درود مهمان گرامی! ( - ثبت نام)
شما هنوز ثبت نام نکرده اید؟ یا وارد حساب کاربری خود نشده اید! برای استفاده از تمامی امکانات انجمن لازم است ثبت نام کنیدیا info@scenario.ir    
*نادان بمانید و جستجوگر *

صحبتهای تامل برانگیز فراستی هم نقد و هم فیلم
زمان کنونی: 18-9-1395، 03:48 صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: shawshank
آخرین ارسال: bahrami rad
پاسخ 58
بازدید 7917

امتیاز موضوع:
  • 44 رأی - میانگین امتیازات: 2.93
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
صحبتهای تامل برانگیز فراستی هم نقد و هم فیلم
#1
یه چند وقتیه راجع به نقد در تالار بحثه گفتم این مصاحبه رو بزارم بد نباشه
در این مصاحبه می خوانیم :
نظرات مسعود فراستی(منتقد سینما)در موضوعاتی چون :
فیلم آرگو
سینمای پس از انقلاب ایران و فیلم های مورد علاقه او
اصغر فرهادی و "جدایی نادر از سیمین"
"لینکن" و "جانگوی رها از بند"
فیلم های جشنواره فجر سال 91
علت جدایی اش از برنامه "هفت"
و...
-----------------------------------------------------



مسعود فراستی از جمله منتقدانی است که نمی توان او را نادیده گرفت. تسلط و سوادش در سینما حتی برای کسانیکه لحنش را نمی پسندند نیز قابل احترام است اگرچه به خاطر همین لحن تند و تیزش که البته جذابیت های خاص خودش را هم دارد به او انتقادات زیادی می‌شود.
از سوی دیگر فراستی خود را از دوستداران شهید آوینی می داند و به گفته خودش به او عشق می ورزد، منتقد شکل حضور ما در جشنواره های خارجی است، روشنفکرها را بقول خودش می زند و... اما چندی است نسبت به او انتقاداتی از جنس دیگر هم مطرح می شود.
در ادامه گفت و گوی او با ویژه‌نامه نوروزی مثلث از نظرتان می گذرد:

در بحث سینما می خواهیم به موضوع محتوایی سینمای انقلاب به منظور جریانشناسی بپردازیم. البته بیشتر جریانشناسی محتوایی. فکر میکنم با این فضا شروع کنیم که اصلا میشود در دسته بندیهای سینمای بعد از انقلاب گفت ما سینمای ارزشی، دینی و معناگرا فلسفی يا سينماي سياسي داریم یا سینمای صرفا سرگرمی ساز داریم؟ شما این را قبول دارید که ما میتوانیم سینمای سیاسی را دسته بندی کنیم و مثلا 40 فیلم هم زیرمجموعه اش بیاوریم.
برای پاسخ به این سوال به نظرم بد نیست مقدمهای بگویم. به نظرم مهمترین کاری که سینمای بعد از انقلاب میکند این است که فیلمفارسی و تمام مشتقات آن را از در بیرون میکند و میگوید ما دیگر سکس و خشونت فیلمفارسی را نمیخواهیم، فیلم خارجی هم نمیخواهیم. بعد از این نخواستنها از اوایل دهه حذفشدن سرگرمی از سینما شروع میشود و دوستانی که در این زمینه دخیل هستند، به خصوص آقای بهشتی، تئوریسین این داستان درباره سینما میگویند که سینما نباید سرگرم کننده باشد، کسی هم در آن نباید آجیل و چیپس بخورد. در واقع سینما را مدیومی بسیار عبوس و متفکر معرفی میکنند. این حرفها به نظرم کاملا بی ربط است. حرفی است که نه با ذات سینما جور درمیآید و نه اساسا درست است. سینما فلسفه و اندیشه نیست، سرگرمی است. درواقع بخش سرگرم کننده آن حرف اول را میزند. به محض اینکه میگوییم سرگرمی دوستان به اصطلاح ارزشی مان میگویند اینطور نیست و این در صورتی است که خودشان نازلترین سرگرمی را دوست دارند، اما به محض اینکه نوبت به مردم میرسد، سرگرمی بد و ناجور میشود. به نظرم آنها متوجه این موضوع نمی شوند که این مدیوم، مدیوم خالص هنری نیست، بلکه مدیوم صنعت، رسانه و بعد هنر است.

پس هنر و سرگرمی را جدای از هم نمی دانید؟
 نکته مهم اینجاست که هنر در سینما از پس سرگرمی می آید. در سینما اصل، سرگرمی و هنر است، یعنی باید قصه درستی بگوید، فضا و آدمهای درستی راترسیم و مخاطب را جذب کند. اینجاست که بین همه اینها آن فیلم به معنای واقعی فیلمي شود. مهمترین حرفهای بشریت را هم در فیلمت بزنی، کسی مخالف هر چیزی که میخواهی بگویی، نیست، اما وقتی مخاطب نباشد فایدهای ندارد. این مشکل سینمای ایران است. دوستان میخواهند مفهومسازی کنند و فیلم معناگرا بسازند، چون ارزشی، دینی و مفهوم سازند اما سینمایی نیستند و چون سینمایی نیستند هیچکدام از اینها هم نیستند. وقتی قرار است یک قصه ديني بسازی، به صرف اینکه قصه ات ديني است، فیلمت دینی نمیشود. قصه قرآنی را دست آدمی که بلد نیست بدهی به هدفت نخواهی رسید. غیرممکن است سینما به ما کولی بدهد، نمیشود مدیوم را بلد نباشیم، اما چیزی که میخواهیم را به ما بدهد. به همین دلیل هم، من در این سالها گفتم همه چیز در گرو فرم است. فرم است که محتوا را میسازد. ممکن است ایده، تم و مضمون وجود داشته باشد، اما محتوا قبل از فرم اصلا وجود ندارد. فرم است که مضمون و ایده شما را به محتوا تبدیل میکند.



سریال «حضرت یوسف(ع)» یا فیلم «ملک سلیمان» که ادعای ارزشی بودن دارند و بسیاری هم آن را تایید میکنند، عملا سینما نیست و چون سینما نیستند، اثر نمیگذارند. دوستان میگویند ما میخواهیم جدای از هالیوود مفهوم بسازیم، خارج و جدای از هالیوود یعنی چه؟! یعنی رویداد، قصه، شخصیت و فضا نداشته باشد و خارج از اینها مفهوم داشته باشد. این یعنی ما شوخی میکنیم. حضرت سلیمان وقتی حضرت سلیمان میشود که قصه اش به شكل سینما دربیاید. وگرنه یک بازیگر خوش قیافه چشم آبی نمي تواند حس را منتقل كند. اسپشیال افکتهای به شدت عقب افتاده و بی معنا که خارجیها کلی هم بابتش از ما پول گرفتند، روی هوا میرود. چون در بافت اثر نیست و منطق ندارد. به همین خاطر هم صحنه آن کشتی، کاریکاتوری و کارتونی درمیآید. در اين فيلم آدمی که باید پیغمبر خدا باشد تبدیل میشود صرفا به جوان خوش قیافه ای که نه راه رفتنش، نه نشستنش و نه حسش پیغمبربودن را القا نمیکند. در سینما متافیزیک از پس فیزیک می آید. در سینما، جهان و همه چیز به درد دیدن میخورد نه تعقل. وقتی ما این را بفهمیم به این نتیجه میرسیم ما در سینما نمیتوانیم مرگ، عشق، ایثار و شهادت را نشان دهیم، بلکه باید عشق را با عاشق و مرگ را با مرده نشان دهیم، یعنی موضوع را فیزیکي میکنیم و به آن قصه میدهیم. البته این بحث را نهفقط در سینمای دینی، ارزشی و معناگرا داریم، بلکه با روشنفکرها هم داریم. آنها هم مفهوم سازند. فیلم مانی حقیقی «پذیرایی ساده»، آن هم مفهومساز است. یکسری پول بین مردم پخشکردن که سینما نمیشود. فیلم عکسالعمل مردم مختلف در مقابل پول است که همان مفهوم میشود. باید این را تبدیل به قصه کرد، از درون آن آدم ساخت و شخصیت به وجود آورد. جالب است که در این بحث روشنفکرها و حزباللهیهای دوآتشه مشکلشان یکی است، چون برای هر دو دسته سینما ابزار است. یک دسته میخواهد حرفهای روشنفکرانه خود در جامعه را بزند که معلوم نیست چقدر ارزش دارد، گروه دیگر هم میخواهد حرفهای باارزش خود را بزند که معلوم نیست در سینما جواب میدهد یا نه.

پس شما معتقدید مضمون و محتوا در فیلمنامه معیار تقسیم بندی در سینما نیست؟

نه؛ اصلا نمیشود. به همین دلیل است که میگویم با این تقسیمبندی، سینمای ارزشی یا معنوی نداریم. اگر میخواهیم سینمای دینی داشته باشیم باید فرم دینی داشته باشیم. بله، ما ژانر نداریم. البته یک ژانر نصفه و نیمه کودک داشتیم که آن هم از بین رفت. تنها ژانر جدی سینمای ایران جنگ و دفاع است که داشتیم.

پس در این بحث هم میتوانیم به سینمایی که داریوش مهرجویی به عنوان سینمای فلسفی، حاتمی کیا به عنوان سینمای سیاسی و مجیدی به عنوان سینمای معناگرا ارائه دادند، نقد وارد کنیم؟

بله، همه این کارگردانها به جز حاتمی کیا در «دیده بان» و «مهاجر» همه ایده محورند. البته حاتمی کیا در «آژانس شیشه ای» قصه میسازد، اما من در این فیلم مشکل دیگری با او دارم.

مشکل کجاست؟
نگاهی که او در این فیلم به مردم دارد، خیلی غیرانسانی است. حتی میتوانم بگویم این نوع نگاه شروع نگاه مخملبافی است و به مردم توهین میکند. البته نه مثل «رسوایی» اما مردم را گروگان میگیرد. این نگاه به نظرم فقط قصه نیست و درونی است. به نظرم این نوع نگاه ادامه طلبکاری از مردم است. من جنگیده ام، حالا از شما طلب دارم. اگر جنگیدی وظیفه ات را انجام دادی، با خدا معامله کردی نه با من. برای من هم جنگیده باشی باز هم نباید طلبکار باشی. تو با خالقت معامله کردی و وظیفه ملی ات را انجام داده ای. من که انجام نداده ام، بدهکارم، اما تو هم طلبکار نیستی. من میگویم نگاه طلبکارانه از مردم، شروع سقوط در هنر است. همه این دوستانی که نام بردید همان نصفه و نیمه دنیایی هم که داشتند از دست دادند. یک جهان کوچک مساله آنها بود، حالا فرض کنیم جهان آنها از جنگ شروع میشد. مثلا ابراهیم حاتمی کیا که با «دیده بان» و «مهاجر» آمد و با «از کرخه تا راین» و... ادامه داد، اما این دوستان این جهان را هم از دست دادند. خودشان فکر میکنند انتخاب کردند، اما به نظر من انتخاب نکردند، بلکه از دستش دادند. اما نتوانستند دنیای دیگری جایگزین این چیزی که از دست دادند کنند. چون تجربه دیگری از زندگی نداشتند جز یک تجربه خیلی بد؛ منظورم تجربه پول درآوردن است.

مگر شما مخالف پول درآوردن هستید؟
نه؛ هرکس باید پول دربیاورد. من نه مخالف پول درآوردن هستم و نه رفاه. شما نباید خودت را به رفاه بفروشی. اگر هم میخواهی این کار را بکنی از اینجا برو بیرون. آن موقع من هم خیلی به تو احترام میگذارم و هر وقت خواستم دلار بخرم سراغت میآیم! اما دلارفروش در سینما معنا و جایگاهی ندارد. در سینما برجسازی میکنند نه فیلمسازی! رانتخواری میکنیم و همه جور رانتی از همه جا میگیریم، از مردم هم توقع داریم. دستت توی جیب خودت نمیرود اما زندگی ات هر روز رفاه زده تر از دیروز میشود. تا دیروز که تو هم مثل مردم عادی زندگی میکردی. کوچه، نفس مردم و شهید را می فهمیدی. چون با آنها زندگی میکردی اما الان خانهات را بردی بالاشهر و دیگر نمیدانی جای دیگر چه خبر است. خیلی از آدمها هم افرادی نیستند که با این مهاجرتها تغییر نکنند. اینقدر سطحی و بدون دنیا هستی که آن فضا تو را می بلعد و دیگر چیزی از تو باقی نمیماند. اما بهتر است حالا که در آن فضا قرار گرفتی، درباره همان فضا حرف بزنی. وقتی خودت در جردن مینشینی، ولی درباره پامنار حرف میزنی، دیگر لو میروی که غیرواقعی هستی.

درواقع تصنعی بودن کارها به این دلیل است که فضا را لمس نکردهاند...

بله، تو در صورتی میتوانی کار ملموسی بسازی که در آن فضا زندگی کرده باشی و نسبت به آن فضا شرمنده نباشی. حالا باید راجع به آن فضای جدید هم آنالیز داشته باشی و آن را آسیب شناسی کنی. به نظر من تفاوت «آواز گنجشکها» و «بچه های آسمان» هم در این است. «بچه های آسمان» مماس با آن زندگی است و به همین خاطر درمیآید اما «آواز گنجشکها» صادق نیست. سر سوزن فرمی هم که در «بچه های آسمان» بود در دومی به صفر میرسد.

در این بین دنیای روشنفکرها که عوض نشده، آنها همان دنیای قبلیشان را دارند، مثلا مهرجویی قبلا هم همان دغدغه ای را داشته که الان هم دارد...
به نظر من این آدم دغدغه ای نداشته. کیمیایی داشته، اما مهرجویی هیچوقت دغدغه ای نداشته.

البته آقای مهرجویی در «مهمان مامان» سراغ طبقه پایین جامعه میرود و این، تا حدی باورپذیر از آب درمیآید...
نه، به نظرم «مهمان مامان» کاملا فاجعه است. مهرجویی کارگردانی است که خودش هیچوقت دنیایی نداشته. او جیمز باند بوده، گاو ساخته، هالو شده اما دنیا نداشته. در مقابل میتوانیم بگوییم کیمیایی داشته. مهرجویی سینما را تا حدی در سطح سینمای ایران بلد بوده، ولی الان دیگر بلد نیست. با همان سینمایی که بلد بوده، مد روز بوده. یک روز هامونی بوده و یک روز عرفانی و روز دیگر هم بماند. اگر بخواهیم راجع به او تماتیک حرف بزنیم، هیچ وقت نمیتوانیم او را پیدا کنیم. شاید ادعا داشته باشد، اما باز هم میگویم دنیا ندارد.

شما میگویید کیمیایی دنیا دارد، اما او هم دنیایش را تکرار کرده...
بله؛ دنیای او هم پوسیده، تمام شده و او حالا دارد عزای آن دنیا را میگیرد. اگر من الان بخواهم در کل سینمای ایران یک نفر را انتخاب کنم و بگویم او فیلمساز است، هنوز هم می توانم نام کیمیایی را ببرم با اینکه شش - هفت اثر آخرش یکی از یکی بدتر، فاجعه تر و بی منطق تر بودند. اما در مقابل این آدم، حداقل من با یک دنیایی طرف هستم. حاتمی کیا هم دنیایی داشته که آن هم از بین رفته. جای آن چه آمده؟ باید از خودش پرسید که خودش هم بعید میدانم چیزی بداند. در زندگی ما چیز جدیدی نمی آید چون حیات روشنفکری نداریم. در واقع منظورم از روشنفكري وجه مثبت يعني حیات هنری است که بدون آن حرف و موضوع جدید غیرممکن است.



نکته دوم هم این است که ما ارتباطی با مخاطب نداریم. به صورت فیزیکالی خودمان با مردم رفت و آمد نداریم. مگر میشود کسی کارگردان باشد اما در خیابان بین مردم نرود؟ اما آقایان به خیابان نمیروند، به کتابفروشی نمیروند که کتاب بخرند، بقالی هم نمیروند. حالا فکر میکنید از آنها چه میماند؟ فقط یک ماشین شاسی بلند که از آن پیاده نمیشوند و از بالا به مردم نگاه میکنند. از طرف دیگر دولت هم نمیگذارد ارتباط بین فیلمساز و مخاطب اتفاق بیفتد و همیشه سد سینمای دولتی بین آنها وجود دارد. در این سینما به جای اینکه به مخاطب عام یا خاص نگاه شود، به دولت توجه میشود. ساختار مریض سینمای دولتی این عدم ارتباط را به وجود میآورد و وقتی این اتفاق میافتد نه تو اصلاح میشوی و نه مخاطب رشد میکند. مخاطب درجا میزند، اما فیلمساز عقب میماند. در این میان با پول دولتی هر کاری دلش میخواهد میکند و برجساز میشود. در سینمای ایران مسابقه باجخوردن است. بودجه هفت - هشت میلیاردی، اما فروش 200 یا نهایتا 500 میلیونی! این سینما واقعا خنده دار است، باید درش را بست. سینمایی که دخل و خرج فیلمش یکی نباشد را باید تعطیل کرد.

بايد درستش کنیم، سوبسید ندهیم. به نظر من سینمای دولتی از «الف» تا « ی» اش فاجعه است. ساختار این سینما مشکل دارد. ایراد از شمقدری نیست، فراستی را هم در این سیستم بگذارید، چون ساختارش ایراد دارد خراب میکند. اگر میخواهیم مساله را حل کنیم باید ساختار را به هم بریزیم. در اولین قدم هم باید سوبسید را در تولید برداشت و به جایش در اکران گذاشت. سینمای ما باید شبیه سینمای دنیا شود. سینمایی که شبیه سینمای اروپای شرقی قدیم است، جز شکست نتیجه ای ندارد. درنهایت هم اگر بخواهد فیلم خوبی از آن درآید که به نظر من سالی یکی، دو فیلم است هیچ ربطی به دولت ندارد. من یکبار هم در «هفت» گفتم خوبیهای این سینما به شما ارتباط ندارد، اما بدیهایش همه به شما مربوط است. البته اول به دولت، بعد به شخص فیلمساز و نوع زندگی که انتخاب کرده.

در این مبحثی که داشتیم ارزیابیتان از پدیده اصغر فرهادی چیست؟ او به نظر جدا از سینمای ایران شده ...
ما در این سینما پدیده هایی را پیدا خواهیم کرد، از جمله پدیده فرهادی که مستقل از این سینما می ایستند. ما تا به حال دو هزار و خرده ای جایزه گرفته ایم، اما هیچکدام از این جایزه ها متعلق به سینمای ایران نیست. همه شان به شخص فیلمساز تعلق دارد. پدیده هایی هم که به این سینما می آیند شخصی اند؛ بنابراین جوایزی هم که میگیرند شخصی است چون ما چیزی به اسم سینما نداریم. فیلم داریم، جزو 10 کشور اولی هم هستیم که تولید داریم، در جایزه گرفتن هم فکر میکنم جزو پنج تای اول هستیم، اما سینما نداریم. چون سازوکار سینما نداریم. ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار می افتند تا یک نفر فیلمش اسکار میگیرد. جالب است که بعدش هم میگویند چون امسال ما نرفتیم، «آرگو» جایزه گرفت. من میگویم «آرگو» و «جدایی نادر از سیمین» ادامه همدیگرند. البته فرهادی اصولا از ابتدا در دام روشنفکری بود. او ابتدا یک فیلمنامه نویس متوسط بود، بعد با استعدادکی که داشت جلو رفت و یکی، دو فیلم متوسط ساخت که یکی از آنها «چهارشنبه سوری» بود که به نظر من همچنان بهترین فیلمش است، بعد هم با دوربین روی دست و «الی» بازی و کمی هوش، فیلمی ساخت که حالا خیلی از فیلمهای دیگر مثل همین «قاعده تصادف» هم تحت تاثیرش هستند. «درباره الی» فیلم متوسطی بود که میخواست حرف بزرگتر از دهنش بزند، اما نتوانست. بعد از این فیلم فرهادی این حرف را گنده تر کرد و گفت من میخواهم درباره اخلاق جامعه حرف بزنم. این حرف کو؟ کجاست؟! برای منافع دروغ گفتن، متعلق به دوران قبل از سوفسطاییهاست! فرمی هم در کار نبود و فیلم شخصیت پردازی هم نداشت. همه تیپیکال بودند. دوربین روی دست در سکانس آشپزخانه به نظرم غیرمنطقی است. حالا فیلمبردار کلاری است، باشد اما شیوه غلط است. این فیلم یک سوژه است که فرهادی آن را گرفت، چون سینمای جهان کوتوله بود، نکته دیگر هم اینکه فیلم موقع درستی بود و با یکسری فیلم جدی برخورد نکرد و دیگر اینکه حرف مهمی میزد، از ایران برویم. همه اینها نتیجه اش میشود 50 جایزه به اضافه اسکار.

یعنی تفکر این دو فیلم را یکی میدانید؟

بله، آنها ادامه یک تفکر هستند. من همان موقع هم گفتم، «جدایی...» ادامه و در جهت تحریم است. پیامش هم رفتن از ایران است.

آن موقع که هنوز تحریمها به این شدت نشده بود...
ولی شروع شده بود، آن موقع هم گفتم آمریکا تحریم میکند، به «جدایی...» هم جایزه میدهد. پس این دو در تضاد با هم نیستند و ادامه یکدیگرند. «آرگو» هم همین است. در «جدایی...» میگوید در ایران همه دروغ میگویند و به همین خاطر باید از ایران رفت اتفاقا در«آرگو» کمتر این را میگوید. مخاطب را سی سال به عقب میبرد و میگوید انقلابتان خوب است. در پنج دقیقه اول میگوید خوب شد که شاه را از مملکت بیرون انداختید. اما بعد که نوبت به گروگانها میرسد، میگویند ما از شما برتریم و عقده حقارت آمریکاییها را یک مقدار سرپوش میگذارد. به نظر من «جدایی...» از «آرگو» توهین آمیزتر است و حرفهای تندتری نسبت به من ایرانی میزند. در آنجا میگوید همه ایرانیها دروغگو هستند و برای اینکه نجات پیدا کنیم باید برویم و بچه را هم همراه خودمان کنیم. در این بین تکلیف ما با «آرگو» روشن است، چون یک فیلم آمریکایی است یک سانت راست میگوید، درعوض 99 درصد هم دروغ. آخر سر هم آمریکا را قهرمان میکند و به فیلم جایزه هم میدهند. این در حالی است که «آرگو» یک فیلم سطحی و دسته دهمي است. آمریکاییها وضعشان خراب است. وقتی مجبورند به این فیلم جایزه بدهند نشان میدهد سینمایشان خراب است. دیگر از آن سینمای قلدری که جهان را فتح میکرد، خبری نیست. اگر آن سینما «آرگو» است باید خجالت بکشید. «لینکلن» بد است، «جانگوی آزاد شده» تارانتینو فاجعه است، اصلا به نظرم جنگولکبازی است. جالب است در سینما لابی و سیاسی بازی میکنند، زن رئیس جمهور را هم وادار میکنید از کاخ سفید نام این فیلم را به عنوان برنده بخواند. وقتی سال گذشته من سر «جدایی...» گفتم این جایزه سیاسی است همه گفتند نه آقای فراستی تو همه چیز را توطئه میبینی! یا مساله شخصی داری. حالا امسال چه شد؟! آنها از کاخ ریاست جمهوری جایزه دادند و ثابت کردند همه چیز سیاسی است. از آن طرف برگزارکنندگان اسکار هم چقدر ضعیف هستند که به راحتی پذیرفتند جایزه از کاخ خوانده شود. زن رئیس جمهور میتوانست یک قدم پایینتر بیاید و در مراسم حضور داشته باشد. بقیه فیلمهای آمریکایی را هم دیده ام، یکی از یکی ضعیفترند. آنها دیگر حرف جدی ای در سینمایشان ندارند و دیگر آن سینمای پرطمطراق و فاتح جهان نیست. شکوه و سرگرمی اش را از دست داده. اسپیلبرگ «لینکلن» را میسازد که واقعا خنده دار است. یک پلان «لینکلن» جان فورد به کل فیلم اسپیلبرگ می ارزد.

در بحث رسانه مخاطب اهمیت زیادی دارد و هر رسانهای اعم از سینما یا هر مدیوم دیگر ابتدا باید مخاطب را جذب کند. در بحثی که درباره سرگرمکننده بودن سینما داشتیم میزان و معیار این موضوع را چه کسی مشخص میکند؛ فیلمساز یا ذائقه و سلیقه مخاطب که انواع مختلفی هم دارد؟

به نظرم اینجا مشکل در درک سرگرمی است. سرگرمی، تفریح نازل فیلمفارسی قبل یا بعد از انقلاب نیست. سرگرمی یعنی اینکه من مخاطب خاص سی سال منتقد جذب شوم. سینما باید در چهار دقیقه اول من را جذب کند و پای فیلم بنشاند. من هم به عنوان مخاطب با حرف پای تماشای یک فیلم نمی نشینم چون مغزم پر از حرف است. من با تصویر جذب میشوم. هر آدم عادی هم همینطور است. من نیز یک آدم سینما رو به شدت معمولی مثل همه هستم. من سعی میکنم خودم را مثل مخاطب عام کنم، نه اینکه از او بخواهم مثل من شود. چهار دقیقه اول باید قصه فیلم شروع شود، بعد که پیش میرویم داستان جذاب است، درست پیش میرود، دوربین و بازیها هم درست هستند. بعد از آن فرمت فیلم را نگاه میکنم.

پس بین مخاطب عام و خاص تفاوت چندانی قائل نمیشوید؟
مخاطب خاص از دل مخاطب عام بیرون میآید. ولی در این بحث هم تفاوتهایی وجود دارد. مثلا «رسوایی» مخاطب عام دارد اما به نظرم پایین ترین سطح مخاطب عام را دارد و اتفاقا به مخاطب توهین میکند. همه میگویند مخاطب دارد و میفروشد اما به نظر من به هیچ وجه این طور نیست. همان تفکری که در فیلم هست نسبت به مخاطب بیرون هم وجود دارد. در این فیلم آدمها برای آقایان همه ناپاک و چشمچران هستند که پشت سر روحانی فیلم نماز میخوانند. این تفکری است که در این فیلم وجود دارد و توهین به مخاطب است. پشت سر روحانی همان آدمهایی نماز میخوانند که چشمچرانند. این تفکر غیر از اینکه در جامعه نیست از حد فیلمفارسی هم پایینتر رفته. فیلمفارسی قبل از انقلاب جلوی مخاطب عام بود، نه پشت او. فیلمفارسی بعد از انقلاب پشت مخاطب است. عقب افتاده
و توهین آمیز است. آدمهای این فیلم هم مثل کسانی هستند که بیرون از فیلم فرضشان میکنی. به آنها توهین میکنی، اما میگویی بیایید و فیلم من را ببینید. این مشکل در «اخراجیهای 3» هم وجود داشت. تا وقتی این تفکر درست نشود اوضاع همین است.

حالا در این میان تکلیف مخاطب خاص چیست؟
شما میتوانی فیلمت را خیلی ساده بسازی و این موضوع خیلی هم خوب است. من هم به عنوان مخاطب عام آن را می بینم و تحملش میکنم و بعد از یک ساعت و نیم که فیلم برایم تمام میشود از سالن سینما بیرون میآیم. از نظر من بعضی فیلمها در پنج دقیقه تمام میشوند، بعضی از فیلمها در تیتراژ تمام میشوند، بعضی از فیلمها هم دیگر خیلی تلاش کنند میتوانند من را یک ساعت و نیم بنشانند. شاید باورتان نشود اما من واقعا مخاطبعام هستم. با همین نگاه عام هم فیلم می بینم. تنها تفاوتی که با مخاطب عام دارم این است که رودربایستی بعضی از آنها را ندارم. همین! حتی حس من و او یکی است.

در واقع شما روانشناسی مخاطب عام و خاص را یکی میدانید؟

بله، من معتقدم ادامه مخاطب عام میشود مخاطب خاص. من بعد از یک ساعت و نیم فیلم سرگرم شدم و اينجاست که مخاطب خاص شروع میشود. اگر فیلم بعد از این مدت زمان من را به قدری جذب کرد که بخواهم آن را دوباره ببینم این بار من بهعنوان مخاطب خاص به تماشای فیلم مینشینم. حالا من دیگر قصه را میدانم و وارد بحثهای دیگر میشوم. بدون لحاظ مخاطب عام و خاص، تو به عنوان یک فیلمساز اصلا مخاطب نداری.

در این بخش میخواهم جمع بندی کلی تان را از وضعیت نقد در سینمای ایران بدانم تا سراغ موضوع دیگری برویم.

من در هر صورت از نقد و همه منتقدان دفاع میکنم. اگر تیم فوتبال منتقدان و فیلمسازان باشد و در مقابل هم تیم فیلمسازان، من قطعا در تیم منتقدان هستم و حتما هم به آنها گل میزنم. حالا در تیم خودمان هم ممکن است یکی خوب بازی کند یکی هم بد. نکته دیگری هم که باید بگویم این است که منتقد لطفا روابطعمومی فیلم نباشد. اگر میخواهی از فیلمی دفاع کنی مردانه این کار را بکن. میخواهی حمله هم کنی همین طور باش.

اما در این سالها برخی افراد هم وارد حوزه نقد شدند، در صورتی که سینما تخصصشان نیست. نظرتان در این مورد چیست؟
من به این دوستان در جایگاهی که قرار بگیرند خیلی احترام میگذارم، یکی استراتژیست خوبی است و من وارد حوزهشان نمیشوم، دوستان دیگر هم در همه حوزه ها اظهارنظر میکنند، ولی لطف کنند این کار را نکنند. اگر میخواهند به سینما بیایند آن را بلد باشند. محتوا زده ها سینما را نمی فهمند و عاشق لفاظی خارج از هنر هستند. حرفهای ارزشیشان هم از نظر من جدی نیست. چون وقتی فرم بلد نیستی حرف ارزشی هم نداری. البته با عرض معذرت! دوست دیگر هم که در همه حوزه ها از آشپزی گرفته تا سینما اظهارنظر میکند، اما دوست عزیز شما فقط درباره آشپزی نظر بده و به سینما کاری نداشته باش!



در این سی و اندی سال کدام فیلمها را میتوانید مثال بزنید که ویژگیهایی که از آنها حرف زدیم را داشتند؟

جالب است وقتی یک نفر فیلم خوب میسازد و من از او تعریف میکنم تنم میلرزد، چون مطمئنم دومی را خراب میکند. اما فیلمهایی که من در این مدت دوستشان داشتم «بچه های آسمان»، «دیده بان»، «مهاجر»، «هور در آتش»، «سفر به چذابه»، «نیاز»، «قصه های مجید»، «شبهای روشن» و «طلا و مس» است. هرچه جلوتر می رویم انتخابها سختتر میشود.

از فیلم «شرط اول» اطیابی هم تعریف کرده بودید...
(با خنده) نه آن در حد همان فیلم بود و گفتم در آن سال این فیلم هم از بیست ممکن است دو بگیرد! بقیه که زیر صفرند!

مصداق این نکته که گفتید وقتی من از یک نفر تعریف میکنم فیلم دومش را خراب میکند، مسعود ده نمکی است؟

نه ، مصداقش خیلی های دیگر هم هستند، حاتمی کیا، مجیدی و خیلیهای دیگر هم هستند.

اما شما از «اخراجیهای 1» حمایت کردید اما این اتفاق برای سری بعد فیلم نیفتاد...
بله، از سری اول آن حمایت کردم، هنوز هم میکنم. اصلا من حرفم را پس نمیگیرم. «اخراجی های 1» فیلم خوبی است.

مگر سری یک آن با دو و سه چه فرقی میکند؟
خیلی فرق میکند. در سینمای ایران من از فیلم به فیلمساز نمیرسم. یعنی نمیگویم چون این فیلم خوب است فیلمسازش هم درست و حسابی است. اگر سی تا فیلم بسازد میشود این حرف را زد، اما با یکی، دو فیلم نمیشود این نظر را داد. نکته دیگری که وجود دارد ما در این سینما مولف نداریم. اما مواردی از «اخراجیهای 1» در سینمای ما بیسابقه است. کمدی جنگی این فیلم بیسابقه است، خیلی هم از کمدی «لیلی با من است» جلوتر است. دیالوگ نویسی کمیک آن عالی است، نکته سوم هم نگاه حاکم بر فیلم است که برای اولینبار میگوید ایران فقط برای کسانی نیست که جنگیدند. ایران برای همه است. این به نظرم خیلی حرف بزرگی است و من طرفدار این حرف هستم.

شما که معتقد به فرم هستید به نظرتان «اخراجیها» فرم دارد؟
به این بحث هم می رسم. به نظر من حرف فیلم در جای خوبی از آن زده میشود و با فرمی ناچیز بخشی از این حرف را میزند. این فیلم یک پلان دارد که از بهترین پلانهای کل تاریخ سینمای ایران است. پلان بشین و پاشو، اینکه این پلان چطور درآمده موضوع بحث من نیست. موقع بشین پاشو از ترس همه خراب کردند، دوربین بالا میرود و سایهها را میگیرد. این جمعبندی به نظرم فوق العاده است. اینجا تلاقی فرم و محتواست و در این لحظه محتوا خلق شده؛ محتوایی که از آن دفاع میکنم. «اخراجیهای 1» هزاران ایراد و اشکال دارد، تراوشاتهای غلط، بازیهای اگزجره و هزاران ایراد دیگر، اما هیچکدام از اینها فیلم را نابود نکرده. فیلم سرپاست و به مخاطب از درون تا بیرون فیلم احترام میگذارد. به او میگوید همه ما اخراجی هستیم. علت اینکه مخاطب هم میرود و فیلم را میبیند همین است. فکر میکند میتواند با آدمهایی که همه اخراجی هستند همزاد پنداری کند.

این اتفاقها در «اخراجیهای 2» نمی افتد؟

نه، از دو به بعد همه اینها کاریکاتوریزه و کارتونی میشوند. مردم حذف میشوند و آدمهای فیلم هم دیگر چنگی به دل نمیزنند. «اخراجیهای 3» ضدمردم است. به آدمها توهین میشود. این خط ادامه پیدا کرده و رسیده به «رسوایی» که فاجعه است. تفکر این فیلم مخملبافی است؛ ضدمردم. مخملباف هم از ضدمردم بودن مخملباف شد. این روند هم از «عروسی خوبان» شروع شد و من همان موقع هم گفتم. این دو فیلم خیلی شبیه هم هستند چون میخواهد به روی همه اسلحه بکشد. «آژانس شیشه ای» هم تا حدی به این دو فیلم شبیه است، البته خوش ساختتر. حالا یک حرف سیاسی هم بزنم؛ در جامعه به محض اینکه مردم پشت حکومت و نظام نباشند فرد دیگری باید پشت آنها بیاید و این خارجیها هستند. به محض اینکه پشت هنرمندی مخاطبش نباشد دولت جای آن را میگیرد و این فاجعه است. پشت یک فیلمساز باید مخاطب عام و خاص و مردم باشند. اگر اینها نباشند شروع سقوط است. اگر هم «اخراجیهای3» میفروشد بدین معنی نیست که مردم دوستش داشتند؛ دهن کجی می کنند. خسته اند و میخواهند چند لحظه بخندند. یک جای خنده دار فحش میدهند و به یک صحنه جدی هم میخندند. پس آقای فیلمساز این را به حساب خودت نگذار و هول نشو!

ارزیابیتان از فیلمهای امسال چه بود؛ از فیلم برگزیده امسال شروع کنیم؛ «استرداد»؟

فیلم بدی است. ساخته ای پرخرج که نه قصه درستی دارد و نه شخصیت میسازد. از بقیه سوبسیدیهای دولتی بهتر است، چون یک مقدار سر و شکل دارد ولی قصه اش غلط است. بحث طلاهای ایران به طور کلی به نظرم مخدوش است. حتی به نظرم تفکر ملی نیست و تا حدی هم به روسها باج میدهد.

منظورتان این است که تحریف تاریخی است؟

بله، تحریف تاریخی هم دارد. آقای حمید فرخ نژاد که جایزه بهترین بازیگر را برای این فیلم گرفت به نظرم خوب نبوده و شخصیت مقوایی در فیلم دارد. او اگر قرار بود جایزه بگیرد باید برای «روزهای زندگی» و «گشت ارشاد» جایزه می گرفت. او در این دو فیلم بازی دارد.

«دربند» را چطور دیدید و بعد از آن نظرتان را درباره «قاعدهتصادف» هم بگویید.

این فیلم از پرویز شهبازی خیلی کوچکتر است. حتی از «نفس عمیق» هم کوچکتر است. از «عیار 14» که به نظرم فیلم خوبی است و بهترین فیلم شهبازی است، هم خیلی پایینتر است. به نظر من «دربند» هدر شده و کل فیلم اسیر يك دختر شهرستانی است که به تهران آمده و کارهایی میکند. این فیلم سرانجام ندارد و شخصیتها ثبات ندارند. آیکیو آن دختر گاهی اوقات بالای 150 است بعضی وقتها هم تا زیر 50 میآید و خنگ میشود. همخانه او پگاه آهنگرانی هم تیپ عقب افتاده است که معلوم نیست چه میخواهد. آدم بدهای فیلم در پایان روی هوا هستند و هیچ چیز به سرانجام نمیرسد. اگر بخواهیم عادی فیلم را ببینیم و یادمان برود که چه کسی آن را ساخته تحملش میکنیم اما اگر یادمان بیاید شهبازی آن را ساخته فیلم بدی است. «قاعده تصادف» هم از فیلم قبلی کارگردانش «تنها دوبار زندگی میکنیم» خیلی پایینتر است. اولی فیلم متوسطی بود اما دومی بد است. موضوع فیلم، اختلاف بین نسلها و ماجراهای پدر و دختر و به نوعی فحش به پدر یا همان سنت است. حرف فیلم شوخی است و سر حرفش هم نمی ایستد. به همین خاطر معلوم نیست ته فیلم چه میشود. این فیلم کپی دست دوم «درباره الی» است و بهشدت محافظه کار. این فیلم به نظر من یک تلهفیلم تئاتری شده با دوربین روی دست سعی در سینمایی شدن دارد که موفق نمیشود.

و اما فیلم بهرام توکلی «آسمان زرد کم عمق»...

منتظر بودم از فیلم توکلی بدم بیاید، چون از همه فیلمهای قبلیاش بدم آمده. ولی خیلی خیلی بدم نیامد! ترانه علیدوستی در این فیلم لحظاتی، خوب است و کاراکتر میسازد. البته برخی مناسبات این زوج غلط است و صابر ابر هم انتخاب غلطی است. گرچه من اینجا از ابر که هیچ وقت خوشم نمیآید بدم نیامد، چون یک مقدار کنترل شده است. دوربین هم فاجعه است. در کل فیلم خیلی مشکل دارد اما لحظات خوبی هم دارد. فکر میکنم میشود از بیست به آن یک داد!

از بین فیلم اولیها چطور؛ «دهلیز» و «سربه مهر» چطور بودند؟

«دهلیز» در بین فیلم اولیها خیلی فیلم خوبی است. در سینمای ایران به نظرم فیلم کوچک اما خوبی است. «سر به مهر» و «تنهای تنها» اما فیلمهای بدی هستند. مشکل اصلی در «سر به مهر» همان مفهوم سازی است، قرار است حرف خجالتی بودن در نماز را بزنیم و تبلیغ آن را بکنیم. این سینما نیست. حرفهای فیلم از نیاز نمی آید. من فکر میکنم فیلم از ثانیه اول مشکل دارد و مشکل از ایده حاکم بر قصه و شخصیت است. اگر مقدم دوست را نمیشناختم میگفتم ریاکار است اما چون او را می شناسم نگفتم. من به عنوان داور طرفدار این فیلم بودم ولی مانی حقیقی طرفدار سر به مهر بود. البته دلیلش بماند برای خودم. البته فيلم جديد آقاي حجازي هم فيلم بدي نبود.

شما معمولا کجا فیلم میبینید؟

فیلم های جشنواره را که در سینما آفریقا دیدم. ولی معمولا به سینما فرهنگ که نزدیک خانه ام هست می روم.

از این بحثها که فاصله بگیریم میرسیم به حاشیه این روزهای شما؛ «هفت»! از برنامه قهر کردید یا خداحافظی؟

قهر کردم! اشتباه کردم. ماندن در این برنامه جزو معدود دفعاتی بود که اشتباه کردم، البته نه تفکر. من به مخاطبان این برنامه که دو سال و خرده ای با فریدون برایشان زحمت کشیدیم و وظیفه مان هم بود احترام گذاشتم و در این برنامه بعد از فریدون ماندم. در این مدت من فکر میکنم حداقل یک قدم با مخاطبان جلو آمدیم و به احترام آنها هم ماندم. اما باید یک مقدار جدی تر نگاه میکردم که با چه کسی طرف هستم، اما این کار را نکردم. من گفتم هر کس میخواهد باشد، هر کاری میخواهد با «هفت» بکند. من فقط با قسمت نقد آن کار دارم و با همین انگیزه هم آمدم.

یعنی برنامه آن چیزی نبود که شما فکرش را میکردید؟

نه، نشد و محاسبات من اشتباه از آب درآمد. مجری برنامه دوست داشت دور هم بنشینیم، دست بدهیم و روبوسی کنیم.

شما هم که تحمل این کارها را ندارید...

نه، من حوصله این مسخره بازیها و باج دادنها را ندارم. زمان جشنواره به من گفت؛ نقد نرم میخواهیم و من هم گفتم خودت برو! نقد، نقد است. نرم و غیرنرم ندارد.

پس بحثهایی که سر ثابت بودن شما در برنامه پیش آمده چیست؟ شما گفته بودید من باید ثابت باشم وگرنه نیستم...

اولین بحث ما سر همین ماجرای نقد نرم بود. ما در جلسه ای نشستیم و نظراتمان را گفتیم. به نظر ایشان هم نقدی وارد نبود چون در حد و اندازه خودشان بود. این دوست ما به جای نقد، اهل خبر و گزارش و این حرفها بود. از نظر ایشان نقد نرمی که به کسی برنخورد کمک به این سینماست. من گفتم همین هستم و از این شوخیها هم ندارم. مقابلم هم هر کسی را میخواهی بیاور، چه هفت نفر باشند چه فیلمساز باشد. من این هستم و حرف خودم را هم میزنم. نه رعایت میفهمم چیست و نه رایتل را میشناسم! من را اگر به عنوان منتقد ثابت بخواهی همین هستم. طبق روال برنامه گذشته هم من منتقد ثابت برنامه هستم و مردم هم مساله ام است.



پس توافق روز اولتان این بود که شما در برنامه ثابت باشید؟

بله، من همیشه به فریدون این انتقاد را داشتم که چرا برنامه اینقدر خبر و گزارش دارد و زرد است، اما دیدم گبرلوی مدعی ارزش، دو برابر زرد است. البته الان چهار برابر زرد است و برنامه هفتی که قبلا هفت بود الان 0/7 هم نیست. او نیتش خیر است اما اینکاره نیست.

باوجود این اختلاف نظرها پس چرا جداییتان از «هفت» اینقدر دیر اتفاق افتاد؟

زیاد تحمل کردم. البته او هم کاری به کار من نداشت. فقط یک بار به من اس ام اس داد که شنیدم در لانه جاسوسی فیلم نقد کرده ای. به نظرت منتقد ثابت برنامه میتواند این کار را بکند؟ من جواب آن اس ام اس را ندادم. اصلا لزومي نداشت به او توضيح بدهم. سر برنامه مانی حقیقی و فرح بخش فکر میکنم مشکلها شروع شد. چون او میخواست من از مانی آن طور که خودش میخواست نقد کنم ولی من نقد و نگاه خودم را داشتم و به کسی کاري ندارم.

البته انتظار میرفت رو در رویی شما با مانی حقیقی جنجالیتر از آن شود.

به نظر خودم همه حرفهایم را زدم. اما لحنم را بهشدت کنترل کردم. آن برنامه جزو معدود دفعاتی بود که من لحنم را کنترل کردنم و خیلی هم از این قضیه راضی ام.

شما و مانی حقیقی پیش از این هم در مجله 24 گفت و گویی با هم داشتید، اما در همان گفت و گو هم شما لحنتان آرامتر بود و هم حقیقی. حتی بعضا به سمت توهین هم میرفت...

چون مانی حقیقی بر عکس کاهانی و بچه روشنفکرهای امروزی اولا سواد و شخصیت دارد و دیگر اینکه میشود با او دیالوگ برقرار کرد. به او میشود مردانه گفت؛ فیلمت آشغال است! ما مصاحبه ای هم در یکی از مجلات داشتیم که همه حرفها زده شد و دو آدم کاملا متضاد با هم میتوانند سر یک میز بنشینند و بگویند نظرات یکدیگر را قبول نداریم ولی از هم خوشمان میآید و به هم احترام میگذاریم. این شیوه در برنامه «هفت» هم پیاده شد و من انتقاداتم را به مانی گفتم. او هم کلی از حرفهای من را پذیرفت و حرفهای خودش را هم زد. به نظرم بحثمان متمدنانه شد. به بقیه روشنفکرها هم گفتیم میشود سر یک میز نشست و با هم دعوا کرد اما بی احترامی نکرد. این خط، خطی بود که من و مرتضی آوینی در سوره داشتیم. در برنامه هفت وقتی من مانی را آنطور که مجري دوست داشت، نزدم، ناراحت شد.

به نظر می رسید در آن برنامه آقاي گبرلو می خواست گفت وگو را به سمت بحثهای ارزشی و روشنفکری بکشاند، درست است؟

بله، او میخواست این کار را بکند، اما استاد این لتوپار کردن، خود مسعود فراستی است.

مشکلتان در برنامه ای که با فرحبخش داشتید چه بود؟

 به نظر من این برنامه بهترین برنامه در تاریخ «هفت» بود. اما موضوعی که دوستان از جمله مجری برنامه را اذیت کرد این بود که راجع به طیف ارزشیها حرف زدم. الان هم بر این عقیده ام کسانی که ادای ارزشیها را درمی آورند خطرناکتر از روشنفکرها هستند. تکلیف من با فیلمفارسی مشخص است با روشنفکرها هم همین طور. سی سال است که علیه شان هم نوشتم. من نفر اول در ایران هستم که شش نقد علیه مهرجویی و بقیه نوشتم. پس تکلیفم با آنها روشن است، تکلیف آنها هم با من همین طور. با فیلمفارسی هم تکلیفم معلوم است، اما با این دوستان که ادعای انقلاب و ارزش دارند و سینما را هم بلد نیستند، نه! عیبی ندارد که آنها سینما را بلد نیستند اما اینکه ادعا میکنند بلدند و ضعفهایشان را پنهان میکنند و به خودشان هم مدال میزنند دعوا دارم. با سینمای ارزشی و فلسفی مرعوب هم نمیشوم، چون آن را میفهمم. فیلم ارزشی اول باید فرم داشته باشد. «طلا و مس» فیلمی ارزشی است و من هم اولین نفری هستم که از آن دفاع کردم.

البته بعضیها معتقدند این فیلم هم کلیشه هایی دارد... يا اينكه صحنه حضور پرستار در خانه مرد و زن خيلي مصنوعي است.

بله، این فیلم هم عیب دارد، یک جاهایی از فیلم لق است، اما فیلم سرپاست. پیام این فیلم هم عالی است. میگوید انمعالعسر یسرا یعنی با سختی است هر آسانی نه از پس سختی. این شعار در فیلم خوب نشسته. انتهای فیلم هم وقتی صحبت روحانی شنیده میشود کفش جفت میکند مثل صحنه کفش جفت کردن علی در «بچه های آسمان».

بعد از رفتنتان از «هفت» مسئولان تلویزیون با شما تماس نگرفتند؟

چرا، آقای شریعتپناهی مسئول برنامه تماس گرفتند و من هم کرمان بودم و فردایش آمدم. ایشان گفتند امشب «هفت» است و من هم گفتم کدام «هفت»؟! بعد هم گفتم من دیگر نیستم. گفتند جلسه بگذاریم ولی من حاضر نشدم چون گبرلو حرفهای بدی پشت سر من زده که تا به حال کسی نگفته. این حرفها آرزو است که عملی نشده. گفته بود که فراستی برای بعضی از فیلمها شارژ میشود. من در سال از 50 فیلم با 49 تا مخالفم. این چه شارژی است که فقط شامل یک فیلم میشود؟ این تهمت اصلا به من نمی چسبد.

پس بحث انتظار شما از اینکه منتقد ثابت باشید منتفی است؟

من دیگر به آن برنامه نمی روم، اما از قبل هر جا نقد بود من هم بودم به جز یک فیلم (اختاپوس) که گفتم این فیلم ماقبل نقد است و نرفتم.

فکر میکنید رفاقتی که بین شما و فریدون جیرانی وجود داشت به فضای صمیمی برنامه و جذابیت آن کمک میکرد؟
من در این سینما با احدی دوست نیستم!

یعنی با همه دشمن هستید؟!
نه با هیچ کس هم دشمن نیستم.

منظورتان این است که خنثی هستید؟!

نه اصلا! اتفاقا خیلی هم گرم هستم. با فیلمهایشان به شدت مشکل دارم که نقد میکنم اما برای خودشان احترام قائلم.

البته منظور من دوستیتان با جیرانی در جایگاه مجری برنامه بود...

ما قبل از «هفتم» با هم دوست نبودیم، فقط آشنا بودیم و در جلسات مشترک شرکت میکردیم. من سردبیر نقد سینما بودم و از فریدون مطلب میگرفتم. بعد از «هفت» آرام آرام به هم نزدیک شدیم اما باز هم بیرون از برنامه با هم رفت و آمد نداشتیم و الان هم نداریم.

ولی در جشنواره خیلی با هم شوخی میکردید...
من با کیارستمی هم شوخی میکنم.(با خنده) اما من نه خانه کسی میروم نه کسی به خانه ام میآید. از این وضعیتی هم که دارم به شدت راضی ام.

فکر میکنید حالا بعد از رفتن شما از مخاطبان برنامه هم کمتر میشود؟
«هفت» از بین رفت... خدا بیامرزدش!

خودتان دیگر برنامه را نگاه نمیکنید؟

خیلی وقت است، من از جشنواره به بعد دیگر برنامه را ندیدم. البته قبلش هم نمیدیدم، چون خودم در برنامه بودم.(با خنده)

شاید این تصور برای خیلیها پیش بیاید که مسعود فراستی با این مخالفت هایش برای خودش پز و ژست درست کرده؛ واقعا اینطور است؟

حتما همین طور است. چون این پز واقعی است. من سی سال قبل از «هفت» هم کتاب و نقد دارم که تندتر از حرفهای امروزم است. اتفاقا من در «هفت» خودم را سانسور میکردم چون مخاطبم عام بود و «لذت نقد» برای مخاطب خاص است. لحنم را هم کنترل میکردم البته تا جایی که طرف مقابلم دیالوگ می فهمید. آنجایی که نمی فهمید لحنم یک مقدار تند میشد.

با وجود همه مخالفت هایی که با همه فیلمها داشتید وقتی از «اخراجیها 1» حمایت کردید حمایتتان به نوعی خلاف جریان آب شنا کردن تعبیر شد.

من خلاف جریان آب نیستم، چون یک ساعت بعد از دیدن فیلم اعلام موضع میکنم و هنوز نمیدانم بقیه چه گفتند. ساعت یازده شب «جدایی...» تمام شد و ما دوازده روی آنتن بودیم، تا آن موقع هم کسی حرفی نزده بود. دفاع و حمله هر دویشان همینطور است و تحت تاثیر هیچ چیزی نیستم. من تحت تاثیر خودمم. اگر هم میگویم اشتباه نمیکنم دلیل دارم. من روابط عمومی هیچ فیلمی نیستم، نه شغلم است و نه در شأن من است. کسی هم در نقدهایم جرات نمیکند بگوید رعایت من را بکن. حداقل من در ایران چنین جراتی را ندیدم. نکته دیگر هم اینكه آلودگی روشنفکریام خیلی کم شده، به حدی که دیگر بنوئل هم نمیتواند تحت تاثیر قرارم دهد. فیلمهایی بوده اند که من در تاریخ موافقشان بوده ام؛ مثل «همشهری کین»، اما الان به آن فحش می دهم. یا حتی الان وقتی درخت زندگی را میبینم که همه روشنفکرهای دنیا و به تبعشان ایرانیها آب از لب و لوچهشان راه می افتد من حالم بهم میخورد و میگویم چقدر فیلم بدی است. وقتی بخشی از نقد سلیقه میشود که طرف منتقد باشد و مدیومش هم مثل من سینما باشد. اینجاست که سلیقه و لحن او هم بخشی از نقد است. به نظر من نقد هم پنجره است و هم آیینه. پنجره روبه فیلم است و آیینه رو به بقیه. پس طبیعی است که من نظر خودم را داشته باشم و یکی دیگر هم مثل خودش فکر کند.

یک سوال دیگر هم در این مورد دارم. می خواهم بپرسم که قضاوت خودتان در مورد نقدهایی که می کنید چگونه است؟

90درصد اشتباه نمی کنم. در واقع کم اشتباه می کنم

از بین کارگردانهای معاصر چه کسانی را میپسندید؟
هیچ کس! ممکن است فیلم بتوانم بگویم اما کارگردان نه. اخیرا فیلمی دیدم به نام بی قانون که فیلم خوبی بود. البته تمایلی ندارم دوباره ببینمش ولی دفعه اولی که آن را دیدم خوشم آمد. «جانگوی آزاد شده»، «آمور» میشائیل هانیکه مزخرف هستند.

کلا ضدتارانتینو هستید؟
به شدت، چون فاجعه است، به خصوص فیلم آخرش.

ممکن است دوباره شما را در برنامه ای مثل «هفت» در تلویزیون ببینیم؟

من یک طرح برنامه سینمایی به تلویزیون سفارش دادم که خودم هم سردبیر آن هستم. این برنامه اگر شکل بگیرد دو بخش دارد؛ یکی بحثهای جدی سینمای ایران مثلا فرم و محتوا و بخش دیگر هم نقد که هم نقد تاریخ سینمای ایران است هم جهان. خبری هم از خبر و گزارش در برنامه نیست.

منبع : مشرق نیوز
پاسخ
#2
با يكسرى حرف ها موافق بودم اما يك سرى ار حرف ها بوى خوبى نمى داد
پاسخ
#3
بگو راجع بهش بحث می کنیم
پاسخ
آگهی
#4
از ديدگاه من رسوايى فيلم ارزشى است
نه تنها رسوايى بلكه سه گانه اخراجى ها
ولى در مورد سينماى دولتى و بالا نشين شدن بعضى از كارگردانان و ادا در آوردن بعضى از افراد براى ساختنه يك فيلم با فراستى موافقم
پاسخ
#5
از اینکه بی پرده حرف میزند خوشم می آید ، می فهمد که چه چیزی دارد می گوید به آدمها توهین نمی کند اما به آنها میفهماند که چقد از هنرِ سینمایِ ایران فاصله دارند ، حداقلش این است که نسبت به سینمایِ ایران دل سوز است حسی که این روزها سینمایِ ایران به شدت به اون نیازمنده
باران که می بارد همه ی پرنده ها به دنبالِ سرپناهند امّا عقاب برای اجتناب از خیس شدن بالاتر از ابر ها پرواز میکند . این دیدگاه است که تفاوت را خلق میکند...
پاسخ
#6
با نهایت احترام به تمام فراستی دوستان باید عرض کنم که این فرد چیزی از سینما نمی داند ،یک آدم مریض ، به شدت روانی و عقده ای است . کاری هم که در نقد انجام می دهد ( مثل خیلی از ضد روشنفکر ها ) بازی با کلمات است . چندتا کلمه یاد گرفته و آنها را هی تکرار میکند .
مغزش به شدت تک بعدی است و فیلمی غیر از کلاسیک را فیلم نمی دادند ( حتما پالپ فیکشن تارانتینو را به فیلم های قابل پیش بینی هیچکاک ترجیح میدهد ) . این است منتقد منفور « مسعود فراستی »
( من اینجا مسعود فراستی را یه شیوه خودش نقد کردم )
هدف من این است: به شما یاد بدهم که از یک بی‌معنایی نقاب پوش به چیزی برسید که بی‌معنایی آشکار است.

لودویگ ویتگنشتاین- پژوهش‌های فلسفی
پاسخ
 سپاس شده توسط toba
آگهی
#7
کارش درسته...
برای بهترین ها دعا کن؛ برای بدترین ها آماده باش
PRISONERS
پاسخ
#8
(22-1-1392، 01:12 عصر)m.a.sheyda نوشته است: *شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*با نهایت احترام به تمام فراستی دوستان باید عرض کنم که این فرد چیزی از سینما نمی داند ،یک آدم مریض ، به شدت روانی و عقده ای است . کاری هم که در نقد انجام می دهد ( مثل خیلی از ضد روشنفکر ها ) بازی با کلمات است . چندتا کلمه یاد گرفته و آنها را هی تکرار میکند .
مغزش به شدت تک بعدی است و فیلمی غیر از کلاسیک را فیلم نمی دادند ( حتما پالپ فیکشن تارانتینو را به فیلم های قابل پیش بینی هیچکاک ترجیح میدهد ) . این است منتقد منفور « مسعود فراستی »
( من اینجا مسعود فراستی را یه شیوه خودش نقد کردم )
با تمام احترامي كه به شما اپوزيسيون روشنفكري قائلم بايد بگويم كه امثال كيارستمي و مهرجويي اند كه هيچ از سينما نمي دانند و فقط بلدند ملغمه اي از روشنفكري و عرفان شلحته ي تهي را به نمايش بگذارند.
مسعود فراستي شاگرد مكتب آويني است و بسيار پخته و كاربلد. آويني كه تئوري هاي سينمايي رو خوب مي فهميد و سينما را خوب مي شناخت.
من فراستي را يكي از تنها منتقدين اين كشور مي دانم كه بلد است و مديوم نقد را مي شناسد. وگرنه كه نقد فيلمي كه در اين كشور رايج است يك جريان غيرمنطقي و غيرمستدل است. تنها منتقدي كه بلد است مستدل نقد كند و جامعه شناسي و فلسفه را خوب مي فهمد فراستي است.
چون به جريان شبه روشنفكري تهي مغز اين مملكت تاخته مورد غضب امثال شما قرار مي گيرد. او بدون تعارف روشنفكري را مي زند و چه خوب اين كار را مي كند. روشنفكري در اين مملكت شرقي يعني ادا و اطوار. هرگز روشنفكري غرب نمي تواند در اين تمدن در جاي خود قرار بگيرد. بلكه نتيجه اش مي شود امثال كيارستمي و كيميايي كه اداي سينما داشتن درمي آورند.
اگر هم واژه هاي خاصي دارد خب اين اصلا چيز بدي نيست او ادبيات خاص خودش را در نقد دارد و اين اتفاقا چيز لازمي است.
آقاي شيدا، روشنفكري در اين مملكت يعني آش و كشك. هرگز جرياني به نام روشنفكري در اين فرهنگ و در اين مملكت جواب نخواهد داد...
سپاس
عاشق فیلمنامه نویسی ام چون به من اجازه ی خلق یک دنیای تازه را می دهد با آدم های تازه...
پاسخ
#9
من ‏ نمي دونم جرا هر حرفي كه درباره سينماكران جهاني ما بيش مياد ميكيم شبه روشنفكر ضد ايران ‏،‏ تهي مغز ! من نميدانم شما از كجاي صحبت هاي فراستي فلسفه و جامعه شناسي در آورديد ( واقغا فلسفه بافي مهرجويي ‏،‏ جامعه شناسي كيارستمي و فرهادي ‏،‏ تعهد هاي اجتماعي و ديني مخملباف قابل قياس با نيمجه سواد فراستي هست ؟ ) ايشان و شما لقب ابوزوسيون به ما مي دهيد در حالي كه ايشان به بزركترين افتخار سينماي ما ( فرهادي ) ‏،‏ موقع بركشتن از اسكار طي مصاحبه اي كفته بود ‏:‏ دلم مي خواست يك تشت نجاست را بر سر فرهادي خالي كنم و بعد صحبت توهين و خيانت به مردم ميكند ( در راستاي ادامه همان كفتمان سينما آتش زن هاي قبل از انقلاب است كه تعديل شده رسيده به تشت نجاست !) درباره اهميت و ارزش فيلم ساز هاي روشنفكر هم بايد كفت قضاوت اكثريت مخاطبان خاص درباره فيلم هاي اين فيلم سازان ملاك است ‏،‏ ( اكر مجله فيلم را به عنوان باسابقه ترين و معتبرترين مجله سينمايي قبول داشته باشيم ،‏ نظر ات اكثر منتقدان در تاييد مهرجويي ‏،‏ كيارستمي و ..‏ است و اكر هم صاحب نظران معتبر خارجي راملاك بكيريم باز در تاييد حرف بنده است ) بس اين جه فهم نافهمي از سينما است كه ارزش هاي هنري آن مفرق از همه است ‏،‏ تافته جدا بافته است ‏،‏ فراستي ضد مردم است مردم را نمي فهمد يا روشنفكران ‏،‏ سخنتان را هم در زمينه عدم مقبوليب جريانات روشنفكري را هم ميكدارم باي عدم اطلاع صحيح تان از تاريخ معاصر ‏،‏ فقط كافي است موجي از طرفداري را كه شريعتي با سخنانش و كروه روشنفكر كيان ( با مركزيت دكتر سروش ) در جامعه بين كروه هاي مختلف زمان خود بر انكيختند برسي كنيد ‏،‏ هر جند اين كروه با قدريت يافتن كروه هاي بنياد كرا و كوته انديش عقب ‏ مانده ( اين كروه در زمان اصلاحات تحسن ميكردند كه جرا به شعر تو را من جشم در راهم شباهنكام مجوز داده اند و يا به دفتر مجلات و روزنامه ها مي ريختند و روزنامه نكاران و روشنفكران را مضروب ميكردند ) روشنفكري هم در جامعه كم رنك شد .‏ آويني هم شايد شخصيت مثبتي باشد اما روايت فتحي كه ساخت براي من نسل جهارمي كه جيزي از جنك نميدانم قابل فهم نيست ( كلا تمام فيلم هاي دفاع مقدس جز اتوبوس شب بور احمد براي من قابل درك نيست ) ‏/‏ دوست عزيز نظرات فراستي درباره سينما همان قدر مي ارزند كه نظر عمه جان من ‏( كه از سينما جيزي نمي فهمد ) ‏/‏ به قول ماني حقيقي فراستي عاشق تحقير ديكران است و به نظرم اين ريشه در كودكي او دارد
هدف من این است: به شما یاد بدهم که از یک بی‌معنایی نقاب پوش به چیزی برسید که بی‌معنایی آشکار است.

لودویگ ویتگنشتاین- پژوهش‌های فلسفی
پاسخ
آگهی
#10
تا صحبت از كم بودن سواد سينماگري مثل كيارستمي مي شود لطفا آن جايزه هاي خارجي را چماغ نكنيد بر سرمان. فراستي ضد مردم است يا امثال مهرجويي و مخملباف ها؟ روشنفكرها ضد مردم نيستند؟ مگر نه اين است كه اين جماعت كوته فكر خود را و راي خود را مقدم بر راي مردم مي خوانند؟ و مگر نه اين است كه خود را طلايه دار فهم و درك مي دانند؟ در حالي كه بايد تاكيد كنم اتفاقا اين جماعت، فرسنگ ها از مردم عقب ترند. و فرسنگ ها دورتر از فهم عامه جامعه. خود را نخبگان جامعه مي خوانند و تافته ي جدابافته در حالي كه به شدت پايين تر از مردمند. انقلاب را مردم كردند . همين عامه. و نه نخبگان. و چگونه مي توانند جلوتر از مردم باشند؟ چگونه آقاي مهرجويي مي خواهد عرفان را در باصطلاح سينمايش نشان مان دهد؟
عرفان مهرجويي؟ مهرجويي كيست كه فكر مي كند مي تواند با فيلمش مردم عامه را تربيت كند؟ و مگر چيزي بيشتر از ملت مي داند؟ از كدام عرفان سخن مي گوييد؟ آيا اين شكل عرفان كه فاقد هر گونه فرم سينمايي است مي تواند معناي واقعي عرفان باشد و مخاطب را به سلوك عرفاني و تحول شخصيتي ببرد؟ كجاي هامون تو را متحول مي كند يا كرده؟ جامعه شناسي كيارستمي و فرهادي؟ آدمي كه ماشين شاسي بلند و خانه ي آنچناني و آن حرفا را دارد و هرگز خود را قاطي مردم نمي كند كجايش مي تواند جامعه شناسي نتيجه دهد.
عاشق فیلمنامه نویسی ام چون به من اجازه ی خلق یک دنیای تازه را می دهد با آدم های تازه...
پاسخ
#11
فراستي لحنش بد است بعضي اوقات نمي فهمد چه مي گويد
پاسخ
#12
نقل قول: با تمام احترامي كه به شما اپوزيسيون روشنفكري قائلم بايد بگويم كه امثال كيارستمي و مهرجويي اند كه هيچ از سينما نمي دانند و فقط بلدند ملغمه اي از روشنفكري و عرفان شلحته ي تهي را به نمايش بگذارند.
مسعود فراستي شاگرد مكتب آويني است و بسيار پخته و كاربلد. آويني كه تئوري هاي سينمايي رو خوب مي فهميد و سينما را خوب مي شناخت.
من فراستي را يكي از تنها منتقدين اين كشور مي دانم كه بلد است و مديوم نقد را مي شناسد. وگرنه كه نقد فيلمي كه در اين كشور رايج است يك جريان غيرمنطقي و غيرمستدل است. تنها منتقدي كه بلد است مستدل نقد كند و جامعه شناسي و فلسفه را خوب مي فهمد فراستي است.
چون به جريان شبه روشنفكري تهي مغز اين مملكت تاخته مورد غضب امثال شما قرار مي گيرد. او بدون تعارف روشنفكري را مي زند و چه خوب اين كار را مي كند. روشنفكري در اين مملكت شرقي يعني ادا و اطوار. هرگز روشنفكري غرب نمي تواند در اين تمدن در جاي خود قرار بگيرد. بلكه نتيجه اش مي شود امثال كيارستمي و كيميايي كه اداي سينما داشتن درمي آورند.
اگر هم واژه هاي خاصي دارد خب اين اصلا چيز بدي نيست او ادبيات خاص خودش را در نقد دارد و اين اتفاقا چيز لازمي است.
آقاي شيدا، روشنفكري در اين مملكت يعني آش و كشك. هرگز جرياني به نام روشنفكري در اين فرهنگ و در اين مملكت جواب نخواهد داد...
سپاس

من با نقد شهید آوینی بر فیلم "هامون" با مهرجویی به مشکل برخوردم.
اما پای کیارستمی ایستادم.کیارستمی ادای روشنفکری درنمیاره.
من فیلم "ده" و "طعم گیلاس" رو ورای کل سینمای دنیا می دونم. سینمای خالص،سینمای ناب.
کیارستمی سینمایی رو بهم نشون داد که توی هیچ فیلمی ندیده بودم.در حالی که ساده ست،پیچیدگی خاصی داره.

در ضمن جناب محمدپور، روشنفکری به معنای "غرب زدگی" نیست که به فرهنگ یه کشور ربط داشته باشه و به یه جا بخوره و به یه جا نخوره.
روشنفکری به معنای بازنگری در اعتقادات و فرهنگ و قوانین و عرف و ... یه کشور هست. روشنفکری واقعی از خود جامعه زاده میشه نه اینکه یه چیز خارجی رو به جامعه تحمیل کنه.
متاسفانه به دلیل اینکه اینقدر مدعیان روشنفکری زیاد شده که روشنفکری واقعی رو کسی نمیشناسه.
مثالش هم میشه به قبل از انقلاب اشاره کرد که یه سری آدم که رفته بودند خارج درس خونده بودند،میخواستند چیزی که خارج بود رو در داخل اجرا کنند ولی روشنفکرانی واقعی نظیر دکتر شریعتی و دکتر بازرگان، از دل فرهنگ و اعتقادات خودمون، فرهنگی رو کشیدند بیرون که می تونست جلوی مدرنیستم از خودش دفاع کنه.

آقای فراستی با اینکه هم شهامت یک منتقد رو داره و هم سواد اون رو داره اما یه مشکل اساسی داره و اون هم اینکه نمیتونه نوآوری هارو هضم کنه.هنوز استادش "هیچکاک" هست و مثال هاش از "جان فورد".
به همین دلیل هم هست که نمیتونه با تارانتینو و اسپیلبرگ و اسکورسیزی و امثال این ها کنار بیاد.
و بدبختانه فراستی در این مصاحبه اش به نکته ای اشاره کرد که فکر می کنم مشکل داره.فراستی میگه که "سینما اول سرگرمی هست و بعد هنر."
در صورتی که این طور نیست.اگر منظور از سرگرمی، جذب مخاطب هست که اون بحث جدایی هست.چون هر اثر هنری که نتونه مخاطبش رو جذب کنه اصلا از هنری بودن ساقط میشه(هنر برای مردم هست پس اونی که از مردم فرار می کنه هنرمند نیست)
اما اگر منظور از سرگرمی اینه که بتونه مخاطب رو صرفا بخندونه یا شگفت زده کنه(مثل فیلم های کارآگاهی و ... که موفق بودنشون در قبال این هست که خلاف تصور مخاطب باشند) و یا انتظارات مخاطب رو ارضا کنه(مثل فیلم های ترسناک) که باید فاتحه ی سینما رو خوند.
در مورد این مورد آخر(ارضا کردن انتظار مخاطب) استاد جناب فراستی، آلفرد هیچکاک یه جمله داره: "تماشاگران دوست دارند که ترس و وحشت را تجربه کنند خوب من هم همان را به آنها می‌دهم."
و این اشتباست.هنرمند باید یک قدم از مردم جلوتر باشه.یعنی با اینکه همراهی مردم رو درنظر داشته باشه، اندیشه و فرهنگ هم وارد کارش کنه.
هنر سینما در اندیشه ایست که در پس هر فیلم داره.فیلمی که صرفا سرگرمی باشه،هنر نیست.سینما نیست.
مثل شعرهای سطحی عاشقانه میمونه که هیچی پشتش نداره.این نوع شعر ها رو بزرگان شعر، اصلا شعر و هنر نمیدونند و کلماتی می دونند که در قالب نظم در اومده.یعنی مثلا در ظاهرش وزن و قافیه رو رعایت کرده و عام بهش میگه شعر و حتی ممکنه لذت هم ببرند.در صورتی که در باطن خالیه و به همین دلیل اصلا شعر و هنر نیست.
همچین چیزی در مورد سینما هم هست.
در آخر هم یه نکته ای درمورد مخالفت فراستی با فیلم مانی حقیقی (که توی این مصاحبه بهش اشاره کرده)که هنوز فیلم مانی حقیقی رو فیلم نمیدونه و میگه فقط مفاهیمه و ... .
توی برنامه ی هفت که با مانی حقیقی مناظره کرد، مانی حقیقی پاسخ های کوبنده ای به اون داد و قضیه طوری شد که فراستی همین طور بحث رو عوض می کرد تا بتونه یه جا مچ مانی حقیقی رو بگیره و نتونست.
اول اون برنامه، فراستی گفت که بعد از تیتراژ، بقیش دیگه فیلم نیست.اما آخر برنامه،همین طور داشت بهونه تراشی روی موضوعات جزئی فیلم می کرد و آخر هم نتونست مچ گیری کنه.
هرکس که اون برنامه رو ندیده،بره پیدا کنه و ببینه چون حداقل من با دیدن اون، فهمیدم که بالاخره میشه اگر سواد سینمایی داشته باشی و واقعا هم فیلم درستی ساخته باشی،جلوی فراستی بایستی و حتی اگر کل فیلمت رو هم بزنه، تو بتونی به راحتی ازش دفاع کنی.
-------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:
نقل قول: انقلاب را مردم كردند . همين عامه. و نه نخبگان.
مردم با رهبری روشنفکران زمان خودشون این کار رو کردند.آیت الله خمینی در اون زمان یک روشنفکر دینی بود(البته بعد از انقلاب از خیلی از نظراتش برگشت) که رهبری اصلی رو برعهده داشت.دکتر شریعتی کسی بود که تونست خلاء بین دانشجویان و دین رو پر کنه.شور و شعور بهشون ببخشه.
نه مردم بدون این رهبری به جایی برسند و نه این رهبران بدون مردم.هر دو بدون هم دیگر بی معنی هستند.(مسئولیت روشنفکر، مسئولیت در قبال انحطاط های اجتماعی،اعتقادی،سیاسی جامعه ی خودش هست)
پاسخ
آگهی
#13
فراستى چشم بعضى ها رو بسته
كه فقط جز جملات اون چيزى رو مناسب و درست نمى دونند
پاسخ
#14
ببين برادر من جشنواره ملاك معتبري براي سنجش اعتبار فيلم ساز ها هستند ‏،‏ حالا خيلي ها هم براي قبولاندن اينكه فيلمسازان مورد علاقه شان نتوانستند جايزه اي بكيرد رو به تئوري توطعه مي آورند ‏،‏ مهم ترين وظيفه اي هم كه روشنفكر دارد ابداع تئوريك و نقد است ‏،‏ يعني قرار است روشنفكر مطالب خيلي بزركي را ابداع كند كه اين فرهنك جامعه شود ( مكر غير از اين است كه فرهنك مي تواند از طريق هنر ساخته شود ) دوما شما به دور و برتان نكاه بكنيد تعداد هامون بازها كم است ؟ نه تعداد مخالفان هامون كم است ‏.‏ سوما شما وقتي كه ميخواهيد درباره قتل يك فيلم بسازيد حتما بايد برويد قتل بكنيد تا بتوانيد درباره اش فيلم بسازيد ؟ /‏ فرهادي و مخملباف و مهرجويي و استاد كيميايي كي خود را بالاتر از مردم معرفي كرده اند ؟ /‏ محمد جان هدف من از اين بحث ها اين است كه تالار خالي از تحرك نباشد ‏ ،‏ اكر احساس كردي اين بحث ها ممكن است باعث كم رنك شدن دوستي مان شود ادامه ندهيم موفق باشي
هدف من این است: به شما یاد بدهم که از یک بی‌معنایی نقاب پوش به چیزی برسید که بی‌معنایی آشکار است.

لودویگ ویتگنشتاین- پژوهش‌های فلسفی
پاسخ
#15
سلام
بذاريد از اخر شروع كنم بيام اول.
آقاي امين شيداي عزيز، دوست خوبم
اين بحث ها بي شك چيزي از دوستي مسالمت آميز ما كم نخواهد كرد به شرطي كه با احترام، بدون توهين و مستدل با هم حرف بزنيم.
اما موضوعي كه مي خواهم حتما به آن اشاره كنم اين است كه اين بحث ها خيلي سنگين است. سنگين تر از من، سنگين تر از تو امين شيدا و سنگين تر از باقي دوستان. من هنوز بلد نيستم كاملا خودم از خودم حرف بزنم و تو هم. بايد خودمان ياد گرفته باشيم اول از همه. شايد بيست سال ديگر بهتر و منطقي تر بتوانيم آرا و نظرات شخصي مان را بيان كنيم. پس شايد ادامه ندادن اين بحث هاي بزرگ هم پيشنهاد بدي نباشد...
و اما بعد...
خب، بعضي دوستان انگار در مورد روشنفكري كمي بيشتر بايد مطالعه داشته باشند تا مثلا حضرت امام رو در رسته ي روشنفكرها قرار ندهند. امام خميني از مردم است. هرگز لحظه اي جدا نشده. تفكرش ديني است و كاملا ضد غربي. چطور به خود جرات مي دهيد امام را روشنفكر بخوانيد؟
روشنفكري كلمه اي است كه از واژه ي انتلكتوئليته برگردان شده است. از غرب برآمده و معادش هم در غرب است. مال غرب است و هرگز در جايي جز غرب نخواهد توانست برويد، بنابراين هرگون گرايش در اين سرزمين به روشنفكري ادا است و اطوار. و به بيان بهتر شبه روشنفكري. يك كپي نابرابر با اصل. توصيه مي شود سخنراني شهيد آويني را در جمع روشنفكران و نيز كتاب غرب زدگي جلال آل احمد را مطالعه فرماييد.
مي فرماييد اين باصطلاح روشنفكري در ايران چيزي وطني است و نه غربي. اما اگر به تاريخچه ي ان نگاه كنيد مي بينيد كه از غرب آمده و خود در اين مملكت نروييده. چرا مخملباف به غرب رجوع مي كند؟ به اين دليل كه از مردم است؟ چرا فرهادي جدايي نادر از سيمين مي سازد، كه موضوعش مهاجرت است و بعدش هم خودش رسما مي رود همان جايي كه دوست دارد يعني غرب. چرا كيارسمتي مي رود غرب؟ چون از اين مردم است؟ يا به اصل خود بازمي گردد؟
دوست مان مي پرسند: براي اينكه كسي درباره ي قتل بسازد بايد خودش حتما قتل انجام دهد؟
و معلوم است كه نه.
دوست من عرفان از مقوله ي عمل است و نه نظر. عرفان تحول روحي است كه با علم كسب نمي شود بلكه با عمل بدست مي ايد. قتل به راحتي روي كاغذ مي آيد و از مقوله ي فيزيك است. شما هر لحظه مي توانيد چاقويي برداريد و هر كس را كه اراده كنيد بكشيد ولي آيا هرلحظه كه دوست داشتيد مي توانيد طي الارش كنيد يا به حات هاي عرفاني "صحو" و "صعق" و .. برسيد؟
پس فيلمساز ما كه درست همين اشتباه را مي كنيد و خود عارف نيست، دست به فيزيكي زدن همين عرفان همسنگ همان قتل مي زند. نتيجه اش مي شود كه مثلا در ان صحنه از فيلم بانوي مهرجويي وقتي پرده كنار مي رود و آفتاب به اتاق مي تابد شخصيت فيلم مي گويد: آفتاب آمد دليل آفتاب!!! و اين اوج ابتذال است... يعني مولوي اين عارف بزرگ همه ي معنايي كه از اين بيت داشته به اين محدود شده به همان فيزيك آفتاب... انگار كه مولوي معنايي بزرگ تر نداشته. بله، فيلمساز مجبور است دست به فيزيكي زدن اين مقوله ي متافيزيكي بزند...
در مورد سرگرمي فرموديد... باز شما را به اصل سينما باز مي گردانم. چرا بوجود امد؟ جز براي سرگرمي؟ شما سينما را كلاس درس مي دانيد؟ مي توانيد شق و رق بيننده را بنشانيد و درس بياموزيدش؟
دوست من سينما سرگرمي است و درست از پس سرگرمي است كه هنرش زاييده مي شود. درست از پس سرگرمي است كه صنعت بودنش معنا مي يابد. راستي تا حالا درسالن سينما بوده اي؟ تعداد افرادي كه پاپ كورن مي خرند و با خانواده يا رفقا مي آيند را شمرده اي؟ آنها براي درس گرفتن مي آيند يا براي قصه ديدن؟
آيا بايد طوري فيلم ساخت كه بيننده براي ديدنش همراه يك دايره المعارف به سالن بيايد؟
آيا شما مي توانيد به كارگري كه آخر هفته مي خواهد فيلم ببيند با خانواده اش بگوييد تو به سينما نيا چون كم سوادي؟ يا مي خواهيد قبل از سالن يك آزمون بگذاريم تا آنان كه قبول مي شوند وارد سالن شوند؟
عاشق فیلمنامه نویسی ام چون به من اجازه ی خلق یک دنیای تازه را می دهد با آدم های تازه...
پاسخ
آگهی


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
در گوگل محبوب کنید :