از سالها که از این مثال استفاده می کردم، بتدریج یاد گرفتم که داستانها را از نقطه نظر سایر شخصیتها هم مورد دقت قرار دهم. و چیزی که اتفاق افتاد این بود که بعد از این بهتر می توانستم تصمیم بگیرم که کدام شخصیت به عنوان نفر اصلی باید انتخاب شود. کدام شخصیت پیش برنده داستان خواهد بود و کدام شخصیت را داستان پیش خواهد برد. 
زمانیکه شروع به نوشتن داستانهای خود نمودم، می توانستم برگردم و داستان را از نگاه سایر شخصیتهای اصلی نگاه کنم.  و اغلب مواقع هم متوجه می شدم که شخصیتی را که انتخاب نموده ام، در واقع مناسبترین نیست و شخصیت دیگری هست که داستان از نگاه او جذابتر خواهد بود. 

گاهی جنس قهرمان را عوض می کردم تا ببینم چه اتفاقی ممکن است رخ دهد. به عنوان نتیجه متوجه شدم که تغییر شخصیت اصلی از یک مرد به زن، امکانات تازه ای برای داستان ایجاد می کند. از خودم می پرسیدم کدام شخصیت داستان است که بیشترین تغییر را در روند داستان بوجود می آورد.  این شخصیت معمولاً بیشتر در خطر بود و بیشتر ریسک پیروزی و یا شکست در حولش گردش می نمود. 
گاهی داستان مربوط به دیگر شخصیتهای داستان شما می باشد. اگر خوب تمام بازیگران داستانتان را تحت نظر نگرفته باشید، احتمالا هرگز شخصیت اصلی را درست انتخاب نکرده اید. 
در ابتدای داستان ممکن است شخصیتی را که به نظر بیشتر می تواند در داستان باشد، شناسایی کرده اید، واما در عوض شخصیتی وجود دارد که نگاهش می تواند بسیار جذابتر و دراماتیکتر داستان را تعریف نماید. داستان را با کسی پیش ببرید که بیشتر از بقیه تغییر می نماید و داستان بیش از دیگران براو تاثیر گذار خواهد بود. 

چه می شد اگر رابرت تاون نویسنده فیلمنامه محله چینیها، بجای نوشتن داستان از دیدگاه جک نیکلسون، داستان خود را بر روی رابطه زنای محارم جان هیوستون و فی داناوی متمرکز می نمود؟ باور کنید که ممکن است این کار را انجام داده باشد. زیر پیرنگ هیوستون/داناوی یک داستان زنا، ظلمانی و البته متهورانه می باشد. در سناریویی با این نگاه،  کارکتر نیکلسون فقط یک شخصیت حاشیه ای بوده است. 

نویسنگان معمولاً این اشتباه را در قضاوتشان نسبت به فیلمنامه داشته اند و بعد از گذشت زمان پی برده اند که باید دست از کار می کشیده اند چون داستان فعلیشان راه به جایی نمی برده است. این فیلمنامه ها معمولاً سر از کشوی کمدها در می آوردند تنها به این دلیل که نویسندگانشان هیچ گاه دقت نکرده اند که شاید در میان نقشهای موجود، کارکتری با پویایی بیشتر منتظر آنها بوده است.

*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

در فیلمنامه برادران کوئن به نام "مردی که آنجا نبود"(The Man Who Wasn't There(2001 چه می شد اگر داستان تمرکزی روی کارکتر بی احساس بیلی باب تورنتون نداشت و ما سراغ کارکتری می رفتیم که به عنوان یک وکیل پرقدرت بابازی تونی شالهوب، وارد دنیای عجیب داستان می شد و بتدریج به شخصیت جدیدی تبدیل می شد؟ برادران کوئن شخصیتشان را پیدا کرده بودند، مردی ساکت با مشکلات درونی فراوان زندگیش، به تدریج در داستان پیش می رود و شُک و شگفتی داستان ایجاد می گردد. 

فیلمنامه تان بردارید و از نگاه دو و یا سه کارکتر اصلی مجدد داستان را نظاره نمایید. داستان را از نگاه آنها در یک صفحه مجدد بازنویسی نمایید. 

این سوالها را بپرسید:
• چه کسی بیشتر از بقیه تغییر می کند؟
• این تغییرات چگونه بطور قابل توجهی با تغییر شخصیتها، داستان را عوض می کنند؟

هرگاه شخصیت اصلی را تعیین کردید، دیگر با او به شکلی قاطع برخورد کنید گویی که راسل کرو در انتظار این نقش بسر می برد.
پس با این طرز فکر که نقش مناسب چه کسی است، باید کارتان را بصورتی تمام عیار به بهترین شکل ممکن به نگارش دراورید. باید بدانید که راسل کرو غیر از این به هیچ عنوان حاضر به بازی در کارتان نخواهد بود. عکسش را روبروی خودتان بگذارید و غرق این موضوع شوید که کارکتر شما دقیقاً متناسب با او باید درآورده شود. و باور داشته باشید که او منتظر است تا شما کارتان را تمام نمایید. بزودی به این باور خواهید رسید که این کار شما بهترین کارتان خواهد بود و قطعاً اینگونه خواهد شد. شکهایتان را کنار گذارید و کاری که که تمام خواهید کرد، از تمام کارهای قبلیتان پیشی خواهد گرفت. 
اگر کارکتر اصلی هدف بزرگی دارد، پس چرا خود شما بعنوان خالق او چنین چیزی مد نظر نداشته باشید؟ روی کارتان تمرکز مطلق کنید، قدرت تخلیتان را بکارگیرید، و هرآنچه می خواهید فرابخوانید. فقط این کار را انجام دهید. 
به فیلمنامه نویسی ارج نهیم و علاقه مندانش را تشویق نماییم


پاسخ
 سپاس شده توسط moji.30nama ، Reza1992 ، Amc1 ، felerteshia
#2
بسیارعالی
پاسخ
 سپاس شده توسط moji.30nama
#3
آفرین..خوب بود و مفید.. اگر فیلم نامه روزی روزگاری را مطالعه کرده باشید قهرمان اصلی داستان آنتاگونیست واقعی است.. او یک موجود شرور است....
و صد البته خیلی داستان زیبایی است... 
موقع نگارش فیلم نامه همیشه باید موجود شرور را دوست بدارید..او طینت بد ندارد ، ببلکه حرص دارد و به خاطر نفع طلبی خود این کار را انجام می دهد.... می توان او را حتی چندش آور ایجاد کرد اما اگر فاصله بگیرید باور کنید فیلم نامه تان خراب می شود...
مثلا در داستان سنگ سبوی شیخ فرض کنید من امیر را اگر از نظرم دور می کردم و شخصیتی نشان می دادم که در مقابل شیخ ضعیف است ، داستان جالبی می شد؟؟ صد البته خیر....
پس دقت کنید.... این موضوع امری حیاتی است...
موفق باشید دوستان
هرگز نگذار ترس از شکست تو را از حضور در بازی منع سازد...  سعید کشفی
پاسخ
 سپاس شده توسط G.Manager
آگهی


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  کی و چه وقت شروع به نوشتن یک فیلمنامه کنیم? G.Manager 4 3,708 21-8-1393، 11:51 صبح
آخرین ارسال: bahrami rad
  کلاه قرمزی و علل موفقیت و ماندگاری!؟ اکبرخوردچشم 4 815 29-1-1393، 01:26 عصر
آخرین ارسال: Mostafa
  نوشتن فیلمنامه کوتاه چه فایده ای برای نویسنده دارد؟ armanhamidi 22 3,128 24-10-1392، 11:22 صبح
آخرین ارسال: armanhamidi
  روش شخصی نوشتن فیلمنامه(فریدون جیرانی) بهنام فلاح نژاد 0 801 27-6-1392، 05:36 عصر
آخرین ارسال: بهنام فلاح نژاد
  نوشتن و ترس از کاغذ سفید بهنام فلاح نژاد 0 535 27-6-1392، 05:29 عصر
آخرین ارسال: بهنام فلاح نژاد

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
در گوگل محبوب کنید :