درود مهمان گرامی! ( - ثبت نام)
شما هنوز ثبت نام نکرده اید؟ یا وارد حساب کاربری خود نشده اید! برای استفاده از تمامی امکانات انجمن لازم است ثبت نام کنیدیا info@scenario.ir    
*نادان بمانید و جستجوگر *

خلاصه داستان
زمان کنونی: 15-9-1395، 07:51 صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: A-SO
آخرین ارسال: A-SO
پاسخ 11
بازدید 5085

امتیاز موضوع:
  • 23 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خلاصه داستان
#1
سلام دوستان می خواستم اگه موافق باشین،با اجازه از مدیر سایت خلاصه ی داستان از کتاب هایی که خوندیم رو به اشتراک بزاریم .
آبجي خانم

يكي از زيباترين و عميق ترين داستان هاي كوتاه صادق هدايت ،داستان آبجي خانم است. داستان دختري كه بخاطر زشت بودن قيافه، كسي ميل ازدواج با او را ندارد و اين خلا و درد را با رفتن به روضه خواني ها وكارهائي كه اغلب پير زن ها خود را با آن مشغول مي كنند پر مي كند. در كنار او خواهر كوچكتر و زيبائي وجود دارد كه يک خواستگار دارد و درد درون آبجي خانم را دو چندان مي كند. سركوفت هاي مادر و ديگران به آبجي خانم بخاطر اينكه كسي براي او نمي آيد تا شرش كنده شود باعث مي شود كه شب عروسي آبجي كوچيكه، پس از رفتن همه و خوابيدن بقيه، خودش رو در حوض خانه خفه كند و از شر سركوفت هاي ديگران بخاطر چيزي كه جبر طبيعت به او داده بود راحت شود. دنياي كثيفي است كه بخاطر چيزي كه تقصير تو نيست مورد سركوفت و تمسخر ديگران قرار بگيري. در پايان داستان وصف چهره آبجي خانم در حالي كه جسم بيجان او در حوض افتاده بود چنين است كه: صورت او يك حالت باشكوه ونوراني داشت مانند اين بود كه او رفته بود بيك جائي كه نه زشتي و نه خوشگلي نه عروسي و نه عزا نه خنده و نه گريه نه شادي ونه اندوه در آنجا وجود نداشت. او رفته بود به بهشت.


سگ ولگرد

داستان زيباي ديگري كه هدايت در كتاب سگ ولگرد مي آورد داستان سگي خانگي است كه در خيابان، بخاطر تسكين عورتينش از صاحبش جدا شده و با ماده سگي يك غلط هائي مي كند و ناگهان متوجه مي شود كه صاحبش را گم كرده و مثل سگهاي ولگرد آواره كوچه ها مي شود و از آدم هاي نا آدم اطراف، سنگ و اردنگي نوش جان مي كند و در پايان هم در اثر تعقيب يك ماشين جيپ بخيال اينكه ماشين صاحبش است نفس زنان روي زمين مي افتد و تلف مي شود. در اين حكايت ، هدايت از زبان حيوان زبان بسته داستان جنايتي كه انسان به حيوان مي كند را بازگو مي كند و شرح مفصل اين موضوع را در كتاب "انسان و حيوان" نيز آورده است كه چگونه آدميان، خونخوارانه به جان حيوانات زبان بسته افتاده اند. گروهي از اين حيوانات بخاطر شكم ما سلاخي مي شوند و گروهي بخاطر لذت و تفريح يك مشت جاني هدف تير قرار مي گيرند و عده اي بخاطر زيبائي در قفس مي شوند و ......

در اين كتاب شرح حال حيوانات بيچاره در لحظه اي كه جلوي چشم يكديگر سر بريده مي شوند را به تصوير مي كشد كه چگونه با بي رحمي و شقاوت مورد آزار قرار مي گيرند. كتاب فوايد گياه خواري هم در همين راستا با قلم صادق هدايت نوشته شده است.
فقط وقتی ته یه دره باشی میتونی درک کنی که چقدر بالای بلندترین کوه ، شکوه منده
پاسخ
#2
سلام طرح فیلمنامه ی انیمیشن 12 دقیقه ای فضیل عیاض
نویسنده:صابر حاجی آقازاده بایقوت

لینک دانلود: *شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید* *شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*


فقط وقتی ته یه دره باشی میتونی درک کنی که چقدر بالای بلندترین کوه ، شکوه منده
پاسخ
#3
وقت بخیر
دوستان خوبم
اگر مطلبی را خواستید درج کنید، ببینید در یک جمع واقعی که خانومها هم حضور دارند، اگر اون مطلب رو تونستید بگید، بعد در تالار قرار دهید.
علی الیحال با عرض پوزش اگر شما تونستید اون مطلب را توی اون جمع بگید و من خودم نتونم حذفش می کنم
ارادتمند
به فیلمنامه نویسی ارج نهیم و علاقه مندانش را تشویق نماییم


پاسخ
آگهی
#4
(1-5-1391، 07:18 عصر)Admin نوشته است: *شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*وقت بخیر
دوستان خوبم
اگر مطلبی را خواستید درج کنید، ببینید در یک جمع واقعی که خانومها هم حضور دارند، اگر اون مطلب رو تونستید بگید، بعد در تالار قرار دهید.
علی الیحال با عرض پوزش اگر شما تونستید اون مطلب را توی اون جمع بگید و من خودم نتونم حذفش می کنم
ارادتمند
با عرض سلام خدمت دوستان گلم.اون مطلبی که من دیروز قرار دادم یک طنز موقعیت خوب بود برای ایده گرفتن از اون به اشکال مختلف نه صرفا یک نگاه سطحی به اون و بعد کوبیدن اون و بدتر از اون وقیح معرفی کردن اون.
ولی خوب من به نظر شما احترام میذارم و تو انتخاب موضوعات بعدی دقت بیشتری میکنم.
فقط وقتی ته یه دره باشی میتونی درک کنی که چقدر بالای بلندترین کوه ، شکوه منده
پاسخ
#5
پيشنهاد چند داستان کوتاه از مجموعه «مترجم دردها»براي اقتباس سينمايي

نويسنده: حميدرضا بيات
منبع: ماهنامه فيلم نگار 28
جرقه در خرمن زندگي

اتفاق هاي غيرمنتظره و کم اهميت در لحظه هاي زندگي خيلي از آدم ها و در صفحه هاي داستان برخي نويسندگان، باعث زير و رو شدن ماجراي آدم ها و شخصيت ها مي شود. اين اتفاق ها از فرط سادگي و کم اهميتي هرگز توجه کسي را جلب نمي کنند، اما همين که باعث تحول و به هم ريختگي يک زندگي شدند، داراي ارزش فوق العاده «داستاني» مي شوند. مثل اشتباهاتي که قاتل ها و دزدها در قصه هاي پليسي و جنايي انجام مي دهند و باعث لو رفتن خود مي شوند، جا گذاشتن لنگه جوراب، يک تماس تلفني بيجا، لغزش يک کلمه نابجا از دهان متهم يا هر چيز ديگر...
وقتي موضوع داستان هويت انسان باشد، اين اتفاق ها از جهات مختلف ارزش پيدا مي کنند. علاوه بر آن که داستان را به چرخه حيرت انگيزي متصل مي کنند، لايه هاي دروني داستان را به مفاهيم فلسفي و اساطيري، که عادت به باز تعريف آنها در همه جا وجود دارد مي برند. مثلاً «خاموشي ناگهاني شبانه در اثر قطع برق» علاوه بر اينکه زمينه داستان سازي را فراهم مي کند، معاني نور و ظلمت و حقيقت و کذب را نيز وارد پيکره داستان مي کند، چرا که شخصيت هاي داستان در اين فرصت تاريکي، حرف هايي به هم مي زنند که زندگي آنها را دگرگون مي کند. مجموعه داستان مترجم دردها يکسره درباره چنين موضوعاتي است.
آدم هاي تنهايي که در عادت زندگي گرفتار شده اند و يک جرقه، خرمن آرزوهايشان را آتش مي زند.
«جامپا ليري»نويسنده هندي تبار اين مجموعه، نگاهي افشاگرانه به شخصيت هاي خود دارد. از آن جهت که آنها معمولاً خود را خوشبخت تر و يک سر و گردن بالاتر از بقيه مي بينند، نويسنده با اشاره به نقطه هاي کور و پريشان زندگي آنها، سراب را بر هم مي زند و نشان مي دهد که تنهايي اين آدم ها تا چه اندازه وحشت انگيز است.آدم هاي داستان هاي مترجم دردها معمولاً از طبقه متوسط و آگاه جامعه اند که فقر و جهل معضل زندگي آنها نيست، بلکه آگاهي و دارايي باعث تنهايي و خودخواهي آنها شده است.
تکنيک ويژه نويسنده در اين داستان ها ايجاد ماجرا در لحظه هاي معمولي و در بستر آرامي از زندگي است. اتفاق در جايي که خواننده اصلاً انتظارش را ندارد مي افتد.اين تکنيک هم در شخصيت پردازي داستان تاثير دارد و هم اين که داستان را داراي تشخص کرده و ماندگار مي کند.جرئت و جسارت نويسنده در پرداختن به موضوعات دروني و عميق و توجه فوق العاده به جزئيات زندگي آدم هاي داستان جذابيت هاي مضاعفي را ايجاد کرده است.ترجمان دردها زمينه گسترش در ابعاد داستاني خود را نيز داشته و با جذابيت هاي مخاطب پسند و در عين حال تامل برانگيز خود بيش از هرچيز ميل به ديده شدن در قالب يک اثر سينمايي را دارد. با اين که شخصيت هاي داستان هاي هندي تبار و ساکن هند يا مهاجر در امريکا هستند، اما به دليل اشاره هاي واضح نويسنده به ابعادي از وجوه انساني که زمان و مکان نمي شناسد، شباهت فوق العاده اي نيز در داستان ها به فرهنگ و آدم هاي ايراني وجود دارد. چرا که روح شرقي هويت خواه و کمال طلب آدم هاي داستان براي مخاطب ايراني باورپذير و دوست داشتني است.جزئيات بي شمار در داستان ها که گوياي فرهنگ هندي هستند نيز داراي مشابهات و مابه ازاهاي ايراني هستند و به همان اندازه مي توانند داراي نقش و تاثير داستاني و سينمايي باشند.آن چه که گوهر اصلي توجه به داستان ها براي اقتباس سينمايي- علاوه برنکات پيش گفته-است، طرح منسجم و نوگرايي در داستان پردازي و شخصيت سازي است.نگاه دقيق تر به چند داستان برگزيده از اين مجموعه، شناخت استعداد سينمايي از آنها را کامل تر مي کند.در داستان «يک مسئله موقتي» شوکومار در آخرين روزهاي تحصيلات عالي دانشگاهي اش مجبور مي شود براي چند روزي همسر حامله اش «شوبا» را تنها بگذارد و به يک کنفرانس علمي برود. بچه آنها مرده به دنيا مي آيد و اين اتفاق باعث مي شود زندگي آنها دچار بي اعتنايي و رخوت آزاردهنده اي شود. شبي به دليل قطع ناگهاني برق شوبا پيشنهاد مي کند تا زير تاريکي حرف هاي نگفته و مخفي نگه داشته از هم را برملا کنند. شوبا از جست وجوي مخفيانه دفتر تلفن شوکومار در دوران نامزدي مي گويد و شوکومار از فراموش کردن پرداخت انعام در اولين شامي که با هم در رستوران خورده بودند و اين که فردايش به رستوران برمي گردند تا انعام را بدهد. شب هاي بعد نيز خاموشي تکرار مي شود و رازها افشا مي شود، شوبا از بي توجهي مادر شوکومار مي گويد و شوکومار از پس دادن جليقه پشمي که شوبا هديه داده بود به فروشنده پرده برمي دارد.وقتي برنامه خاموشي تمام مي شود آنها با خاموش کردن چراغ ها کار خود را ادامه مي دهند، تا اين که شوبا اعتراف مي کند به دنبال آپارتمان مستقلي مي گشته و تصميم دارد از او جدا شود. شوکومار نيز از بچه مرده شان مي گويد و هر دو به خاطر چيزهايي که حالا از هم مي دانند اشک مي ريزند.
داستان به خوبي با جزئيات و لحظه پردازي، موضوع باريک و ظريف خود را طرح مي کند. زندگي شخصيت هاي داستان در گرداب سوء تفاهم و رياکاري با جرقه اي (تاريکي موقتي) بر هم مي ريزد.آنها جزئياتي درباره زندگي يکديگر افشا مي کنند که سال ها حقيقت را از زندگي آنها دور کرده بود. زن و شوهر داستان اتفاقاً گذشته عاشقانه اي داشته اند و روايته جسته و گريخته اي که نويسنده از همه زندگي مشترک آنها با استفاده از جزيئات زندگي و روابط گذشته شان مي کند، نشان مي دهد که چگونه چيزهاي سطحي و پيش پا افتاده به معضلاتي براي از بين رفتن درک متقابل مي شود.در واقع مردن بچه آنها که نقطه عطف داستان است، آغاز رو شدن دلخوري ها، بدگماني ها و نفرت هاست.در اين مرحله سرد و ساکن زندگي شوبا و شوکومار نيازمند تلنگري براي انفجار و نابودي است.قطع شبانه برق و پيشنهاد شوبا براي مسابقه شهامت و حقيقت کار را تمام مي کند.در پايان ديگر چيزي براي اميد داشتن و منتظر بودن وجود ندارد و شوبا رسماً مي خواهد که به اين زندگي محصور در عادت و دروغ پايان دهد.آن چه داستان «يک مسئله موقتي» را باورپذير مي کند، انبوه جزئيات از لباس، غذا، کار و همسايه ها گرفته تا فکر و ذهن شخصيت هاست.
ترتيب منطقي و منسجم اتفاقات نيز که ناشي از طرح قوي داستان است، آنها را از داستان هاي تکراري و خسته کننده عشق و نفرت متمايز مي کند. علاوه بر اين که مي توان داستان را طور ديگري نيز خواند و فقط به عنوان ماجراي از بين رفتن يک عشق قديمي نگاه کرد. بلکه مي توان با تامل در مسئله «حقيقت و دروغ» که بسترهاي متفاوتي در زندگي شوبا و شوکومار به وجود مي آورد، به خوبي و بدي آن نگاهي دوباره کرد.پايان داستان چندان تلخ نيست، با اين که شوبا تصميم جدايي خود را اعلام مي کند، ولي اشک ريختن او و شوکومار بر سر يک ميز در انتهاي آخرين شب داستان نويد يک زندگي آگاهانه تر را مي دهد.
مترجم دردها

خانم و آقاي داست که سال هاست در آمريکا زندگي مي کنند، در يک سفر توريستي به سرزمين پدريشان- هند- با آقاي کاپاسي-راهنماي تور-آشنا مي شوند.آقاي کاپاسي شيفته زندگي در آمريکاست و از زندگي زناشويي خود لذت نمي برد. او با ديدن اين خانواده به ياد ناکامي هاي و آرزوهاي برباد رفته خود مي افتد.از طرفي احساس مي کند خانم و آقاي داس روابط مناسبي ندارند و تا حد زيادي فقط يکديگر را تحمل مي کنند. وقتي خانم داست از شغل اصلي آقاي کاپاس- مترجم مطب دکتر- تعريف مي کند، آقاي کاپاسي به خانم داست احساس نزديکي و علاقه مي کند و بيشتر شيفته زندگي او مي شود.وقتي آقاي کاپاسي خانواده داس را براي ديدار يک معبد قديمي مي برد، خانم داست درد دل تکان دهنده اي از زندگي اش با آقاي داس در آمريکا مي کند.آقاي کاپاسي بعد از شنيدن اين حرف ها که ناخواسته از دهان خانم داس بيرون آمده دچار حيرت و آشفتگي مي شود.
شخصيت اصلي اين داستان در برابر آرمان آرزوي فرو ريخته خود دچار حيرت مي شود.او از زندگي خسته کننده و بي حاصل در کشورش دلزده است و دردهايي در زندگي دارد که به هيچ رو نمي تواند از آنها خلاصي پيدا کند، وقتي با خانم داس آشنا مي شود، ميل دوباره اي به ديگرگونه زندگي کردن مي يابد و در تمام ساعت هاي اندک همراهي با او مي کوشد جلب توجه کند. با او عکس هاي يادگاري بگيرد، با او غذا بخورد، از عادت ها و شيوه هاي مدرن و نوجويانه اش بگويد، تا آن که شخصيت متفاوتي از خود نشان دهد و خلاصه دست و پا مي زند تا اين روزنه کمياب را براي خروج از زندگي نکبت بارش از دست ندهد.او خيال بافي هم مي کند و آينده موهومي را تصور مي کند که سال ها دلش مي خواسته به آن دست يابد.بيشتر لحظه هاي داستان به تشريح تقابل دو زندگي مي گذرد.هر اتفاقي که در داستان مي افتد کاپاسي را به مقايسه به جهان خودش، همسرش، فرزندانش، محل کارش با جهان خانواده داس وا مي دارد.اين تقابل بسيار ديدني و جذاب درآمده است.تعريف کردن لطيفه و ابراز احساسات متفاوت همسرش و خانم داس، تحقير و احترام به آرزوها وعلاقه هاي او، لباس و عطر، غذا و نحوه نشستن و هرچيز زنانه ديگري، آقاي کاپاسي را دچار انديشيدن درباره زندگي گذشته اش و زندگي خانم داس در آمريکا مي کند.پايان اين شيفتگي به حيرتي منجر مي شود که احتمالاً تا مدت ها ذهن آقاي کاپاسي را به خود مشغول مي کند. شنيدن حرف هايي از خانم داس که خودش هم نمي داند چرا در آن لحظه تعريف مي کند، به کلي برخلاف انتظار آقاي کاپاسي است. او انتظار داشته که خانم داس زندگي خوبي با آقاي داس نداشته باشد ولي شنيدن سرخوردگي ها و ناکامي ها و خيانت خانم داس به شوهرش براي او غيرمنتظره است. او هرگز تصور نمي کرد که واقعيت شخصيت خانم داس چنين تلخ و دردناک و در عين حال ترحم برانگيز باشد. شنيدن درد دل خانم داس، کاپاسي را به اين نتيجه مي رساند که زخم هاي زندگي خودش قابل تحمل تر و درک شدني تر از آن احساسي است که آقاي داس در قبال همسرش بايد داشته باشد.پايان تقابل ذهني کاپاسي و داس با برملا شدن حقيقت، به تقابل عيني منجر مي شود که طي آن کاپاسي رنج ها و عقده هاي خود را ترجيح مي دهد يا دست کم تحمل مي کند.چنين ماجرايي بيش از هر چيز بر تشريح تنهايي آدم ها استوار است. نويسنده مي کوشد رنج تنهايي آدم هاي داستان را در دو طيف متفاوت از زندگي نشان دهد.آرزوهاي يکي، رنج هاي ديگري است و آن چه آنها را با واقعيت آشنا مي کند، بيان حقايق تلخ زندگي است.وجود جغرافياي سياحتي هند و استفاده از جذابيت هاي بصري و سمبليک، پيرامون آدم هاي داستان، جذابيت هاي مضاعفي در ماجرا ايجاد کرده است. اين بستر در ايران نيز وجود دارد و جابه جايي عناصر و نشانه هاي هندي به ايراني منجر به بروز معاني عميق تري نيز مي شود. پرورش روان شناختي شخصيت ها و ايجاد نشانه هاي بصري فراوان در معرفي شخصيت ها، زمينه سينمايي مناسبي به وجود آورده است که با ماجرايي کم اتفاق اما ساده و پرکشش مي تواند در يک فيلمنامه آرام و تامل برانگيز، کامل تر شود.

يک دربان واقعي

«بوري ما» پيرزن مهاجري است که در راه پله يک آپارتمان زندگي مي کند. او از گذشته شاهانه خود با تفاخر زياد ياد مي کند و همسايه ها با ترحم به حرف هاي او گوش مي کنند و به او کمک مي کنند.يکي از همسايه ها وقتي متوجه مي شود بوري ما چون لحاف مناسبي ندارد، شب ها نمي تواند راحت بخوابد، به او دستور مي دهد لحاف ژنده اش را پاره کند تا اين که به زودي براي او لحافي نو بخرد. اما چون پدر خانواده ترفيع گرفته و حقوقشان اضافه شده به خريدن وسايل تجملي و تفاخر به همسايه هاي ديگر مشغول مي شوند.آنها يک کاسه دستشويي در راهرو نصب مي کنند تا بقيه از آن استفاده کنند. همسايه ها نيز براي عقب نماندن از قافله کارهايي در آپارتمان انجام مي دهند که پول خود را به رخ بکشند، اما همچنان بوري ماي بيچاره روي روزنامه مي خوابد و کسي به او توجه ندارد. وقتي دزد به آپارتمان نو نوار شده مي زند و کاسه دستشويي را مي دزدد، همه بوري ما را مقصر قلمداد مي کنند و تصميم مي گيرند او را اخراج کنند.زيرا حالا ديگر آپارتمانش به يک دربارن واقعي نياز دارد!
سينما و ادبيات داراي انبوهي از قصه هاي فقر نما و ماجراي آدم هاي طبقه ضعيف و فقير جهان است.اما ارزش داستان «يک دربارن واقعي»درست در جايي است که آن را از تکرار و شباهت به آثاري نظير آن جدا مي کند.آدم هاي داستان همه از يک قماش اند.ساکنان آپارتمان متعلق به طبقه فرودست جامعه اند و با روياپردازي بوري ما درباره زندگي اشرافي بيگانه اند. اما همين آدم ها که از روي ترحم بوري ما را زير راه پله جا داده اند، وقتي دچار اندکي ترقي مالي مي شوند، حرص و طمع همه چيز را از آنها مي گيرد و در مسابقه احمقانه تفاخر، او را له مي کنند.چيزهايي که ساکنان آپارتمان با انجام آنها مسابقه مي دهند، به اندازه حقارت خودشان است، نصب کاسه دستشويي، سمپاشي راه پله، رنگ کردن ديوارها و...
آپارتمان و عناصر آن مي تواند نشانه هايي از يک کشور عقب افتاده و چيزهاي ناچيزي که در آن وجود دارد نيز باشد.بي رحمي و فراموش کردن آدم هاي ناتوان و ضعيف تر، اولين خصوصيت چنين آدم هايي است.
روابط احمقانه آدم هاي ساکن آپارتمان داراي نوعي طنز گزنده و تلخ است و احساس تمسخر آلودي که به بوري ما دارند با تمام تلخي، جذاب و پرکشش است. شخصيت هاي داستان با وجود نقطه اشتراکشان در حماقت و خودخواهي، به دليل انتخاب نوع راهي که براي نشان دادن خودشان انتخاب مي کنند، داراي تمايز مي شوند.جست و جوي چنين فضا و آدم هايي در ايران نيز چندان مشکل و پيچيده نيست، آپارتمان فرسوده اي که ناگهان احساس مي کند به دربان واقعي نياز دارد!
خانه خانم سن

خانم سن نگه داري از اليوت را در ساعات بعد از مدرسه در خانه خودش بر عهده مي گيرد. او و همسرش چند سالي بيشتر نيست که از هند به آمريکا آمده اند. او هنوز به شيوه زندگي آمريکايي عادت نکرده است.خانم سن بيشتر وقتش را صرف تهيه مواد براي پختن غذاهاي هندي، صحبت درباره آداب و رسوم هندي و خاطرات گذشته اش مي کند. اليوت که شيفته کارهاي عجيب خانم سن شده، چيزي از کارهايي که در خانه خانم سن انجام مي شود به مادرش نمي گويد. او با خانم سن براي خريد ماهي تازه و سبزيجات به بازار مي رود، نامه هاي رسيده از هند را براي او باز مي کند و به صداي ضبط شده اقوام خانم سن گوش مي دهد. وقتي خانم سن تصميم مي گيرد با اين که رانندگي بلد نيست، با ماشين شوهرش به بازار برود، تصادف مي کند، اما آسيبي به او و اليوت نمي رسد و آقاي سن با پليس صحبت مي کند و اليوت در قبال بازگرداندن دستمزد ماه گذشته به خانه برمي گردد. خانم سن افسرده تر از گذشته مي شود. مادر اليوت ديگر نيازي به پرستار براي او نمي بيند و او ساعات بعد از مدرسه را تنها در خانه مي ماند.
خانم سن نمونه کامل شيفتگي به فرهنگ بومي در دل زندگي مدرن و شتابان امروزي است.او نتوانسته يا نخواسته عادت ها و آداب مالوف گذشته اش را فراموش کند؛ شيوه غذاخوردن، لباس پوشيدن، معاشرت و علاقه ها و دلبستگي هايي که با تمام وجود به آنها ابراز علاقه مي کند.صحنه هايي که خانم سن در حال خرد کردن سبزيجات و قطعه کردن ماهي و مرغ و پختن غذاهاي هندي است، با دقت و جزئيات کامل در داستان توصيف شده اند. شخصيت هاي محدود ولي متفاوت داستان نيز با جزئيات کامل در داستان توصيف شده اند .رنگ مو و ابعاد سر و صورت و شيوه لباس پوشيدن و تقابلي که ميان اين آدم هاي متفاوت وجود دارد، پرداخته مي شوند.داستان در دل حس عميق نوستالژيک خانم سن و حيرت اليوت اتفاق مي افتد. و دقت نويسنده در روايت بي کم و کاست آن اين احساسات را به خوبي منتقل مي کند.
ناتواني خانم سن در هم زيستي فرهنگي اش با دنياي مدرن آمريکايي مي تواند در اندازه هاي ديگري مثل يک خرده فرهنگ بومي ايران در دل زندگي شبه مدرن شهرهاي بزرگ مثل تهران اتفاق بيفتد.زيرا تمام جزئيات دلبستگي هاي خانم سن براي مخاطب ايراني قابل فهم و درک است.
اين داستان کم اتفاق نيست و ماجراهايي که شخصيت اصلي آن به وجود مي آورد، در محيط داستان مهم است.رسيدن نامه اي که تولد فرزند خواهر خانم سن را اطلاع مي دهد، جست و جو در شهر براي خريدن ماهي تازه و تصادف خانم سن با ماشين، هر کدام جريان داستان را به سمت جديد مي کشند که براي اليوت تازگي و تعجب دارد.
در واقع مهم ترين عنصر اين داستان رفتار ناآشناي خانم سن است که مي تواند ماجراهاي جديدي را هم در اقتباس سينماي به وجود بياورد.
نويسنده به دليل حس فوق العاده عاطفي اش، نخواسته رفتار خانم سن را طوري طراحي کند که واکنش منفي و مثبت خواننده را نسبت به او برانگيزد، بلکه او را صرفاً مادري مهربان ودورافتاده از وطن ترسيم کرده است.پرداخت بيشتر شخصيت خانم سن مي تواند ماجراهاي سينمايي را در داستان به وجود بياورد.

فقط وقتی ته یه دره باشی میتونی درک کنی که چقدر بالای بلندترین کوه ، شکوه منده
پاسخ
#6
سلام دوستان
همون طور كه مي دونيد داستان عنصر اصلي هر فيلم نامه اي و هر فيلم نامه بدون داستان به زور ميتونه كه با مخاطب عام ارتباط برقرار كنه . پس بهتره ما هم قدرت داستان نويسمون رو تقويت كنيم . به خاطر همين به ذهنم رسيد در تالار بخشي باشه تا دوستان داستان هاي كوتاه خودشون رو بگذارند . اين كار دو وي‍گي مهم داره :
1) باعث تقويت قوه داستان نويسي ميشه
2) خيلي از آثار جذاب سينمايي هم از گستزش داستان هاي كوتاه به وجود مي آيند مثل فيلم اتوبوس شب ( كيومرث پور احمد )‌

براي اول كار خودم پيش قدم ميشوم و اولين داستان رو در اينجا قرار ميدهم .
آغاز فصل سرد

خانه خالی بود . همه وسایل ها رو در یک اتاق چیده بودند . ندا منتظر رامین بود تا از بیرون برگردد و چیدن وسایل را شروع کنند . برای خودش قهوه دم کرده بود . همیشه قهوه تلخ دوست داشت . قهوه اش را در لیوان مخصوصش ریخته بود و روی صندلی قدیمی که کنار پنجره بود ، بیرون را نگاه میکرد . برف تندی میبارید. ماشین ها به آرامی حرکت میکردند ، آدم ها از آن هم آرام تر . دختر بچه ای دست پدرش را گرفته بود و از پیاده رو آرام باهم راه می رفتند ، لحظه پدر دست دخترک را ول کرد و دختر به زمین افتاد ، دخترک به کمک پدرش دوباره بلند شد. مغازه فروغ هم که همیشه تاساعت 10 باز بود ، چراغش روشن بود ، اما درش باز نبود . از رامین شنیده بود صاحب مغازه پیرمردی 70 ساله است که همسر و تنها دخترش را از دست داده است . در خیابان ماشین سیاه رنگی با سرعت زیاد به ماشین سفید رنگی برخورد کرد . صدای شدیدی بلند شد . و ترافیک شدیدی منتظر ماشین های دیگر بود . هر دو راننده از ماشین پیاده شدند و باهم درگیر شدند . راننده ماشین سیاه کوتاه نمی آمد که مقصر است و حاضر نبود خسارت تصادف را بپردازد . دست به دامن پلیس شدند و ماشین های پشت آنها مجبور بودند منتظر باشند . پیرمردی که پالتوی بلندی پوشیده بود و کلاه لبه داری بر سر گذاشته بود و عصایی در دست داشت ، در پیاده رو قدم میزد. پیرمرد بی توجه به تصادف داشت به دختر جوانش فکر میکرد . خیلی وقت بود که او را ندیده بود . شاید چهل سال . زنش خیلی وفت پیش به خاطر بیماری مرده بود . پیرمرد به گذشته اش فکر میکرد ، به بلایی که سر زنش آورده . به سیگار های داغی که بر دستان و تن زنش زده و به تازیانه هایی که بر تنش فرود آورده . به نگاه تلخی که به دخترش داشته و همیشه او را به خاطر دختر بودش عذاب میداده . به عشق خاموش شده همسرش نسبت به او فکر میکرد. چه کرده بود او با زن و فرزندش ؟ چهل سال پیش در شب برفی خاک سردی را بر سر آنها ریخت . پیرمرد به جلوی مغازه فروغ رسید و قفل مغازه را باز کرد و داخل شد .
پلیس تازه به محل تصادف رسیده بود . راننده ماشین سیاه که مردی 35 ساله به نظر میرسید با داد و فریاد سعی داشت خود را بی گناه جلوه دهد. پلیس به ماشین زن جوان نگاه کرد برگ جریمه ای نوشت و تحویل زن جوان داد .
صدای زنگ خانه به صدا در آمد . ندا منتظر بود تا خانه شان را بچیند . پشت در رامین بود .
هدف من این است: به شما یاد بدهم که از یک بی‌معنایی نقاب پوش به چیزی برسید که بی‌معنایی آشکار است.

لودویگ ویتگنشتاین- پژوهش‌های فلسفی
پاسخ
آگهی
#7
وقت بخیر
دوستان خوبم
اینجا هم جایی باشه واسه خلاصه داستانهایی که خوندید و هم داستانهایی که خودتون خلق کردید
ارادتمند
به فیلمنامه نویسی ارج نهیم و علاقه مندانش را تشویق نماییم


پاسخ
#8
خانه خالی بود . همه وسایل ها رو در یک اتاق چیده بودند . ندا منتظر رامین بود تا از بیرون برگردد و چیدن وسایل را شروع کنند . برای خودش قهوه دم کرده بود . همیشه قهوه تلخ دوست داشت . قهوه اش را در لیوان مخصوصش ریخته بود و روی صندلی قدیمی که کنار پنجره بود ، بیرون را نگاه میکرد . برف تندی میبارید. ماشین ها به آرامی حرکت میکردند ، آدم ها از آن هم آرام تر . دختر بچه ای دست پدرش را گرفته بود و از پیاده رو آرام باهم راه می رفتند ، لحظه پدر دست دخترک را ول کرد و دختر به زمین افتاد ، دخترک به کمک پدرش دوباره بلند شد. مغازه فروغ هم که همیشه تاساعت 10 باز بود ، چراغش روشن بود ، اما درش باز نبود . از رامین شنیده بود صاحب مغازه پیرمردی 70 ساله است که همسر و تنها دخترش را از دست داده است . در خیابان ماشین سیاه رنگی با سرعت زیاد به ماشین سفید رنگی برخورد کرد . صدای شدیدی بلند شد . و ترافیک شدیدی منتظر ماشین های دیگر بود . هر دو راننده از ماشین پیاده شدند و باهم درگیر شدند . راننده ماشین سیاه کوتاه نمی آمد که مقصر است و حاضر نبود خسارت تصادف را بپردازد . دست به دامن پلیس شدند و ماشین های پشت آنها مجبور بودند منتظر باشند . پیرمردی که پالتوی بلندی پوشیده بود و کلاه لبه داری بر سر گذاشته بود و عصایی در دست داشت ، در پیاده رو قدم میزد. پیرمرد بی توجه به تصادف داشت به دختر جوانش فکر میکرد . خیلی وقت بود که او را ندیده بود . شاید چهل سال . زنش خیلی وفت پیش به خاطر بیماری مرده بود . پیرمرد به گذشته اش فکر میکرد ، به بلایی که سر زنش آورده . به سیگار های داغی که بر دستان و تن زنش زده و به تازیانه هایی که بر تنش فرود آورده . به نگاه تلخی که به دخترش داشته و همیشه او را به خاطر دختر بودش عذاب میداده . به عشق خاموش شده همسرش نسبت به او فکر میکرد. چه کرده بود او با زن و فرزندش ؟ چهل سال پیش در شب برفی خاک سردی را بر سر آنها ریخت . پیرمرد به جلوی مغازه فروغ رسید و قفل مغازه را باز کرد و داخل شد .
پلیس تازه به محل تصادف رسیده بود . راننده ماشین سیاه که مردی 35 ساله به نظر میرسید با داد و فریاد سعی داشت خود را بی گناه جلوه دهد. پلیس به ماشین زن جوان نگاه کرد برگ جریمه ای نوشت و تحویل زن جوان داد .
صدای زنگ خانه به صدا در آمد . ندا منتظر بود تا خانه شان را بچیند . پشت در رامین بود
هدف من این است: به شما یاد بدهم که از یک بی‌معنایی نقاب پوش به چیزی برسید که بی‌معنایی آشکار است.

لودویگ ویتگنشتاین- پژوهش‌های فلسفی
پاسخ
#9
دو قصه از داستانهاي ارنست همينگوي









تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد


نويسنده: ارنست همينگوي
مترجم: سميه قاضي زاده
تپه‌هاي آن طرف دره «ابرو» طولاني و سفيد بودند. در اين طرف نه سايه‌اي بود، نه درختي. ايستگاه بين خطوط آهن زير آفتاب داغ قرار داشت. دقيقاً آن طرف ايستگاه سايه گرم ساختمان افتاده بود و يك پرده كه از مهره‌هاي بامبو كه با نخ به هم كشيده شده بودند، از در باز بار آويزان بود تا نگذارد مگس‌ها داخل بيايند.
مرد آمريكايي و دختر همراهش پشت يك ميز در سايه‌اي بيرون از ساختمان نشسته بودند. هوا حسابي گرم شده بود و تا چهل دقيقه ديگر قطار اكسپرس از بارسلون مي‌رسيد. در اين ايستگاه دو دقيقه توقف مي‌كرد و راهش را به سمت مادريد ادامه مي‌داد.
دختر پرسيد: «مي‌توانيم چيزي بنوشيم؟» او كلاهش را از سرش در آورده و روي ميز گذاشته بود.
مرد گفت: «هوا خيلي گرم است.»
«بيا نوشيدني بخوريم.»
مرد سرش را به طرف پرده كرد و گفت: «دوز سروزاس.(1)»
زني از دم در ورودي پاسخ داد: «بزرگ باشند؟»
«بله، دو ليوان بزرگ.»
زن دو ليوان بزرگ و دو زير ليواني آورد. او زير ليواني‌ها و دو ليوان نوشيدني را روي ميز گذاشت و به مرد و دختر نگاه كرد. دختر به آنسوترها به خط تپه‌ها خيره شده بود. آنها زير نور آفتاب سفيد بودند و دامنه‌شان خشك و قهوه‌اي رنگ بود.
او گفت: «آنها شبيه به فيل‌هاي سفيد هستند.»
مرد نوشيدني‌اش را خورد و گفت: «من چنين چيزي نديده‌ام.»
«نه، تو نمي‌تواني ببيني.»
مرد گفت: «ممكن است بتوانم، لابد فقط چون تو اين حرف را مي‌زني من نمي‌توانم چيزي را ثابت كنم.»
دختر به پرده مهره‌اي نگاه كرد و گفت: «روي آن پرده چيزي نقاشي كرده‌اند، چه معنايي مي‌دهد؟»
«آنيس دل تورو، نام يك نوشيدني است.»
«مي‌توانيم امتحانش كنيم؟»
مرد از پشت پرده صدا كرد: «بياييد اينجا.» زن از بار بيرون آمد.
«چهار رئال مي‌شود.»
«ما دو ليوان آنس دل تورو مي‌خواهيم.»
«با آب؟»
«تو با آب مي‌خواهي؟»
دختر گفت: «نمي‌دانم. با آب خوب مي‌شود؟»
«بد نيست، خوشمزه است.»
زن پرسيد: «آنها را با آب برايتان بياورم؟»
«بله، با آب.»
دختر ليوان را روي ميز گذاشت و گفت: «طعم شيرين بيان مي‌دهد.»
«همه چيز همين‌ طوري است.»
دختر گفت: «بله، همه چيز طعم شيرين بيان مي‌دهد، به خصوص چيزهايي كه مدت زمان زيادي انتظارشان را كشيده باشي، مثل ابسينت(2).»
«آه، بس كن ديگر»
دختر گفت: «تو شروعش كردي، من كه حالم خوب بود، من كه خوش بودم.»
«باشد قبول، پس بگذار تا اين خوشي ادامه داشته باشد.»
«خيلي خوب، من داشتم سعي مي‌كردم. من گفتم آن كوه‌ها شبيه به فيل‌هاي سفيدند، اين طور نبود؟»
«چرا همين طور بود.»
«من مي‌خواستم كه اين نوشيدني جديد را امتحان كرده باشيم. همه اين كار را انجام مي‌دهند، غير از اين است؟ ديدن چيزها و امتحان كردن نوشيدني‌هاي جديد؟»
«فكر كنم همين طور است.»
دختر به تپه‌ها نگاه كرد.
دختر گفت: آنها تپه‌هاي دوست داشتني هستند، آنها واقعاً شبيه به فيل‌هاي سفيد نيستند. من فقط منظورم اين بود كه وقتي از پشت درخت‌ها به آنها نگاه مي‌كني، انگار پوستشان سفيد به نظر مي‌رسد.
«مي‌توانيم يك نوشيدني ديگر هم بخوريم؟»
«باشد.»
باد گرم پرده مهره‌اي را به سمت ميز تكان داد.
مرد گفت: «نوشيدني خنك خيلي مي‌چسبد.»
دختر گفت: «خيلي خوب است.»
مرد گفت: «جيگ، واقعاً اين عمل جراحي خيلي راحت است، اصلاً نمي‌شود اسمش را عمل جراحي هم گذاشت.»
دختر به زمين كه پايه‌هاي ميز رويش قرار گرفته بود، نگاه كرد.
«جيگ، مي‌دانم كه به اين مسئله درست فكر نمي‌كني، اما واقعاً هيچ چيزي نيست، فقط هوا وارد مي‌كنند.»
دختر هيچ نگفت.
«من همه جا با تو مي‌آيم و تمام وقت در كنارت هستم. آنها فقط هوا وارد مي‌كنند و بعد همه چيز به صورت طبيعي جريان خود را طي مي‌كند.»
«بعد از آن ما چه كار مي‌كنيم؟»
بعد از آن همه چيز خوب است، ما همان طوري كه قبلاً بوده‌ايم، هستيم.»
«چه چيز باعث مي‌شود كه تو اين طور فكر كني؟»
اين تنها چيزي است كه ما را آزار مي‌دهد. اين موضوع تنها موردي است كه باعث مي‌شود خوشي‌هامان خراب شوند.»
دختر پرده مهره‌اي را نگاه كرد، دستش را دراز كرد و دو رشته آن را در دست گرفت.
«و تو فكر مي‌كني كه بعد از آن ما خوشحال و خوشبخت خواهيم بود؟»
«مي‌دانم كه اين طوري است. تو نبايد نگران باشي. من خودم خيلي‌ها را مي‌شناسم كه اين كار را كرده‌اند.»
دختر گفت: «پس من هم آن را انجام مي‌دهم. و بعد همه آنها خوشبخت شدند؟»
مرد گفت: «خب، اگر دلت نمي‌خواهد مجبور نيستي كه اين كار را انجام دهي، من تو را مجبور نمي‌كنم كه اين كار را انجام دهي مگر اين كه خودت بخواهي. اما مطمئنم كه آسان‌تر از اين حرف‌هاست.»
«و تو واقعاً دوست داري كه من اين كار را انجام دهم؟»
«فكر مي‌كنم كه اين بهترين راه است. اما اگر تو واقعاً دلت نخواهد من هم نمي‌خواهم.»
«و اگر اين كار را بكنم، تو خوشحال مي‌شوي و همه چيز مثل آن موقع‌ها مي‌شود و تو دوستم خواهي داشت؟»
«من الان هم دوستت دارم. خودت هم مي‌داني كه دوستت دارم.»
«مي‌دانم، اما اگر من اين كار را انجام دهم همه چيز دوباره خوب مي‌شود؟ اگر بگويم كه آنها شبيه فيل‌هاي سفيد هستند، آن وقت تو هم خوشت مي‌آيد؟»
«من همين الان هم دوستشان دارم. همين الان هم موافقم، فقط نمي‌توانم راجع به آنها فكر كنم، تو مي‌داني كه من وقتي عصباني و ناراحتم چطوري مي‌شوم؟»
«اگر من اين كار را انجام بدهم تو ديگر عصباني و ناراحت نيستي؟»
«من ناراحت نيستم چون واقعاً عمل راحتي است.»
«پس من اين كار را انجام مي‌دهم چون خودم برايم مهم نيست.»
«منظورت چيست؟»
«حال خودم برايم مهم نيست.»
«اما حال تو براي من مهم نيست.»
«بله البته، اما براي خودم مطرح نيست. و من اين كار را مي‌كنم و بعد همه چيز رو به راه مي‌شود.»
«اما اگر تو اين طوري فكر كني، من نمي‌خواهم كه اين كار را انجام دهي.»
دختر از سر جايش بلند شد و به طرف انتهاي ايستگاه رفت. در آن سو، كنار ساحل ابرو، مزارع گندم و صف طويل درخت‌ها ديده مي‌شد .آن‌سوتر كنار رود هم، كوه‌ها معلوم بودند. سايه يك ابر از روي گندمزار مي‌گذشت و دختر رودخانه را از پشت درخت‌ها نگاه مي‌كرد.
دختر گفت: «همه اينها مي‌توانست مال ما باشد، مي شد همه اينها مال ما باشد، اما ما با دست خودمان همه‌شان را از خودمان دور مي‌كنيم.»
«چي گفتي؟»
گفتم همه اينها مي‌توانست مال ما باشد.»
«ما مي‌توانيم همه چيز داشته باشيم.»
«نه نمي‌توانيم.»
«ما مي‌توانيم همه دنيا را داشته باشيم.»
«نه نمي‌توانيم.»
«مي‌توانيم هر جايي كه دوست داريم برويم.»
«نه ما نمي‌توانيم، ديگر چيزي مال ما نيست.»
«مال ماست.»
«نه اين طور نيست، وقتي چيزي از آدم گرفته مي‌شود، ديگر برگردانده نمي‌شود.»
«اما هنوز كسي از ما چيزي نگرفته است.»
«صبر مي‌كنيم و مي‌بينيم چه اتفاقي مي‌افتد.»
مرد گفت: «برگرد بيا در سايه، تو نبايد اين جوري فكر كني.»
دختر گفت: «به چيز خاصي فكر نمي‌كنم. فقط يك چيزهايي را مي‌دانم.»
«نمي‌خواهم هيچ كاري را كه دلت نمي‌خواهد انجام دهي.»
دختر گفت: «حتي كاري كه براي حال و روز من خوب نباشد؟ مي‌دانم، مي‌توانيم يك نوشيدني ديگر هم بخوريم؟»
«باشد، اما تو بايد سعي كني بفهمي...»
دختر گفت: «مي‌فهمم، نمي‌شود ديگر راجع به اين موضوع حرف نزنيم؟»
آنها پشت ميز نشستند و دختر تپه‌هاي سفيد را در دامنه‌هاي خشك دره نگاه مي‌كرد و مرد به دختر كه پشت ميز نشسته بود خيره شده بود.
مرد گفت: «تو بايد درك كني. من نمي‌خواهم كاري را كه دوست نداري انجام دهي. من حاضرم هر كاري را به خاطر تو انجام بدهم و هر چيزي را بپذيرم.»
«يعني اين کار براي تو هيچ اهميتي ندارد؟ ما مي‌توانستيم با هم كنار بياييم.»
«البته كه براي من هم مهم است. اما من كسي جز تو را نمي‌خواهم. هيچ كسي غير از تو را نمي‌خواهم و مي‌دانم كه عمل راحتي خواهد بود.»
«بله تو فكر مي‌كني كه عمل راحتي است.»
«من مطمئنم كه خيلي راحت است، حالا تو هر طوري كه دوست داري فكر كن.»
«مي‌شود الان لطفي در حق من بكني؟»
«هر كاري كه بخواهي را برايت انجام مي‌دهم.»
«مي‌شود لطف كني لطف كني لطف كني لطف كني لطف كني لطف كني لطف كني و ديگر حرف نزني؟»
مرد هيچ چيزي نگفت و به كيف‌هايي كه كنار ديوار ايستگاه بودند نگاه كرد. برچسب تمام هتل‌هايي را كه در آنها اقامت داشتند هنوز رويشان ديده مي‌شد.
مرد گفت: «ديگر نمي‌خواهم كاري را انجام دهي، حرفش را هم نمي‌زنيم.»
دختر گفت: «الان جيغ مي‌كشم.»
زن با دو ليوان نوشيدني از پشت پرده وارد شد و آنها را روي دو زير ليواني گذاشت و گفت: «قطار تا پنج دقيقه ديگر مي‌رسد.»
دختر پرسيد: «چي گفت؟»
«گفت قطار تا پنج دقيقه ديگر مي‌رسد.»
دختر براي تشكر از زن با لبخند به چهره با نشاط او نگاه كرد.
مرد گفت: «بهتر است كيف‌ها را ببرم آن طرف ايستگاه.» دختر به او لبخند زد .
«باشد،بعد كه گذاشتي، برگرد تا با هم نوشيدني‌ها را تمام كنيم.»
مرد دو كيف سنگين را برداشت و ايستگاه قطار را دور زد و آهسته به آن طرف خطوط آهن رفت. از روي ريل‌ها سرك كشيد اما قطار ديده نمي‌شد. در راه بازگشت، او از وسط بار گذشت، جايي كه مردم همان‌طور كه انتظار قطار را مي‌كشيدند نوشيدني مي‌خوردند. يك ليوان آنيس نوشيد و به مردم نگاه كرد. آنها همه معقولانه منتظر قطار بودند. از پرده مهره‌اي گذشت. دختر كه پشت ميز نشسته بود به مرد لبخند زد.
مرد پرسيد: «حالت بهتر شده؟»
دختر گفت: «خوبم، مشكلي نيست، خوبم.»

پي نوشت ها :


1. دو ليوان نوشيدني لطفاً، م
2. نام يک نوشيدني است. م


گربه زير باران


نويسنده: ارنست همينگوي
فقط دو آمريكايي در هتل مانده بودند. آنها هيچ كدام از آدم‌هايي را كه از پله‌ها به سمت اتاق‌هايشان مي‌رفتند يا بيرون مي‌آمدند نمي‌شناختند. اتاق آنها در طبقه دوم و رو به دريا بود. همچنين اين اتاق روبه‌روي پارك و يكي از بناهاي يادبود جنگ واقع شده بود. در اين پارك درخت‌هاي بزرگ نخل و نيمكت‌هاي سبز قرار داشتند. در اين هواي خوب، يك نقاش با سه پايه نقاشي‌اش هميشه مشغول كار بود. نقاش‌ها هم اين نخل‌هاي سر به فلك كشيده و رنگ‌هاي روشن هتل‌هايي را كه رو به دريا و پارك بودند دوست داشتند. ايتاليايي ها از راه دور براي تماشاي بناي يادبود جنگ آمده بودند. اين مجسمه از برنز ساخته شده بود و زير باران مي‌درخشيد. هوا باراني بود. باران از روي نخل‌ها قطره قطره فرو مي‌چكيد. آب در چاله‌هاي سنگفرش پياده‌روها جمع شده بود. دريا زير اين باران موج‌هاي طولاني برداشته و دوباره به سمت ساحل سر مي‌خورد تا از نو بالا بيايد و زير باران موجي طولاني بردارد. آن سوي ميدان، دم در ورودي كافه يك پيشخدمت ايستاده بود و به ميدان خالي نگاه مي‌كرد.
زن آمريكايي در حالي كه پشت پنجره ايستاده بود، به بيرون نگاه مي‌كرد. بيرون هتل، دقيقاً زير پنجره آنها گربه‌اي خودش را زير يكي از ميزهاي سبز كه باران از آن قطره قطره پايين مي‌چكيد، مچاله كرده بود. گربه(1) سعي مي‌كرد تا جايي كه مي‌تواند خودش را جمع و جور كند تا از قطره‌هاي باران در امان بماند. خانم آمريكايي گفت: من مي‌روم پايين تا آن گربه را بگيرم.
همسرش از روي تخت پيشنهاد كرد: من اين كار را مي‌كنم.
-نه، خودم مي‌گيرمش. بيرون هتل، گربه بيچاره سعي مي‌كند خودش را زير ميز خشك نگه دارد.
شوهرش به خواندن ادامه داد، او به دو بالشي كه روي پايه تخت قرار داشت تكيه داده و پاهايش را دراز كرده بود.
او گفت: مواظب باش خيس نشوي.
زن از پله‌ها رفت و متصدي هتل همان‌طور كه او از جلوي دفتر كارش مي‌گذشت، از جا برخاست و تعظيم كرد. ميز او در دورترين نقطه دفترش قرار داشت. او مردي مسن و قد بلند بود.
زن گفت: ايل پي يوه، باران مي‌آيد.(2)
او از نگهبان هتل خوشش مي‌آمد.
سي سينيورا، بروتو تمپو، هواي خيلي بدي است.
او پشت ميزش در همان نقطه دور در دفتر كارش ايستاده بود. زن او را دوست داشت. لحن قاطع مرد كه هر شكايتي را مي‌پذيرفت را دوست داشت. بزرگ منشي‌اش را دوست داشت. اين رفتار مرد كه مي‌خواست در خدمت زن باشد را دوست داشت. او را با ذوق و احساسي كه به متصدي هتل بودنش آميخته بود، دوست داشت. او مسن بودنش، صورت سنگين و دست‌هاي بزرگش را دوست داشت.
مثل او در را باز كرد و به بيرون نگاه كرد. باران شديدتر شده بود. مردي با شنل پلاستيكي از آن طرف ميدان به طرف كافه مي‌آمد. آن گربه حتماً همين دور و برها بود. شايد هم زير سايه‌بان‌ها رفته بود. همان‌طور كه زن دم در ورودي ايستاده بود، از پشت سرش چتري باز شد. همان خانم خدمتكاري بود كه اتاقشان را مرتب مي‌كرد.
ايتاليايي صحبت مي‌كرد. لبخند زد و گفت: شما نبايد خيس شويد. قطعاً متصدي هتل او را فرستاده بود. همان‌طور كه خانم خدمتكار چتر را روي سر او نگه داشته بود، او روي سنگفرش پياده‌روها قدم برمي‌داشت تا زير پنجره اتاقشان رسيد. ميز آنجا قرار داشت، شسته شده و زير باران حسابي رنگ سبزش مي‌درخشيد، اما آن گربه رفته بود. ناگهان رنگ از چهره‌اش محو شد. خدمتكار سرش را بالا گرفت و به او نگاه كرد.
ها پردوتو كوالك كوزا سينيورا ؟ شما چيزي گم كرده‌ايد سينيورا؟ دختر آمريكايي گفت: آنجا يك گربه بود.
يك گربه؟
سي ايل گاتو.
خدمتكار لبخند زد : يك گربه؟ يك گربه زير باران؟
او گفت: بله، زير ميز. و بعد ادامه داد: اوه، من آن را خيلي مي‌خواستم، من آن گربه را مي‌خواستم.
وقتي كه او انگليسي صحبت مي‌كرد، چهره خدمتكار درهم كشيده مي‌شد.
او گفت: بياييد سينيورا، ما بايد به داخل برگرديم. شما خيس مي‌شويد. دختر آمريكايي گفت: باشد، موافقم.
آنها از سنگفرش پياده روها برگشته و از در گذشتند. خدمتكار بيرون ماند تا چتر را ببندد. همان‌طور كه دختر آمريكايي از جلوي دفتر كار هتل مي‌گذشت، متصدي هتل دوباره از پشت ميزش تعظيم كرد. زن حس كرد انگار در وجودش اتفاقي افتاد و چيزي كوچك و سخت در دلش فرو ريخت. متصدي هتل در عين اين كه به او احترام ويژه‌اي مي‌ گذاشت و اهميت خاصي برايش قائل بود، اما با او همچون يك كودك برخورد مي‌كرد.
زن از پله‌ها بالا رفت. در اتاق را باز كرد. جورج روي تخت بود، مطالعه مي‌كرد.
كتابش را زمين گذاشت و پرسيد: گربه را گرفتي؟
رفته بود.
كمي به چشم‌هايش كه از مطالعه خسته شده بودند، استراحت داد و گفت: چه عجيب، كجا مي‌توانست برود؟
زن روي تخت نشست.
او گفت: من خيلي مي‌خواستمش، نمي‌دانم چرا اين قدر او را مي‌خواستم. من آن گربه بيچاره را مي‌خواستم. اين خيلي جالب نيست كه بيرون از اينجا به جاي يك گربه زير باران باشي.
جورج از نو به خواندن ادامه داد.
زن آن طرف‌تر رفت و جلوي آينه ميز آرايش نشست و با آينه دستي‌اش خودش را نگاه كرد.
چهره‌اش را بررسي كرد، اول يك طرف و بعد طرف ديگر را. بعد شروع كرد به بررسي پشت سر و گردنش.
همان ‌طور كه چهره‌اش را وارسي مي‌كرد، پرسيد: فكر نمي‌كني كه ايده خوبي باشد اگر بگذارم موهايم بلند شوند؟
جورج سرش را بلند كرد و پشت گردن او كه شبيه به پسرها بود نگاهي انداخت.
- من آنها را همين‌طور كه هستند دوست دارم.
او گفت: من از اين حالت خيلي خسته شده‌ام، ديگر از اين كه مثل پسرها باشم خسته شده‌ام.
جورج خودش را روي تخت جا به جا كرد. از زماني كه زن شروع به صحبت كرده بود، نگاهش را از او نگرفته بود.
او گفت: تو واقعاً خوب و زيبا به نظر مي رسي.
زن آينه را روي ميز آرايش گذاشت و به سمت پنجره رفت و به بيرون نگاه كرد. هوا تاريك شده بود.
او گفت: دلم مي‌خواهد بگذارم موهايم بلند شوند، نرمي آنها را پشت سرم حس كنم و با يك گره بزرگ پشت سرم ببندمشان. مي‌خواهم آن گربه را داشته باشم تا روي پايم بنشيند و وقتي من نوازشش مي‌كنم خرخر كند.
جورج از رو ي تخت گفت: چي؟
و دلم مي‌خواهد غذا را پشت ميز در ظروف نقره خودم بخورم و شمع‌هايي هم كنار آنها داشته باشم. و دلم مي‌خواهد بهار بود و من به موهايم جلوي آينه برس مي‌كشيدم. آن گربه را مي‌خواهم و دلم مي‌خواهد لباس‌هاي نو داشته باشم.
جورج گفت: اه، خفه شو، به جاي اين حرف‌ها يك چيزي بردار بخوان.
او از نو خواندن را آغاز كرد.
همسرش از پنجره به بيرون نگاه مي‌كرد. حالا ديگر كاملاً هوا تاريك شده بود و هنوز از روي درخت‌هاي نخل باران مي‌باريد.
او گفت: به هر حال من يك گربه مي‌خواهم، من يك گربه مي‌خواهم، من همين الان يك گربه مي‌خواهم. اگر نمي‌توانم موهاي بلند يا سرگرمي ديگري داشته باشم، حداقل مي‌توانم يك گربه داشته باشم. جورج حرف‌هاي او را نمي‌شنيد. او همچنان كتابش را مي‌خواند. همسرش از پنجره به بيرون به جايي كه نور از ميدان مي‌درخشيد نگاه مي‌كرد.
كسي به در ضربه زد.
جورج سرش را از روي كتاب برداشت و گفت: آوانتي.
دم در ورودي اتاق خانم خدمتكار ايستاده بود. او در دست‌هايش يك گربه بزرگ تورتويز شل(3) نگه داشته و آن را سخت به خودش چسبانده بود و همچون يك كودك در آغوشش تكان مي‌داد.
او گفت: ببخشيد، متصدي هتل از من خواست تا اين را براي سينيورا بياورم.

پي نوشت ها :


1. در متن اصلي داستان اين گربه ماده است و براي او از ضميرهاي مؤنث استفاده شده. م
2. در متن اصلي نيز برخي از مکالمات به هر دو زبان انگليسي و ايتاليايي آمده است که در ترجمه فارسي آن نيز اين نکته رعايت شده است. م
3. تورتويز شل نوع خاصي از گربه است که قادر به توليد مثل نيست و روي پشتش راه هايي شبيه به لاک پشت دارد. م


منبع:ماهنامه فيلم نگار، شماره ي 39


فقط وقتی ته یه دره باشی میتونی درک کنی که چقدر بالای بلندترین کوه ، شکوه منده
پاسخ
آگهی
#10
سلام دوستان

این لینک کتاب گویای میلیونر زاغه نشین ِ از سایت رادیو تهران ، که فیلمش توسط رابرت بویل ساخته شده و برنده ی اسکار هم شده.

*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
فقط وقتی ته یه دره باشی میتونی درک کنی که چقدر بالای بلندترین کوه ، شکوه منده
پاسخ
#11
کوتاه‌ترین داستان‌های مشهور جهان!

پیرمرد و دریا»، «بیگانه»، «مزرعه حیوانات»، «در جبهه غرب خبری نیست» و «شازده کوچولو» از جمله کتاب‌هایی هستند که به عنوان کوتاه‌ترین کتاب‌های مشهور جهان شناخته می‌شوند. یکی از کتابداران کتابخانه معروف اسکندریه در مصر می‌گفت: کتاب بزرگ مثل یک شیطان بزرگ است به عبارت دیگر وقتی کتابی بزرگ و حجیم باشد فرد خواننده مجبور است روزها وقت خود را صرف مطالعه آن کند. در سال‌های اخیر اکثر کتابهای قطور و حجیم طرفدار کمتری دارند و معمولاً ناشران به خاطر همین ترجیح می دهند داستان‌ها و قصه های کوتاه چاپ کنند. سایت لیست ورس فهرستی از کوتاهترین کتابهای مشهور جهان تهیه کرده است:


پیرمرد و دریا/ ارنست همینگوی
کتاب 110 صفحه‌ای «پیرمرد و دریا» نام رمان کوتاهی است از ارنست همینگوی، نویسنده سرشناس آمریکایی. این رمان در سال 1951 در کوبا نوشته شد و در 1952 به چاپ رسید. «پیرمرد و دریا» آخرین اثر مهم داستانی همینگوی بود که در دوره زندگی‌اش به چاپ رسید. این داستان - که یکی از مشهورترین آثار همینگوی است - شرح تلاش‌های یک ماهیگیر پیر کوبایی است که در دل دریاهای دور برای به‌دام انداختن یک ماهی بسیار بزرگ وارد مبارزه مرگ و زندگی می‌شود. نوشتن این کتاب یکی از دلایل عمده اهدای جایزه ادبی نوبل سال 1954 به ارنست همینگوی بوده‌است.

بیگانه/ آلبر کامو
این کتاب داستان یک مرد درونگرا به نام مورسو را تعریف می‌کند که مرتکب قتلی می‌شود و در سلول زندان در انتظار اعدام خویش است. داستان در دهه 30 در الجزایر رخ می‌دهد. مورسو در مراسم تدفین مادرش شرکت می‌کند و در عین حال هیچ تأثر و احساس خاصی از خود نشان نمی‌دهد. داستان با ترسیم روزهای بعد از تدفین ادامه می‌یابد. مورسو به عنوان انسانی بدون هیچ اراده به پیشرفت در زندگی ترسیم می‌شود. او هیچ رابطه احساسی بین خود و افراد دیگر برقرار نمی‌کند و در بی تفاوتی خود و پیامدهای حاصل از آن زندگی اش را سپری می‌کند. او از این که روزهایش را بدون تغییری در عادت‌های خود می‌گذراند خشنود است تا اینکه...

مزرعه حیوانات/ جرج اورول
این رمان درباره گروهی از حیوانات است که انسان‌ها را از مزرعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند بیرون می‌کنند و خود اداره مزرعه را به دست می‌گیرند، ولی پس از مدتی این حکومت جدید به حکومتی خودکامه مشابه زندگی گذشته تبدیل می‌شود. این رمان نمادی از مبارزه با استبداد است. مزرعه حیوانات داستان انقلاب حیوانات علیه مالکین خود است که پس از پیروزی قوانینی تهیه می‌کنند که شامل بندهای زیر است:
هرکه روی دوپا راه می‌رود دشمن است. هرکه چهارپا دارد و یا بال، دوست است.
حیوانات لباس نمی‌پوشند. حیوانات در تخت نمی‌خوابند. حیوانات الکل نمی‌خورند.
حیوانات همدیگر را نمی‌کشند.همه حیوانات خلقتی یکسان دارند.

در جبهه غرب خبری نیست/ اریک ماریا ریمارکو
داستان نسل گمشده‌ای از پسرانی است که در جنگ جهانی اول تمام زندگی خود را خرج کرده اند. این داستان از زبان پل برمر گفته می شود که قبل از جنگ دچار مشکلات روان پریشی بوده است. قبل از جنگ این پسران با خواندن داستان‌های هومر روحیه وطن‌پرستی بسیاری دارند ولی بعد از جنگ این روحیه به ذهنی آشفته و گم شده در میان مردم تبدیل می شود. تمام دوستان برمر در جنگ کشته شده‌اند و او در آینده هیچ دوستی برای ادامه زندگی ندارد. کتاب با این پیام تاثیرگذار به پایان می رسد که چیز جدیدی در غرب وجود ندارد. تمام صحنه های جنگ و کشتارهای مربوط به آن در چند خط خلاصه شده است تا بی ارزشی هدف آن را نشان دهد و نشان دهد سربازان برای هیچ می مردند.

شازده کوچولو/ آنتوان سنت اگزوپری
این داستان یکی از محبوب‌ترین داستانهای کوتاه ادبیات کودک محسوب می شود که معمولاً بزرگسالان نیز آن را دوست دارند و در حقیقت برای تمام سنین نوشته شده است. این کتاب با ساختاری ساده داستان شاهزاده‌ای را می گوید که در سیاره‌ای ناشناخته تک و تنها حکمرانی می‌کند ولی تصمیم می‌گیرد به زمین سفر کند.

منبع: khabaronline.ir

فقط وقتی ته یه دره باشی میتونی درک کنی که چقدر بالای بلندترین کوه ، شکوه منده
پاسخ


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  انیمیشن داستان خرس aseman_1_1 3 835 11-2-1395، 10:22 عصر
آخرین ارسال: roz
  داستان اراده و سختکوشی G.Manager 45 11,929 1-5-1392، 06:06 عصر
آخرین ارسال: mehrbod

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
در گوگل محبوب کنید :