درود مهمان گرامی! ( - ثبت نام)
شما هنوز ثبت نام نکرده اید؟ یا وارد حساب کاربری خود نشده اید! برای استفاده از تمامی امکانات انجمن لازم است ثبت نام کنیدیا info@scenario.ir    
*نادان بمانید و جستجوگر *

نوشته هاي خود را به اشتراك بگذاريد...
زمان کنونی: 18-9-1395، 03:48 صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: hossein sir
آخرین ارسال: علی اکبر رنجبر
پاسخ 26
بازدید 1700

امتیاز موضوع:
  • 24 رأی - میانگین امتیازات: 3.58
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نوشته هاي خود را به اشتراك بگذاريد...
#1
Rainbow 
خداي زادگان اكتسابي
قرار داد خداوند تعالي بهشتي برين براي نيكوكاران وطولي نكشيد كه شياطين بدان مسلط شدند!!!
و اين من هستم يك انسان معمولي...
بدون توجه به نگرش هاي پوچ مردمي كه خود را كمتر از خدا نميدانند.
و آنهايند قديسان و فرشتگاني منزه كه با شمايل هاي عرفاني وموجه،در عين حال،
غرق در خلسه اي مصنوعي،پيوسته عوام را انتقاد ميكنند.
و آنهايند خدايان زمين،كه هر كس بديشان روي اورد،رستگار شد ودر مكاني لايتناهي در جوار
جنابشان جاي يافت.
و آنهايند بندگان صالح خدا،از قول خويش،كه تنها قادران پذيرش الهامند.
و اين من هستم يك انسان معمولي،محكوم به زندگي در جهاني كه در سيطره ي خداي زادگان اكتسابي است.
و چه تواناست خداي عز و جل در برافكندن نقاب از روي خود پرستان بد طينت...

عاشقانه
و بدين منوال به پايان رسيد...
ساعت هاي تلخ انتظار،رويارويي با چهره هاي تكراري عبوس هميشگي،كه با نگاهي مفتشانه،
همواره روح ادمي را مي آازارند.
و شاد باش براي...
رهايي از تارهاي چسبنده ي جان فرساي انساني، وگريز از فكر مشغولي هاي بي پايه و اساس،
كه وقفه در صدد كاهش عمر ادمي هستند.
و سپاس فروان براي ...
شب هاي پر ستاره ي شهر،لذتي بي انتها حاصل از تني سالم كه عاشقانه تو را به آغوش ميكشد.

ابديت موعود
سردردي شديد ناشي از اتفاقات دهشتناك پيرامونم،مرا بر آن داشت كه موجوديت خدا را انكار كرده
و با قلبي آكنده از درد، فرياد بكشم.
چندي بعد به خود آمده و به خاطر رفتار گستاخانه ي خويش -كه كاملا در آيين من عملي منسوخ است-
در برابر ايزد منان،از حضورشان پوزش طلبيده و با اطمينان خاطر مرگ را مطالبه كردم.
و همچنان كه بي وقفه از سياهي دنياي پيرامون خويش گله ميكردم،
گويي يك معجزه در زندگي پر تلاطم و آري از اميدم رخ داده است...
ديدن شاهزاده اي با چهره ي افسون كننده كه تمثيلش به قصه هاي پريان ميماند.انگار خداي متعال
شخصا او را سوار بر بال فرشتگان نموده،همراه با تلالو زيباي نور از افقي دور دست به سوي من
رهنمود مي فرمايد.
چون او را در نزديكي خويش يافتم،گويي كيهان به دور سرم در حال چرخش مي آمد.
در حيرت وجناتش چون آتش گداخته به سان خورشيد در امده بودم.
چونان كه راويان با ديدن اين منظره ،مرا به حواريون شيطان نسبت ميدادند. بي اختيار خود را
نشسته به دو زانو يافتم.
با تبسمي مليح دستم را ميگيرد ومرا به دنبال خويش ميكشاند و من بيش از پيش اغوايش ميشوم.
حالا همپاي خداوند هستم كه به شكل سالكان حقيقت در آمده ومن را تا عرش بدرقه مينمايد.
كم كم از بعد جسماني خويش رهايي يافته و روحم به پرواز در مي ايد،
به ابديت موعود...

چشمانش
در افسانه ها آمده خداوند آيينه هايي ساخته و در زمين قرار داده و هر ان كس كه آيينه ها را بيابد،
مالك به حق جهان و خوشبخت ترين آدم هاست.
مردمان سالها در جستجوي آيينه ها تلاش كردند ولي چيزي نيافتند كه در خور ملك خداوندي باشد.
عده اي به كليسا ها و اماكن مقدس يورش برده و آيينه ها را غارت كرده و اعلام كردند اينها آيينه هاي خداوند است.
ولي نه تنها باعث خوشبختيشان نشد، بلكه نزد همگان مترود گشته وبه نفرين ابدي گرفتار شدند.
قرن ها گذشت و اين افسانه نزد خلايق فراموش گشت.
امروز من در كنار كسي نشسته ام كه دوستش دارم واو نيز مرا دوست دارد.
وقتي به چشمانش نگاه ميكنم...
خدا را ميبينم كه از زيبايي انچه خلق كرده مسرور است.
مردي را ميبينم كه به خوشبختي خويش ميبالد.
و اين گونه بود كه به افسانه ها ايمان اوردم وبه راستي خداوندآيينه هايي ساخت و در جاي جاي زمين
قرار داد.
باشد كه شما نيز آيينه هاي خويش را بيابيد و در زيبايي فرا كيهانيشان غرق شويد...

سفر اساطيري من
جادوگر:اين نوشيدني خداوند است، سر بكش و خود را به او واگذار كن.
- يك شيشه ودكا با غلضت 15%- به حرف جادوگر اعتماد ميكنم و ان را سر مي كشم.
چشمانم سياهي ميرود وبي اختيار زمين مي افتم...
حالا روحم به پرواز در امده و با ارواح مردگان محشور است.عده اي از آنان در صدد بازگشت
به دنيا هستند و پيوسته عدم تعلق به اين عالم را انكار ميكنند.آنها دل در گرويش يك خيال گذارده اند
و خود نيز كم كم اين را در ميابند.
از ايشان جدا ميشوم و بر فراز شهر پرواز ميكنم،جايي كه مردم،از سايه خويش نيز ميترسند...هرچند بايد.
پارك كوچكي كه كودكان با شور و شوق فراوان دست والدين خويش را رها كرده،و به سويش
ميدوند.آنهايي كه در رؤياي بزرگي، دوران كودكي خويش را ميگذرانند و وقتي بزرگ شدند مي گويند اي كاش
كودك مي مانديم.
حالا از شهر فاصله ميگيرم ودر صحرا چوپاني را مي يابم كه در ميان چهار پايان نشسته و چنان با آنها
خو گرفته كه گويي انسانيت خويش را از ياد برده است.
سرانجام، خود را مانند جسمي معلق در فضا،كه هر لحظه،خطر سقوط را احساس ميكند،ميبينم.لحظه اي ترس... واز
طرفي ديگر،قلبم گواهي ميدهد كه از اين سانحه ي احتمالي مصون ميمانم.چشمانم را باز ميكنم و خود را خيس از
عرق كف اتاق ولو شده ميابم.
و اينگونه بود كه سفر اساطيري من همراه با عشق پايان يافت...

بيست ونهمين روز دهمين ماه سال
بارز ترين تغيير من در روز تولدم اتفاق ميافتد،انگاه كه ميدانم يك سال بزرگتر شده ام و شايد اولين نشانه اش اين باشد،كه در ميابم ديگر به كيك تولد نياز ندارم،
ديگر به اعداد شمعي كه سال به سال بزرگتر ميشوند نياز ندارم حتي ديگر تبريك تولد نيز مرا انقدر مسرور نخواهد كرد كه بايد...
در بيست و نهمين روز دهمين ماه سال 91 -كه بي اندازه سال خوبي برايم بود-من بيست و يك ساله شدم.
اينك در ساليان طولاني يا كوتاه باقيمانده ي عمرم،كه خدايم بهتر ميداند...
ميكوشم كه به خود بقبولانم،كه خود سرنوشت خويش را رقم ميزنم و خداوند در ان صرفا نظاره گر است.
ميابم،شبهاي بي ستاره ام ناشي از غباري است كه خود در اسمان خويش پراكنده ام.
ميفهمم،انچه كه ديگران ميدانند يا حتي از دركش عاجزند.
ميخواهم،هر انچه كه نيكوست وبه دست ش خواهم اورد.
نميپذيرم انچه كه كمتر از شآن من است.
به هر انكه مرا دوست دارد عشق ميورزم،و از كين دشمنان بد دل بيزاري ميجويم.
و در نهايت،ارزومندم براي همگان،هر انچه كه در سر دارند...
پاسخ
#2
يك موفقيت بزرگ
پس از مدتي كلنجار رفتن با خود وسبك سنگين كردن اوضاع با در نظر گرفتن همه جوانب،با الاخره عرضم را به حضورش رساندم.
گويي باري عظيم از روي دوشم برداشته شده است.
با سكوتي عميق و حالتي حق به جانب،به من مينگرد.از نگاهش ميخوانم كه هيچ وقت در مخيله اش نميگنجيد اين حرف ها را از من بشنود.
حالا مستقيم به چشمانم زل زده وكاملا جا خورده به نظر ميرسد.كمي زمان ميبرد تا بتواند خود را جمع وجور كند.
براي يك لحظه ايمانم سست ميشود.خود را جاي او ميگزارم.از خود ميپرسم : در شرايط او چه حالي داشتم؟
ايا كسي به من توجه ميكرد؟ترافيك عظيمي از سوالهاي بي جواب در تقاطع ذهنم ايجاد ميشود.
شك لحظه اي رهايم نميكند.شيطان درونم با ملعبه هاي رنگارنگش به جان من افتاده.
در تكاپو است تا قلعه ي مقاومت روحاني ام را با منجنيق وسوسه هايش بكوبد.
از من ميخواهد حرفم را پس گرفته و خود را نادم از گفته هايم جلوه دهم.
نفس عميقي ميكشم و اين افكار را فراموش ميكنم.به نظر ميرسد نيروي ايمانم به شيطان غلبه كرده است.
حالا حسي درونم خودنمايي ميكند كه باعث ميشود به خود افتخار كنم.
از پس چيزي بر امدم كه هيچ وقت تصورش را نميكردم بتوانم به انجام برسانم.
من سرزمين خويش را يافتم و فتح كردم...
ودر قاموس من اين يك موفقيت بزرگ است.
پاسخ
#3
توهم دانش
خدايا پناه مي برم به تو از شر دانشي كه سود نداشته باشد، و مرا در تارهاي تنديده شده توسط خويش حبس نمايد.
خدايا پناه مي برم به تو از شر دانشي كه چشمانم را ببندد، و زماني كه به انحراف مي روم، ديگران را در مسير كج پندارم.
خدايا پناه ميبرم به تو از شر دانشي كه حاصل از توهم باشد،كه ديگران را گمراه كند و در مسير پرتگاه قرار دهد، همان جا كه خود اينك حضور دارد.
خدايا پناه مي برم به تواز شر دانشي كه باعث تيره بيني شود، غباري ايجاد كند تا كور گرداند، هر آن كه توانايي ديدن دارد.
خدايا پناه ميبرم به تو از شر دانشي كه بي تفكر، هر آنچه به او قالب كنند، بپذيرد، بي آنكه از غرض ورزي ها مطلع باشد.
خدايا پناه مي برم به تو از شر دانشي كه حاصل از كفر باشد،مانند آن ملعون كه به ذات خداوند سجده نكرد، و ديگران را نيز به دنبال خويش كشانيد.
پاسخ
آگهی
#4
دوستان محترم کسی می دونه اینجا چرا بسته شده (بود)؟
به فیلمنامه نویسی ارج نهیم و علاقه مندانش را تشویق نماییم


پاسخ
#5
سلام به همه ی دوستان عزیز
نمیدونم اهل نمایشنامه هستید یا نه اما به پیشنهاد یکی از دوستان کارگردان واسه اجرای تئاتر استانی(که حدودا 2 ماه دیگه در سطح استان فارس برگزار میشه) یه نمایشنامه یک پرده ای واسش نوشتم(که البته نسخه ی اولیه نمایشنامه هس) که گفتم اینجا بذارم که اگه امکانش باشه واسه بهتر شدنش از نظرات سازنده ی شما عزیزان بهره مند بشم.
37 صفحه بیشتر نیس اما به دلیل کوتاه بودن دیالوگ ها حداکثر شاید 5 قیقه وقتتونو بیشتر نگیره69
پس ممنون میشم اگه دوست داشتید نظرات خودتونو در رابطه با این کار باهام در میون بذارید75
در رابطه با هر چیزی که به ذهنتون رسید تعارف نکنید.
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
با تشکر
«شعبده‌باز چیزی را به شما نشان می‌دهد،‌ بعد آن را غیب می‌کند، و در آخر دوباره آن را ظاهر می‌کند و هنر او، در این ظاهر کردن دوباره است نه غیب کردن» مایک کین(فیلم Prestige)
پاسخ
#6
سلام آقای رنجبر. با اجازتون من نمایشنامتون رو خوندم و برام جالب بود. فقط یک نکته رو خواستم بگم گه البته نمیدونم از لحاظ اصول نمایشنامه درست هست یا نه: بنظرم توو دیالوگهای اوایل و اواسط فیلم مثل صفحه 30 به بعد که توصیفی از حرکات شخصیتها داشتید هم حرکاتی مثل رفتن به اطاقی دیگه یا بردن خریدها به آشپزخانه یا ور رفتن با وسیله ای و.... بین دیالوگها اضافه کنید مخاطب همونطور که به حرکتها و رفت و آمد ها توجه میکنه به دیالوگ ها هم توجه میکنه که بنظرم اینطوری مخاطب رو راضی تر نگه میداره....اینو براساس چندتا نمایشی که دیدم میگم....جسارتم رو ببخشید....

موفق باشید.
پاسخ
آگهی
#7
جناب آقاي رنجبر
عرض ادب
كارتان در اين نمايشنامه از نظر نوشتار اگر نگويم عالي ولي بسيار خوب بوده است.موضوعي را كه انتخاب نموده ايد و نوع ديالگوهاي نادر و علي به خوبي ذهن تماشگر/خواننده را به چالش ميكشد.زيبايي انتهاي آن هم قابل تعمق است.وقتي ميخواندم ذهنم به اين رفت كه اصلا آنها رييس ندارند و در انتخاب /جبر؛ مسئله مورد درگيري علي و نادر به نوع پايان احتمالي و سرنوشتشان ميانديشيدم.خشونتي كه عاملش جبر است و يا اختيار؟و يا هر دو ؟ درگيري ذهني مخاطب در پايان آن و پاسخ به اين سوال قابل تعمق است.هم چنين كوبيده شدن درب در انتهاي پرده نيز به اين مورد دامن ميزند.....
هميشه موفق باشيد
مراد ...فيلم نامه دوازده رخ:
فيلمي که «اگر يکي خواست از يکي از اون پنجره‌ها خودش رو بندازه پايين، فکر کند باشه برا بعد، بگذار اول برم يه دفعه ديگه اون صحنه رو ببينم.»
پاسخ
#8
(18-5-1393، 12:41 صبح)Amc1 نوشته است: *شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*سلام آقای رنجبر. با اجازتون من نمایشنامتون رو خوندم و برام جالب بود. فقط یک نکته رو خواستم بگم گه البته نمیدونم از لحاظ اصول نمایشنامه درست هست یا نه: بنظرم توو دیالوگهای اوایل و اواسط فیلم مثل صفحه 30 به بعد که توصیفی از حرکات شخصیتها داشتید هم حرکاتی مثل رفتن به اطاقی دیگه یا بردن خریدها به آشپزخانه یا ور رفتن با وسیله ای و.... بین دیالوگها اضافه کنید مخاطب همونطور که به حرکتها و رفت و آمد ها توجه میکنه به دیالوگ ها هم توجه میکنه که بنظرم اینطوری مخاطب رو راضی تر نگه میداره....اینو براساس چندتا نمایشی که دیدم میگم....جسارتم رو ببخشید....

موفق باشید.
سلام دوست عزیز
مرسی از لطف همیشگیت
بله کاملا درسته
ایشالله ر بازنویسی نهایی حتما اعمالش میکنم
واقعا ممنونم

(18-5-1393، 10:04 صبح)majid-chesta نوشته است: *شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*جناب آقاي رنجبر
عرض ادب
كارتان در اين نمايشنامه از نظر نوشتار اگر نگويم عالي ولي بسيار خوب بوده است.موضوعي را كه انتخاب نموده ايد و نوع ديالگوهاي نادر و علي به خوبي ذهن تماشگر/خواننده را به چالش ميكشد.زيبايي انتهاي آن هم قابل تعمق است.وقتي ميخواندم ذهنم به اين رفت كه اصلا آنها رييس ندارند و در انتخاب /جبر؛ مسئله مورد درگيري علي و نادر به نوع پايان احتمالي و سرنوشتشان ميانديشيدم.خشونتي كه عاملش جبر است و يا اختيار؟و يا هر دو ؟ درگيري ذهني مخاطب در پايان آن و پاسخ به اين سوال قابل تعمق است.هم چنين كوبيده شدن درب در انتهاي پرده نيز به اين مورد دامن ميزند.....
هميشه موفق باشيد
سلام
به شدت ممنون از لطفتون
خیلی خوشحالم که دوست داشتین و باز به اون چیزی که من تو این نوشته دنبالش بودم به درستی اشاره کردین
ممنون از توجه و دقت نظرتون
«شعبده‌باز چیزی را به شما نشان می‌دهد،‌ بعد آن را غیب می‌کند، و در آخر دوباره آن را ظاهر می‌کند و هنر او، در این ظاهر کردن دوباره است نه غیب کردن» مایک کین(فیلم Prestige)
پاسخ
#9
سلام اقاى رنجبر
نمايشنامه ى خيلى خوبى بود و راستش از اون بيشتر از فيلمنامه ى اخيرتون خوشم اومد .گفتگوها خيلى عالى بودن و از اونجايى که من زياد نمايشنامه نخوندم ,نمى تونم کمک زيادى بکنم ولى سه تا پيشنهاد دارم شايد به کارتون بياد.
1) واژه رىيس به نظرم يه کمى ثقيله و به جاش مثلا على يه اسم بگه و نادر بپرسه اون ديگه کيه بعدش على به تمسخر بگه همونى که اين نونو گذاشت تو کاسمون به اصطلاح رىيسمون
2)همونطورى که گفتم ,ديالوگها خيلى رىال و خوب بودن ولى يه جاهايى حالت حکيمانه مى گيرن مثلا اول صفحه ى 27 اين حسو بهم داد.
3) جسارته ولى اخرش يه کم تکرارى بود ولى يه پيشنهاد دارم و اون اينه که فقط على يا نادر يه کدوم بميرن و اون يکى پولا رو برداره و معلوم بشه نقشه اى از پيش تعيين شده از رىيس باشه و .....


جسارت منو مى بخشيدولى در کل خيلى خوب بود بهتون تبريک مى گم.
با ارزوى موفقيت
روزگار جالبیست!
مرغمان تخم نمی گذارد ولی گاومان هر روز می زاید!(حسین پناهی)
پاسخ
آگهی
#10
با سلام به علی اکبر
امیدوارم مطلب رو بخونی
نمایشنامت کمی به تئاتر پوچی نقب می زنه،صحنه ایزوله شده -برای تاکید بر موقعیت شخصیت ها تا جزئیات صحنه- دیالوگهایی که معمولا با سوءتفاهم در برداشت همراهه ،که البته در ادامه این دیالوگها دراماتیکتر میشه و بار اطلاع دهندگی پیدا می کنه،در نیمه اول تاکید نویسنده بیشتر روی سوء تفاهم در برداشت از دیالوگها و نقص زبان در برقراری ارتباط هست،بطوریکه از توصیف اکت بازیگرها و ظرایف دیگر پرهیز شده(که چند تا از دوستان هم گفتند)،تا اینجا موقعیت و فضا منو یاد در بروژ (فیلم مورد علاقه ام) میندازه ،کمی تاکید من روی استراتژی نیمه اول و دوم نمایشنامه هست،کاش لحن نیمه اول ،در نیمه دوم هم حفظ میشد (البته سلیقه من اینو میگه و خیلی ها این نوع کارها را نمی پسندندو اون رو نشان از عدم توانایی در قصه گویی می دونند)،از این منظر اگر کمی رو دیالوگها کار بیشتری بشه و دیالوگهای با مزه رو فدای لحن کار کنی،برای من مقبول تر خواهد شد
درود
اگر هنر نبود ، حقیقت انسان را می کشت.
پاسخ
#11
سلام عاقایون(خانوم ها و آقایون)
وقتتون به خیر
هیچی دیگه ، منم از اینکه تو تالار حرکت های مثبت می بینم ، خیلی ذوق زده شدم
و به عبارت دیگه تو پوست خودم نمیگنجم
آقای موسوی عزیز ، مرسی از اینکه این تاپیک رو باز کردید
جواب سوالتون رو من یکی خوب میدونم(دوستان محترم کسی می دونه اینجا چرا بسته شده (بود)؟ )
به هر حال اگه شما نمیدونید
من می تونم در قالب یه داستان کوتاه اون رو به عرضتون برسونم68
البته فکر می کنم دیگه برای شما هم زیاد مهم نباشه
چون هیچکس از نبش قبر کردن استقبال نمی کنه
ولی خداروشکر که این تاپیک مجدد راه اندازی شد، باشد به نکویی ...
راستی تا یادم نرفته از محمد علی ، دوست خوبم هم یه تشکر بکنم
ایشون آخرین ویرایش فیلمنامه من رو جایگزین نسخه اولیه کردن
در آخر اینکه چه قدر تشکر کردن خوبه، وین دایر بیچاره راست میگفت ...75
سپاس از شما دوستان ، بسیار دوست داشتنی 9
پاسخ
#12
مهم نبو تو به چه چیزی فکر می کردی ...

سرد بود ، در عین حال ، از بستن در معذور بودم

باید صدای صدای باد را می شنیدیم ، که همچنان بدون وقفه زوزه می کشد

صدایی آشنا از اعماق هستی ، که من می شنوم ، و من ، تو نیز باید ، اما افسوس ...

آن روز ، ما هر دو به یک چیز می اندیشیدیم

از لرزش دستان و صدای دندانهایمان ، که بی اختیار لب به گلایه گشوده اند ، پیداست

با این وجود باد ایده دیگری داشت ، که شاید مشیت الهی نیز باشد

مهم نبود تو به چه چیزی فکر می کردی ...

در باز است ، سرد بود ، و باز هم می شد

نگاه زبان همه ادم ها نیست ، شاید

نگاه زبان عشق است

باد در را بست و دیگر صدایی شنیده نمی شد

دیگر نگاهی هم نبود

مهم نبود تو به چه چیزی فکر می کردی

من برداشت خودم را داشتم...

من اهل زمستانم ...

در کارزار زندگی ، من سرباز خداوندم

و اراده ایشان را، بر مصلحت خویش پذیرفته ام

زمستان نزدیک است ...

من از ابرهای پاییزی دل خوشی ندارم

زمستان انتظار مرا می شد ، باران هم ، من نیز ...

در کارزار زندگی ، من سرباز خداوندم

و به درستی سنت الهی ، این بود که حق بر باطل قالب شود

و ابدا این سنت تغییری نخواهد یافت

همانا یاری خداوند نزدیک خواهد بود

هر آنچه که می خواهم در راه است

من شبیه خداوندم

ابرهای پاییزی باران نمی آفرینند

من به سوی زمستان می روم

شکر و سپاس از آن خداییست ، که به من خدایی را آموخت

من اهل زمستانم

خورشید را نمی شناسم

باران مظهر سعادت من است ...
پاسخ
آگهی
#13
مشغول تماشای برنامه ی مورد علاقه اش از تلویزیون بود.روی کاناپه قدیمی که از پدربزرگش به ارث رسیده بود نشسته بود.سرفه های کشنده ای که از زمان به دنیا اومدنش همراهش بود همیشه آزارش می داد.مجبور بود برای کنترل این سرفه هااز داروهای گران قیمت استفاده کند.دکور آپارتمان کوچکش کاملا از گذشته الهام گرفته شده بود و از وابستگیش به آن دوران خبر می داد.دیوارهای اتاقش را سراسر با مناظری از طبیعت پر کرده بود و از تمیزی آنها معمول بود در نگهداریش وسواس خاصی به خرج می هد.به شب زمان زیادی نمانده بود که تلفن منزلش به صدا در آمد.بعد از 3 صدای زنگ تلفن قطع شد.بعد از قطع شدن صدای تلفن از جای خود بلند شدو به سمت تلفن رفت.انگار این 3 زنگ رمزی بود که فقط او از آن مطلع است.تلفن را برداشت و مشغول به گرفتن شماره ایی شد.او نیز بعد چند ثانیه تلفن را قطع کرد.گویی به رمز جواب داده باشد.
رفت به طرف آینه خود را از آینه نگاه کرد.از دیدن خود در آینه هراس که نه نفرت داشت البته نفرت از خود نه نفرت از کسانی که باعث این اتفاق شده اند.به دستان کهیر زده خود به صورت دفرمه شده اش به پاهای یکی بلند و یکی کوتاه خود نگریست.آه بلندی کشید...نفرت انزجار خود را به سختی کنترل می کرد.به خاطر همین فقط در زمانهایی که مجبور بود به جلوی آینه می رفت.
آینه را جمع کرد و در جای همیشگیش قرار داد تا بیش از این اذیتش نکند...
_____________________________________________________-
سلام
ایرادشو بگین.میدونم ایراد زیاد داره.
اگه بهم انگیزه بدین بقیه اشم میزارم.
چند فصلشو نوشتم.اولین کارمه.
یه ناشر تاییدش کرد.
البته این عین نوشته هام نیست.
پاسخ
#14
*
البته دوستانی که در داستان نویسی مهارت دارن باید نظر بدن ...
*
ولی وقتی خوندمش خیلی زود تونستم اون فضا رو درک کنم و با اینحال که هیچ شناختی از ازین شخصیت ندارم ولی حس می کنم درگیرش شدم و می خوام بدونم کیه و داستان زندگیش چی بوده و اونی که زنگ زده کیه
*
بیشتر ازین چیزی نمی گم چون اطلاعات ندارم
*
موفق باشید
وانه هو رب الشعری ( سوره نجم آیه 49 )

همانا او پروردگار ستاره ی شعری است
پاسخ
#15
چرا هنوز زنده ام ؟

مرد ایمان دارد ، که پس این مشکلات ، آسودگی قرار گرفته

و این وعده خداوند است

نیک می داند معبودش او را فراموش نخواهد کرد

شب هنگام ، قبل از خواب ، خدایش را سپاس می گوید

به وقت سحرگاه ، زمانی که بر می خیزد ، خود را تسلیم اراده پروردگارش می نماید

با تمام وجود می یابد ، می بیند ،درک می کند ، که زمان به انتظار او نخواهد نشست

و میدان نباید خالی بماند ، هر گز

روح مرد در هم می شکند ، زیر فشار مبارزه

اهریمن خاطرش را مکدر ساخته ، و سوالی که پاسخی ساده دارد

ذهن پریشان مرد را ، از درون متلاشی می کند

چرا هنوز زنده ام ؟

مرد زمانی را به مراقبه اختصاص می دهد ، همیشه

لختی مشکلاتش را به دست فراموشی می سپارد

و به هر آنچه که نیکوست می اندیشد

و در ژرفای وجودش سرچشمه زیبایی را می یابد

مرد راز هستی را می داند ، و به آن ایمان دارد

لیکن ندایی توجه مرد را بر می انگیزد

هنوز زنده ای

زیرا نیستی ، آنجا که باید باشی ...
پاسخ
آگهی


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
در گوگل محبوب کنید :