درود مهمان گرامی! ( - ثبت نام)
شما هنوز ثبت نام نکرده اید؟ یا وارد حساب کاربری خود نشده اید! برای استفاده از تمامی امکانات انجمن لازم است ثبت نام کنیدیا info@scenario.ir    
*نادان بمانید و جستجوگر *

داستان اراده و سختکوشی
زمان کنونی: 16-9-1395، 02:17 صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: G.Manager
آخرین ارسال: mehrbod
پاسخ 46
بازدید 11930

امتیاز موضوع:
  • 41 رأی - میانگین امتیازات: 2.56
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان اراده و سختکوشی
#1
داستان "جان استفن آکواری" سالیان متمادی است که در میان تمام ورزشکاران سینه به سینه نقل می شود، و از آن به "درسی بیاد ماندنی از دونده‌ای که آخر شد" یاد می کنند. داستان دونده ای که در مسابقات المپیک به همه جهانیان نشان داد اصالت تصمیم گرفتن با ارزش تر از نتیجه است ...

در سال 1968 مسابقات المپیك در شهر مكزیكوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یكی از شگفت انگیزترین مسابقات دو در جهان بود. دوی ماراتن در تمام المپیك ها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیك، بطوریکه این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش میشود.

كیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیكی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 كیلومترو 195 متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم شدند. چقدر این استقامت زیبا بود. هر بیننده ای دلش میخواست كه این اندازه استقامت و توان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی كردند و یكی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.


ستادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق كردند. رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره... چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میكردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره... نوار خط پایان را پاره كرد و استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یكی یكی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند. اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و...

در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند. در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد كه دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر میرسید كه آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری میروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری كنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترك میكنند.


اما... بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میكند كه خط پایان را ترك نكنند گزارش رسیده كه هنوز یك دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمیگردند و انتظار رسیدن نفر آخر را میكشند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میكنند. از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند.

*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

"جان استفن آكواری" است دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، كه ظاهرا برایش مشكلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود. 20 كیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال اینكه از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس میزد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند ولی او با دست آنها را كنار می زند و به راه خود ادامه میدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترك كنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترك نمی كند. جان هنوز مسیر مسابقه را ترك نكرده و با جدیت مسیر را ادامه میدهد. خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای اینكه كم شود زیادتر میشود! جان استفن با دست های گره كرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حركت خود به سوی خط پایان ادامه میدهد او هنوز چند كیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او میتواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مكزیكوسیتی غروب میكند و هوا رو به تاریكی میرود.

*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شركت كننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیك میشود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمیخیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق میكنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از كف زدن حركت میكند و تمام استادیوم را فرامی گیرد نمیدانید چه غوغایی برپا میشود. 40 یا 50 متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم میشود و دستش را روی ساق پاهایش میگذارد، پلك هایش را فشار می دهد نفس میگیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حركت میكند. شدت كف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود خبرنگاران در خط پایان تجمع كرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت. نزدیك و نزدیكتر میشود و از خط پایان میگذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم میبرند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن كرده است انگار نه انگار كه دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او كه دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.

*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

آن شب مكزیكوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه جان استفن، تا صبح نخوابید. جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حركت، مستقل از نتیجه بود. او یك لحظه به این فكر نكرد كه نفر آخر است. به این فكر نكرد كه برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی كند. او تصمیم گرفته بود كه این مسیر را طی كند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه كنند ارزشی كه احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت.

فردای مسابقه مشخص شد كه جان از همان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده بود! او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری كه پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی كه نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت:" برای شما قابل درك نیست!" و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:" مردم كشورم مرا 5000 مایل تا مكزیكوسیتی نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم، مرا فرستاده اند كه آن را به پایان برسانم."

*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*


حالا آیا یادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلای همان مسابقه چه كسی بود؟ "جان استفن آكواری" (John Stephen Akhwari) شخصی که نام و عکس پای مجروحش حدود 42 سال پیش تیتر تمام روزنامه ها و خبرگزاری ها شده بود چون

او به اثبات رساند که یک اراده قوی بر همه چیز حتی بر زمان غالب می آید.
به فیلمنامه نویسی ارج نهیم و علاقه مندانش را تشویق نماییم


پاسخ
#2



هر كجا اراده اي باشد راه هم هست
هر كجا اراده اي باشد راه هم هست
پاسخ
#3
یکی از دوستان شیوانا صنعتگری ماهر در شهری دور بود. روزی شیوانا از آن شهر می‌گذشت. نزد دوست صنعتگرش رفت. صنعتگر با خوشحالی شیوانا را نزد خود برد و در حین پذیرایی سفره دلش را گشود و گفت: "اوضاع زندگی چندان بر وفق مراد نیست. ایام سختی را از سرمی‌گذرانم و با وجودی که درآمد خوبی دارم ولی شرایط کاری‌ام خیلی سخت است. مانده‌ام با این سختی چگونه کنار بیایم و فردا که سرکار می‌روم آن شور و نشاط مورد نیاز برای سر پا ایستادن را از کجا به دست آورم؟"
شیوانا با لبخند گفت: "فرض کن همین الان به تو فرصت می‌دادند تا دوباره متولد شوی و زندگی جدیدی را شروع کنی. با فرض این‌که همه این دانش و تجربه و اطلاعاتی که الان داری را هم همراه خود داشته باشی. در این صورت دوست داشتی کجا بودی و چه شغلی داشتی؟"
صنعتگر کمی فکر کرد و گفت: "خوب اطلاعات و تجربیات من الان فقط به کار من می‌آید. مثلا اگر آرزو کنم طلاساز و یا کشاورز، طبیعی است که تجربه و دانش الان من آن موقع چندان به کارم نمی‌آمد و در نتیجه باید دوباره از زیر صفر شروع می‌کردم. پس بنابراین آرزو می‌کردم که همین چیزی که الان هستم می‌بودم و همین جایی که الان هستم برمی‌گشتم."
شیوانا گفت: "این آرزویی که می‌گویی همین الان برآورده شد و تو دوباره به زمین برگردانده شدی تا زندگی جدیدی را برای خودت رقم بزنی. همه آن شرط ها هم رعایت شد، تمام تجربیات و دانش گذشته‌ات هم از تو گرفته نشده است. حال بگو چه می‌کنی؟"
صنعتگر خندید و گفت: "هرگز این طوری به زندگی‌ام نگاه نکرده بودم. خوب چون تغییر کرده‌ام و هیچ تعهد و وابستگی ذهنی به گذشته ندارم پس همه چیز را از نو طرح‌ریزی می‌کنم و برنامه‌هایم را دوباره به گونه‌ای می‌چینم که سختی و زحمت کارم دایمی نباشد و به مرور کارها راحت‌تر و ساده‌تر شود. اگر هم علاقه‌مند به کشاورزی باشم از همین امروز مزرعه کوچکی برای خودم دست و پا می‌کنم تا مهارت کشت و زرع را هم به مرور یاد بگیرم تا اگر دوباره بخواهم آرزو کنم متولد شوم بتوانم کشاورز بودن را هم انتخاب کنم!"
شیوانا با تبسم گفت:" و هرگز فراموش نکن که همیشه آنهایی که می‌خواهند زندگی نوی را شروع کنند سرانجام مانند تو به این نتیجه می‌رسند که آن زندگی نویی که دنبالش هستند نقطه شروعش همین جایی است که الان ایستاده‌اند و آن آدمی که قرار است از آن نقطه شروع به حرکت کند هم کسی غیر از خود آنها نیست!"

هر كجا اراده اي باشد راه هم هست
پاسخ
آگهی
#4
مداد...

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام
پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.
هر كجا اراده اي باشد راه هم هست
پاسخ
#5
از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروتمند تر هم هست؟
در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن کی؟

در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.
گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم
به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه.
زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
گروهی تشکیل دادم بعد از 19 سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.
ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.
سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم
گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود
گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم
گفت که چطوری؟
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم هرچی که بخوای
گفت هر چی بخوام؟
گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم
من به 50 کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه
بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان 32
ساله مسلمان سیاه پوست
هر كجا اراده اي باشد راه هم هست
پاسخ
#6
ما چقدر فقیر هستیم!

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: بله پدر!

و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!

با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
هر كجا اراده اي باشد راه هم هست
پاسخ
آگهی
#7

معنای آرامش

پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل، آرامش را تصویر کند.

نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان در آسمان، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی، تصویر دریاچه آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه چپ دریاچه، خانه کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید. آنجا، در میان غرش وحشیانه طوفان، جوجه گنجشکی، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جایزه بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است. بعد توضیح داد:

” آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت یافت می شود، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود. این تنها معنای حقیقی آرامش است
هر كجا اراده اي باشد راه هم هست
پاسخ
#8
بغض

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد: زهرا ...



دخترک خودش را جمع و جور کرد، سرش را پایین انداخت



و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟



معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد،



تو چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:



چند بار بگویم مشقهایت را تمیز بنویس و دفترت را سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت را میاری مدرسه.



می خواهم در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!



دخترک چانه ی لرزانش را جمع کرد...



بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت:


خانم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دهن...



آنوقت می شه مامانم را بستری کنیم که دیگر از گلوش خون نیاد...



آنوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...



آنوقت... آنوقت قول داده اگر پولی ماند برای من هم یک دفتر بخرد



که من دفترهای داداشم را پاک نکنم و توش بنویسم...



آنوقت قول می دهم مشق هامو ...



معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت بنشین زهرا...



و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد.
هر كجا اراده اي باشد راه هم هست
پاسخ
#9
داستان جالب و خواندنی

داستان (خرید کمربند)

کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .

همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .

وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست … .

- به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، …

پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .

- فرقی نداره . فقط … ، فقط دردش کم باشه !



داستان کوتاه (ازدواج)

چند وقت پیش یه آقایی برای یه کاری چند باری به دفتر مراجعه کرد . شخص
محترم و خوش برخوردی بود . یه روز ازم پرسید : آقای ….تو ازدواج کردی ؟

وقتی جواب منفی شنید دلیلش رو پرسید، گفتم : درس و کار ! اونم با
ناراحتی جواب داد: آره! الان همه جوونا همینطوری شدن یکیش همین دختر من

که تا حالا کلی خواستگار داشته اما همش درس رو بهونه کرده ! بعد بهم گفت
: حالا اگه بخوای خودم می تونم برات آستین بالا بزنم ! پیش خودم فکر

کردم حتما از من بخاطر رفتارم خوشش اومده و ازم بخواد که بیام خواستگاری
دخترش ! گفتم : اتفاقا اگه شخصی باشه که با هم تفاهم داشته باشیم و

خودش هم برای ازدواج با من راضی باشه حرفی ندارم ! پرسید : ملاک تو برای ازدواج چیه ؟ منم خواستم یکم خوش شیرینی کنم گفتم : وا… ملاک

خاصی نیست هر چی شما صلاح بدونین !!! ایشون هم گفـت : همینه ! مشکل تو همینه که ازدواج رو به مسخره گرفتی و فکر می کنی که همه ملت

الاف تو هستن تا یکی دخترش رو بیاره دو دستی تحویل تو بده ! وگرنه اگه الان کور و علیل هم بودی ازدواج کرده بودی

داستان کوتاه (تعمیرکار و جراح)

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!

تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:

من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم!

در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟؟؟!!!!

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من
شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!!!!

داستان جالب و کوتاه (وینستون چرچیل)

از وینستون چرچیل پرسیدند:

آقای نخست وزیر، شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به
آنسوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید، اما

این کاررا نمی توانید در بیخ گوش خودتان یعنی در ایرلند که سالهاست با شما در جنگ و ستیز است انجام دهید ؟

وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ می دهد:

برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج هست

این دوابزار مهم را درایرلند دراختیار نداریم .

سوال می‌ شود: این دو ابزار چیست؟

چرچیل در پاسخ می گوید:

اکثریت نادان و اقلیت خائن.

داستان خواندنی (دزد با شرف)

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و
دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند. او را گفتند :

چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا
،مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس

نمی دادم و عقیده صاحب آن مال ، خللی می یافت ، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است

داستان آموزنده (دعای کوروش)

روزی بزرگان ایرانی وموبدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین نیایش کند و ایشان اینگونه فرمود :

خداوندا ، اهورا مزدا ، ای بزرگ آفریننده این سرزمین بزرگ، سرزمینم ومردمم را از دروغ و دروغگویی به دور بدار…!

پس از اتمام نیایش عده ای در فکر فرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه نیایش نمودید؟!

فرمودند : چه باید می گفتم؟

یکی گفت : برای خشکسالی نیایش مینمودید !

کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خشکسالی انبارهای آذوقه وغلات می سازیم…

دیگری اینگونه گفت : برای جلوگیری از هجوم بیگانگان نیایش می کردید !

پاسخ شنید : قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم…

عده ای دیگر گفتند : برای جلوگیری از سیلهای خروشان نیایش می کردید !

پاسخ دادند : نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم…

وهمینگونه پرسیدند وبه همین ترتیب پاسخ شنیدند…

تا این که یکی پرسید : شاهنشاها ! منظور شما از این گونه نیایش چه بود؟!

کوروش تبسمی نمود واین گونه پاسخ داد :

من برای هر پرسش شما ، پاسخی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما
نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر

گردم واقدام نمایم؟!

پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم که هر عمل زشتی صورت گیرد ، اولین دلیل آن دروغ است…
هر كجا اراده اي باشد راه هم هست
پاسخ
آگهی
#10
ی جونز، کمدین، فیلمنامه نویس، کارگردان، روزنامه نگار و داستان نویس ولزی است. آقای جونز سال 1942 به دنیا آمده . او حالا در لندن زندگی می‌کند. ادبیات انگلیسی را در دانشگاه آکسفورد خوانده و علاقه زیادی به ادبیات و تاریخ قرون وسطی دارد. جونز بازیگر و کارگردان چند مجموعه طنز تلوزیونی بوده و چندین جلد کتاب هم نوشته که "شاهزاده و سلحشور". " حماسه اریک وایکینگ و ببر دریایی" چند تایی از کتابهای آقای نویسنده است.
آقای جونز در سال‌های 1983و 1998 و 2004 در جشنواره کن و جشنواره جهانی فیلم کودکان در شیکاگو و امی‌ نامزد شده و جایزه‌هایی برده است. آدم هر بار که یکی از قصه‌های او را می‌خواند، به این نتیجه می‌رسد که آقای جونز قصه گویی است با هوش، امروزی و تا حد خوبی هم خوشحال.

*******
یک جزیره ای بود وسط یک اقیانوس که دماغ همه مردمی‌که توش زندگی می‌کردند خیلی خیلی گنده بود. یک روز رئیس جزیره سوار قایق شد و رفت تا جایی که عاقل ترین مرد دنیا زندگی می‌کرد.
عاقل ترین مرد دنیا پرسید " مشکلت چیست؟"
ریس قبیله گفت: " ای عاقلترین مرد دنیا!. راستش را بخواهی، مردم جزیره من افسرده و غمگینند چون که دماغ‌هایشان گنده است. اولاً که ما نمی‌توانیم بلوز بپوشیم چون که دماغ‌هایمان این قدر بزرگ است که کله‌هایمان از توی یقه بلوز رد نمی‌شود.
دوماً نمی‌توانیم راحت چای بخوریم چون که دماغ‌هایمان فرو می‌رود توی چای، ما نمی‌توانیم روبوسی کنیم چون که دماغ‌هایمان با هم تصادف می‌کند . از همه بدتر، اصلا نمی‌توانیم همدیگر را دوست داشته باشیم، چون با دماغ‌های به این گندگی، خیلی بد ترکیب و زشتیم. حالا می‌شود کمکمان کنیدو دماغ‌های ما را کوچک کنید؟"

عاقلترین مرد دنیا گفت:" خب، من که نمی‌توانم دماغ کسی را کوچک کنم. این کار فقط از جادوگری برمی‌آید که کنار دریاچه آتش زندگی می‌کند. تازه خود او هم نمی‌تواند این کار را برای همه بکند. ولی تو سه روز دیگر برگرد، شاید بتوانم کمکت کنم."
رئیس جزیزه قبول کرد و توی همان سرزمین ماند.
در همین مدت، یک روز تصمیم گرفت سراغ آن جادوگری که کنار دریاچه آتش زندگی می‌کرد برود و رفت. جادوگر هم وردی خواند و دماغ او یکهو کوچک شد.

روز سوم که رسید، رئیس جزیره برگشت پیش عاقلترین مرد دنیا و از او پرسید" خب، ای عاقل ترین مرد دنیا! راه حلی پیدا کردی؟"
عاقلترین مرد دنیا چند دقیقه ای ‌هاج و واج به رئیس جزیره نگاه کرد، بعد گفت: " واقعاً خودتی؟"
رئیس گفت: " بله، پس چی که خودمم!"
عاقلترین مرد دنیا گفت: " پس دماغت چه شد؟" رئیس جزیره هم تعریف کرد که رفته پیش جادوگر دریاچه آتش.

عاقل ترین مرد دنیا سرش را که پر از موهای سفید بود تکان تکان داد و گفت: "تو برای خودت دنبال یک راه می‌گردی و برای مردم سرزمینت دنبال یک راه دیگر. این کار اصلا خوب نیست."
رئیس گفت:" شرمنده ام، ولی الان دیگر دیر شده. حالا میفرمائید برای مردم جزیره چه کار باید کرد؟"
عاقل ترین مرد دنیا گفت: " اول باید از کوه آتشفشان که پشت این سرزمین است، بالا بروی تا به دهانه اش برسی و به سرو صورت و همه بدنت، مشت مشت، خاکستر آتشفشان بمالی. بعد این لباس‌های بلندی را که الان بهت می‌دهم بپوشی و برگردی پیش مردم جزیره ات و به آنها بگویی که اسمت چان تانداست."
رئیس جزیره تعجب کرد چون که چان تاندا اسم همین عاقل ترین مرد دنیا بود. برای همین گفت: "ای عاقل ترین مرد دنیا! چان تاندا اسم شماست! من چرا باید خودم را جای شما جا بزنم؟"
چان تاندا گفت " همین که گفتم. باور کن که یک روز می‌آیی از من تشکر می‌کنی."

رئیس هم لباس‌ها را از چان تاندا گرفت. بعد چان تاندا به رئیس جزیره گفت به مردم جزیره چه چیزهایی بگوید.
رئیس جزیره با او خداحافظی کرد و رفت پای کوه آتشفشان و تا قله اش بالا رفت. آن بالا از دهانه آتشفشان دود و آتش بیرون می‌زد. رئیس جزیره مشت مشت از خاکسترهای دور دهانه را برداشت و به سر و صورت و موها و دست و تنش مالید و مالید تا همه جایش خاکستری شد. حالا دیگر قیافه اش درست شبیه چان تاندا شده بود. لباس‌های بلند چان تاندا را پوشید و با قایق پیش مردم جزیره اش برگشت.
وقتی به جزیره رسید، مردم جزیره گفتند "پس رئیس ما کو؟"
رئیس هم که می‌دانست چه باید بگوید، گفت: "رئیس شما گفته تا وقتی که مردم جزیره آدم‌های عاقلی نشوند، دیگر پا به این جزیره نمی‌گذارد."

مردم فریاد زدند "یعنی چه؟ منظورش چیست؟ درست است که ما دماغ گنده ایم ولی کله پوک که نیستیم! برو به رئیس ما بگو برگردد."
رئیس جزیره گفت"ولی چون رئیس جزیره گفته تا وقتی از چند تا کار احمقانه دست برندارید، برنمی‌گردد."
گفتند" مثلاً کدام کارها؟"
" رئیس جزیره گفته که اولاً روزهای بارانی نباید بیرون خانه بنشینید کارت بازی کنید."
مردم داد زدند "ولی رئیس جزیره خودش می‌داند که ما چقدر دوست داریم زیر باران بنشینیم کارت بازی کنیم!"
" بعد هم، رئیس جزیره گفته از این به بعد، دیگر نباید توی کاسه سوپ خوری، چای بخورید."
آنها داد زدند " ما خیلی دوست داریم چای را توی کاسه بخوریم!"
"درضمن، رئیس جزیره گفته وقتی میخواهید روبوسی کنید، باید سرهایتان را کمی ‌کج کنید."
آنها داد زدند "ولی ما همیشه دوست داریم سرهایمان را صاف بگیریم و روبوسی کنیم."
رئیس جزیره گفت" اگر به این حرفها گوش نکنید، رئیس شما هیچ وقت برنمی‌گردد."

مردم جزیره نشستند باهم جلسه گذاشتند و مشورت کردند تا بالاخره تصمیم گرفتند کارهایی را که رئیس شان از آنها خواسته بکنند تا او برگردد.
طولی نکشید که متوجه شدند وقتی روزهای بارانی زیرباران نمی‌نشینند، بلوزهایشان آب نمی‌خورد و کوچک نمی‌شود و آن وقت می‌توانند بلوزها را راحت از توی کله‌هایشان رد کنند بدون اینکه دماغشان به یقه بلوزها گیر کند.
بعد متوجه شدند از وقتی چای را توی کاسه سوپ خوری نمی‌خوردند، دماغشان دیگر توی چای فرو نمی‌رود.
بعد هم دیدند وقتی سرهایشان را کج می‌کنند، می‌توانند خیلی راحت روبوسی کنند.

خلاصه طولی نکشید که دیدند چقدر همدیگر را دوست دارند و چقدر از هم خوششان می‌آید و حسابی شاد و خوشحال شدند و فهمیدند که دماغ‌هایشان اصلا هیچ ایرادی هم نداشته.
ولی حالا رئیس قبیله مجبور بود پیش عاقل ترین مرد دنیا برگردد و از او بخواهد که جادوگر کنار دریاچه آتش را راضی کند که دماغ خود او را به اندازه عادی برگرداند، تا جرات کند که به سرزمین خودش، پیش مردم خودش برگردد.
هر كجا اراده اي باشد راه هم هست
پاسخ
#11
متن را بهتر است دوبار بخوانید

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سك...وت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم.."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد.
فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است
امروز را از دست ندهيم، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
پاسخ
#12
داستانک



مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها


قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن � به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست
متن بالا داستان كوتاهي از اوست
هر كجا اراده اي باشد راه هم هست
پاسخ
آگهی
#13
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
هر كجا اراده اي باشد راه هم هست
پاسخ
#14
مردی ساعت ۲ از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.
چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود: ”ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار”.
جانی معطل نکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست.
گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت: ”ولی من این غذاها رو سفارش ندادم.”
گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت: ”خودشان می فهمند که من نخوردم!”
اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.
جانی معترض شد: ”ولی من هیچ کدوم رو نخوردم!” و مرد پاسخ داد ”ما آوردیم، می خواستین بخورین!”
جانی که خودش ختم زرنگ های روزگار بود، سری تکان داد و یک سکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت و وقتی متصدی اعتراض کرد، گفت: ”من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره ۱۵ دلار می گیرم.”
متصدی گفت: ”ولی ما که مشاوره نخواستیم!” و جانی پاسخ داد: ”من که اینجا بودم! می خواستین مشاوره بگیرین!”
و سپس به آرامی از آنجا خارج شد.
****************


******************



دخترک طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش‌هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته‌هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد:

اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم‌هايت را بفروشي آخر ماه کفش‌هاي قرمز رو برات مي‌خرم.

" دخترک به کفش‌ها نگاه کرد و با خود گفت: يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت یک نفر زخم بشه تا ..... و بعد شانه‌هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و

گفت: نه ..... خدا نکنه ..... اصلآ کفش نمي‌خوام.
هر كجا اراده اي باشد راه هم هست
پاسخ
#15
مدیریت بحران
روزي دو نفر در جنگل قدم مي زدند.
ناگهان شيري در مقابل آنها ظاهر شد..
يكي از آنها سريع كفش ورزشي اش را از كوله پشتي بيرون آورد و پوشيد.
ديگري گفت بي جهت آماده نشو هيچ انساني نمي تواند از شير سريعتر بدود.
مرد اول به دومي گفت : قرار نيست از شير سريعتر بدوم. كافيست از تو سريعتر بدوم
هر كجا اراده اي باشد راه هم هست
پاسخ
آگهی


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  انیمیشن داستان خرس aseman_1_1 3 836 11-2-1395، 10:22 عصر
آخرین ارسال: roz
  خلاصه داستان A-SO 10 5,086 28-8-1391، 04:23 عصر
آخرین ارسال: A-SO

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
در گوگل محبوب کنید :