درود مهمان گرامی! ( - ثبت نام)
شما هنوز ثبت نام نکرده اید؟ یا وارد حساب کاربری خود نشده اید! برای استفاده از تمامی امکانات انجمن لازم است ثبت نام کنیدیا info@scenario.ir    
*نادان بمانید و جستجوگر *

نمونه طرح فیلمنامه
زمان کنونی: 20-9-1395، 11:58 عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: nima_sadat
آخرین ارسال: nika
پاسخ 9
بازدید 13122

امتیاز موضوع:
  • 29 رأی - میانگین امتیازات: 3.21
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نمونه طرح فیلمنامه
#1
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

داستان در ایرلند و بریتانیا و در قرون وسطی و پس از سقوط امپراطوری روم در قرن پنجم میلادی انفاق افتاده‌است.

لرد مارک کورنوال تصمیم دارد که قبیله‌های بریتانیا را در برابر ایرلند با هم متحد کند و خود شاه بریتانیا شود.شاه ایرلند از نقشهٔ آنها با خبر می‌شود و مخفیانه همراه با سربازانش به محل برگاری جلسه حمله می‌کند.پدر و مادر تریستان که پسر بچه‌ای بیش نبود کشته می‌شوند و مارک برای نجات تریستان دستش از مچ قطع می‌شود.مارک که زن و بچه‌ای نداشت تصمیم می‌گیرد تریستان را به فرزندی بپذیرد.تریستان به یک جنگجوی دلیر و شجاع تبدیل می‌شود و وفاداری اش نسبت به مارک نه مانند سرباز به لورد بلکه مانند یک پسر به پدر بود.

عده‌ای از سربازان ایرلند برای گرفتن برده از طرف شاه به کورنوال رفتند.تریستان و دوستانش به آنها حمله برده.او رئیس ارتش ایرلند را که به اجبار به نامزدی شاهزاده ایرلند به نام ایزولد در آمده بود را از پای در آورد و باعث عقب نشینی ایرلندی‌ها شد ولی چون با شمشنر آغشته به زهر مجروح شده بود از حال رفت.همه فکر کردند که او مرده.

آنها پیکر تریستان را در قایقی گذاشته و در دریا رها می‌کنند.قایق به سواحل ایرلند می‌رسد و پرنسس ایزولد و خدمتکارش برانیا او را می‌یابد.ایزولد توسط پادزهری سم را خنثی کرده و از او یواشکی پرستاری می‌کند تا او بهبود یابد.بعد از مدتی آن دو دلباختهٔ هم می‌شوند ولی تریستان مجبور می‌شود به کورنویل فرار کند؛ اگرچه ایزولد نام اصلی اش را نمی‌گوید.

شاه ایرلند که نقشهٔ تصاحب بریتانیا را در سر داشت، تصیم گرفت عهدنامه‌ای تنظیم کند.او مسابقه‌ای برپا کرد و دخترش را به برندهٔ مسابقه به عنوان جایزه می‌داد.تریستان به نمایندگی از مارک در مسابقه شرکت کرد درحالی که نمی‌دانست آن جایزه ایزولد است.او برندهٔ رقابت می‌شود و ایزولد به عقد مارک در می‌آید.

با وجود اینکه مارک با ایزولد مهربان است و او را به شدت دوست دارد ولی قلب ایزولد به تریستان تعلق دارد.تریستان بین دختری که عاشقانه دوست دارد و وفاداری به مارک، مردی که مانند پدرش دوستش دارد و روزی جانش را نجات داده بود، گیر افتاده بود.تریستان و ایزولد در نهایت عشقشان را تازه می‌کنند و روابط برقرار می‌کنند؛ اگرچه بارها تصمیم گرفتند بخاطر مارک به رابطه یشان خاتمه بدهند.خیانت آن دو توسط یکی از لورد‌های بریتانیا که با دشمن همکاری داشته بر ملا می‌شود تا بتواند در عوض سلطنت مارک را از چنگش درآورد.

سرانجام تریستان تصمیم به قطع همیشگی روابطش با ایزولد می‌گیرد و در حالی که آن دو مشغول خداحافظی با یکدیگر بودند، توسط پادشاهان بریتانیا از جمله مارک دیده می‌شوند.پادشاهان تصمیم به طرد مارک می‌گیرند و اتحاد میانشان از بین می‌رود.مارک در ابتدا از هر دوی آنها به شدت عصبانی بود ولی پس از شنیدن از زبان ایزولد که آن دو از زمانی عاشق هم بودند که همه تصور کرده بودند که تریستان مرده و اینکه او اسم واقعی اش را به تریستان نگفته و تریستان پس از برنده شدن در مسابقه متوجه می‌شود که ایزولد دختر شاه ایرلند بوده ولی چون از طرف مارک رفته بود، چاره‌ای جز این نداشته که او را به عقد مارک درآورد، پشیمان شد و به آن دو پیشنهاد داد که پنهانی فرار کنند ولی تریستان به ایزولد توضیح می‌دهد که در صورتی که با هم فرار کنندِ، تاریخ همیشه آنها را با این جمله به یاد خواهد آورد:عشقی که یک حکومت را سرنگون کرد.او تصمیم می‌گیرد در بریتانیا بماند و از پادشاهش در برابر دشمن محافظت کند.

یکی از پادشاهان خیانتکار راه مخفی که به درون قلعه مارک، پادشاه بریتانیا راه داشت را به دشمن نشان داد.مارک و سپاهیانش در شرف شکست از ایرلند بودند که تریستان از طریق راه خفی وارد قلعه می‌شود و به کمک ارتش مارک می‌شتابد.او به شدت مجروح شد ولی توانست آن پادشاهی که بهشان خیانت کرده بود را بکشد و سرش را از بدن جدا کند و در برابر پادشاهان بریتانیا که در کنار شاه ایرلند ایستاده بودند نشات دهد.مارک از پادشاهان و سرباران بریتانیایی می‌خواهد تا کمکش کنند تا بریتانیا را آزاد و مستقل سازد.ارتش بریتانیا که تحط تءثیر حرف‌های مارک قرار می‌گیرند به ارتش ایرلند حمله می‌کنند.جنگ سختی بین سربازان بریتانیایی و ایرلندی در می‌گیرد.

در همین حال تریستان بر اثر شدت جراحت از حال می‌رود.مارک او را که در حال مرگ بود به نزدیک رودخانه برد.ایزولد خود را به آنجا رساند و کنار تریستان نشست.مارک صحنه را ترک می‌کند تا به یاری ارتش برود.تریستان با سختی به ایزولد گفت:«تو درست می‌گفتی، من نمی‌دانم زندگی بزرگتر است یا مرگ ولی می‌دانم که عشق از هر دوی آنها بزرگتر است» و در ادامه می‌گوید:«عشق باید پاک باشد و شریف.» سپس در آغوش ایزولد جان می‌سپارد.

ایزولد او را زیر خاکستر‌های پل رومی، جایی که تصمیم گرفتند برای همیشه کنار هم باشند، دفن می‌کند و بالای قبر تریستان دو بید می‌کارد که به یکدیگر می‌پیچند و رشد می‌کنند.او سپس از تاریخ حذف می‌شود و دیگر هرگز دیده نمی‌شود.شاه مارک به لطف کمک نهایی تریستان در جنگ با ایرلند پیروز می‌شود و بریتانیای کبیر را شکل می‌دهد و تا روز آخر عمرش، با صلح و آرامش بر آن حکومت می‌کرد.
**************هوای سفر دارم..ولی میترسم سفرم به قهر کردن تعبیر شود...****************
پاسخ
 سپاس شده توسط roz
#2
سلام دوستان خوبم
همه ی شما حتماً فیلم سرگیجه ی هیچکاک رو دیدید و شاید تعدادیتون هم فیلمنامه ی کار رو مطالعه کردین .
آقای احسان خوشبخت کتابی رو در مورد فیلم سرگیجه ترجمه و چاپ کردن که تو اون به بررسی فیلم سرگیجه و آثار برجسته ی هیچکاک پرداختن و تو اول کتاب خلاصه ای کامل از فیلم رو ارائه دادن که همون طرح مورد نظر ماست که براتون قرار می دم ، ولی توصیم به دوستانی که تا الان نه فیلم رو دیدن و نه فیلمنامه رو خوندن اینه که اول فیلم رو ببینن و بعد این خلاصه ی کامل رو بخونن چون ممکنه با خوندن این خلاصه با دیدن فیلم لذت قبلی رو نبرید چون وقایع فیلم براتون رو می شه .

*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
فقط وقتی ته یه دره باشی میتونی درک کنی که چقدر بالای بلندترین کوه ، شکوه منده
پاسخ
 سپاس شده توسط roz
#3
طرح فيلمنامه : «قلب افشاگر» داستان کوتاهی از ادگار آلن‌پو
ممکن نیست بتوان گفت نخستین بار چگونه آن فکر به ذهنم رسید؛ اما همین که نطفه‌ش بسته شد دیگر شب و روز دست از سرم بر نمی‌داشت. نه غرضی در کار بود و نه غیظی...
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

بله درست است بسیار، بسیار و شدیدا‌، عصبی بودم و هستم؛ اما چرا فکر می‌کنید من دیوانه‌ام؟ آن بیماری حواس مرا نه ضایع و نه کند، بل‌که تیزتر کرده بود. از همه بیشتر حس شنوایی‌ام را. همه‌ی صداهای زمینی و آسمانی را می‌شنیدم. صدای بسیار از دوزخ می‌شنیدم. پس چگونه ممکن است من دیوانه باشم؟ گوش دهید! و خود ببینید که با چه صحت و آرامشی می‌توانم داستان را برای‌تان بازگویم.

ممکن نیست بتوان گفت نخستین بار چگونه آن فکر به ذهنم رسید؛ اما همین که نطفه‌ش بسته شد دیگر شب و روز دست از سرم بر نمی‌داشت. نه غرضی در کار بود و نه غیظی. من پیرمرد را دوست داشتم. او هرگز به من بدی نکرده بود. گمان می‌کنم به سبب چشمش، آری، همین بود. چشمی‌ داشت مانند چشم کرکس: آبی کمرنگ با پرده‌ٔ نازکی روی آن. هر گاه که نگاه آن چشم به من می‌افتاد، خون در رگم منجمد می‌شد؛ این بود که رفته، رفته و بسیار به تدریج، برآن شدم که جان پیرمرد را بستانم، و خود را تا ابد از شر آن چشم برهانم.
نکته همین‌جاست. شما گمان می‌کنید من دیوانه‌ام. دیوانگان نادانند. حال باید مرا می‌دیدید. باید می‌دیدید که با چه درایت و احتیاط و دور‌اندیشی و تزویر‌ی دست به کار شدم! هفته پیش از کشتن‌‌ از هر وقت دیگری با پیر‌مرد مهربان‌تر بودم. هر شب، حوالی نیمه شب، کلون در اتاقش را برمی‌داشتم و در را باز می‌کردم، بسیار آرام! آن‌گاه، وقتی که در درست به اندازه ‌ای که سرم را به درون ببرم باز می‌شد، فانوسی چنان استتار شده که کمترین نوری از آن نمی‌تراوید. سپس سرم را به درون می‌بردم. قطعا می‌خندیدید اگر می‌دیدید که چه مکارانه این کار را می‌‌کرد‌‌‌‌‌‌م. آهسته سرم را تو می‌بردم، بسیار آهسته مبادا خواب پیر‌مرد را بر‌هم بزنم. یك ساعت طول می‌کشید تا تمام سر خود را از لای درز آن‌قدر جلو برم که بتوانم او را در آن حال که در بستر خفته بود ببینم.
بفرمایید! آیا دیوانه می‌توانست این‌قدر عاقل باشد؟
آن‌گاه، وقتی که تمام سرم داخل اتاق شده بود، پرده‌ی فانوس را با احتیاط پس می‌زدم. با احتیاط تمام- بسیار با احتیاط، چون پوشش فانوس جیر، جیر می‌کرد ‌ـ پوشش را همین قدر پس می‌زدم که فقط باریكه ضعیفی از نور روی چشم کرکس بیافتد. و این کار را هفت شب طولانی تکرار کردم. هر شب حوالی نیمه شب، اما آن چشم را همیشه بسته می‌یافتم. این بود که امکان نمی‌یافتم کار را تمام کنم؛ زیرا پیر‌مرد نبود که مرا بر‌می‌آشفت، بلكه چشم شیطانی‌ش بود. و هر روز صبح، در سپیده دم، بی پروا به اتاق‌ش می‌‌رفتم، بی‌واهمه با او حرف می‌زدم، با صدای گرم و دوستانه‌ای به نام صدایش می‌زدم و از او می‌پرسیدم که شب را چگونه به‌سر آورده است. و بدین ترتیب می‌بینید که پیر‌مرد برای آن‌که پی برد که هر شب، درست در نیمه شب هنگامی‌که او در خواب بود من به او سر می‌زدم به بصیرتی بس عمیق نیاز داشت.
شب هشتم بیش از شب‌های پیش هنگام باز کردن در احتیاط کردم. آن شب دست من از عقربه‌ی دقیقه شمار ساعت کند‌تر جلو می‌رفت. پیش از آن شب دامنه قدرت و فراست خود را تا این حد درک نکرده بودم. به زحمت می‌توانستم احساس پیروزی خود را مهار کنم. شگفتا که من آن‌جا باشم، در را اندک، اندک بگشایم و او حتی به خواب هم کردار و پندار نهان مرا نبیند. از این پوزخندی زدم؛ چه بسا صدای مرا شنید، چون ناگهان در بستر جنبید، تو گویی در خواب حیرت کرده است. شاید فکر کنید که من پس رفتم، اما خیر. اتاق پیرمرد از ظلمت ضخیمی‌مثل قیر سیاه بود، زیرا کرکره‌ها را از ترس دزد محکم بسته بود، و بدین ترتیب می‌دانستم که او نمی‌تواند درز در را ببیند و من در را همچنان به آرامی ‌یواش، یواش می‌گشودم.
سرم داخل اتاق بود و نزدیك بود پرده از روی فانوس کنار زنم که انگشتم روی چفت فلزی فانوس لغزید و پیر مرد از جا پرید و فریاد زد: «کیست»
من خاموش ماندم و هیچ نگفتم. یك ساعت تمام کمترین حرکتی نکردم و در طول این مدت صدای پس افتادن او را به روی رختخواب نشنیدم. هنوز نیم خیز در بستر نشسته بود و گوش می‌داد، همان‌گونه که من شب از پس شب به اشباحی که درون دیوار ساعت مرگ کسی را انتظار می‌کشند گوش داده‌ام.
حال ناله ضعیفی شنیدم و دانستم که آن، ناله‌ی دهشتی مرگ‌زاست. ناله درد و اندوه نبود- خیر، خیر، صوت ضعیف و خفه‌ای بود که از ژرفنا‌ی روح آدمی‌به هنگام خوفی مهیب برون می‌آید. من آن صوت را خوب می‌شناختم. شب‌های بسیار درست در نیمه شب، در آن هنگامی‌که تمام جهان به خواب رفته ‌است. آن صوت از سینه من بالا آمده و با پژواک ترسناک‌ش به هول و هراس من دامن زده است.
آری من آن صوت را خوب می‌شناختم. می‌دانستم پیرمرد چه می‌کشد، و دلم برایش می‌سوخت، هرچند که در دل پوزخند می‌زدم.
می‌دانستم که او از همان نخستین لحظه شنیدن آن صدای ضعیف همان وقت که در رختخواب تکان خورده بود، کوشیده است ترس خود را بی مورد بداند اما نتوانسته بود. یک‌ریز در دل تکرار کرده بود: «چیزی نیست جز صدای باد در دود‌کش – موشی است که در کف اتاق خزیده است» آری کوشیده بود با این تخیلات خود را دل‌گرم کند. افسوس که به عبث، تماما به عبث؛ زیرا عفریت مرگ با سایه سیاهش از پیش به او نزدیك شده و آن شكار را در برگرفته بود و تاثیر ماتم‌زای آن سایه ناپیدا سبب شده بود که او، هرچند نه چیزی می‌دید و نه چیزی می‌شنید، حضور مرا در اتاق حس کند.
پس از آن که بسیار صبورانه مدتی دراز منتظر ماندم و صدای دراز کشیدن او را به روی تختخواب نشنیدم، بر آن شدم که شكافی کوچک، بسیار کوچک، در پوشش فانوس باز کنم. بدین ترتیب بازش کردم – نمی‌توانید تصور کنید که تا چه حد بی سرو صدا و آهسته– تا آن‌که سرانجام باریكه‌ی بی‌رمقی از نور، مانند تک رشته‌ای از تار عنکبوت از شكاف فانوس شلیك شد و درست به روی چشم کرکسی افتاد.
باز بود- باز، تماما باز- و من همچنان‌که به آن زل زده بودم سخت برآشفته شدم. با وضوح کامل می‌دیدمش ـ آبی مات با پرده‌ی بسیار نازک نفرت انگیزی به روی آن که مغز استخوانم را منجمد می‌کرد اما از چهره یا بدن پیرمرد چیز دیگری نمی‌دیدم زیرا گویی از روی غریزه خط نور را درست به روی آن نقطه‌ی لعنتی انداخته بودم.
آیا پیشتر به شما نگفته بودم که آنچه شما دیوانگی می‌پندارید چیزی نیست جز تیز شدن بیش از حد حواس؟
حال می‌گویم که در آن دم صدای کوتاه و خفته‌ی سریعی به گوشم رسید، همچون صدای ساعتی که آن را لای پنبه پیچیده باشند. آن صدا را هم خوب می‌شناختم. صدای ضربان قلب پیرمرد بود. آن صدا بر غیظ من افزود، همان‌گونه که آوای طبل بر تهور سرباز می‌افزاید.
با این حال خویشتنداری کردم و جم نخوردم. نفسم را در سینه حبس کرده بودم. فانوس را کمترین تکانی نمی‌دادم. کوشیدم خط نور را روی آن چشم ثابت نگاه دارم. از سوی دیگر صدای گریه آن قلب دما دم شدت می‌گرفت. لحظه به لحظه تندتر و تندتر و بلندتر و بلندتر می‌شد. وحشت پیرمرد قطعا از حد بیرون بود.
لابد به یاد دارید که پیشتر به شما گفته بودم که من عصبی هستم. به راستی نیز من سخت عصبی هستم.
اکنون در دل شب در سکوت خوفناک آن خانه قدیمی ‌آن صدای غریب، دهشت بی‌لجامی ‌در من بر‌انگیخته بود. با این حال باز هم چند دقیقه خویشتنداری کردم و از جا نجنبیدم. اما صدای تپش قلب هم‌چنان بلندتر و بلندتر می‌شد. فکر کردم آن قلب هر آن ممکن است بترکد. و حال، اضطراب دیگری بر من چیره شد: چه بسا همسایه‌ها آن صدا را بشوند.
اجل پیرمرد فرا رسیده بود. با فریادی بلند پرده از روی فانوس برکشیدم و به درون اتاق رفتم. پیرمرد یك‌بار جیغ کشید، فقط یك بار، در چشم به هم زدنی او را به روی کف اتاق کشاندم و تختخواب سنگین را به روی او غلتاندم. آنگاه از این‌که این قسمت از کار را تمام کرده بودم شاد‌مانه لبخند زدم. اما تا دقایقی بسیار آن قلب هم‌چنان با صدای خفه‌ای می‌تپید. از این بابت نگران نبودم. این صدا نمی‌توانست به آن سوی دیوار نفوذ کند. سرانجام قلب از تپش باز‌ماند. پیرمرد مرده بود.
تختخواب را کنار زدم و جسم را وارسی کردم. آری، سنگ شده بود، مثل سنگ مرده بود. دستم را روی قلبش گذاشتم و چندین دقیقه همانجا نگاه داشتم. ضربانی در میان نبود. پیرمرد چون سنگ مرده بود. دیگر چشمش نمی‌توانست مرا بیازارد.
اگر هنوز هم می‌پندارید که من دیوانه هستم، پس از این که برایتان شرح دهم که با چه محکم کاری و احتیاطی جسد را پنهان کردم، دیگر چنین پنداری نخواهید کرد. شب به سرعت می‌گذشت و من به سرعت اما خاموش دست به کار شدم. ابتدا جسد را قطعه قطعه کردم. سرش را و دست‌ها و پا‌هایش را بریدم.
آن‌گاه سه تخته از چوپ‌های کف اتاق را برداشتم و قطعات جسد را زیر تیر و تخته‌ها جا دادم. سپس تخته چوپ‌ها را چنان زیرکانه و مکارانه سر جایشان گذاشتم که چشم هیچ آدمی‌، حتی چشم او، نمی‌توانست چیز ناجوری ببیند. چیزی برای شستن در میان نبود، نه لكه‌ای و نه خونی، مطلقا هیچ چیز. احتیاط لازم را به خرج داده بودم. وان حمام ترتیب همه چیز را داده بود – توجه می‌فرمایید!
کارم را که تمام کردم ساعت چهار صبح بود و هوا هنوز مانند نیمه شب تاریك. در همان دم که زنگ ما ساعت چهار صبح را اعلام کرد، کسی به در ورودی خانه کوفت. سبکبال از پله‌ها پایین رفتم تا در را باز کنم. دیگر از چه بترسم؟
سه مرد وارد خانه شدند و با ادب تمام گفتند که پلیسند. یكی از همسایه‌ها در دل شب صدای جیغی شنیده بود. اکنون بیم آن می‌رفت که جنایتی رخ داده باشد. گزارش به کلانتری رسیده بود و آنان، یعنی پلیس‌ها مامور شده بودند که خانه را تفتیش کنند.
من لبخند زدم – می‌بایست از چه بترسم؟ گفتم که آن جیغ را خودم در خواب کشیده بودم. آن‌گاه به گفته‌ام افزودم که پیرمرد در سفر به سر می‌برد. مفتش‌ها را به همه جای خانه بردم. دست آخر آنها را به اتاق پیرمرد بردم. طلا و جواهرش را نشان‌شان دادم. از فرط اطمینان صندلی به درون اتاق آوردم و از آنها خواستم که خستگی در کنند و در همان حال خودم از فرط بی پروایی و مستی پیروزی، صندلی‌ام را درست روی همان نقطه‌ای گذاشتم که زیر آن تکه پاره‌های جسد پیرمرد نهفته بود.
پلیس‌ها ابراز رضایت کردند. رفتار من متقاعدشان ساخته بود. راحت و آسوده بودم. نشستند از امور عادی و روزمره حرف زدند و من با خوشرویی به آنها پاسخ دادم. اما دیری نپایید که حس کردم رنگم پریده است و دلم می‌خواست آنها هرچه زودتر بروند. سرم درد می‌کرد و انگار گوش‌هایم سوت می‌کشید. اما آنها هم‌چنان نشسته بودند و گپ می‌زدند. سوت توی گوش‌هایم را اکنون با وضوح بیشتری می‌شنیدم. صدا هم‌چنان ادامه یافت و دم به دم واضح‌تر شد. آزادانه و بیشتر حرف زدم بل‌که خود را از شر این احساس برهانم. اما صدا ادامه یافت و مشخص‌تر شد، عاقبت دریافتم که صدا از درون گوشم نیست.
شك ندارم که در آن دم مثل گچ سفید شده بودم، اما روان‌تر از پیش و با صدایی بلند‌تر حرف می‌زدم. با این حال صدا شدت گرفت. از دستم چه بر می‌آمد. صدا کوتاه و سریع بود، همچون صدای ساعتی که آن را لای پنبه پیچیده باشند. نفسم بر نمی‌آمد با این حال پاسبان‌ها آن صدا را نمی‌شنیدند. تندتر و محکم‌تر حرف زدم، اما صدا مستمرا افزایش یافت. چرا نمی‌رفتند؟ با گام‌های سنگین روی کف اتاق گام زدم، چنان‌که گویی مشاهدات پلیس‌ها بر سر غیظم آورده است. اما صدا مستمرا افزون شد. خداوندا، از دستم چه کار بر‌می‌‌آمد.
دهانم کف کرد. ناسزا گفتم و نعره کشیدم. صندلی‌ام را تکان دادم و بر تخته چوپ‌های کف اتاق کشیدم، اما آن صدا از همه‌ی صداهای دیگر بلندتر و بلندتر شد، با این همه آن سه مرد لبخند زنان و با خرسندی تمام هم‌چنان گپ می‌زدند. آیا ممکن بود که آن صدا را نشنوند؟ خیر، خیر حتما می‌شنیدند، شك کرده بودند، آنها فقط وحشت مرا به باد ریشخند گرفته بودند. اما هرچیز دیگری بهتر از این عذاب می‌بود. هرچیز دیگری قابل تحمل‌تر از این تمسخر می‌بود. دیگر آن لبخندهای‌ ریاکارانه را بر‌نمی‌تافتم. احساس می‌کردم که یا باید فریاد بکشم و یا بمیرم.
و اینک....
فریاد برآوردم، « تزویر بس است، ناکس‌ها، من خود اعتراف می‌کنم، این تخته‌ها را بشکافید اینجا، اینجا، این تپش قلب نفرت‌انگیز اوست.»
فقط وقتی ته یه دره باشی میتونی درک کنی که چقدر بالای بلندترین کوه ، شکوه منده
پاسخ
 سپاس شده توسط nafas6482
آگهی
#4

-----------------------------------------------------
طرح فيلمنامه تخته سياه از مخملباف
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
------------------------------
طرح فيلمنامه چشم بينا ازمحسن كرمي
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
--------------------------------------------------------
طرح فيلمنامه سلخ ازصادق جعفرزاده
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
-------------------------
طرح th ((ادمين در گروه اسكار داده بودند))
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
گذران زمان مرا به سقوط نزدیک تر کرد
پاسخ
#5
دوستان میتونید بازم طرح معرفی کنید؟!
ممنون میشم..
**************هوای سفر دارم..ولی میترسم سفرم به قهر کردن تعبیر شود...****************
پاسخ
#6
در ویکی پدیا فارسی اگر نام فیلمها را سرچ کنید می توانید طرح و داستان فیلمهای موفق را پیدا کنید. در ویکی انگلیسی که حتماً هست
به فیلمنامه نویسی ارج نهیم و علاقه مندانش را تشویق نماییم


پاسخ
آگهی
#7
بله خلاصه ی داستان فیلم ها هست..ولی فکر نمیکنم در چهار چوب اصلی طرح فیلمنامه قرار بگیرند!!
چون نوشتن طرح فیلمنامه چهار چوب خاصی داره که این متون فاقد اون چهار چوب ها هستن!

قسمتی از چهار چوب طرح:

مثال:
شِرِک داستانی افسانه ای کارتونی است درباره شِرِک که غولی دوست داشتنی و قوی است که چون مردم شهر او را نمی خواهند، می خواهد به تنهایی در مردابش زندگی کند. وقتی شرک در برخورد با موجودات افسانه ای که می خواهند خانه اش را به تاراج ببرند، به ستوه می آید، مصمم می شود که موضوع را با لُرد فارکوآد قدرتمند درمیان بگذارد تا آنها را برگرداند. اما وقتی فارکوآد شرک را در عوض برگرداندن مردابش به ماموریتی می فرستد، حالا باید از شاهزاده خانمی مراقبت نماید و عشقش را با غلبه بر یک اژدهای مخوف برباید و نگذارد که با فارکوآد ازدواج نماید، درصورتیکه فارکوآد از دستیابی به شاهزاده اصلاً باز نخواهد نشست و اینکه شاهزاده خانم نیز هرشب بصورت مخفیانه به یک غول تبدیل می شود.

حال داستان شما:
. . . . . . . . . . . . داستانی . . . . . . . . . . . . است درباره . . . . . . . . . . . . . كه شخصيتي . . . . . . . . . .است و در . . . . . . . . . قرار دارد. وقتي . . . . . . . . . در شرايط . . . . . . . . . . قرار مي گيرد، مصمم می شود . . . . . . . . اما وقتي . . . . . . . . . برايش پيش مي آيد، حالا بايد . . . . . . . . . درصورتيكه . . . . . . . . . .
**************هوای سفر دارم..ولی میترسم سفرم به قهر کردن تعبیر شود...****************
پاسخ
#8
دوستان اگه کسی طرحای زیر رو داره لطفا برای من ایمیل کنه ، همشون حذف شدن به غیر از طرح ادمین 71 74



طرح فيلمنامه تخته سياه از مخملباف

طرح فيلمنامه چشم بينا ازمحسن كرمی

طرح فيلمنامه سلخ ازصادق جعفرزاده



ممنون
پاسخ
#9
(30-8-1391، 03:22 عصر)2121212 نوشته است: *شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*-----------------------------------------------------
طرح فيلمنامه تخته سياه از مخملباف
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
------------------------------
طرح فيلمنامه چشم بينا ازمحسن كرمي
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
--------------------------------------------------------
طرح فيلمنامه سلخ ازصادق جعفرزاده
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
-------------------------
طرح th ((ادمين در گروه اسكار داده بودند))
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*








چرا سه تا طرحهای بالا روی سایت آپلود ، یافت نمی شه ؟ یعنی فیلترن ؟  71 لطفا ، نمی شه اونا رو روی سایت پیکو قرار بدین ؟ 68
28   s . Ferasat
 

پاسخ
آگهی


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
در گوگل محبوب کنید :