درود مهمان گرامی! ( - ثبت نام)
شما هنوز ثبت نام نکرده اید؟ یا وارد حساب کاربری خود نشده اید! برای استفاده از تمامی امکانات انجمن لازم است ثبت نام کنیدیا info@scenario.ir    
*نادان بمانید و جستجوگر *

این منم، یک زن
زمان کنونی: 16-9-1395، 12:04 صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: علی غنی آبادی
آخرین ارسال: دیبا
پاسخ 11
بازدید 1712

امتیاز موضوع:
  • 19 رأی - میانگین امتیازات: 3.05
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
این منم، یک زن
#1
سلام به واسطه روز مادر

دوستان این دل نوشته رو تقدیم می کنم به تمام ماداران و زنان فداکار

این منم، یک زن
میگوید دوستت دارم ومن در رویای با او بودن وماندن غرق میشوم.این منم، یک زن.

صدای هلهله شادیه، بله گفتنم ترسی گنگ را به دلم مینشاند.این منم ،یک زن.

خیره به چشمهای اشکی پدرم،دوست دارم خودم را از ترس دنیای جدید در آغوشش پنهان کنم. این منم، یک زن.

تنم را به اغوشش میسپارم ودنیای دخترانه ام پشت سرم جا می ماند.این منم، یک زن.

دوستش دارم آنقدر زیادکه شاید تاکنون کسی را اینگونه نپرستیده ام.این منم ،یک زن.

میگوید دوست ندارم سفید بپوشی.ارایشت زیاد است و من به حرمت عشق بینمان میگویم،چشم.این منم، یک زن.

گریه میکنم .از همه دنیا دلگیرم.در اغوشم میگیرد.اگرهمه دنیا جلویت وایستند من پشتت هستم،به من تکیه کن.به وجودش دلگرم میشوم ومی شود تکیه گاه همیشه ام. این منم، یک زن.

مرا میکوبند به جرم زن بودن و دوست داشتن.من او را از همه جدا نکرده ام .ما خانواده جدیدی ساخته ایم ،ولی نمی بینند.نمیفهمند،من مقصر نیستم.از همه تهمتها وتقصیرها به خاطر حضور او و مهربانی هایش میگذرم. این منم، یک زن

کودکم ،جان شیرینم در بستری از اب درونم جان میگیردوبا هر حرکتش جان دوباره ای می بخشدم.این منم، یک زن

امروز صدای تپش های قلب کوچکش زیباترین نوای زندگیم را ساخت ومن در آرزوی به اغوش کشیدنش خندیدم.این منم، یک زن

کودک هشت ماه ام درون ام ارام است وامروز تکان نمیخورد.میترسم اشکهایم بند نمی اید.این منم، یک زن

دکتر میگوید کوچولوی من خواب است .از روی شکمم با دست تکانش میدهد تا خوابالوی کوچولو به خودش تکانی دهد ودر صفحه سونگرافی میبینم که درون شکمم میلغزد ومن در میان ترسهایم ذوق زده میخندم.این منم، یک زن

از درد نفسهایم بالا نمی اید.تازه بهوش امدم.همه جا تار است واز درد به خود میپیچم .چشمهایم میرود.تختش را میاورندوکودکم ،پاره تنم را بالا می گیرند.میبینمش.خدایا این عزیز من است همان که درونم 9ماه نگهداریش کردم.باورم نمیشود.خدایا شکرت.همه دردها بدون مسکن پر میکشند ومی ماند کودکی که بر سینه ام میگذارند تااز شیره جانم سیرش کنم.این منم، یک زن

کودکم یک ماه است .گریه های مداومش روز وشبم را گرفته ولی هنوز با هر تکان شبانه اش از جامیپرم.این منم، یک زن

فکر میکنم دیگر دوستم ندارد.همه اولین ها کودک است .ایا چون چاق شده ام به چشمش نمی ایم؟ با این همه کاری که بر سرم ریخته حتی زمان شانه زدن به موهایم را هم ندارم.این منم، یک زن

شش ماهست.اولین حمله های اسمی و ذات الریه ای که نمی دانم از کجا امده.پر از دردم.از هر سرفه پر دردش سینه ام میسوزد ونفسم تنگ می آید. این منم، یک زن
باز کودکم تب دارد.تبش پایین نمی اید.2 شبانه روز است که از ترس تشنج چشم روی هم نگذاشته ام.نگرانم ،نگرانه مریضی های هر روزه اش. این منم، یک زن

سینه خیز ،چهار پا،قدمهای اهسته وزمین خوردنهای پیاپی.کودک من بزرگ میشود ومن باز با او بزرگ میشوم وبا نفس هایش ،نفس میکشم. این منم، یک زن

هم قدم با او میروم.کلاسهای مختلف،مهد ومدرسه.دوباره با کودکم درس میخوانم.سال به سال،کلاس به کلاس.میشوم همکلاسیش ،همبازیش ،مادرش وپناه دردهایش. این منم، یک زن

از صبح تو اشپز خونه بوده ام،خیس عرقم وخسته به انتظارش نشسته ام تا بیاید واز مدرسه اش برایم بگوید .حس میکنم برایش غریبه شدم.دلم تنگ است برای ان زمانهایی که سفت در اغوشش میگرفتم وبوسه بارانش میکردم. وارد میشود کلافه وسلام نکرده میپرسد.ناهار چی داریم؟در جواب با محبت به رویش میخندم.خسته نباشی عزیزم.............. داریم.داد میزند.بابا چقدر بگم من اینو دوست ندارم ،چرا نمیفهمی.دلم میشکند، ولی میگذرم. این منم، یک زن

خسته از سر کار می اید.همه امیدم به اوست.شاید او من را بفهمد.خسته است.دلم نمی اید درد دلهایم بار دیگری باشد روی دوشش.ساکت گوش میدهم و نوازشش میکنم این منم، یک زن

خستگی هام مال خودم.خستگی همسر وفرزندم هم باز مال من. این منم، یک زن

خسته ام از خودم،از دنیا .معلم فرزندم ،امروز میگفت شما که کاری ندارید تا ظهر می خوابید وبعدشم گوشی تلفن از دستتان نمی افتد.مگر نه انکه من زن خانه ام.این پناهگاه را که ساخته؟من ساخته ام با همه گذشت هایم.من سوخته ام که روشنی دهم.ولی چرا کسی نمی فهمد. این منم، یک زن

مجری تلویزیون من را زیر سئوال میبرد وزن خانه دار را می کوبد.عصبانی میشوم.من بیکار وعلاف وافسرده نیستم .من درون خانه ام میخوانم ومینویسم. همسرم ،مادرم.خانه ای ساخته ام از مهر .اسایشی میسازم که همسرم میگوید طاقتش نیست که کی به خانه برمیگردد و کودکم از حضورم وهمراهیم ارام است.این ظلم است به زن که ایدئولوژی فمنیست میخواهد او مرد باشد .این منم، یک زن

هویتم گم شده .چرا کسی من را نمی بیند؟چرا به چشم همه گمم؟چرا چون زن خانه ام حتی از دید دولتمردان حسابم حساب شوهرم است؟نه بیمه ای نه حقوق ای .حتی پول یارانه ام هم با شوهرم حساب میشود.نه.اشتباه نکن ،حساب پول نیست.بحث ،بحثه مادیاتی نیست که با کم وزیادش ساخته ام وخم به ابرویم نیاوردم.بحثه اعتماد بنفس است .بحثه این است که به حساب بیایم.همسرم را بسیار دوست دارم واو هم من را دوست دارد.ولی حساب بقیه زنها چیست.نگاهشان کنیم. این منم، یک زن

چرا کودکم از ان خودم نیست؟چرا منی که پا به پایش امده ام وبا هر نفسش نفس کشیدم باید کودکم را بعد از هر نوع جدایی ببخشم.اگر شوهر باشد به او و اگر نباشد به پدر بزرگش.پس سهم من کجاست؟ این منم، یک زن

شوهر مرا میزند و بعد هر بار مصرف شیشه اش از من چیزی نمی ماند.حق طلاق ندارم .که برای طلاق باید کفش اهنین به پا کنم واثبات کنم شوهرم انسان نیست.چون حق طلاق با مرد است. میگویند زن احساساتی است ،نمی تواند عقلانی تصمیم بگیرد. تازه بعد از طلاق با نگاه جامعه چه کنم .این منم، یک زن

بعد از مدتها بیماری همسرم فوت کردو مرا تنها گذاشت ومن مانده ام تنهایی و تنهایی.سهم من از همه ان زندگی که با خوب وبد ،کم و زیادش ساختم فقط یک هشتم است. ایا سهم من از زندگی که به پایش پیر شده ام از همه کم تر است؟ این منم، یک زن

این منم، یک زن. درد من ،درد یک جامعه است.درد مادران وهمسرانی است که دردل خانه ها ،محله ها وشهرها پنهانند وکسی نمی بیندشان .تنها در یک روز همه میگویند مادرم،همسرم روزت مبارک.ولی کاش میفهمیدند منه مادر ،منه همسر سهم میخواهم.سهمی از زندگی .سهمی از شادی.سهمی از درک .
کاش مرا میفهمیدی این منم، یک زن

S.Gh



همه چیز آخرش خوب تموم میشه، اگه خوب نشده، هنوز آخرش نشده.
چارلی چاپلین
پاسخ
#2
تقدیم به مادر...

یادداشتی بر فاصله عمودی و افقی یک بچه از مادر...


ما قدی کشیده ایم... و پنداریم که دیگر گم نمی شویم... به وضوح دریافته ام که گم شده ام... درست ار همان لحظه ای شروع شد که دستم را از چادرت رها کردم و گم شدم... بازار شلوغ بود و من سرگردان... و بچه دزد های لعنتی در کمین... من دور شدم... من از تو دور شدم..

و اکنون برآنم که دست به چادرت گیرم دیگر بار... مادر.


عاشق فیلمنامه نویسی ام چون به من اجازه ی خلق یک دنیای تازه را می دهد با آدم های تازه...
پاسخ
#3
زبان تشکر از مادر
وقتی که تو 1 ساله بودی، اون (مادرت) ‎بهت غذا میداد و تو رو تر و خشک می کرد … ... تو هم با ‏گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی‎! ‎
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون بهت یاد داد تا چه جوری راه بری‎.
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که وقتی صدات می زد، فرار می کردی‎!‎
وقتی که 3 ساله بودی، اون با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد‎.
تو هم با ریختن ظرف غذات کف اتاق، ازش تشکر می کردی‎!‎
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید‎.
تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی‎!‎
وقتی که 5 ساله بودی، اون لباس شیک به تنت کرد تا به مهد کودک بری‎.
تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گل، ازش تشکر کردی‎!‎
وقتی که 6 ساله بودی، اون تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد‎.
تو هم، با فریاد زدن: من نمی خوام برم! ازش تشکر می کردی‎ …!‎
وقتی که 7 ساله بودی، اون برات یک توپ فوتبال خرید‎.
تو هم، با شکستن پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی‎!!!‎
وقتی که 8 ساله بودی، اون برات بستنی خرید‎.
تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی‎!‎
وقتی که 9 ساله بودی، اون هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت‎.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی‎!‎
وقتی که 10 ساله بودی، اون تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک ‏و از اونجا به جشن تولد دوستات، ببره‎….
تو هم با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی‎!‎
وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد‎.
تو هم، ازش تشکر کردی: ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه
وقتی که 12 ساله بودی، اون دلسوزانه تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزیونی بر حذر داشت‎.
تو هم، ازش تشکر کردی: صبر کردی تا از خونه بیرون بره و بعد‎ …‎
وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی‎.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه نداری‎!‎
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد‎.
تو هم، ازش تشکر کردی: با فراموش کردن نوشتن یک نامه ساده‎!!!‎
وقتی که 15 ساله بودی، اون از سر کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز ‏محبت کنه‎ …
تو هم، ازش تشکر کردی: با قفل کردن درب اتاقت‎!‎
وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت رانندگی یاد داد‎ …
تو هم، هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی؛ اینجوری ازش تشکر کردی‎!‎
وقتی که 17 ساله بودی و وقتی که اون منتظر یه تماس مهم بود‎:
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی‎.‎
وقتی که 18 ساله بودی، اون در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد‎.
تو هم، ازش تشکر کردی، اینطوری که تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی‎!‎
وقتی که 19 ساله بودی، اون شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و ‏وسائلت رو هم حمل کرد‎.
تو هم، ازش تشکر کردی: با گفتن خداحافظ خشک و خالی، بیرون خوابگاه، به خاطر اینکه نمی ‏خواستی جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتی و بچه ننه نشون بدی‎!!!‎
وقتی که 20 ساله بودی، اون ازت پرسید که، آیا شخص خاصی به عنوان همسر مد نظرت هست؟‎
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتن: به تو ربطی نداره‎!‎
وقتی که 21 ساله بودی، اون بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد‎.
تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم‎!!!‎
وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت‎.
تو هم، ازش تشکر کردی، ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی؟‎!‎
وقتی که 23 ساله بودی، اون برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد‎.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله پیش دوستات: اون اثاثیه ها زشت و قدیمی هستن‎!‎
وقتی که 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه در آینده می خوای با اون ها چی ‏کار کنی، ازت سئوال کرد‎.
تو هم با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی‎: ‎مــادررر، لطفا تو کارام دخالت نکن‎!‎
وقتی که 25 ساله بودی، اون کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی و در حالی که گریه ‏می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه‎…
تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی
وقتی که 30 ساله بودی، اون از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد‎.
تو هم با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: همه چیز دیگه تغییر کرده‎ !!!‎
وقتی که 40 ساله بودی، اون بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه‎.
تو هم با گفتن”من الان خیلی گرفتارم” ازش تشکر کردی‎!‎
وقتی که 50 ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت‎.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی‎!!!‎
و سپس، یک روز، اون، به آرامی از دنیا میره و تمام کارهایی که در حق مادرت انجام ندادی، مثل ‏تندر بر قلبت فرود میاد

راز بلوغ در بردباری فراوان نهفته است.22
پاسخ
آگهی
#4
(23-2-1391، 01:16 صبح)ali2 نوشته است: *شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*سلام به واسطه روز مادر

دوستان این دل نوشته رو تقدیم می کنم به تمام ماداران و زنان فداکار

این منم، یک زن
میگوید دوستت دارم ومن در رویای با او بودن وماندن غرق میشوم.این منم، یک زن.

صدای هلهله شادیه، بله گفتنم ترسی گنگ را به دلم مینشاند.این منم ،یک زن.

خیره به چشمهای اشکی پدرم،دوست دارم خودم را از ترس دنیای جدید در آغوشش پنهان کنم. این منم، یک زن.

تنم را به اغوشش میسپارم ودنیای دخترانه ام پشت سرم جا می ماند.این منم، یک زن.

دوستش دارم آنقدر زیادکه شاید تاکنون کسی را اینگونه نپرستیده ام.این منم ،یک زن.

میگوید دوست ندارم سفید بپوشی.ارایشت زیاد است و من به حرمت عشق بینمان میگویم،چشم.این منم، یک زن.

گریه میکنم .از همه دنیا دلگیرم.در اغوشم میگیرد.اگرهمه دنیا جلویت وایستند من پشتت هستم،به من تکیه کن.به وجودش دلگرم میشوم ومی شود تکیه گاه همیشه ام. این منم، یک زن.

مرا میکوبند به جرم زن بودن و دوست داشتن.من او را از همه جدا نکرده ام .ما خانواده جدیدی ساخته ایم ،ولی نمی بینند.نمیفهمند،من مقصر نیستم.از همه تهمتها وتقصیرها به خاطر حضور او و مهربانی هایش میگذرم. این منم، یک زن

کودکم ،جان شیرینم در بستری از اب درونم جان میگیردوبا هر حرکتش جان دوباره ای می بخشدم.این منم، یک زن

امروز صدای تپش های قلب کوچکش زیباترین نوای زندگیم را ساخت ومن در آرزوی به اغوش کشیدنش خندیدم.این منم، یک زن

کودک هشت ماه ام درون ام ارام است وامروز تکان نمیخورد.میترسم اشکهایم بند نمی اید.این منم، یک زن

دکتر میگوید کوچولوی من خواب است .از روی شکمم با دست تکانش میدهد تا خوابالوی کوچولو به خودش تکانی دهد ودر صفحه سونگرافی میبینم که درون شکمم میلغزد ومن در میان ترسهایم ذوق زده میخندم.این منم، یک زن

از درد نفسهایم بالا نمی اید.تازه بهوش امدم.همه جا تار است واز درد به خود میپیچم .چشمهایم میرود.تختش را میاورندوکودکم ،پاره تنم را بالا می گیرند.میبینمش.خدایا این عزیز من است همان که درونم 9ماه نگهداریش کردم.باورم نمیشود.خدایا شکرت.همه دردها بدون مسکن پر میکشند ومی ماند کودکی که بر سینه ام میگذارند تااز شیره جانم سیرش کنم.این منم، یک زن

کودکم یک ماه است .گریه های مداومش روز وشبم را گرفته ولی هنوز با هر تکان شبانه اش از جامیپرم.این منم، یک زن

فکر میکنم دیگر دوستم ندارد.همه اولین ها کودک است .ایا چون چاق شده ام به چشمش نمی ایم؟ با این همه کاری که بر سرم ریخته حتی زمان شانه زدن به موهایم را هم ندارم.این منم، یک زن

شش ماهست.اولین حمله های اسمی و ذات الریه ای که نمی دانم از کجا امده.پر از دردم.از هر سرفه پر دردش سینه ام میسوزد ونفسم تنگ می آید. این منم، یک زن
باز کودکم تب دارد.تبش پایین نمی اید.2 شبانه روز است که از ترس تشنج چشم روی هم نگذاشته ام.نگرانم ،نگرانه مریضی های هر روزه اش. این منم، یک زن

سینه خیز ،چهار پا،قدمهای اهسته وزمین خوردنهای پیاپی.کودک من بزرگ میشود ومن باز با او بزرگ میشوم وبا نفس هایش ،نفس میکشم. این منم، یک زن

هم قدم با او میروم.کلاسهای مختلف،مهد ومدرسه.دوباره با کودکم درس میخوانم.سال به سال،کلاس به کلاس.میشوم همکلاسیش ،همبازیش ،مادرش وپناه دردهایش. این منم، یک زن

از صبح تو اشپز خونه بوده ام،خیس عرقم وخسته به انتظارش نشسته ام تا بیاید واز مدرسه اش برایم بگوید .حس میکنم برایش غریبه شدم.دلم تنگ است برای ان زمانهایی که سفت در اغوشش میگرفتم وبوسه بارانش میکردم. وارد میشود کلافه وسلام نکرده میپرسد.ناهار چی داریم؟در جواب با محبت به رویش میخندم.خسته نباشی عزیزم.............. داریم.داد میزند.بابا چقدر بگم من اینو دوست ندارم ،چرا نمیفهمی.دلم میشکند، ولی میگذرم. این منم، یک زن

خسته از سر کار می اید.همه امیدم به اوست.شاید او من را بفهمد.خسته است.دلم نمی اید درد دلهایم بار دیگری باشد روی دوشش.ساکت گوش میدهم و نوازشش میکنم این منم، یک زن

خستگی هام مال خودم.خستگی همسر وفرزندم هم باز مال من. این منم، یک زن

خسته ام از خودم،از دنیا .معلم فرزندم ،امروز میگفت شما که کاری ندارید تا ظهر می خوابید وبعدشم گوشی تلفن از دستتان نمی افتد.مگر نه انکه من زن خانه ام.این پناهگاه را که ساخته؟من ساخته ام با همه گذشت هایم.من سوخته ام که روشنی دهم.ولی چرا کسی نمی فهمد. این منم، یک زن

مجری تلویزیون من را زیر سئوال میبرد وزن خانه دار را می کوبد.عصبانی میشوم.من بیکار وعلاف وافسرده نیستم .من درون خانه ام میخوانم ومینویسم. همسرم ،مادرم.خانه ای ساخته ام از مهر .اسایشی میسازم که همسرم میگوید طاقتش نیست که کی به خانه برمیگردد و کودکم از حضورم وهمراهیم ارام است.این ظلم است به زن که ایدئولوژی فمنیست میخواهد او مرد باشد .این منم، یک زن

هویتم گم شده .چرا کسی من را نمی بیند؟چرا به چشم همه گمم؟چرا چون زن خانه ام حتی از دید دولتمردان حسابم حساب شوهرم است؟نه بیمه ای نه حقوق ای .حتی پول یارانه ام هم با شوهرم حساب میشود.نه.اشتباه نکن ،حساب پول نیست.بحث ،بحثه مادیاتی نیست که با کم وزیادش ساخته ام وخم به ابرویم نیاوردم.بحثه اعتماد بنفس است .بحثه این است که به حساب بیایم.همسرم را بسیار دوست دارم واو هم من را دوست دارد.ولی حساب بقیه زنها چیست.نگاهشان کنیم. این منم، یک زن

چرا کودکم از ان خودم نیست؟چرا منی که پا به پایش امده ام وبا هر نفسش نفس کشیدم باید کودکم را بعد از هر نوع جدایی ببخشم.اگر شوهر باشد به او و اگر نباشد به پدر بزرگش.پس سهم من کجاست؟ این منم، یک زن

شوهر مرا میزند و بعد هر بار مصرف شیشه اش از من چیزی نمی ماند.حق طلاق ندارم .که برای طلاق باید کفش اهنین به پا کنم واثبات کنم شوهرم انسان نیست.چون حق طلاق با مرد است. میگویند زن احساساتی است ،نمی تواند عقلانی تصمیم بگیرد. تازه بعد از طلاق با نگاه جامعه چه کنم .این منم، یک زن

بعد از مدتها بیماری همسرم فوت کردو مرا تنها گذاشت ومن مانده ام تنهایی و تنهایی.سهم من از همه ان زندگی که با خوب وبد ،کم و زیادش ساختم فقط یک هشتم است. ایا سهم من از زندگی که به پایش پیر شده ام از همه کم تر است؟ این منم، یک زن

این منم، یک زن. درد من ،درد یک جامعه است.درد مادران وهمسرانی است که دردل خانه ها ،محله ها وشهرها پنهانند وکسی نمی بیندشان .تنها در یک روز همه میگویند مادرم،همسرم روزت مبارک.ولی کاش میفهمیدند منه مادر ،منه همسر سهم میخواهم.سهمی از زندگی .سهمی از شادی.سهمی از درک .
کاش مرا میفهمیدی این منم، یک زن

S.Gh
علي عزيز اين نوشته ي خودته؟خيلي زيبا بود. من که از بس گريه کردم سر درد گرفتم7

حتي زمان شكست خوردن هم تسليم نشو71
پاسخ
#5
خلقت زن - شل سیلور استاین‎

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت‎.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟‎
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟‎
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد‎.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند‎.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند‎.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد‎
ناپديد شود‎.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته،‎
درمان کند‎.
و شش جفت دست داشته باشد‎.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد‎.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟‎
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند‎.
اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها‎.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله‎.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد، از پشت در بسته هم‎
بتواند ببيندشان‎.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد‎ !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،‎
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد‎.
فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد‎.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد ‏‎.

خداوند فرمود : نمی شود‎ !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم‎.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان‎
سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد‎.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد‎.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی‎ .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد‎
می تواند تحمل کند و زحمت بکشد ‏‎.
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟‎
خداوند پاسخ داد‎ : ‎نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد‎ .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد‎.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد‎. ‎به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف‎
کرده ايد‎.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است‎.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟‎
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ‎
و غرورش‎.
فرشته متاثر شد‎.
شما نابغه‌ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا‎" ‎حيرت‎
انگيزند‎.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند‎.
همواره بچه ها را به دندان می کشند‎.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند‎.
بار زندگی را به دوش می کشند،‎
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند‎.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند‎.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند‎.
وقتی خوشحالند گريه می کنند‎.
و وقتی عصبانی اند می خندند‎.
برای آنچه باور دارند می جنگند‎.
در مقابل بی عدالتی می ايستند‎.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند‎.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند‎.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند‎.
بدون قيد و شرط دوست می دارند‎.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش‎
می گيرند، می خندند‎.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند‎.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،‎
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند‎.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان‎
مهم هستيد‎.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد‎
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند‎
هر دل شکسته اي را التيام بخشد.‏‎
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند‎.
آنها شفقت و فکر نو ميبخشند‎
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند‎
خداوند گفت ‏‎: ‎اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد‎
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
‏.‏
‏.‏
‏.‏‎
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند...‏
راز بلوغ در بردباری فراوان نهفته است.22
پاسخ
#6
سلام
نه نوشته من نیست من دو خواهر دارم
که این نوشته خواهر بزرگترم است که رمان و متنهای این گونه می نویسه که می توانید نوشتهاشو در سایت 98ها ببینید
خواهر کوچکترم او هم رمان نویس قهاری است
و من هم به فیلمنامه نویسی علاقه دارم حالا ببین ما چه خانواده ای داریم همش مشغول نوشتن هستیم
همه چیز آخرش خوب تموم میشه، اگه خوب نشده، هنوز آخرش نشده.
چارلی چاپلین
پاسخ
آگهی
#7
(23-2-1391، 08:44 عصر)ali2 نوشته است: *شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*سلام
نه نوشته من نیست من دو خواهر دارم
که این نوشته خواهر بزرگترم است که رمان و متنهای این گونه می نویسه که می توانید نوشتهاشو در سایت 98ها ببینید
خواهر کوچکترم او هم رمان نویس قهاری است
و من هم به فیلمنامه نویسی علاقه دارم حالا ببین ما چه خانواده ای داریم همش مشغول نوشتن هستیم
از طرف من به خواهرتون تبريک بگيد.عجب قلمي داره ايشون،عججججججججججب
حتي زمان شكست خوردن هم تسليم نشو71
پاسخ
#8
آقای غنی آبادی و خانوم دیبا عجب متن های زیبایی بود...ممنونم خیلی لذت بردم.
تبریک میگم به هر کسی که این نوشته ها رو نوشته
پاسخ
#9
این نوشته ها از من نبود. نقل قول بود....
راز بلوغ در بردباری فراوان نهفته است.22
پاسخ
آگهی
#10
سلام...
اجازه بدید ما هم در توصیف زنان و نقش حیاتی اونها ذکر کنیم که:
در پس هر حادثه ی بزرگی، ردپایی از یک زن وجود دارد! باور کنیم این زنان هستند که ظاهراً چرخ نخ ریسی را تکان می دهند، اما در اصل چرخ روزگار را می چرخانند
باور کنیم زمانی که انیشتن را از مدرسه به خاطر کودن بودن اخراج کردند و مادرش تعلیم و آموزش او را به عهده گرفت، آلبرت انیشتن حق دارد بگوید اگر مادرم نبود ، من سوپوری در برلین بودم نه پدر علم فیزیک
باورکنیم آدولف هیتلر برای این که توانایی هایش را به همه نشان بدهد، گفت من رایش سوم خواهم شد، همه خندیدند و گفتند این سرجوخه زخمی شده در جنگ جهانی اول دیوانه شده است. اما مادرش به او امید داد و حرفش را باور کرد، بعد آدولف جوان در زندان کتاب نبرد من را به عشق مادر نوشت و ...
باور کنیم که.....
زنان، همپای مردان در تحولات بزرگ نقش دارند
باورکنیم نیمی از نیروی هرجامعه ای زنان هستند.
باورکنیم......
 نویسنده، فقط و فقط به خاطر نوشتن آفریده شده است( هاینریش بل، نویسنده آلمانی)
پاسخ
#11
پایبندم به قانون جاذبه... به قانونی که سیب را به زمین کوبید...
پایبندم به راز جاودانگی... به رازی که آدمی را امیدوار ساخت...
پایبندم به عشق الهی... به عشقی که آدمیت را تصویر کرد...
پایبندم به نظام آفرینش... به نظامی که مرا زن آفرید...
تو هم پایبند باش... به قانون جاذبه... به راز جاودانگی... به عشق الهی... به نظام آفرینش...
پایبند باش به هر چه به آن ایمان داری...
مرد باش... و پای همه کارهایت بایست...
همه اشتباهاتت را بپذیر و همه آنها را منتسب به خودت بدان همانطور که موفقیت هایت را منتسب به خود می کنی...
چشمانت را بگشا و راز آفرینش و بلوغ را در دامان مادرت ببین... در دامن من...
چشمانت را بگشا و پیکر نحیف مرا زیر رگبار تهمت ها و دروغ ها ببین... پیکر نحیف من...
چشمانت را بگشا و طراوت و تازگی روزگار را در چشمان اشکبار من ببین... در اشک های من...
چشمانت را بگشا و سنگینی اندوه ندانم کاریت را در قلب من ببین... در قلب شکسته من...
تمنا دارم... باورم کنی، آن طور که خودت را باور داری...
تمنا دارم... دوستم بداری، آنگونه که دوستت می دارم...
تمنا دارم... مرا ببینی، آنگونه که هستم نه آنگونه که دوست می داری...
و تمنا دارم از تو... آری تو...
انقدر گناه سیب خوردن آدم را به گردن من نیندازی...

دیبا
راز بلوغ در بردباری فراوان نهفته است.22
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
در گوگل محبوب کنید :