درود مهمان گرامی! ( - ثبت نام)
شما هنوز ثبت نام نکرده اید؟ یا وارد حساب کاربری خود نشده اید! برای استفاده از تمامی امکانات انجمن لازم است ثبت نام کنیدیا info@scenario.ir    
*نادان بمانید و جستجوگر *

چندم مرداد است؟!
زمان کنونی: 20-9-1395، 11:56 عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: دیبا
آخرین ارسال: علی اکبر رنجبر
پاسخ 7
بازدید 1195

امتیاز موضوع:
  • 17 رأی - میانگین امتیازات: 3.65
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
چندم مرداد است؟!
#1
این نوشته ادای دین کوچکی است به مردی بزرگ که همیشه می ستایمش و افسوس می خورم از اینکه هم دوره اش نبودم و دانشش را از دست دادم. بزرگ مردی که خودش بود، تنها کسی که توانست در هیاهوی زندگی خودش باشد ؛ غافل از اینکه آدم ها نقاب می خواهند و دیگران را با نقاب هایشان دوست می دارند و شاید همین باشد راز تنهایی حسین. او نتوانست زیر نقاب نفس بکشد، پاره اش کرد و ریخت دور. شد خودش. همان کسی که بود. کودکی معصوم و ساده دل که برای حبه ای قند فریب بزرگتر ها را می خورد. ساده مردی که صدای حزن انگیزش و قلم گیرایش دیگر تکرار نمی شود. افسوس ....
از قلم بزرگان استفاده می کنم نه قلم خودم که ناتوان است از نوشتن و به زبان دیگری می ستایمش...

برگرفته از *شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

درباره حسین پناهی به نقل از رفقا
گنجشك، كشیك، كشك. پس آغاز می كنیم «سرگذشت مردی را كه هیچ كس نبود، با این همه تو گویی اگر نمی بود، جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود.» پیش از آن «این سرگذشت كودكی است كه به سرانگشت پا، هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسید.» این سرگذشت مردی است كه می خواست به كودكی اش برگردد، كفش برگشت برایش كوچك بود، چشمانش به انجیر ماند و... مرد. چه آسان از مرگ خود می نوشت، «حسین پناهی». دوستانش نمی دانند چه روزی مرده است. زمان مرگ را به واسطه شواهد و ظاهر جسد تخمین زدند. پزشكی قانونی برای روز 17 مرداد جواز دفن صادر كرد، كارشناسان می گویند 14 مرداد، ما هم می گوییم همان. به تقویم نگاه كن، 14 مرداد است. روزی كه می گویند حسین پناهی، حدودا در آن مرده است
«فروغ» در زمستان تبخیر شد و حسین در تابستان یخ كرد. انگار شاعر به مرگ خود آگاه است. فروغ «ایمان آورد به آغاز فصل سرد» و نوشت: «نگاه كن چه برفی می بارد.» و پناهی می گفت: «ما بدهكاریم به كسانی كه صمیمانه زما پرسیدند معذرت می خواهم، چند مرداد است و نگفتیم چون كه مرداد گور عشق گل خونرگ دل ما بوده است.»
... و كسی نمی داند حسین پناهی دقیقا چندم مرداد مرده است. پس بدهكاریم به سرنوشت مردی كه می گویند حدودا در یكی از همین روزها مرده است. به تقویم نگاه كن، دو سال بی پناهی گذشت.

متولد هیچ وقت
كسی نمی داند او چه روزی مرده است. طنز تلخی است زندگی مردی كه حتی روز تولد هم ندارد. حسین پناهی، حدودا در یك سالی متولد شد و حدودا در یك روزی مرد. در شناسنامه، مقابل كلمه «تولد»، این چند عدد پشت سر هم نشسته اند: 1335، اما نتایج كالبدشكافی پس از مرگ و آزمایش DNA، سال 1339 را نشان داد. نشان به آن نشان كه حسین پناهی، روزی به مسعود جعفری جوزانی گفته بود: «دوست ندارم بیش از 40 سال عمر كنم»، عدد دوم نزدیك تر به حقیقت یا حداقل شاعرانه به نظر می رسد. گرچه حس شعر تنها با به خاطر سپردن یك نكته برانگیخته می شود: «حسین پناهی در یك شهریور به دنیا آمد و در یك مرداد از دنیا رفت. »
«...و من چقدر دلم می خواهد همه داستان های پروانه ها را بدانم كه بی نهایت بار در نامه ها و شعرها در شعله ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند.»
وقتی شاعری بمیرد، تمام پروانه های مرده اش دوباره زنده می شوند. حالا حسین پناهی در اوج است. همه می خواهند راز پروانه های سوخته اش را بدانند. نویسنده ای خلاق، بازیگری دوست داشتنی و شاعری فوق العاده چیزهایی كه وقتی زنده بود، نبود، بود
گنجشك، كشیك، كشك. از آغاز مبهم سرگذشت، فاصله گرفته ایم و سه كلمه مرموز بدون توجیه مانده اند. لحظه آغاز حرف های دوستان است، برای یافتن پاسخ های هزار سئوالی بی جواب.
«در كودكی او را به دلخوشی یك حبه قند وادار می كردند. نگهبان شلتوك های برنج باشد و نگذارد گنجشك ها برنج ها را بخورند. دل كودكانه حسین می شكست وقتی غروب هر روز به جای قند، تنها كشك شور زیر زبانش مزه مزه می كرد.»
رسول نجفیان خاطراتش را دوره می كند و به خاطره ای می رسد از كودكی های حسین پناهی. روزهایی كه در روستای دژكوه نگهبان شلتوك ها بود، به وعده حبه قندی و عاقبت كشك. حكایتی كه بعدها شعر شد و از آن بالاتر، حقیقت زندگی حسین پناهی. «دل ساده برگرد و در ازای یك حبه كشك سیاه شور گنجشك ها را از دور و بر شلتوك ها، كیش كن كه قند شهر دروغی بیش نبوده است.»

هیچ كس مثل خودش
حسین پناهی، هیچ كس نبود نه نویسنده، نه شاعر، نه بازیگر. او تمام رازهایش را یك جا حراج كرد. فقط همین، فقط «حراج كردم همه رازهایم را یك جا دلقك شدم با دماغ پینوكیو و بوته گونی به جای موهایم...»
حكایت «خود بودن» حسین پناهی را از زبان رسول نجفیان بخوانید: «حسین درون خودش گم بود درون گرا بود و حوصله آدم ها را نداشت. او همیشه خودش بود. در نقش ها، در شعرها و نوشته ها. یادم می آید كه اولین بار، سال 1359 حسین را دیدم. من در گروه فیلم و سریال صدا و سیما رفت و آمد داشتم كه گفتند یك سری از جنگ زده ها در قبرستان امام زاده قاسم، به این كارها علاقه دارند. پدر عبدالله اسفندیاری گفت آنجا جوانی زندگی می كند كه با همه فرق دارد و حرف های جالبی می زند. آن جوان، حسین پناهی بود. آن روزها حسین همراه با همسر و دو دخترش لیلا و آنا كنار یك مقبره خصوصی زندگی می كردند. بعدها حسین برایم تعریف كرد كه قسمتی از كنار سنگ قبر فروریخته بود و از آن بوی بدی خارج می شد. همسر حسین در این شرایط وضعیت روحی نامناسبی پیدا كرده بود. شب ها خواب مرده آن مقبره را می دید كه می گفت: «شوكت خانم، چه می خواهید از من مگر قبر من سفره یا میز است كه رویش غذا می خورید» بعدها حسین مرا برد آنجا و محل زندگی اش را نشان داد. حسین «یك گل و بهار» را از ماجرای زندگی خودش در قبرستان امام زاده قاسم ساخت. او در كارهای دیگرش هم خودش بود. مثل «مثل یك لبخند» و یا «دو مرغابی در مه». آن دو مرغابی، حسین و همسرش بودند كه در مه گم شدند.»
زندگی برای حسین پناهی، به قول رسول نجفیان در كهكشان ها گذشت. او سرش در آسمان بود و تنش روی زمین. مسعود جعفری جوزانی همین تعریف را با واژه هایی دیگر معنا می كند. «حسین یك سر بزرگ پرسئوال داشت، یك دل بزرگتر و دستی بزرگتر از دل و سر اگر هزار تومان داشت و می دانست كسی به آن پول بیشتر از خودش احتیاج دارد، حتما آن را می بخشید.»
... و این سرگذشت كودكی است كه كودكی نكرد و مردی كه زندگی نكرد تا نكرده هایش، شعر باشد .

به شیرینی گناه
گناه شیرین بود، مثل پپسی . بعضی ها برای رفتن خلق شده اند، برای وداع. همان كه نصرت رحمانی در توصیف كودكی هایش می گفت: «نگاه كن چگونه دست تكان می دهم گویی مرا برای وداع آفریده اند.» نیازی به مرور آدم های دور نیست. شعر بی قراری برای رفتن، در زندگی حسین پناهی كه می گویند دو سال پیش در یكی از همین روزها مرده معنی می شود. گذشتن های حسین پناهی از همان ماجرای كشك و قند شلتوك ها آغاز شد، از حوزه علمیه گذشت، از خانواده عبور كرد و.. از خود رد شد.
تمام این رفتن ها، حالا پس از عبور از خود پناهی، سئوال شده اند. چرا حسین پناهی از حوزه علمیه جدا شد و سرگردانی در تهران را آغاز كرد رسول نجفیان خوب به خاطر دارد: چون گناه، مثل پپسی شیرین بود. «همسر حسین همیشه از رفتارش گلایه داشت. می گفت پدرم گفت برو همسر این جوان روحانی شو. اگر دنیا را ندارد، لااقل آخرت را كه دارد. حالا حسین به شهر آمده و دیوانه شده. دیگر من نه دنیا را دارم و نه آخرت. به حسین می گفتم چرا این رفتار را می كنی می گفت چون گناه شیرین است. به ما می گفتند نباید پپسی بخورید، گناه دارد. وقتی به تهران آمدم، اولین كاری كه كردم، از یك دستفروش یك پپسی گرفتم. درش تالاپ صدا كرد و باز شد. بعد خوردم و دیدم كه خیلی شیرین است. آن روز نتیجه گفتم كه گناه شیرین است.»
حكایت جدایی حسین پناهی از حوزه علمیه، در ذهن مسعود جعفری جوزانی، خاطره دیگری است: «زمانی كه حسین در حوزه علمیه مشغول به تحصیل بود، یك روز با لباس روحانیت راهی ده خودشان شد. آنجا پیرزنی مقابل اش ایستاد و گفت تمام دارایی ام یك كوزه روغن است. در این كوزه یك فضله موش افتاده، تكلیف چیست حسین نتوانست به پیرزن كه تنها دارایی اش همان كوزه روغن بود، بگوید باید روغن را دور بریزد. گفت به اندازه یك قاشق از دور فضله موش بردار و برای چرب كردن لولای در استفاده كن. بقیه روغن هم برای استفاده مشكل ندارد. عصر همان روز وقتی كنار مادرش نشسته بود، به او گفت: مادر یادت است همیشه دوست داشتی برای چكیده كردن ماست كیسه های خوب داشته باشی مادر با هیجان پاسخ مثبت داد و حسین بخشی از لباس هایش را به او داد و گفت: این پارچه را از شهر برای تو خریده ام تا به آرزویت برسی. حسین تا چند ساعت بعد به قطره های آب كه از كیسه های ماست می چكیدند خیره ماند و بعد راهی تهران شد»
شیرینی گناه، كیسه های ماست، روغن پیرزن و حسین پناهی كه هیچ وقت بازیگر خوبی نبود و خوب تر هم نشد. پاسخ آن سئوال بی جواب روشن است .

گم گشته ام، كجا ندیده ای مرا
آه كشید و گفت: «كارمند به چای زنده است، هنرمند به تنهایی.» قصه ویرانی حسین پناهی از همین سر خط شروع شد. او باید تنها می ماند تنها تا چند روز پس از مرگ.ممكن است بعضی ها در هنرمند بودن حسین پناهی هنوز شك داشته باشند اما بی گمان كسی نیست كه همسر او را هنرمند نداند. حتی دوستان صمیمی اش «كارمند به چای زنده است، هنرمند به تنهایی.» حسین پناهی این را گفت و تنها ماند.
«همسر حسین خیلی فداكار بود. تحمل اخلاق خاص او واقعا هنر می خواست. با این حال، حسین از جایی احساس كرد كه باید تنها باشد. خانواده اش را خیلی دوست داشت اما ناچار شد آنها را راهی زادگاهش كند و در تهران تنها بماند. حدود 10 سال پیش بود كه همسر حسین با بچه ها برگشت ده و حسین ویرانی را آغاز كرد.»
این برداشت رسول نجفیان از ماجرای جدایی حسین پناهی و خانواده اش است. اما رد این جدایی را می شود در شعرهای او هم پی گرفت و به بن بست رسید «مادربزرگ گم كرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را كه در كودكی بسته بودی به بازوی من من چشم خورده ام من چشم خورده ام من تكه تكه از دست رفته ام در روز، روز زندگانیم.» در واژه ها، دنبال راز تنهایی نگردید، مسعود جعفری جوزانی شعر را برایتان معنی می كند. «حسین همسر و فرزندانش را برگردانده. می گفت خودم گم شده ام. آن بازوبند سبزی را كه مادربزرگ به بازویم بسته بود، گم كرده ام. خودم در این شهر نابود شده ام، چه برسد به خانواده ام. در كل حسین دنبال تنهایی بود. خودش را از همه پنهان می كرد. آدم وقتی جویای چیزی باشد، از همه می برد و می رود دنبال آن هدف.» و حسین تنها ماند. در جست وجوی آن سئوال بی جواب، تا چند روز پس از مرگ. یك جمله ذهن را قلقلك می دهد: «كارمند به چای زنده است، هنرمند به تنهایی.»

نازی، نازی مرد
«بیا زیر چتر من كه بارون خیست نكنه.» هیچ وقت، هیچ كس، هیچ جا نبود كه زیر چترش برود. تمام عمر را دنبال یك «نازی» گشت همان كه در شعرهایش یك معشوقه بود، برای جلد كتاب طرح شد اما آدم نشد. نازی نداشته اش را می شود به نام های دیگر هم صدا كرد و جواب نشنید: آرزو، نیاز و رویا، كه خواب به چشم هایش نمی آمد تا لااقل در عالم خواب به او برسد نازی نبود، بود. «می گفت من فقط یك نازی می خوام. یكی كه منو درك كنه. نفرت داشت از دخترهایی كه نمی فهمیدند و می خواستند به او بفهمانند كه دركش می كنند.»
رسول نجفیان تنهایی های حسین پناهی را به خاطر می آورد و در خاطرات نازی زنده می شود.
«همیشه در این كهكشان راه شیری دنبال یك نازی می گشت. كسی كه عاشق باشد و با او از گزند باران های سمی روزگار، زیر چتر پناه ببرد. اما هرگز نازی نیامد... آخ اگر نازی آمده بود. آخ اگر رویا، تنها یك نام از دایره المعارف بی پایان نام ها نبود. روز، روز زندگی با نازی كه نبود، گذشت تا روزی كه یك شعر، دیگر رویا نبود: «... و این چنین شد كه پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مردیم.»

فصل سقوط
دغدغه های یك فرار، زندگی در قبرستان امامزاده قاسم، یك گل و بهار و دو مرغابی در مه صدای شهرت در اوج بود. پس فصل سقوط چگونه آغاز شد
حسین پناهی را با نقش های همیشه خاص اش به ذهن سپرده ایم. خیلی ها حق دارند خیلی سئوال بپرسند تا بلكه راز انزواطلبی حسین پناهی برایشان حل شود.
از نانوشتنی ها كه بگذریم می رسیم به شنیدنی های دوستانش، بخوانید: «اگر می گذاشتند كارش را پیدا كند، امروز از خاطراتش حرف نمی زدیم. نمی گویم حسین ایراد نداشت اما ایرادهایش هم از همان سرخوردگی بود. حسین خیلی دوست داشت كاری بسازد از جریان زندگی یك طلبه جوان. متولیان فرهنگ او را حمایت نكردند اما از كارهای معمولی دیگران حمایت می كردند. این مسائل البته برای همه پیش می آید، با این حال حسین حساس بود. او مثل ما پوست كلفت نبود. حتی در برخوردهای روزمره، تحمل نداشت كسانی را كه حس شاعرانه ندارند، كنارش باشند این برخوردها، این بی توجهی ها او را ویران كرد.»با حرف های رسول نجفیان قانع نشدید حق با شما است، این انزوا، تنها حاصل عوامل بیرونی نبود. حكایت در خود فرو رفتن حسین پناهی را با زبان مسعود جعفری جوزانی ادامه می دهیم.
«شاعر بود. از بد حادثه، زمان و مكان شاعر را تحمل نمی كند. شاعری بود كه از راه شعر گفتن نمی توانست زندگی كند و بیشتر به این دلیل بود كه بازی می كرد. این مسائل حسین را رنج می داد. سرش در عرش سیر می كرد اما مثل هر آدم دیگری پایش در گل بود. زندگی او را چسبانده بود به زمین. موقعیت خوبی نداشت كه صرف نوشتن كند. حسین نمی توانست برای نان درآوردن مدح كسی را بگوید. او همیشه این مشكل را داشت كه می خواست پرنده باشد. اما به قول خودش، انسان پرنده نامرغوبی است.»
... و این فصل سقوط حسین پناهی بود. فصلی كه از ترس سوز كشنده بیرون، حسین موفقیت را پشت دیوارها حبس كرد تا در خلوت یك شب تابستانی بمیرد .

دفتر خاطرات
رسول نجفیان: «حسین معمولا بی پول بود. یك بار برای تمرین دو مرغابی در مه، تاكسی سوار شدیم و از سر جام جم آمدیم خیابان فرشته. آن موقع 200 تومانی تازه آمده بود و كرایه ما می شد پنج تومان. حسین همین طور بی دلیل از راننده تاكسی خوشش آمد، 200 تومان داد و پیاده شدیم. راننده گفت صبر كن، بقیه اش را بگیر. حسین گفت بقیه اش مال خودت. راننده فكر كرد پول تقلبی داده ایم. حالا حسین هم زده بود زیر خنده. راننده عصبانی شده بود كه مسافران تاكسی گفتند پول درست است، گفت مگه شما دیوانه اید بعد حسین گفت: می بینی وقتی آدم می خواد فردین بازی هم دربیاره، كسی باور نمی كنه. لابد به قیافمون نمی آد از این غلطا بكنیم.»
رسول نجفیان: «حسین برای بازی در یك گل و بهار مرحوم مقبلی را انتخاب كرده بود. پرسیدم چرا گفت چون سیب را با پوست می خورد
رسول نجفیان: «یك بار حسین هوس كرد كنار جوی خیابان ولی عصر لم بدهیم و خیام بخوانیم. شرط كرد كه هر كس هم رد شد و هر چه گفت اعتنایی نكنیم.»
مسعود جعفری جوزانی: «یك روز حسین آمد دفتر و پول لازم داشت. من 15 هزار تومان داشتم كه به او قرض دادم. بعد آبدارچی آمد و پنج هزار تومان وام می خواست. من واقعا پول نداشتم كه به او بدهم. بعدها فهمیدم كه حسین قبل از رفتن پنج هزار تومان از پول خودش را به آبدارچی داده.»
رسول نجفیان: «یك بار با حسین رفتیم حوزه هنری كه برای كارش صحبت كند. با طرح او موافقت نشد. حسین از حوزه پول گرفته بود. آمد بیرون و گفت پول ها را نمی خواهم. عصبانی بود و پول ها را پرت كرد داخل جوی آب. آب پول ها را برد و حسین نشست كنار خیابان گریه كرد.»
مسعود جعفری جوزانی: «یكی از بزرگترین دلایل انزوای حسین برخورد بد اطرافیان بود. یادم می آید، یك روز گریه می كرد و فرو ریخته بود. یكی از مسئولان صدا و سیما در آن زمان توهین بدی به او كرده بود. گفتم ایرادی ندارد من یك طرح دارم كه تو نقش اولش هستی. گفت آقا من چشمام روشنه یا موهام بوره. خودش می گفت هلوی چروكیده. سایه خیال را برایش نوشتم كه با آن دیپلم افتخار برد و بعدها آژانس دوستی هم 80 درصد به خاطر رضایت حسین پناهی ساخته شد.»
مسعود جعفری جوزانی: «سال 1998 وقتی تیم ایران، استرالیا را برد و به جام جهانی رفت، ما همه یك جا جمع شده بودیم و بازی را تماشا می كردیم. آن زمان تمام دارایی حسین 100 هزار تومان بود. در هیجان احساسات، آنقدر ذوق زده شده بود كه تمام پول را به هركس از راه رسید، بخشید.»
رسول نجفیان: «همیشه از قیافه خودش ناراضی بود. می گفت من یك فتوكپی خراب شده ام از خودم. انگار خداوند وقت پرینت گرفتن دستگاهش خراب شده
مسعود جعفری جوزانی: «یك روز گفت نمی خواهم بیشتر از 40 سال زندگی كنم. می گفت عزرائیل هم راه خانه ما را گم كرده بس كه جابه جا می شیم.»
عبدالله اسفندیاری: «حسین عادت داشت استكان و نعلبكی چای را نشسته بگذارد. از اینكه استكان و نعلبكی، پس از مدتی به هم می چسبیدند خوشش می آمد. یادم می آید یك روز راننده رفته بود دنبالش تا بیاید سر تمرین یك سریال. حسین رفته بود حاضر شود راننده هم از سر دلسوزی در این فرصت تمام استكان و نعلبكی ها را شسته بود. حسین آن قدر ناراحت شده بود كه دیگر نمی خواست كار كند.»
رسول نجفیان : «آخرین بار حسین را دو ماه قبل از فوت اش، در برنامه خودم در شبكه جام جم دیدم . گفتم حسین جان ماما فاطی مادر خودم كه حسین خیلی دوستش داشت مرد و تو نیامدی مجلس ختم. گفت مرده كه مجلس ختم مرده نمی ره. آن شب حس كردم این آخرین دیالوگ من و حسین است و بود.»




گذری بر تشییع پیکر حسین پناهی
پیکر حسین پناهی پس از اعزام به شیراز درمیان سیل عظیم دوستدارانش از شهرهای سپیدان،اردکان،یاسوج، نورآباد ممسنی، گچساران وده دشت گذشت و صبح امروز به گلزارشهدای شهر سوق برده و در آنجا به خاک سپرده شد.
" رفیعی" مسوول روابط عمومی حوزه هنری استان کهکیلویه و بویر احمد در شرح این مراسم گفت: پیکر مرحوم حسین پناهی ساعت 17/30 از فرودگاه شیراز با حضور مسوولین ، هنرمندان و مردم این شهر به سمت شهرستان سپیدان تشییع شد و پس از گذشتن از شهرستان سپیدان واردکان فارس ساعت 20/30 به یاسوج رسید
وی افزود: در شهر ستان یاسوج نیز طی مراسم ویژه ای که با حضور مسوولین فرهنگی و دولتی ، هنرمندان و مشتاقان این شهر ستان در مقابل اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی این شهر برگزار شد مدیر کل اداره فرهنگ و ارشاد استان ضمن قرائت پیام وزیر ارشاد در باره این هنرمند سخنرانی کرد و برخی از شاعران یاسوجی به اجرای دکلمه درسوگ این عزیز پرداختند . موسیقی محلی نقاره برای شادی روح او نواخته شد و حاضران به سوگ واری و مداحی پرداختند پس از این مراسم پیکر مرحوم پناهی به شهرستان نورآبادممسنی وسپس در ساعت10 شب به گچساران منتقل شد .رفیعی تصریح کرد: در پلیس راه گچساران پیکر پناهی با سیل عظیم دوستداران خود مواجه شد که این ازدحام جمعیت منجر به 40 دقیقه توقف آمبولانس در پلیس راه این شهرشد . پیکر این هنرمند نیز ساعتی در جایگاه ویژه ای که در این شهرستان برایش تهیه شده بود ودر میان دوستدارنش قرار داده شد وطی مراسم مداحی و شعر خوانی آخرین سخنرانی این هنرمند در روز جهانی تئاتردر یاسوج برای حاضران پخش شد. پیکر حسین پناهی با بدرقه مردم گچساران ساعت 30 /1 بامداد به آغوش مردم ده دشت سپرده شد ودر این شهر نیز پس از مراسمی که نیمه شب با حضور مسوولین برگزار شد به سردخانه منتقل شد و ساعت 6 امروز صبح از مقابل کتابخانه عمومی این شهرستان با حضور هنرمندان ، مدیر کل فرهنگ وارشاد کهکیلویه ، استاندار ، رئیس حوزه هنری این استان ومسوولین فرهنگی و دولتی استانهای هم جوار فارس ، خوزستان و چهارمحال بختیاری به سمت گلزارشهدای شهرستان سوق محل دفن وی تشییع شد .رفیعی همچنین افزود:پس از مراسم خاکسپاری مرحوم حسین پناهی ، مدیر کل حوزه هنری استان کهکیلویه و بویراحمد برای حاضران سخنرانی کرد و پسرمرحوم پناهی شعری در فراق پدرش خواند.
شهر سوق در 15 کیلومتری روستای دژکوه ،زادگاه وی قراردارد و مرحوم پناهی دوران تحصیل خود را در این شهر سپری کرده است.
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

به بهشت نخواهم رفت، اگر مادرم آنجا نباشد...

شعری از حسین پناهی

نازی مُرد
نازی
نازی مرد
آن همه دویدن و سراب
این همه درخشش و سیاه
تا كجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود! كجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به كودكی
قول می دهم كه از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نكنم
تلخ تلخم,
مثل یك خارك سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به كودكی!!
نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !!
كفش برگشت برامون كوچیكه
پابرهنه نمی شه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممكن نیست
برای گذشتن از ناممكن , كی یو باید ببینیم؟!!
رویا رو , رویا رو , رویا رو , رویا رو
رویا را كجا زیارت بكنم ؟
در عالم خواب
خواب به چشمام نمی آد!
بشمار , تا سی بشمار ... یك و دو
یك و دو
سه و چهار
پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده ...


روحش شاد و یادش گرامی باد...
راز بلوغ در بردباری فراوان نهفته است.22
پاسخ
#2
سلام
طاعاتتون مقبول درگاه حق
از شما بانو دیبا برای این تاپیک فوق العادتون متشکرم
بـزرگ شـو ... سـر رفیقت کلـاه بـذار ... بـه زنـت خیـانت کـن ... بـه مـادرت فقط روزای مـادر زنـگ بـزن. چارلـی, زنـدگـی همیـن مـزخرفـاته...

آل پاچینو بـه کریـس اودانـل در فیـلم " بـوی خـوش زن
پاسخ
#3
حسین پناهی،شاعر،فیلسوف به معنای واقعی هنرمند و ازهمه اینها بالاتر یک انسان کامل بود
از صمیم قلب دوستش دارم و با اشعارش زندگی می کنم
اگر هنر نبود ، حقیقت انسان را می کشت.
پاسخ
آگهی
#4
بسیار زیبا و دلنشین..
یا کاری رو شروع نکن، یا اگه شروع کردی، سعی کن به بهترین نحو تمومش کنی.
پاسخ
#5
سلام دیبا جان

ممنون که یاد این هنرمند بزرگ رو زنده کردی . انشاالله مرداد ماه هم حتما یه مقاله بنویس

من هم برای شادی روح آن مرحوم صلوات فرستادم و فاتحه خوندم .
وانه هو رب الشعری ( سوره نجم آیه 49 )

همانا او پروردگار ستاره ی شعری است
پاسخ
#6
به بهانه حسین پناهی... برای دل های خسته خودمان....

«سلام... خداحافظ...
چیز تازه اگر یافتی بر این دو اضافه کنی
تا بل باز شود این در گمشده بر دیوار»

به گذشته نگاه می کنم به آدم ها... کسانی که روزگاری به زیبایی و عمق نگاه ایمان داشتند و عشق را در یک نگاه باور می کردند...
به گذشته نگاه می کنم به آدم ها... کسانی که دستهایشان پر از سیب سرخ بود و قلب هایشان پر از آتش عشق و هرگز گناه کرده و ناکرده خود را گردن سیب نمی انداختند...
به گذشته نگاه می کنم به آدم ها... کسانی که بین خود و دیگری فاصله ای نمی دانستند و خود را دیگری و دیگری را خود می پنداشتند...

قلب هایمان آرام آرام لای چرخ دنده های زندگی ماشینی له و نابود می شود و شبیه عروسک کوکی فیلم «ساحره» با ظاهری آدم فریب به رقص در می آید. «به خاطر یک مشت دلار» آدم می کشد و «کازابلانکا» را به سخره می گیرد. «آلیس در سرزمین عجایب» را دیوانه ای خیالی می پندارد و «بت من» را افسانه ای دور از دسترس و تفکری خوش بینانه اما خطرناک . دل به دریا می زند و از «خط قرمز» عبور می کند اما در «گلوگاه» به دام می افتد. «ذهن زیبا» سعی در روشن کردن مسیرش دارد اما «تلقین» به کل نابودش می کند و دستمایه ای برای از ما بهترها می شود. «جدایی نادراز سیمین» را در قاب «گذشته» به تماشا می نشیند و به آوارگی های «دختری با کفش های کتانی» می خندد. به خیال خوش گذرانی در «چهارشنبه سوری» کلی ترقه می خرد اما همه را هنگام دیدن الی به آب می ریزد تا «درباره الی...» بیشتر بداند.

در افسون «دزدان دریای کارائیب» غرق می شود. به دنبال راه نجات است اما ناگهان در «هزار توی پن» گم می شود. به دنبال «هامون» از مسیر پرپیچ و خم کوهستانی عبور می کند و سر از «بارانداز» در می آورد. «به دنبال سرجوخه رایان» به کشف حقایق جنگ می شتابد اما در انتها «پرواز سیاه» نصبیش می شود.

به دنبال چه می گردیم؟ «ایده ای ناب که تا به حال هیچ کس نشنیده باشد.» در پی تلاشمان برای رسیدن به آن به مرز جنون می رسیم و همه عاقلان دلشان برای ما می سوزد. غافل از اینکه در شعله های سوزان عشق، درس شایستگی پس می دهیم... دلشان برای ما می سوزد و روزهایی را که پشت میز تحریر به هدر می دهیم می شمارند و ما دلمان می سوزد و استعداد خداییمان را هدر می دهیم...

چشم بر حقایق می بندیم و به دنبال رؤیایی امیدوار کننده به «دلقک ها» چنگ می زنیم و «شارلاتان» از آب در می آییم و می فهمیم که سرخودمان هم کلاه می گذاریم. «دل شکسته» به دعا می نشینیم و به هر که با سخره نگاهمان می کند می گوییم «شاید برای شما هم اتفاق بیفتد»، اما می دانیم، این تیره روزی هرگز، برای هیچ کس، اتفاق نمی افتد... تلخی حقیقت را هیچ کس نمی فهمد جز کسی که راز «سکوت بره ها» را می داند. به دنبال «سنجاقک» نشانه را دنبال می کنیم و متوجه «آخر الزمان» می شویم، اما زمانی که دیگر دیر شده است. بر پیکره نیمه جان خود خنجر می کشیم و وقتی در آینه نگاه می کنیم تازه می فهمیم با خود هم بیگانه ایم و تمام مدت مشغول تماشای «دیگران» بوده ایم... «درس عبرت» نمی گیریم و همیشه تکرار می کنیم، اشتباهات خسته کننده دنیا را... تازه می فهمیم تبدیل شده ایم به

«سایه ای در سایه یک سایه...»

رسالت خود را به یاد می آوریم و به آوارگی هایمان تن می دهیم. بین مرگ و زندگی دست و پا می زنیم و مثل «ابله» به دنبال یافتن حقیقت، دچار توهم «گنج در جزیره گم شده» می شویم. وحشت زده به آغوش «مادر» پناه می بریم اما تازه می فهمیم او دیگر نیست و ما در «شهر گناه» به دام افتاده ایم. دچار یاوه گویی های «خاطرات یک نویسنده» می شویم و به دنبال «پرستیژ» همه چیز را رها می کنیم. از زیر گام های «کینگ کونگ» می گریزیم و ناغافل اسیر «آرزوهای بزرگ» می شویم... احساس گناه می کنم....

«به کلیسا می روم
و رو در روی علف های روییده بر دیوار کهنه
همه گناهانم را یک جا اعتراف می کنم
بخشیده خواهم شد به یقین
علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند...»

به قلمم نگاه می کنم و شرمنده آن را زمین می گذارم. به دفترم که از یاوه گویی های شبانه ام سیاه شده می نگرم. کاغذهایش را پاره پاره می کنم تا همه را دور بریزم. ولی ناگهان باد می وزد و کاغذها را به رقص در می آورد. در فضای تاریک اتاقم به پرواز در می آیند و خطوط سیاه شده آن برایم دهن کجی می کنند. به مغزم هجوم می آورند و ناگهان از شکاف سرم وارد مغزم می شوند و همه افکارم را به هم می ریزند... آه پروردگارا، من رسالت خود را گم کرده ام. فرشته ای آن را برایم آورده بود کجا رفته؟ به یاد نمی آوردم، آن روز، زیر بارانی که بی امان می بارید و رعدی که به زمین شلاق می کوبید، چه به من گفتی. همه را فراموش کردم... همه چیز را... حتی روز تولدم را... شاید... شاید روز مرگم را هم فراموش کرده ام... کجا گذاشتمش؟ همین جا بود. آن جام جهان بینی که به من هدیه داده بودی... کنار پنجره گذاشته بودم... پیش آن کتاب... همان کتاب که سعی می کند تو را به من بیاموزد اما من خودش را هم نمی فهمم...

رسالتی به من می دهی و استعدادی بی آنکه به من بگویی با کدام نیرو باید پیش رفت. گفتی زخم قلم از زخم خنجر کاری تر است آن بر روح می نشیند و این بر جسم. اما فراموش کردی بگویی، وقتی همه جا تاریک است و سیاه، با قلم سپید باید بنویسم.

گیر می افتم بین «داستان دو شهر» و شاهد مرگ «گوژپشت نتردام» می شوم. باز فریب خوردم. فریب خودم را. وقتی دلداری دادم خود را و گفتم «همه چیز رو به راه می شه» می دانستم به خودم دروغ می گویم. دست دراز می کنم و کاغذها را از روی درختان جمع می کنم. داستان نیمه جویده ام را از سر می گیرم و به دنبال حقیقت راهی «جاده» می شوم و با «تلما و لوئیز» سعی در کشف دنیایی جدید دارم اما می دانم... می دانم که در انتها باید از دره پرید... باید سقوط کرد... اما آرامم می کند این تصنیف... این حقیقت ... می پرسی:

«به خدا ایمان داری؟
خدا تو جوونه انجیره...
خدا تو چشم پروانس وقتی از روزنه بید اولین نگاشو به جهان می ندازه
خدا بزرگتر از توصیف انبیاست
حیات ذهن آدمی حیاط خانه خداست
خدا به من نزدیکه همونقدر که تو از من دوری...»

...........
راز بلوغ در بردباری فراوان نهفته است.22
پاسخ
آگهی
#7
به شدت زیبا و دل نشین
«شعبده‌باز چیزی را به شما نشان می‌دهد،‌ بعد آن را غیب می‌کند، و در آخر دوباره آن را ظاهر می‌کند و هنر او، در این ظاهر کردن دوباره است نه غیب کردن» مایک کین(فیلم Prestige)
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
در گوگل محبوب کنید :