درود مهمان گرامی! ( - ثبت نام)
شما هنوز ثبت نام نکرده اید؟ یا وارد حساب کاربری خود نشده اید! برای استفاده از تمامی امکانات انجمن لازم است ثبت نام کنیدیا info@scenario.ir    
*نادان بمانید و جستجوگر *

تجربه نويسنده هاي جوان
زمان کنونی: 15-9-1395، 03:51 صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: A-SO
آخرین ارسال: mohamad
پاسخ 2
بازدید 795

امتیاز موضوع:
  • 14 رأی - میانگین امتیازات: 3.71
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تجربه نويسنده هاي جوان
#1
نويسنده: ميثاء محمدي
نوشتن يک درمان مجاني!
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
آلن لوب (نويسنده 21 ، وال استريت: پول هيچ گاه نمي خوابد و سوييچ) اين روزها با کارگردان ران هوآرد در فيلم آخرش تنگنا همکاري مي کند. لوب بعد از سال ها موفقيت همچنان معتقد است که اگر او آن سال هاي سخت و تاريک را پشت سر نگذاشته بود هنوز هم يک نويسنده سطح پايين مي ماند و همان روزهاي نااميدي بوده است که زندگي حرفه اي موفق امروزش را شکل داده است.
در طول سال هاي نوجواني يا در دوران کالج به هيچ وجه يک نويسنده خلاق نبودم. من عاشق فيلم بودم و تخيل خيلي قوي اي داشتم، اما هيچ گاه دست به نوشتن نمي بردم. يکي از دوستانم براي شرکت در کلاس هاي فيلمنامه نويسي به لس آنجلس رفت و دوباره چگونگي اين کار براي من نيز توضيح مي داد. اوايل دهه 90 بود، يعني همان دوراني که يک نويسنده جوان اين شانس را داشت و مي گفت: «مي توني يه فيلمنامه بنويسي و يه ميليون دلار به چنگ بياري.» در حرف به نظر آسان مي آمد. دوستم قدم به اين لاتاري گذاشته بود و مي گفت: «واي اين خيلي برام هيجان انگيزه.»
دوستم فيلمنامه هايي را که مي نوشت، براي من مي فرستاد، اما نوشته هايش خوب نبودند با اين حال من آنها را مي خواندم و چهار چوب نگارش را ياد مي گرفتم و در نهايت نظراتم را درباره نوشته هايش به او مي گفتم اگر من به جاي تو بودم، اين گونه داستان را تمام نمي کردم. يا جور ديگري تمامش مي کردم. و او نيز در جواب مي گفت: «واي تو کارت خيلي درسته، تو هم بايد بياي اينجا.» و در نهايت من نيز همان کار را کردم. به لس آنجلس نقل مکان کردم و به کلاس هاي آزاد يو سي اِل اِي رفتم و با همراهي دوستم چند فيلمنامه نوشتم. از آنجايي که دوستم هيچ وقت يک نويسنده نبود در آخر نوشتن را کنار گذاشت.
از آن به بعد من نيز پايبند نوشتن شدم و سعي کردم خودم همه چيز را ياد بگيرم. کتاب مي خواندم و در کلاس هاي فيلمنامه نويسي شرکت مي کردم و در کنارش خواندن زبان انگليسي را نيز آغاز کردم. من يک نويسنده واقعي نبودم و حتي يک شاگرد خوب هم نبودم. بنابراين در دوره هاي دستور زبان و لغت نيز شرکت کردم و هر کاري را که لازم بود، انجام مي دادم تا بتوانم فيلمنامه نويس بشوم. در همان اوايل 20 سالگي تبديل به جوان خود آموخته اي شدم که پشت سر هم فيلمنامه مي نوشت.
آن سال ها زماني که به خودم اساس نوشتن را مي آموختم، يک سال پاييني بيش نبودم. من در همان جواني درگير اين کار شدم و هر بار نوشته هايم بهتر و بهتر شد تا اين که در نهايت تبديل به يک حرفه اي شدم. خيلي پيش مي آمد که در پايان يک کار دچار يأس و نااميدي مي شدم، چرا که شما جوان هستيد و توقع داريد خيلي زود پولدر شويد، شما سخت کار مي کنيد، اما پس زده مي شويد. اما اين قانون کار کردن است. اين يک جريان مشخص است و اگر نتوانيد از اين جريان جان سالم به در ببريد، هيچ وقت ديگري موفق نخواهيد شد. افتادن در جريان پيشرفت در يادگيري و نااميدي هاي پي در پي بود که به من آموخت چگونه خودم را بالا بکشم. اين چيزي بود که در آن زمان نمي دانستم.
کار من وارد مراحل پيشرفت شد. آن پنج سال در دهه 90 مرحله آغازين ورود به عرصه جديد و کار کردن به صورت حرفه اي نااميد کننده ترين سال هاي کاري ام بود، چرا که من يک کارگزار داشتم و يک يا دو کار نيز فروخته بودم، اما هيچ کدام به مرحله ساخت نرسيده بودند. همه پروژه ها را کنار گذاشته بودم و عملاً هيچ درآمدي نداشتم. اما در مقابل به اندازه کافي طناب براي حلق آويز کردن خودم داشتم؛ به علاوه اين که سنم نيز بالاتر رفته بود. اين مرحله دوم يعني پا گذاشتن به عرصه نويسندگي حرفه اي در مقايسه با زماني که تجربه کمتري داشتم، سختي ها و يأس ها نااميد کننده تر بود.

در آن سال ها زمان هايي پيش مي آمد که من تعلل مي کردم و دست از کار مي کشيدم، اما در زمان هايي بلافاصله به خودم مي گفتم که بايد چيز ديگري خلق کنم. من احتياج به برنامه داشتم، بزرگ تر شده بودم، به 30 سالگي رسيده بودم، کارگزارم را از دست داده بودم، من شکست خورده بودم. واقعاً دوران تاريکي بود.

در آن زمان اين طور نبود که من به اندازه کافي خوب هستم يا نيستم! موضوع خيلي ساده بود. رسيدن به موفقيت کار بسيار مشکلي است و من بايد کاملاً واقع بين باشم. بنابراين تصميم گرفتم تا دلال بورس بشوم. اما هيچ گاه به آن مرحله نيز نرسيدم، چرا که در 2001 بازار شکسته شد.
بنابراين تلاش براي حرفه جديد نيز به در بسته خورد و من به ناچار تصميم گرفتم تا دوباره نوشتن را از سر بگيرم؛ حتي اگر هيچ کدام از آنها به جايي نرسند. آن زمان نه اتومبيلي داشتم، نا کارگزاري. واقعاً روزهاي بدي بود.
سرانجام زمان دگرگوني فرا رسيد و به جايي رسيدم که ديگر موفقيتم وابسته به داشتن يک کارگزار نبود، به راحتي فيلمنامه ام را مي فروختم و پولم را مي گرفتم. ديگر نمي توانستم به کسي وابسته باشم و قرار هم نبود ديگر اين گونه باشد. به خودم مي گفتم اگر فيلمنامه هايي که مي نويسم بهتر از قبل است - اگر در اين جريان در حال تبديل شدن به نويسنده بهتري هستم - بنابراين من ديگر يک انسان موفق هستم. مهم نيست که فيلمنامه فروخته شود يا خير، مهم نيست که کارگزاري سراغ من بيايد. اينها ديگر معيارهاي جديد من هستند اين درس بزرگي بود که من گرفتم. من موفقيت را تعريف دوباره کردم و موفقيت نيز با حرفه من بهتر تا کرد و متوجه شدم که ديگر براي من همه چيز صرفاً فروختن نيست. پس او هم در مقابل يک کارگزار و کلي پول به من عرضه کرد.
سال هاي سرخوردگي من خيلي کوتاه بود، چرا که خودم هم خوب مي دانستم که به اندازه کافي خوب هستم تا در جدول قرار بگيرم. اين حرفه اي نيست که هر کسي بتواند در آن خوب باشد. اين که به اندازه اي محکم و پا بر جا باشي که بتواني جايگاهي براي خودت پيدا کني، براي من خيلي ساده بود مثل اين مي ماند که جاهاي خالي زيادي در يک جدول وجود ندارد، اما افراد زيادي هستند که مي خواهند در اين خانه ها جا بگيرند. به همين سادگي. اتفاقي که افتاد اين بود که قرار شد به نيويورک بروم و فيلمنامه اي را که مدام در ذهنم مي چرخيد و خيلي ها نيز به آن واکنش نشان داده بودند، بنويسم. اين اولين فيلمنامه اي بود که مرا به CAA برد و مورد توجه قرار گرفت. فيلمنامه اي با نام پسري که تنها در نيويورک زندگي مي کرد.
بعد از آن همه سرخوردگي اين واقعاً لذت بخش بود؛ چرا که من چندين سال در عين حرفه اي بودن هيچ توفيق به دست نياورده بودم و در همان اول راه شکست خورده بودم. اما حالا من ديگر آماده بودم و بايد جلو مي رفتم.
خيلي از مردم در اين مرحله عجولانه رفتار مي کنند. وقتي خيلي جوان هستند به آن مرحله اي که بايد مي رسند. به دليل ايده هاي بزرگ و يا افکار خارق العاده اي که دارند زود رشد مي کنند، اما مشکل اينجاست که نمي دانند با آن افکار چه کنند. اين همان چيزي است که اغلب مردم متوجه آن نمي شوند. انسان ها فکر مي کنند که همه چيز صرفاً استعداد است. اين درست است که استعداد و قابليت مهم است، اما آن فقط نيمي از راه است. شما نياز داريد که با استقامت پا به بازي بگذاريد و آن را ادامه بدهيد. ثبات قدم يعني حرفه اي گري، و بخشي از رفتار حرفه اي نيز چيزي است که با گذشت زمان آن را به دست مي آوريد.
من هيچ گاه منتظر الهام نمي مانم. آيا يک جراح مغز مي گويد که من امروز نمي توانم جراحي کنم. حسش نمي کنم خير! او سر جراحي حاضر مي شود و هر روز نيز آن کار را انجام مي دهد. اين کاري است که براي زندگي کردن مدام انجامش مي دهد. شما نيز بايد همين گونه و مثل يک حرفه اي عمل کنيد.
تنگنا ايده من نبود. اين ايده برايان گرازر از کمپاني ايميجين اينترتينمنت بود. کارگزارم با من تماس گرفت و گفت: «برايان گرازر يک ايده خام اوليه براي يک فيلم دارد.» آن ايده يک سؤال کلي بود: اگر همسر بهترين دوستتان مشکلي داشته باشد، آيا اين موضوع را به دوستتان مي گوييد؟
من در جواب گفتم من فکر مي کنم بتوانم چنين کاري بکنم، چرا که گمان نمي کنم اين سؤال واقعي باشد. به نظرم جواب خود طرف اين است که البته من به او مي گويم. اين يک قانون مردانه است. و بي درنگ به دوستتان مي گوييد. بعد از آن جريان من در چند مهماني شام اين سؤال را مطرح کردم و بحث هايي جدي در گرفت. همه واکنش مثبتي نشان ندادند، اما خيلي از افراد نيز گفتند ما به او نمي گوييم و برخي هم مي گفتند خير شما بايد پيش همسر دوستتان برويد و بگوييد که تنها 24 ساعت وقت دارد تا به همسرش بگويد. و اگر آنها اين موضوع را نگويند، شما آن را خواهيد گفت. من گفتم اين محشره! اين دقيقاً همان صحنه اي است که در فيلم من جا خواهد گرفت.
اين موضوع مرا درگير خودش کرد. من متوجه شدم که اين موضوع يک موضوع نوشتاري زنده است و با خودم فکر مي کردم واي، من دارم اين را مي نويسم. من بايد اين ستيزه را به صحنه بکشانم. چه هديه بزرگي!
آن چه من در رابطه با نوشتن دوست دارم، اين است که نوشتن يک مسابقه مطلق است. من هر چيزي را که ببينم، احساس کنم يا به زندگي ام وارد شود، روي کاغذ مي آورم. اين هديه اي بزرگ و يک نعمت است. اين فقط يک شغل نيست. اين يک درمان مجاني است که آنها براي آن به من پول مي دهند.
منبع: نشريه فيلم نگار شماره 103
فقط وقتی ته یه دره باشی میتونی درک کنی که چقدر بالای بلندترین کوه ، شکوه منده
پاسخ
#2
با سلام خدمت هنرمندان گرامی
محمد صادق مقدسی هستم از کارگردانای فیلم کوتاه شیراز
به دنبال فیلم نامه برای ساخت می گردم اگر کسی مایل به همکاری هست لطفا با من در تماس باشد
پیشاپیش از همکاری شما ممنون هستم
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
در گوگل محبوب کنید :