درود مهمان گرامی! ( - ثبت نام)
شما هنوز ثبت نام نکرده اید؟ یا وارد حساب کاربری خود نشده اید! برای استفاده از تمامی امکانات انجمن لازم است ثبت نام کنیدیا info@scenario.ir    
*نادان بمانید و جستجوگر *

تارانتینوئیسم!(بررسی سینمای کوئنتین تارانتینو)
زمان کنونی: 18-9-1395، 03:47 صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Raggedy Man
آخرین ارسال: Raggedy Man
پاسخ 24
بازدید 5859

امتیاز موضوع:
  • 35 رأی - میانگین امتیازات: 3.37
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تارانتینوئیسم!(بررسی سینمای کوئنتین تارانتینو)
#1
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
کوئنتین تارانتینو از کارگردان های دوره ی جدید سینماست و شاید اولین و مهم ترین کلیشه شکن سینما جهان.
او کار خود را با نوشتن دو فیلمنامه آغاز کرد(جدا از ساخت یک فیلم ناقص)که هر دو را به تونی اسکات تحویل داد.اسکات با خواندن آن دو بنا به گفته ی خودش«هر دو اثر به قدری خوب بودند که آنها را بدون هیچ وقفه ای خوانده»اسکات به تارانتینو می گوید که حاضر است هر دو را کارگردانی کند ولی تارانتینو فقط یکی را برای ساخت به اسکات تحویل میدهد که نتیجه میشود True Romance و دیگری که خود تارانتینو ساخت Reservoir Dogs .پس از اکران اولین فیلم تارانتینو که توجه بسیاری را به خود جلب کرد،مردم به دنبال این بودند که بدانند این کارگردان جوان،در کدام رشته ی سینمایی تحصیل کرده که متوجه شدند او به هیچ وجه تحصیلات آکادمیک سینمایی نداشته و فقط با فیلم نگاه کردن،یاد گرفته...این موضوع تلنگری به سینمای هالیوود بود که موجب شد راه کارگردان های خوبی چون «گای ریچی»نیز به هالیوود باز شود.پس از این فیلم او پیشنهادهای زیادی برای ساخت از جانب کمپانی های بزرگ هالیوودی گرفت مثل ساخت بلاک باستر Men In Black ولی او تمامی پیشنهادها را رد کرد و صبر کرد تا فیلم بعدی...PULP FICTION پایه های سینمای کلاسیک را تخریب کرد و تعاریف جدیدی را وارد سینما کرد...استیون اسپیلبرگ در مصاحبه ای در سال 2007 میلادی گفته که:«اگر بنا باشد فقط یک فیلم را در جهان نگه دارم تا برای نسل های بعد باقی بماند،آن فیلم بدون شک پالپ فیکشن است»...بعد از این بود که کارگردان ما توانست گلیم خود را از آب بیرون بکشد و به عشق خود که فیلمسازی است،به راحتی بپردازد...
این یه بیوگرافی کوتاه از تارانتینو بود
ما قراره تو این تاپیک این 5 فیلم رو مورد واکاوی قرار بدیم
Reservoir Dogs
Pulp Fiction
Sin City
Inglourious Basterds
Django Unchained
یه توضیح کوتاهی هم درباره ی Sin City بدم و اون اینه که شاید خیلی هاتون فکر کنید که فقط کارگردان یک سکانس بوده ولی در واقع اون به طور کلی بالای سر پروژه بوده و حتی در مسائل کوچکی مثل طرز صحبت کردن بنسینو دل تورو موثر بوده
موفق و موید باشید
پاسخ
#2
از اونجایی که تارانتینو رو پدر فیمسازان پست مدرن میدونند من هم چند نکته رو که از کتاب "فیلم پست مدرن" نوشته وحید حیاتی مارک کردم اضافه میکنم.
اندیشه پست مدرن به هیچ ایدئولوژی و آرمان شهری اعتقاد ندارد.باید توجه کرد که انسان در فیلمهای پست مدرن،مجموعه ایست از معنویت و مادی گری،مدنیت و توحش،قدرت و ضعف و فرشته و شیطان. در واقع بیشتر به این بستگی دارد که او در چه شرایطی قرار می گیرد و چه مؤلفه هایی بر او اثر گذارند.
فیلم "داستان عامه پسند" اثر تارانتینو از این حیث جالب توجه است.در این فیلم تعداد زیادی از آدمها حضور دارند که هر یک در مواجهه با حوادث مختلف از خود واکنش های متفاوتی نشان میدهند. حتی یکی از آدمکش ها جان به در بردن تصادفی خود را معجزه ای از سوی خداوند میداند و تصمیم میگیرد که مرد خدا شود ولی فیلم بدون اینکه با کنار هم گذاشتن سامان مند این رخداد ها به نتیجه ی خاصی برسد،آنها را به طور تصادفی در کنار هم قرار میدهد تا به ابهام و عدم قطعیت که از ویژگی های اصلی هنر پست مدرن هستند،نزدیک شود. در پایان فیلم دو آدمکش(وینسنت و جولز) را سبکبال و خندان میبینیم،در حالی که بیشتر دانسته ایم که یکی از آنها کشته خواهد شد. تارانتینو هیچ نتیجه گیری خاصی نمیکند و خود را به هیچ یک از این آدمکش ها که تعدادشان در فیلم هم نیست(مثل مارسلوس والاس،بوچ،وینسنت و جولز،ولف حلال مشکلات،زن و مرد دزد در رستوران) نزدیک نشان نمیدهد.
نوشتن، نتیجه خوندن و دیدنه پس تا میتونیم بخونیم و ببینیم.
پاسخ
#3
پست مدرنیزم رو عده ای پاسخی به مدرنیزم می دونن و عده ای هم نتیجه یاس نسبت به مدرنیزم که زایده تکنولوژی و پیشرفت های علمی بود،پست مدرن ها به نتیجه مثبت علوم و دانش بشری شک می کنند و هیچ چیز را قطعی نمی دانند،در دوران کلاسیک شاه پیرنگ حرف اول رو توی سینما میزد ،با ورود مدرنیزم جریان سیال ذهن و روانکاوی شخصیت ها تحت تاثیر آرای فروید وارد حیطه ادبیات و هنرهای نمایشی شدو در دوران پست مدرن باز هم قصه مرکز توجه قرار گرفت اما اینبار توجه پست مدرن ها به داستان به معنی کلاسیک اون نبود بلکه نحوه تعریف و ارائه ان مهم بود،پست مدرن ها به روایت وفادار نمی مانند و رویه های معناسازی فرمی خود را افشا می کنند،به همین دلیل در اکثر آثار پست مدرن مخاطب بصورت فرا متنی به بیرون داستان و فیلم های مشابه ارجاع داده میشه،زمان ،مکان و قصه وحدت و یکپارچگی نداره و الزامی برای رعایت هیچ اصل و قاعده ای وجود نداره حتی خود پست مدرنیزم،شاید به همین دلیله که معنای خط کشی شده مشخصی براش وجود نداره و مدام از تعریف و تفسیر شدن فرار می کنه.مشخصه دیگر پست مدرنیزم هجو گونگی این آثاره،مدام با سیاست،جامعه و هنجارها و خود سینما شوخی میشه.
به همین دلیل اغلب آثار تارانتینو در حیطه پست مدرن قرار می گیره،تارانتینو عاشق سینمای عامه پسند هست و تلاش های او برای ساخت یک اثر صرفا عامه پسند معمولا به شکست خورده در صورتی که هر گاه شروع به شوخی با این سینما می کنه فیلم هاش قابل تامل میشه
شاید پالپ فیکشن مهمترین اثر تارانتینو باشه و به عقیده خیلی ها(مثل خود من)بهترین فیلم تاریخ سینما،زمان به بازی گرفته میشه،دیالوگها با شرایط پارادوکس دارند و این تبدیل به یک موتیف تکرار شونده در همه آثار تارانتینو شده و در انتها لحن ابزورد کارهای او که بعد ها سینماگران دیگری رو هم به تقلید از او وا داشت،بدون شک تارانتینو یکی از مهمترین فیلمسازان قرن حاضر است.

همه اینها نظر شخصی اینجانب بود،بنابراین قابلیت نقد شدن دارند.
اگر هنر نبود ، حقیقت انسان را می کشت.
پاسخ
آگهی
#4
من با پاراگراف اول نوشته آرمان کاملا موافقم. فیلمهای پست مدرن دقیقا مثل فیلمهای کلاسیک قصه گو هستند،بر عکس فیلمهای مدرن. ولی در ساختار و روایت با سینمای کلاسیک تفاوت های زیادی داره. مثلا فیلم دوازده مرد خشمگین(سینمای کلاسیک) رو با داستان عامه پسند مقایسه کنین. شخصیت های دوازده مرد خشمگین کاملا شسته رفته و از فیلتر رد شده اند.روایت داستان عقلانی و قابل لمس،دیالوگ ها منسجم و در تکمیل یکدیگر و همچنین پایانی مشخص و پرمعنا و بسته...ولی داستان عامه پسند با این که در تعریف قصه و داستان گویی چیزی از فیلم سیدنی لومت کم نداره و حتی به نظر من قوی تره ولی آن شاخصه ها رو نداره در حالی که نبود این شاخصه ها و عوامل چیزی از ارزش فیلم کم نکرده بلکه به اون افزوده(این یعنی قدرت ایجاد تغییر در ساختار)...فیلم داستان عامه پسند پر است از هجو،ارجاعات سینمایی و ادبی،ابهام،غافل گیری،سکانس های ظااهرا بی مورد ولی ناب و تاثیر گذار،همراه با ساختاری غیر خطی و پایانی باز و مبهم...
ساموئل ال جکسون:وقتی فیلمنامه پالپ فیکشن رو خوندم با این که کاملا متوجه شده بودم،تصمیم گرفتم یک بار دیگه اونو بخونم. کاری که هیچ وقت انجامش نمیدم.برای بار دوم خوندمش،از جام بلند شدم و فریاد زدم wow! این بهترین فیلمنامه ای بود که تا حالا خوندم.
نوشتن، نتیجه خوندن و دیدنه پس تا میتونیم بخونیم و ببینیم.
پاسخ
#5
ضمن عرض سلام به همه و تشکر از حمیدرضا

لینک دانلود فیلم هایی که حمیدرضای عزیز انتخابشون کرده رو گذاشتم ... کسائی که این فیلما رو ندیدن میتونن دانلود کنن و تو بحثا شرکت داشته باشن
لینک کمکی اول که داخل سایت زیر می بینید قابلیت resume داره و هنگامیکه لینک فعال میشه تا 96 ساعت فرصت دانلود دارید.... کلاً سرعتش از خیلی از لینکای مستقیم ایرانی بیشتره!

*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
لینک دانلود فیلم حرامزاده های بی آبرو رو پیدا نکردم!

فقط یه نکته به حمیدرضا که ای کاش بجای فیلم sin city یه فیلم دیگه رو میذاشتی... آخه همونطور که تو imdb هم نوشته شده تارانتینو تنها نقش یک کارگردان میهمان رو برای این فیلم داشته ... البته من خودم این فیلم رو ندیدم ولی اون 4تا فیلم دیگه رو دیدم و واقعاً از بهترین ها هستند ... منتظرم که بحث رو راجب فیلماش شروع کنیم
پاسخ
#6
reservoir dogs-سگهای انباری
هر فیلمی برای طی کردن مسیر دراماتیک خودش ،اول شخصیت هاش رو معرفی می کنه بعد حادثه بحرانی پیش میاد،شخصیتها با بحران دست و پنجه نرم می کنند ،کشمکش و نهایتا نقطه اوج،اما در اینجا با فیلمی از تارانتینو طرفیم،اونهم یکی از بهتریناش

*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

چه چیزی سگهای انباری رو خاص کرده؟
توی این فیلم از ابتدا شخصیت ها معرفی نمیشن و تنها چیزی که از اونها می دونیم اسمهای مستعاری مثل آقای آبی،سفید،صورتی و.......تارانتینو یه بیانیه صادر می کنه...سینمای کلاسیک برو به جهنم....فیلم از بعد از حادثه بحرانی آغاز می شود،سرقتی که نا موفق بوده (سکانس ماشین و زخمی شدن تیم روس)،شخصیت ها یکی یکی وارد انباری می شوند و داستان را از نقطه نظر آنها می شنویم،رفته رفته با شخصیت ها آشنا میشیم،همه چیز در این انباری و از زبان شخصیت ها تعریف میشه،اما تارانتینو ی باهوش جایی برای تنفس هم ایجاد کرده تا مخاطب خسته و دلزده نشه،فلاشبک هایی که یک در میان اتفاق می افته و شروع به معرفی شخصیت هاش می کنه بدون این فلاش بکها سگهای انباری به این خوبی نمی شد ،نفسی تازه می کنیم و دوباره وارد اون سگدونی خفقان اور میشیم،رفته رفته به نقطه اوج می رسیم،خائن مشخص میشه ،در واقع نقطه اوج در بطن حادثه بوجود نمیاد بلکه در حاشیه حادثه مرکزی اتفاق می افته و این هم ابداع دیگری از این نابغه دیوانه است .همه کشته میشن بجز یک نفر،کسی که تارانتینو دوست داره آخر قصش زنده بمونه،مثل پالپ فیکشن و حتی جانگو،روند معکوس دراماتولوژی سگ های انباری دال بر عدم اشراف تارانتینو بر درام کلاسیک نیست،برعکس تارانتینو درام و ویژگی هاش رو می شناسه و آگاهانه به سینمای کلاسیک دهن کجی می کنه.مگه چند نوآوری باید توی یک فیلم اتفاق بیفته تا فیلم شاهکار بشه؟

و این هم سکانس شاهکار پایانی

*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*
اگر هنر نبود ، حقیقت انسان را می کشت.
پاسخ
آگهی
#7

نقد منفی سعید عقیقی بر تارانتینو

کوینتین تارانتینو؛ مرور یک پدیده[/i]

ببخشید دستشویی کجاست


یک

تری ایگلتون؛ در نوشته کوتاهی درباره اسلاوی ژیژک که این اواخر در روزنامه کارگزاران به فارسی درآمد، ژیژک را نه یک فیلسوف و ناقد ادبی، که به درستی یک «پدیده» می خواند. بسیاری از چهره های سرشناس رسانه در سال های اخیر، در همین رده جای می گیرند. دو سال پیش در نقد کتاب اسلاوی ژیژک درباره شاهراه گم شده دیوید لینچ (دنیای تصویر، اردیبهشت 85)، توضیح دادم که بسیاری از پدیده ها بر موج «فقدان پژوهش» سوار می شوند و دوستداران خود را به جای آشنا ساختن با آن پدیده، مرعوب و مقهور می کنند. به عنوان نمونه، اسلاوی ژیژک مثل هر موج سوار دیگر، برای نمایش احاطه خود بر هر چه هست(از جمله سینما)، کتابی درباره فیلم دیوید لینچ می نویسد. اما در توضیح خلاصه داستان همان فیلم، دست کم بیست غلط واضح دارد که تمام اشاره ها و «تاویل»های بعدی را نادرست جلوه می دهد. بگذریم از اینکه 90 درصد کتاب اصلاً درباره لینچ نیست و با طرح بحث های انحرافی، می کوشد ناتوانی اش در تحلیل فیلم را لاپوشانی کند. این کتاب نازل و پرغلط برای خیلی ها(از جمله مترجم آن، دوستداران لینچ و سینه چاکان ژیژک که بیشترشان حتی کتاب را نخوانده اند،)مایه بحث های شفاهی بسیاری است. اما وقتی پای نوشتن در کار باشد موضوع کاملاً فرق می کند. پدیده تارانتینو نیز به همین راه می رود. نوشته های دوستداران این پدیده غالباً در حال یادآوری لذت بخش فحش ها و متلک ها و «لحظه»های این فیلم هایند، اما درباره خود این فیلم ها چیزی ندارند. به بیان دیگر، گویی سر میز کافه راحت تر می توان درباره تارانتینو حرف زد تا روی صفحه کاغذ. یعنی پدیده هایی از این دست بیشتر به هوادار نیازمندند تا منتقد. به عنوان نمونه، اگر بگویید جکی براون در همان صحنه تعویض پول که سه بار از دید شخصیت های متعدد تکرار می شود چند غلط واضح ساختاری(ریتم بسیار کند و کسل کننده)، بصری (به لحاظ جایگاه آدم ها و فاصله شان از یکدیگر) و فیلمنامه یی (غیب شدن پلیس و تعجب نکردنش از حضور این همه آدم آشنا در بوتیک، باورکردن حرف های جکی و... )دارد، طوری نگاهت می کنند که انگار اصلاً فیلم را ندیده اند. بحث درباره «پدیده ها» به دو دلیل عمده، غالباً دشوارتر از «آثار» است. نخست آنکه ناخودآگاه جمعی و «گروه» برای موج سواری یک پدیده شرط لازم است و دوم آنکه برای پیش افتادن پدیده از اثر، نیازمند فراموشی تحلیل و ارتباط دیالکتیکی هستیم. به این ترتیب، ساده کردن یک پدیده که لازمه اثرگذاری است، بی آنکه احتیاجی به درک دقیق داشته باشد، در موردش اتفاق می افتد و جایگاه پدیده را تعیین می کند. کاری که منتقد تحلیلگر می تواند انجام دهد، «روش شناسی» پدیده است. مثلاً اگر بدانیم که پدیده بیشتر محصول رسانه و فضا است تا ویژگی های درونی متن، درمی یابیم که یک؛ تاریخ مصرف این پدیده بسیار کوتاه است و دو؛ چنین پدیده یی حتی اگر بخواهد، نمی تواند این بازی را ادامه دهد. به همین دلیل است که فیلم اخیر تارانتینو در قیاس با دو فیلم نخستش (به عنوان پدیده)حتی نزد هوادارانش تا این حد شکست خورده و نفرت انگیز به نظر می آید. حال آنکه (به عنوان یک متن)فقط نمونه یی ضعیف تر از روش «سالادی» همیشگی فیلمساز است که پیشتر هم به کار رفته است و نشانه هایش در فیلم های گذشته نیز به چشم می آمد. مسیر این پدیده از مخلوط کردن الگو های سر راه شکل می گیرد و به همین دلیل نمی توان از آن توقع زیادی داشت. شیوه درک پدیده ها؛ فراتر از موجی که برآن سوار می شوند، و فراتر از پراندن واژه هایی چون «پست مدرنیسم» برای لاپوشانی ناتوانی مان در نقدنویسی، به درک درست نشانه های آن پدیده بستگی دارد. اگر به پدیده یی چون تارانتینو با دقت بیشتری نگاه کنیم؛ تاریخ مصرفش را که روی بعضی از صحنه های فیلم های اولیه اش حک شده، به وضوح خواهیم دید.



دو

ضدمرگ بیننده اش را مستقیماً به دهه 70 می برد؛ جایی که بعد از موج ایزی رایدر و تخیلات غریبش، راه برای تولید trash movie ها در قالب فیلم های جاده یی باز شد. این فیلم ها بر خلاف گرایش روشنفکری شرق امریکا، بیشتر از غرب وحشی می آمدند و سرزمین های بیابانی، کلانتر های عوضی و ضدقهرمان های عوضی تر، اتومبیل های هشت سیلندر با کارکردهای عجیب و غریب، دختر های ولگرد و علاف در بارها با درونما یه هایی از قبیل «مستی و راستی؟،» و خشونت و عریانی در حدی بارها فراتر از آنچه «سینمای رایج» اجازه اش را می داد. درایوین سینماها و سانس های آخر شب، عرصه تاخت و تاز بیشتر این فیلم ها بود؛ آثاری ارزان قیمت که لذت بی سروته بودن شان به هر چیز دیگر می چربید. نمونه های خوش خیم شان مثل مسابقه الکی خوش ها یا اتواستاپ، در دهه 50 شمسی در تهران نمایش عمومی هم داشتند و تصدیق می کنید که برای نمونه های بدخیم شان باید دو دهه دیگر هم صبر می کردیم تا تارانتینو به یادمان بیاورد که چنین فیلم هایی هم وجود داشته است. اما خوشبختانه یا بدبختانه، چند نمونه از کارهای راس مه یر در دسترس بود و می شد چند نمونه از الگوهای موثر بر کارهای تارانتینو راهم پیدا کرد. در حقیقت، ضدمرگ را می توان ترکیبی از چند فیلم راس مه یر - به خصوص تندتر پوسی کت، بکش، بکش،(1965) و شری، هری و راکوئل(1969)- دانست. مه یر خیلی پیش از آنکه موتورسواران ایزی رایدر پیدا شوند و ترکیب فرهنگ عامه و موسیقی راک را به سینما بکشانند، راه خود را در «سینمای پایین شهر» باز کرده بود. مسیری که او به عنوان مهم ترین «مولف آشغالفیلم» به تهیه کننده ها نشان داد، بیش از آنچه تصور می شد به دل همه نشست. راس مه یر تا حد قابل توجهی مرا به یاد شخصیت کارگردان فیلم شب های بوگی(ساخته پل تامس آندرسن) می اندازد که برت رینولدز نقشش را بازی می کرد. او به ژانری تعلق داشت که ریشه در عکاسی داشت و امروز به شکل قالبی صنعتی و پول ساز، نشریه و جشنواره و سوپراستار های محبوب خود را دارد. تارانتینو به عنوان ترکیبی از راس مه یر، جان وو، سرجو لئونه، بروس لی، سریال های تلویزیونی دهه 70 امریکا، با سس سام پکین پا و سالاد ویلیام فریدکین، غذایی را به فیلم دوستان پیشنهاد می کند که هر کس بر حسب ذائقه خودش و تعلقات جورواجورش می تواند از آن بهره بگیرد. فقط یک شرط دارد؛ اگر منتقدی پیدا شد و با آزمایش نمونه های این غذا نشان داد که بخش قابل توجهی از این غذا از معده فیلمسازان آشغال ساز دیگر درآمده و نتیجه بازیافت نیمه کاره بسیاری از ته مانده های رستوران های بین راه است، لطف کنید و اگر جانی برایتان باقی ماند، خونسردی تان را حفظ کنید و به ادامه تناول مشغول باشید. این نحوه تشریح که مستقیماً از لحن و دیالوگ های فیلم های تارانتینو گرفته شده، نشان می دهد چطور درک ریشه های یک پدیده، انتظارات بینندگانش را تنظیم می کند و در این صورت، مشاهده فیلم مهوعی چون ضد مرگ چندان هم به نظرش غافلگیر کننده و تراژیک نمی آید. چون تارانتینو بیش از آنکه نگران فیلمش باشد، دارد صحنه هایی از فیلم تندتر پوسی کت بکش، بکش، را عیناً بازسازی می کند و خشونت پورنوگرافیک محبوبش را که در 10 دقیقه پایانی با استفاده کامل از الگوی مورد علاقه اش به نمایش می گذارد. خب، کسی نمی پرسد این الگوی مورد علاقه، اصلاً خودش چه هست و چه هویتی دارد؟ چطور قصه اش(کدام قصه؟،)را تعریف می کند و به کجا می رسد؟ آیا فیلم نکته پیچیده و باریک تر از مویی دارد که ما متوجه نشده ایم؟ اتفاقاً تارانتینو با صداقت کامل دارد توضیح می دهد که مواد اولیه داستان هایش را از کجا می آورد. ضدمرگ کمترین ربطی به ژان لوک گدار و موج نو ندارد و چیزی بیشتر از زباله های بازیافت نشده سه دهه پیش به نمایش نمی گذارد. زباله هایی که حتی توان سرگرم کردن بینندگان کم توقع شان را هم ندارند. دیالوگ های تارانتینویی فیلم هم که با فیلم های گذشته او هیچ فرقی ندارد و همان پرت و پلاگویی بامزه همیشگی را به کار می گیرد تا ریتم کند و کسل کننده فیلمش را بپوشاند. پس این دفعه چه اتفاقی افتاده است؟ شاید راه حل این باشد که به جست و جوی پاسخ برآییم؛ اینکه چطور ایده یافتن «الماس در دل خاکستر» که توسط خود فیلمساز پیشنهاد شد و منتقدان یک دهه با آن دم گرفتند، عملاً به شکست می انجامد و از همان آغاز، نشانه های ناتوانی را به نمایش می گذارد. نشانه هایی که از فرط ذوق زدگی و جوگرفتگی، نه جدی گرفته می شوند و نه اصلاً به چشم می آیند.



سه


اولین تصویری که از تارانتینو به یاد می آورم، همان اولین تصویری است که از او دیده ام؛ پشت میز صبحانه در اولین سگ های انباری در حال چرند گفتن. او طی پانزده سال اخیر همان جا نشسته و کمابیش دارد همان کار را ادامه می دهد. توی این چرندیات من درآوردی گاهی چیزهای بامزه و درستی هم پیدا می شود. خب؛ که چی؟ بیشترش هم در ردیف همان چیز هایی است که توی سریال های 90قسمتی شبانه امریکا و امارات و ایران و کره و چین می شود پیداکرد. برگردیم سر میز صبحانه. چند تا سگ (یا مرد،) هر یک با نامی به یک رنگ خاص دور میز نشسته اند و مزخرف بار هم و تماشاچی می کنند. تا از سر میز بلند نشده ایم بگویم که اسپایک لی هم همان وقت ها در فیلم «باید به دستش بیاره» اسم مردها را با نام سگ یک، سگ دو و... در عنوان بندی اش ثبت کرده بود، سگدانی راه حل خوبی برای تولید یک فیلم ارزان قیمت پیشنهاد می کند؛ بگذریم از اینکه خودش آن را به طرز مسخره یی اجرا می کند. ظاهراً مشکل اصلی از سر همان میز صبحانه شروع می شود. تارانتینو نوعی فرم ابزورد را برای دیالوگ هایش انتخاب می کند که سبب می شود تا معدود لحظات جدی و موثر فیلم هایش مهجور و باورناپذیر به نظر بیاید. وقتی فیلم به خشونت رقت انگیز نیم ساعت بعدی پرتاب می شود، باید منتظر باشیم که ناله های اورنج(تیم راث)کمتر شود تا بفهمیم که بقیه کجا هستند. نوآوری یا بدعت گذاری؟ بله، هست. صحنه سرقت به نمایش درنمی آید و مسخره بازی های ناشی از خنگی ذاتی پینک (استیو بوشمی) از قبیل دیالوگ های ابلهانه و دویدنش در خیابان و فرار پایانی اش از انبار. اما به رغم تمامی اینها، فیلم از نوعی کسل کنندگی مزمن رنج می برد که طراوت های مقطعی و کم اثر قادر به جبرانش نیست. خیلی طول می کشد تا بفهمیم از این دزدها کدام شان دیوانه ترند و صحنه بریدن گوش پلیس با خشونتی که از دیوانه ترین آدم گروه انتظار می رود، زیادی کشدار و طولانی است. فکر اصلی فیلم یعنی خیانت اورنج و حمایت بی دلیل وایت (هاروی کایتل)، فلش بک ها را بی اثر می کند و نبرد نهایی را با تاثیرپذیری از «خوب، بد، زشت» به مبارزه «احمق، کثیف و عوضی» بدل می سازد. صحنه وایت و جو را کنار بگذارید. اوضاع کمی بهتر می شود. وقتی ما نمی خواهیم بدانیم دزدی چطور اتفاق می افتد، پس اصلاً چه اهمیتی دارد که بدانیم چه دزدیده اند و از کجا می آیند؟ بنابراین، بحث بی مصرف وایت و پینک(که این دفعه نه ابزورد است و نه بامزه) جز اتلاف وقت و تکرار بخشی از آنچه دیده ایم چه خاصیتی دارد؟ یا صحنه کشتی گرفتن بلوند با ادی؟ راستی مگر قرار نبود اینها همدیگر را نشناسند و اسم همدیگر را ندانند؟ دکوپاژ بسیار ابتدایی و عقب افتاده این صحنه را چطور توجیه کنیم ؟چرا ناراحت می شوید؟ دارم سعی می کنم «جهان متن» را «رمزگشایی» کنم، این کار به ویژه وقتی هیچ رمزی در کار نباشد، لذت بیشتری دارد. فیلم های «بازیافتی» و «یک بار مصرف» تارانتینو همین مشکل را دارند. وقتی بار اول دیده شوند، می شود تکه های به دردخورش را (که زیاد هم نیستند) برداشت و بقیه را در ذهن ساخت و سر میز نشست و برای بچه ها تعریف کرد و در خیال، خود را یکی از «رنگ ها»ی سگدانی فرض کرد. اما وقتی دیدار به تکرار می رسد، نشانه های بیشتری از gore movie های دهه های پیشین دریافت می کنیم و کم تر به پروپای گدار و دیگران می پیچیم. تنها چیزی که ما را مستقیم و بی واسطه به یاد گدار می اندازد، نام شرکت تولید فیلم های تارانتینو یعنیband a part(باند غریبه ها)است که از فیلم گدار گرفته شده. وقتی داریو آرجنتو و جان وو یک فوج زباله ساز و متوسط ساز دیگر هستند، نیازی نیست که به دنبال بزرگان بگردیم. (سرجو لئونه؟ بله. او هم به عنوان یک فیلمساز معمولی همین دوروبر حضور دارد.)می خواهید صحنه بریده شدن گوش پلیس توسط بلوند را «تاویل» کنیم؟ بهانه مان هم این است که «خشونت توسط رسانه ها مدام در جریان است و فیلم دارد به این نوع خشونت پاسخ می دهد»البته فیلم بیچاره خودش اصلاً چنین ادعایی ندارد و این ما هستیم که برای باد کردنش راه بهتری بلد نیستیم. منطق فیلمفارسی وار فیلم هم کمک می کند که اورنج در تمام مدت اجرای این مراسم خشونت بار (و پیش از آن، داد و فریادهای وایت، ادی وپینک) بیهوش بماند و چیزی از «جهان متن» نفهمد تا «ناگهان» جان بگیرد و همه گلوله هایش را در شکم بلوند خالی کند. نکند اصلاً گلوله خوردن و مردن اورنج هم بخشی از نقشه پلیس بوده است؟، راستی دقیقه شصتم فیلم می فهمیم که اورنج مامور پلیس است، بنابراین باقی تاویل های پیچیده و عمیق را به خودتان واگذار می کنم و برمی گردم سر میز.



چهار

وقتی نخل طلا را به داستان عامه پسند دادند و تارانتینو در مصاحبه اش گفت که جایزه حق قرمز کیشلوفسکی بوده و ملت چیزی از سینما نمی فهمند، همه گمان کردند که دارد شکسته نفسی می کند. البته فیلم تارانتینو با فاصله یی واضح از کار اولش، شکل تازه یی از روایت را پیشنهاد می کند و خودش هم یکی از نمونه های نیمه موفقش را به اجرا می گذارد. نام وینسنت وگا (مایکل مدسن در سگدانی) این بار نصیب جان تراولتا (در بهترین نقش و بهترین بازی عمرش) می شود و فیلم را با شروعی بسیار خوب به راه می اندازد. با داستان جولز و وینسنت اوج می گیرد، در فاصله داستان وینسنت و میا به تدریج ضعیف می شود، در فلش بک بوچ قبل از مسابقه بوکس جانی دوباره می یابد، با داستان بوچ و فابیان دوباره افت می کند، با اتصال ماجرای بوچ به رئیس و راه یافتن به آن دخمه دوباره به فرمول goremovie باز می گردد، با قضیه پاک کردن اتومبیل و ورود وینسنت (هاروی کایتل) سکندری می خورد و سرانجام با یک پایان بندی جذاب از مهلکه می گریزد. در این مسیر پرفراز و نشیب، دیالوگ ها گاه به کمک می آیند و گاه علیه مسیر صحنه پیش می روند. صحنه وینسنت و میا را مثال می زنم؛ همین که شما وارد رستورانی می شوید که پیشخدمت هایش شبیه مریلین مونرو یا جین منسفیلد باشند و یک نفر هم پیدا شود و ادای الویس پریسلی را دربیاورد، برای جذابیت فضاسازی کافی نیست. بیشتر فیلم های تارانتینو در صحنه هایی طولانی جریان دارند و مجبورند از طریق دیالوگ های فراوان، فقدان عمق و پیوند دقیق میان اجزایشان را لاپوشانی کنند. اینجاست که سروکله «گدار دهه شصت» پیدا می شود و به خصوص نزد کسانی که گدار را نمی شناسند، اعتبار بیشتری برای تارانتینو به وجود نمی آورد. شاید میزانسن های مقطعی و تخت، تنها دستاوردی باشد که در چند صحنه از داستان عامه پسند، حضور گدار را یادآوری می کند (و راستش، می تواند از هر جای دیگر هم آمده باشد) وگرنه اهمیت و اعتبار فیلم نه به واسطه تاثیرپذیری، که براساس قابلیت های روایی و ریزه کاری هایی است که به خصوص در شخصیت جولز (سموئل ال جکسن) و وینسنت به چشم می خورد. در حقیقت، گرایش پست مدرن تارانتینو جایی که به سمت جدی گرفتن و پیگیری موقعیت های نمایشی می رود، فیلمساز را چندپله از بیشتر هم قطاران امریکایی اش پیش می اندازد. ولی جایی که بیش از پیش از زباله های ویدئوکلوپی که در آن کار می کرده آویزان می شود، کسل کننده و مایه ناامیدی است. چون نمونه های گروه دوم زیادند، از گروه اول مثال می زنم؛ فصل تکرار نقش مایه انجیل خوانی و بحث پایانی در رستوران، با مکث فوق العاده بر بازی ها و روابط و انگیزه ها، به اندازه کافی اقناع کننده هست. یا نحوه کشته شدن وینسنت به دست بوچ، یا برش فلش بک کودکی بوچ به آغاز مسابقه بوکس. اساساً منطق حذف در فیلم های تارانتینو غالباً کارکرد درستی دارد (و ای کاش شامل برخی صحنه های موجود هم می شد،)و به همین دلیل است که مکث های بی دلیلش (مثل فصل مربوط به مشکل اعتیاد میا، یا از آن بدتر، بازگشت بوچ و نجات رئیس) تا این حد به چشم می آید. داستان عامه پسند به جریانی پروبال داد که خود فیلمساز هرگز نتوانست نمونه یی کامل از آن به دست دهد. (هرچند پیش از آن، نردبان جیکوب ساخته آدریان لاین به دلیل فروش بسیارکم، اصلاً دیده نشد و بدعت هایش به چشم نیامد) محض یادآوری، پیش از باران نخستین ساخته میلکو مانچفسکی در همان سالی که داستان عامه پسند به بازار آمد، با پرداختی به مراتب دقیق، تصاویری به مراتب زیباتر، همین شگردهای روایی را با رویکردی هوشمندانه تر به کار گرفت. اما به این دلیل که امریکایی نبود و شخصیت هایش گنگستر نبودند و به مقدار لازم فحش نمی دادند، کمتر مورد توجه واقع شدند. به همین دلیل است که تیم آریاگا / ایناریتو به واسطه نظم و جهان بینی دقیق و درک درستش از قابلیت های روایی، به راحتی موج تارانتینو / راجر آواری / رابرت رودریگس را که دو سال هم به طول نمی انجامد، فرومی نشاند و باز به این علت است که فیلم های متوسطی چون ال ماریاچی یا دسپرادو امروز به عنوان کارتون هایی پرجاذبه از تام و جری عقب می مانند و باز به این خاطر است که کشتن زویی ساخته راجر آواری تاپایان به دشواری قابل تحمل است. با همه این دلایل، می توانیم همراه جولز ووینسنت از «رستوران متن» بیرون برویم، یا مثل دارودسته سگدانی سرمیز و درباره مدونا و چارلز برانسن و انعام دادن به پیشخدمت ها در رستوران های امریکا به «تاویل» بپردازیم؟



پنج

یکی از ده ها بحث های بی سروته سگدانی توی ماشین ادی اتفاق می افتد؛ جایی که او و اورنج و پینک و وایت دارند درباره سریال های بی سروتهی که دیده اند، جفنگ تحویل هم می دهند. ادی می گوید توی فلان سریال پم گریر بازی می کرد و اورنج در جوابش می گوید که اشتباه می کند. پم گریر یکی از همان دخترهای جوان سریال های درجه هشت امریکایی است که تارانتینو او را از زیر خاک در می آورد و نقش اصلی جکی براون را نصیبش می کند. با این فیلم، تارانتینو نیامده سقوط می کند، یعنی بی تظاهر و پرده پوشی به همان سیستم بازیافت برمی گردد که از آن برخاسته بود. فصل تک گویی مفصل سموئل ال جکسن درباره اسلحه های جورواجور، تغییر رویه فیلمساز را به سطح مضحکی از ریاکاری می رساند. تارانتینو در این صحنه دارد از خشونت فیلم های هنگ کنگی حرف می زند، در حالی که خودش بیش از هر فیلمساز دیگری به این فیلم ها کمک کرده است. (و اصولاً بحث تاثیرپذیری تارانتینو از سینمای رزمی نسل پیشین فیلمسازان شرق آسیا و تاثیرگذاری اش بر نسل جدید سینمای کره، می تواند موضوع یک مقاله مضحک و مشتری جمع کن دیگر باشد.) فیلم که پیش می رود، متوجه می شویم وجود همین نشانه های پایان ناپذیر پسمانده های فرهنگی تا چه حد بر تصور ما از فیلم های تارانتینو تاثیر گذاشته است. شکل سوءاستفاده او در جکی براون از الگوی سریال های پیش پاافتاده دهه 1970و نحوه داستان گویی عقب مانده اش و همچنین استراتژی ارتجاعی اش در نمایش کلیشه های بارها دیده شده (که این بار، حتی زحمت دستکاری آنها را هم به خود نمی دهد)، نشان می دهد منتقدان گدارنشناس با دادن آدرس موج نو چطور علاقه مندان تارانتینو را به دنبال نخودسیاه فرستاده اند. مهماندار فقیری که دلیل فقرش اصلاً معلوم نیست، با پلیس همکاری می کند و طی یک موقعیت ناشیانه که نه ابزورد است و نه هوشمندانه، رفقای خلافکارش را تحویل قانون می دهد. خیلی تازه بود نه؟، نمونه اش را تا حالا اصلاً جایی نشنیده بودید، از این بدتر، بازی های از سرناچاری اش با زمان است؛ چیزی که اگر انجام هم نمی شد، تاثیری در مسیر روایت و سرنوشت فیلم نداشت. خطی که جکی براون را به فیلم مفتضح دو قسمتی بیل رو بکش پیوند می دهد، می تواند قفسه فیلم های سریالی یک ویدئو کلوپ را به قفسه فیلم های رزمی وصل کند. این دفعه نوبت اوما تورمن است که لباس بروس لی را بپوشد و به هنرنمایی بپردازد. باورش دشوار نیست که این بار هم مجبوریم با ژست های اغراق شده سینمای رزمی در قالبی امریکایی سروکله بزنیم و تمهیدهای بسیار قدیمی و غیرمنطقی ژانر را با تکنیکی - احتمالاً- بهتر تماشا کنیم. تا در نخستین صحنه فیلم زن های داستان حسابی همدیگر را له و لورده کنند (و آدم به روح روانکاوان مدرن بابت نظریه جایگزینی لیبیدوی موجه و متعارف «خشونت» به جای برهنگی درود بفرستد،)، می توانیم نبرد خنجر و ماهی تابه را با لذت مشاهده کنیم. همین طور صحنه ورود دختربچه و غلیان میزان جوانمردی(؟،) که دو زن تصمیم می گیرند برای رعایت سن و سال کودک از ایجاد هیجان بیشتر صرف نظر کنند. این بار کاملاً پیداست که فیلمنامه دقیقی هم در کار نیست و به همین دلیل، مجبوریم دو «جلد» از این رمان بازاری را تحمل کنیم. به ویژه که به دلیل «شکست زمان» (به معنای شکست فیلمساز در بازی با زمان،)، پیرنگ فیلم به طور کامل در قسمت اول لو رفته و دیگر حتی چیزی هم برای پیگیری باقی نمانده است. همین که حضور بچه باعث می شود تا دشمنان خونی طی دو ثانیه همدیگر را به قهوه دعوت کنند، به اندازه کافی آموزنده هست و نظریه های فیلمنامه نویسی را از منطقی بودن خود شرمنده می کند. پیشتر در یادداشتی کوتاه درباره بیل رو بکش، توضیح داده ام که فیلم از چه دنیایی می آید و چه چیزی را دنبال می کند و احتمالاً چه تماشاگرانی دارد. بنابراین لزومی به تکرار آن نمی بینم. تنها این جمله را اضافه کنم که در دنیای جعلی و باورناپذیر تارانتینو، ترکیب قهرمانان «عاقل و منطقی» با ضدقهرمانان «بی رحم و بی مروت» مثل ترکیب حرکات بروس لی با دیالوگ های راندلف اسکات، نوشته یی از تی. اس. الیوت زیرعکس تراپتریک (که قرار بود به دلیل شباهتش با هنرپیشه اصلی فیلمی از راس مه یر، در ضد مرگ بازی کند) و بالاخره کارتون تام و جری با گفتار متنی برگرفته از عهد عتیق، نچسب و جعلی و مضحک به نظر می آید. ضمن آنکه خیلی از دوستداران تارانتینو در بیل رو بکش رونویسی دقیق تکه هایی از میمون مست جکی چان را هم (با «کلاس» در خور یک پدیده که فراموش کردن ریشه هایش به پدیده ماندنش کمک بیشتری می کند) تماشا می کنند وسعی می کنند به علایق شان جلوه بیشتری بدهند. البته تا زمانی که این ترکیب ها را جدی نگرفته ایم، سرگرمی های نفرت انگیزی بیش نیستند، اما وقتی به نام «اثر هنری» پا به عرصه بگذارند... اجازه بدهید برگردم سرمیز.



شش

یکی از بهترین نماهایی که از تارانتینو دیده ام، نمای عنوان بندی چهار اتاق بوده، همان تکه یی که مستخدم هتل از داخل لباس یکی از اعضای band a part بیرون می آید و تکه های انیمیشن بعدی... و خود فیلم؟ یکی از بد ترین مهملاتی که ممکن است به شکل فیلم عرضه شود، به اضافه بد ترین بازی هایی که ممکن است در یک فیلم ببینیم. گروه مضمحل فیلم به سرپرستی نمایان تیم راث (که به نظر می رسد کسی به او گفته تمام اداهای دوران کودکی اش را یک جا در این فیلم نمایش دهد) و سرپرستی پنهان تارانتینو، انواع ابتذال و عقب ماندگی در زمینه فرم راکه امکان دارد طی یک عمر فعالیت حرفه یی یک زباله ساز بالفطره به تدریج ظاهر شود، در این فیلم به تمامی جمع کرده است. یک ستایش تمام عیار از راس مه یر و تقریباً تمامی سازندگان -movie z (که قرار است به دلیل حضور در فرهنگ امریکایی جای انواع دیگر فیلم را بگیرند). تقریباً بعد از دهمین شوخی بی مزه و چهارمین ایده در نیامده و ملال آور متوجه می شویم که فیلم قرار بوده کمدی هم باشد. با هر جمله - مثلاً- تاثیرگذاری که در اتاق دوم گفته می شود، به سبک میان پرده های سبک تلویزیونی، یک صدای ترومپت نیز به گوش می رسد تا بیننده متوجه شود با چه استعداد شگرفی طرف است. ابتذال و آشفتگی فیلم در حدی است که فیلم های اپیزودیک مبتذل سه دهه پیش از قبیل چهار درس آسان عشق هم در مقابل این فیلم به نظر همشهری کین می رسند، در اپیزود سوم که رسماً چیزی در مایه های یک قسمت از سریال های «جیم» تلویزیون خودمان است، پیشخدمت هتل وظیفه دارد مراقب دو بچه خانواده یی باشد که پدر و مادرشان به مهمانی رفته اند (چه ساختارشکنی گنده یی، چه نوآوری عمده یی،) و بالاخره طبق معمول سروکله خود تارانتینو هم پیدا می شود تا مثل نقش های مضحک دیگرش در فیلم های خود و دیگران (مثل فیلم با من باش که اواخر فیلم در یک مهمانی ظاهر می شود و یک سری از همان جفنگ های همیشگی درباره ماوریک و تاپ گان تحویل می دهد)، درباره تاثیر جری لوئیس حرف هایی بزند که طبعاً تمامش اشتباه است. یک جمله هم هست که به گمانم ده دفعه تکرارش می کند؛ «کی این چوب پنبه صاب مرده رو از روی این بطری ورداشته؟» (چه سبک دلپذیری، چه دیالوگ بی نظیری،) یکی از دروغ های متظاهرانه یی که تارانتینو درباره سینما می گوید، اینجا هم مصداق دارد. نقشی که او بازی می کند (مرد هالیوودی) درباره دوره فیلم های عامه پسند پیش از به وجود آمدن ویدیو و تلویزیون و ماهواره حرف می زند. اما کیست که نداند پدیده یی مثل تارانتینو خود محصول تلویزیون و کلیپ و سرگرمی های عامه پسند است. مهم ترین سرقفلی فیلم های تارانتینو، (در فیلم های دیگر به اینها می گویند موتیف)، کسی است که هوار می کشد و ناسزا می گوید و کافه را به هم می ریزد. ضعف کارگردانی خودنمایانه و فشار بی حد و حصرش بر دیالوگ های پرت، با نگاه های آزاردهنده بازیگران توی لنز، مقدمه جالبی برای ساختن زباله یی تمام عیار چون ضدمرگ است. شاید سال ها بعد، در پانتئون فیلمسازان امریکایی، شبیه آنچه اندرو ساریس در 1968 برای کلاسیک ها به وجود آورد، نام تارانتینو زیر عنوان«کم قدر تر از آنچه به نظر می آیند» جای دنجی برای خود بیابد. تا آن زمان، حتماً منتقدانی هستند که با مقالاتی تحت عنوان «هرمنوتیک دستشویی» در آثار تارانتینو، مخاطبان خود را به وجد آورند. شوخی نمی کنم. مهم ترین مولفه مشترک در فیلم های او «دستشویی» است. راجر آواری هنگام دریافت اسکار فیلمنامه برای داستان عامه پسند به جمله مشهور آماندا پلامر در این فیلم بسنده کرد؛ «می خوام برم دستشویی،» خود تارانتینو در چهار اتاق دیالوگی دارد با این مضمون که «حرف زدن من مث چرخیدن دور دنیا می مونه... خیلی دور می زنم ولی ارزششو داره...» ومی شود مطمئن بود که در جمله اول، فقط پنجاه درصد حقیقت را گفته است.


سعید عقیقی / روزنامه اعتماد / مورخه 24 مردادماه 1387
پاسخ
#8
جوابیه ی امیر قادری به سعید عقیقی

هرچند که استاد نیازی به تعریف ما ندارد....

سینمای ما - امیر قادری: 1- احساس می‌کنم درباره مقاله اخیر آقای سعید عقیقی در رد و نقد کوئنتین تارانتینو و سینمایش و شارحان و دوستداران و هواداران‌اش، باید چیزی بنویسم. نه به این دلیل که تارانتینو و شارحان و طرفداران‌‌اش، احتیاج به دفاع در مقابل چنین مقاله‌ای دارند. بیش‌تر به این خاطر که این نوع نوشتن، این نوع نگاه به دنیا و فیلم‌ها، به نظرم یک جور آفت است که سال‌هاست فضای روشنفکری ایران را تهدید کرده است. جای چیزها را عوض کرده است. قیافه‌ای حق به جانب گرفته و «کم‌سوادی» را به جای «سواد»، «سطحی‌نگری» را عوض «عمق و درک» و «هجو» را در پوشش «جدیت» عرضه کرده است.
2- سعید عقیقی ادعا می‌کند که دوستداران این پدیده مجبورند در قامت هوادار ظاهر شوند تا منتقد. و این که ساده کردن یک پدیده، لازمه اثرگذاری است. اتفاقا این خود عقیقی است که مجبور شده بحث را به سطح بیاورد، معمولی و پیش پا افتاده‌اش کند، تا خودش هم بتواند در آن شرکت کند. پس دلایلی که از زبان به قول خودش هواداران تارانتینو در دفاع از این «پدیده» می‌آورد، چهار تا دلیل سطحی است، از آن‌ها که احتمالا همین منتقدهای منطقی و تحلیل‌گر! احتیاج دارند تا بتواند اهمیت یک فیلم یا فیلمساز را به مخاطب‌های‌شان منتقل کنند. از جمله: «پراندن واژه‌های چون پست مدرنیسم...»، و این که آن چه تارانتینو به آن ارجاع داده «از معده فیلمسازان آشغال‌ساز دیگر درآمده» و این که خط داستانی فیلم‌های استاد «تازه» نیست، و این که خشونت فیلم‌های تارانتینو، «بازتاب همان خشونتی است که توسط رسانه‌‌ها جریان دارد.»
3- پس منتقد افشاگر ما برای این که بتواند بحث کند و در این بحث پیروز شود، دلایلی از سوی هواداران تارانتینو می‌آورد و بعد ردشان می‌کند، دلایلی که اصلا دلایل اصلی علاقه ما به استاد و آثارش محسوب نمی‌شوند. یعنی ما مثلا پالپ فیکشن را دوست داریم، به این خاطر که شکست روایی دارد؟ یا ارجاع‌های مختلفی به متون هنری یا غیر هنری دیگر دارد؟ یا داستان‌اش «تازه» است؟ یا بحث‌های اجتماعی معمولی، مثلا خشونت حاکم بر رسانه‌‌ها را بازتاب می‌دهد؟ یا می‌شود واژه پست مدرنیستم را درباره‌اش به کار برد؟ این‌ها همان چیزهایی است که به نظر آقای عقیقی ارزش آمده و در مرحله بعد، نوشته که در مورد تارانتینو، مصداق و کاربرد درستی ندارند. ما که تارانتینو را به چنین دلایلی دوست نداشته‌ایم که حالا نگران رد شدن‌شان باشیم. نقد اجتماعی رسانه‌‌ها و تازگی داستان و ارجاعات بینامتنی و شکست‌های روایتی و ایده‌های پست مدرنیستی را که در آثار فیلمسازهای بد یا متوسط هم می‌شود پیدا کرد. یعنی مثلا اگر منابع ارجاع و استناد تارانتینو از نظر عقیقی، آثار هنری باارزش‌تر بودند یا بازتاب خشونت در رسانه‌ها، در فیلم‌هایش به شکل بهتری نمود می‌یافت یا داستان‌های فیلم‌هایش دست اول بودند یا شکست‌های روایتی او در طول این سال‌ها کهنه و تکراری نمی‌شدند، آن وقت تارانتینو فیلمساز خیلی مهمی بود؟ عقیقی می‌خواهد ثابت کند که تارانتینو تحت تاثیر گدار نیست یا برعکس آن چه موافقان آثار فیلمساز می‌گویند نتوانسته ارجاع درست و درمانی از آثار استاد در فیلم‌هایش بدهد. یعنی اگر ارجاع درست داده بود، آن وقت می‌شد فیلمساز خوب؟ این همان بحثی است که به نظرم به سطح آورده می‌شود، هم قد منتقد مخالف می‌شود، تا بشود درش شرکت کرد و دلیل آورد. این همان سطحیت‌ای است که گفتم به نظرم جانشین سواد شده است. عقیقی به عنوان نویسنده مقاله عکس خودش را می‌اندازد روی آن چه که قبول‌اش ندارد و با این تصویر موهوم می‌جنگد. و باز درست به خاطر همین درک سطحی است که تفاوت کلاس بین فیلم‌های روبرتو رودریگوئز (که البته سین سیتی‌اش را خیلی دوست دارم) با تارانتینوی بزرگ را متوجه نمی‌شود و وسط مقاله، طعنه‌ای هم به رودریگوئز می‌زند. چرا؟ چون در این فضا تفاوت‌ها قابل تشخیص نیست. چون آن چه در تارانتینو دیده، در آثار رودریگوئز هم وجود دارد، پس می‌تواند خیلی راحت کنار هم بنشاندشان. تازه بعد از این است که ادعاهای آقای منتقد شروع می‌شود که: «آيا فیلم نکته باریک‌تر از مویی دارد که متوجه‌اش نشده باشیم؟» و این که رمز گشایی جهان متن: «وقتی هیچ رمزی وجود نداشته باشد، لذت بیش‌تری دارد.» حرف ما این است که بله، نکته باریک‌تر از مو وجود دارد، و درست یا غلط بارها درباره‌شان نوشته‌ایم و بالاخره می‌نویسد که: «پیش از باران میلکو مانچفسکی [در مقایسه با پالپ فیکشن]به این دلیل دیده نشد که فیلم آمریکایی نبود و گنگسترهایش به همدیگر فحش نمی‌دادند.» یک بار دیگر جمله آخر را بخوانید. ادبیات و نوع استدلال‌اش برای‌تان آشنا نیست؟ این همان لحظه‌ای است که تفاوت بین روشنفکر ما و انواع و اقسام افراط گرایان دیگر، به باریکی یک مو می‌رسد. استدلال یکی است. لباس‌اش عوض شده است.
4- محض اطلاع اما خدمت‌تان عرض کنم تارانتینو و سینمایش را دوست داریم، عاشق‌اش هستیم، نه به خاطر پست مدرن بودن و شکست روایی داشتن و ارجاعات بینامتنی و تاویل‌ها و تازگی داستان‌هایش؛ بلکه به این خاطر که لحن درستی از زمانه و روزگار ما را به دست می‌دهد. به خاطر درک پیچیده‌اش از آن چه روح زمان به نظر می‌رسد، به خاطر این که لحظه حقیقت را در ترکیب پیچیده‌ای از واقعیت جاری و آن چه رسانه‌ها تولید می‌کنند، خشونت و طنز، اسطوره و زندگی روزمره، ایمان و گیج و محوی می‌بیند که این روزها دچارش هستیم. این که درک درستی از زندگی در زمانه خودش دارد. و این که «دستشویی» را از باقی اتاق‌های خانه جدا نمی‌کند و حتی به دقت نشان‌اش می‌‌دهد. به خاطر روزآمد کردن ایده اصلی فیلم‌های گنگستری در «سگ‌های انباری»، که ایده اعتماد و خیانت میان دو گروه پلیس و دزد را به سطح متعالی درباره اعتراف مسیحی و در عین حال یک پوچی دهشتناک می‌کشاند. به خاطر درک محشرش از روزگار نو در بیل را بکش‌ها، که چه قدر فرود آمدن از ساحت اسطوره به زندگی روزمره دشوار است، و چه انرژی آزاد می‌کند، انرژی به قدر کشتن بیل. به خاطر درک و طرح درست امکان رستگاری در زندگی شهری معمولی، در «لحظه»‌ای که اتفاق می‌افتد و طرحی که از «برادر بزرگ» و شکل پیچیده کنار آمدن با آن در همه فیلم‌هایش می‌دهد: از مارسلوس والاس تا بیل. این ستون دارد تمام می‌شود و حرف‌ها مانده است... اما این را هم بگویم که باز مثل اشکال دیگر این مدل نوشتن و اظهار فضل، نویسنده به کلی از درک «ظاهر» ناتوان مانده است. از اشاره به «سلیقه»‌ای که قرار نیست در پناه آن چه به نام «باطن»، بر آن ارزش نهاده می‌شود، پنهان بماند. از تن صدای دیوید کارادین به نقش بیل، از ترانه شیواری روی عنوان‌بندی آخر قسمت دوم بیل را بکش، از کاناپه گرد خانه بیل و نور بنفش بوفه اتاق‌اش، از ریتم و شکل حرکت دست‌های کارادین موقع ساندویچ درست کردن برای بچه، یا وقتی قبل از مرگ، دست‌اش را روی صورت‌اش می‌کشد و با غرور از زنی که دوست‌اش دارد و در عین حال او را کشته می‌پرسد چطور به نظر می‌آم؟ و زن جواب می‌دهد: دیگه آماده شدی. و شکل افتادن‌اش برای مردن. و این اولین بار نیست که این نوع نگاه فاضل مابانه، «ظاهر» را قربانی می‌کند، چون درباره باطن نادیدنی می‌شود سطحی حرف زد، اما درک اهمیت ظاهر، و تفاوت نهادن میان ظاهر خوب و بد کار آسانی نیست. در رو ندارد. آقای عقیقی، سکانس اول سگ‌های انباری را دوست داریم، نه به تصور شما، فقط به این خاطر که حرف زدن چند مرد دور یک میز در یک نمای طولانی است. (می‌بینید؟ باز هم ایده دیده شده، نه ظاهر اجرا) بلکه به خاطر صدای مردها، صورت‌های‌شان، حرکات دست و بدن‌شان و استیو بوشمی‌شان. همه حرف‌ها مانده و ته ستون است. پس مجبور شدم همه مثال‌ها را فقط از یک سکانس فیلم‌هایش بزنم. از سکانس ماقبل آخر جلد دوم بیل را بکش. 5- کار آقای عقیقی در نوشتن این ستون و تعیین سطح بحث درباره تارانتینو و بعد هم به خود جواب دادن، آدم را یاد آن لطیفه می‌اندازد که: «یارو پارچه‌ای برد پیش خیاط و گفت: بگیر بدوز، فقط حواس‌ات باشد آستین‌هایش کوتاه نشود... یقه‌اش هم کج و کوله نشود... جادکمه‌‌هایش هم بد از آب درنیاید... سرشانه‌هایش هم قالب تن‌ام باشد... اصلا بده ببینم بابا، لازم نکرده بدوزیش.» این طوری شد که مرد خیاط سال‌های سال به کارش ادامه داد و این رفیق ما بود که بی لباس ماند.

دوشنبه,28 مرداد 1387 - 64712

من خودم به شخصه با نقدای سعید عقیقی ارتباط نمیکنم.وقتی کسی مثل فراستی نقد تند و تیز میکنه کارش نقد کردنه و ایرادی بهش نیست ولی آقای عقیقی هم منتقده هم فیلمنامه نویس و هم تدوینگر...پس کسی که خودش فیلمنامه نویسه این جور نقد نوشتنش چندان خوشایند نیست...هر چند که آقای عقیقی نه تنها با استاد تارانتینو بلکه با طرفدارانش هم جالب برخورد نکرده و به قول امیر نادری خیلی بحث رو به سطح آورده و مواردی که مطرح کرده به سادگی نگاه ایشون به سینمای پست مدرن برمیگرده...قضاوت با شما
نوشتن، نتیجه خوندن و دیدنه پس تا میتونیم بخونیم و ببینیم.
پاسخ
#9
سگ های انباری (سگ های سگدونی)
سال تولید: 1992
امتیاز imdb: 8.4 Rotten Tomatoes:91%

این فیلم اولین تجربه کارگردانی تارانتینو بوده و به همین خاطر تا جایی که تونسته فیلم رو کم هزینه نوشته و ساخته... طبق حرفی که خودش گفته ساخت این فیلم رو مدیون مونت هلمن بوده و یه جایی گفته بود که من قبل از اکران reservoir dogs در کَن یک کارگر ویدئو کلوپی ساده بودم و بعد از اکران این فیلم تازه شدم کارگردان.

اما این فیلم تارانتینو شیوه شخصیت پردازی جدیدی داره. به این صورت که ما اولِ فیلم یه سری چرندیات می شنویم که البته بعد از بازبینی فیلم می فهمیم این دیالوگ ها کاربرد فراوانی برای شناخت شخصیت ها داشته. بعد از پایان این سکانس، تارانتینو شخصیت های فیلمش رو در موقعیت های مختلفی قرار میده و واکنش اونا را نسبت به رخدادهای موجود مورد بررسی قرار میده و بعد از مدتی نحوه آشنایی شخصیت ها با جو و پسرش ادی رو می بینیم که اینجا شخصیت ها کامل تر میشن و تحلیل رفتار شخصیت ها برای ما واضح تر و ساده تر میشه. اما رنگهای منتسب به شخصیت های فیلم بی دلیل انتخاب نشدند. در اینجا میخوام شخصیت ها رو به تفکیک رنگهاشون مورد بررسی قرار بدم:

1- آقای سفید: رنگ سفید مخالف رنگ سیاه و نماد صلح و پاکی است و همونطور که در فیلم می بینیم آقای سفید شاکی تر از بقیه افراد نسبت به رفتار بلوند در محل دزدی است (بلوندی که در روز دزدی چند نفر را بی گناه می کشد) و یا اینکه نسبت به آقای نارنجی حس پاکی و درستکاری داره تا جایی که در مقابل رئیس خود مقاومت میکنه و صحنه Mexican Stand Off آخر فیلم رو ایجاد میکنه.

2- آقای نارنجی: رنگ نارنجی ترکیب دو رنگ گرم قرمز و زرد است. رنگ زرد رنگ اخطار و رنگ قرمز رنگ شور و هیجان و خون. در این فیلم تارانتینو با انتخاب رنگ نارنجی برای پلیس مخفی گروه، که سراسر فیلم غرق در خون است، شاید خواسته با نماد به تماشاگر نشون بده که احتمال پلیس بودن این فرد بیشتره؛ البته میتونست از رنگ زرد استفاده کنه که همونطور که توی فیلم هم گفته میشه رنگ زرد معنی و مفهوم بدی در فرهنگ اونا داره.

3- آقای صورتی: رنگ صورتی به تنهایی رنگی زنانه است که با شخصیت آقای صورتی در تناقضه همونطور که آقای صورتی در سکانس ابتدایی فیلم حاضر به دادن انعام به گارسون زن نیست و در این سكانس زنانگی رو تحقیر و به خاطر اصولش نمیتونه نقش اجتماعی زن را درك كنه. و همچنین با یک نماد دیگه در صحنه فرار از دست پلیس، ماشین یک زن رو به سرقت می بره... اما اگه رنگ صورتی رو هم ترکیب دو رنگ اصلی قرمز و سفید بدونیم این بار بسیار نزدیک به شخصیت آقای صورتی می شویم رنگ قرمز ( رنگ هیجان و شور و خشونت و اعتماد به نفس ) و سفید که نقش کمرنگ کننده قرمز را بازی می کند. یعنی آقای صورتی فردی است دارای شور، هیجان، خشونت و اعتماد به نفس نسبی (نه زیاد) همونطور که تو فیلم چندین بار میگه من حرفه ای هستم! و یا با دیدن خشونت بیش از حد بلوند (بریدن گوش پلیس) چندشش میشه ولی با دیدن حال آقای نارنجی خیلی نگران نیست. و یا با ورودش به انباری هیجانی بالایی داره و سر و صدا میکنه.

4- آقای بلوند: برای این رنگ روانشناسی خاصی پیدا نکردم. تنها در علم رنگ شناسی و گرافیک این رنگ ترکیبی است از رنگ زرد، سیاه، قرمز و آبی و آقای بلوند شخصیت عجیبی داره یه آدم با معرفتِ روانی و خشن ... از رنگ زرد اخطار رو می پذیریم که این آدم خطرناکیه(روانیه)، از قرمز خشونت رو که در فیلم با کشت و کشتار این رو نشون میده و رنگ آبی با معرفت بودنش رو نشون میده وقتی رنگ مشکی در کنار رنگ دیگری قرار میگیره، تاثیر اون رنگ رو تقویت کرده و خصلت اون رنگ رو مورد تاکید و اهمیت قرار میده (درست برعکس سفید)

قهوه ای و آبی هم چندان در فیلم حضور ندارند که بخوایم شخصیت اونا رو بشناسیم

یه نکته اینجا در جواب به تحلیل آقای عقیقی که گفته: "صحنه کشتی گرفتن بلوند با ادی؟ راستی مگر قرار نبود اینها همدیگر را نشناسند و اسم همدیگر را ندانند؟ دکوپاژ بسیار ابتدایی و عقب افتاده این صحنه را چطور توجیه کنیم ؟چرا ناراحت می شوید؟ دارم سعی می کنم «جهان متن» را «رمزگشایی» کنم، این کار به ویژه وقتی هیچ رمزی در کار نباشد، لذت بیشتری دارد. " ... واقعاً شگفت آوره که ایشون چنین حرفی رو تو نقدش نوشته. گمونم که ایشون فیلم رو پاراگرافی دیدن، همونطور که تو فلش بک ها می بینیم جو و ادی گروه رو میشناسن و با اونا از قبل رابطه داشتن و صحنه کشتی گرفتن ادی و بلوند نشان از رابطه صمیمی و دوستانه (در اصطلاح فیلم های ایرانی رفیق) اونا داره. کما اینکه پس از مرگ بلوند، ادی به شدت عصبی میشه و اون پلیس رو به کشتن میده. در این فیلم قراره 6 مرد رنگی همدیگه رو نشناسن و به همین دلیل واسه خودشون اسم مستعار دارن.
پاسخ
آگهی
#10
در فیلم سگدونی میبینیم که تعدادی از اعضای گروه علاقه خاصی به ترانه های رادیویی "ک.بیلی" دارند که مضمون ترانه هاش بیشتر خشونت و مسائل جنسی هست که در واقع بازتاب اون رو در افراد گروه میبینیم. ادی هوشگله و آقای بلوند که از طرفداران پروپاقرص این برنامه هستند بیش از بقیه افراد گروه دست به خشونت میزنند و ابایی هم ندارند. شاید تارانتینو داره به خشونتی اشاره میکنه که از رسانه ها به افراد جامعه منتقل میشه و شاید هم به قول سعید عقیقی اینا تحلیلهای منتقدینه و تارانتینو اصلا همچین چیزی مد نطرش نیست!!

در اول فیلم میبینیم که تمام افراد گروه سر میز نشستند و درحال صحبت در مورد مسائل روزمره هستند.در این دیالوگ ها شخصیتها نه با ظاهر کلاسیک بلکه با شکلی جدید به بیننده معرفی میشند.
آقای صورتی رو میبینیم که در در حال مخالفت با انعام دادن به پیشخدمت هاست و تقریبا دلایلی منطقی برای حرفاش میاره،و در مقابل جو،ادی خوشگله و آقای سفید،آبی و بلوند کم نمیاره و در واقع جوابهای منطفی به اونا میده و حتی روی آقای نارنجی هم تاثیر میذاره که نشون میده آقای صورتی دارای یک شخصیت باهوش،با اعتماد به نفس و تاثیر گذار هست. خود تارانتینو هم در همان پلان در حال خندیدن به آدمهاییه که خودش خلقشون کرده..
در آخر فیلم میبینیم که ذکاوت صورتی به کمکش میاد و درحالی که ادی،جو و سفید اسحله هاشون رو به سمت هم گرفتند،صورتی به ادی شلیک میکنه تا احتمالا آخرین بازمونده رو از پا در بیاره و درواقع زن ستیز فرد گروه صاحب الماسهایی میشه که نماد زن هستند!

بعد از خارج شدن صورتی صدای شلیک گلوله میشنویم که بیننده رو به شک مینداره که آیا آقای صورتی کشته شده با نه! که یکی ار شاخصه های اصلی سینمای تارانتینوئه که قبلا بهش اشاره کردم.
نوشتن، نتیجه خوندن و دیدنه پس تا میتونیم بخونیم و ببینیم.
پاسخ
#11
برای لذت بردن از سینمای تارانتینو باید انسان با ذوقی باشیم،مطمئنا شخصیت های اتو کشیده و با تفکری کلاسیک،که کل سینما رو سه پرده ،دو نقطه عطف و گره گشایی می دانند،در مقابل این سینما واکنش منفی نشان می دهند،چون تصور می کنند که فیلمساز یا نویسنده هر آنچه آنها از سینما تصور می کنند را به بازی گرفته و رو دست بزرگی خورده اند،در صورتی که با کمی گسترش ذوق و سلیقه و گشاد کردن دایره ذوق و قریحه هنری ،می توانند از این سینمای ناب لذت ببرند.
ذات هنر ایستا نیست و مدام در حرکت است و عاقبت این گروه عقب ماندن از این قافله و مدیحه سرایی برای بازماندگانی که با پای پیاده از قافله هنر مدرن دور مانده اند،شبیه این موعظه کشیش برای کودکان است:
آنها اشتباه می کنند،تاریخ قضاوت میکند که ما مردمان بهتری بودیم،همیشه حق با گذشتگان است، و هر آنچه اینها می کنند از روی نادانی و ضعف است.

غافل از اینکه تاریخ سوار بر همان قافله و به همراه همان گذشتگان در حال دور شدن است .
و انها می مانند و کتب وعظ و مدیحه شان ،در حالی که نویسندگان همان کتب بهمراه قافله بر نادانی آنها سر تکان می دهند و می گویند:
بیایید ما با کاروان مانده ایم چون به گذشتگان خود بسنده نکردیم و گذشتگانمان هم همچنین.
اگر هنر نبود ، حقیقت انسان را می کشت.
پاسخ
#12
البته خیلی ها هم هستند که سینما رو به خاطر سینما دوست دارند و از کلاسیک تا مدرن و پست مدرن با همه فیلمها ارتباط برقرار میکنند،ازشون لذت میبرند و تقریبا میفهمنشون.نمونش خود من که از دلیجان و جادوگر شهر آز تا راننده تاکسی و زندگی پای،با همشون ارتباط برقرار کردم و این طور نیست که چون سینمای تارانتینو رو کمابیش دوست دارم از بیلی وایلدر و جان فورد و هیچکاک خوشم نمیاد. و یا چون سینمای تارکوفسکی و کوروساوا رو دوست دارم از برادران کوئن و دیوید لینچ بدم بیاد..ابدا اینطور نیست..من فعلا در مرحله ای هستم که دوست دارم تمام آثار سینمایی رو در هر ژانری و هر دوره ای تماشا کنم و سعی کنم که بفهممشون. سطح سواد خودم رو در حال حاضر در حدی نمیدونم که علاقه خاصی با سینمای خاصی داشته باشم.چه از نظر فلسفی،و چه از نظر جامعه شناختی و هنری...و دلیل اصلی که شروع کردم به ارائه نظراتم در این سایت اینه که از نظرات و اطلاعات شما دوستان استفاده کنم و سطح اطلاعات و سواد خودم رو بالا ببرم.
مرسی از همگی
نوشتن، نتیجه خوندن و دیدنه پس تا میتونیم بخونیم و ببینیم.
پاسخ
آگهی
#13
Reservoir dogs
تنها فیلمی بود که از تارانتینو کامل ندیده بودم، که دیشب نشستم دیدم و نظرم رو میدم.
فیلمی با فضای دیوانه کننده و خفه که شما را تا آخر فیلم میخکوب میکند، در اول ممکن است زیاد با شخصیت ها ارتباط برقرار نکنید ولی با فاجعه ای که در سرقت بانک رخ میده و واکنش این شخصیت ها نشان داده میشه، کاملا میشه با شخصیتشون ارتباط برقرار کرد، آقای وایت (سفید) مردی با سابقه درخشان در جرم و جنایت ولی در حین حال با محبت و تنها کسی که به آقای اورنج(نارنجی) اهمیت میده، و یا آقای (پینک) کسی که فقط به خودش اهمیت میده که همین اصول اخلاقیش در آخر فیلم به نفع او شد، آقای بلوند شخصیتی روانی ولی در حین حال کاملا آرام و خونسرد، یکی از نکات مثبت و قوی سینمای تارانتینو شخصیت پردازی فوق العاده اوست، که در هر فیلمش شما با شخصیت آن ها ارتباط برقرار میکنید و همینطور میشه به غافلگیری هم به عنوان نکات مثبت و قوی دیگر در سینمای تارانتینو اشاره کرد، در هر فیلمش با حذف شخصیت هاش همیشه بیننده هاش را به فکر فرو میبرد و آن ها را غافلگیر میکند، فیلم Resevoir dogs تنها فیلمی بود که دیده بودم درمورده دزدی بانک بود ولی هیچوقت دزدی بانک رو نشون نداد و اتفاق های حوالی دزدی را نشان داد، قطعا یه تجربه خاص و جدید بود.
پاسخ
#14
درود
خواهشا فیلمهای دیگه رو هم از تارانتینو مد نظر قرار بدید و فقط سگهای انباری رو بهش نپردازید،نکته ی دیگه اینکه باز هم خواهشا متنها رو از این حالت چرک نویس در بیارید و مفصلتر توضح بدید،یه کم جدی تر
در پایان اینکه دوستان سعی کنند مقالاتی هم از نوع سینمای پست مدرن قرار بدن ،
به امید حضور بیشتر
پاسخ
#15
ببخشید که این مطلب رو این جا میزارم.با توجه به این که تاپیک "گفت و گوی خودمانی" بسته شده، این تاپیک،مرتبط ترین تاپیک هست.
من فیلم sin city رو از لینکی که جناب "میثم حسنی" در صفحه ی قبل گذاشتند دانلود کردم.یعنی این لینک
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

وقتی فیلم رو نگاه می کردم، دیدم که یه سری از جاها زیرنویس نداره!
گفتم مشکل از زیرنویس هست و حدود 20 دقیقه از فیلم گذشته،فیلم رو متوقف کردم(!) و رفتم دنبال زیرنویس، ولی زیرنویس هایی که بود، نشان از این میداد که فیلمی که من دارم دوباره تدوین شده!!!!
نمیدونم منظورم رو خوب متوجه میشید یا نه اما با توجه به زیرنویس های دیگه، فهمیدم که این نسخه ی فیلمی که دارم، صحنه هایی از اون جابه جا شده! و به همین دلیل، زیرنویس های دیگه بهش نمیخوره!
برای اینکه متوجه منظورم بشید، زیرنویس نسخه ای که من نگاه کردم رو واستون میزارم(اگر فیلم رو دارید، با این زیرنویس امتحان کنید) :
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

این هم زیرنویس های دیگه ای که من روی فیلم امتحان کردم:
*شما قادر به دیدن لینک ها نیستید ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید*

از دوستانی که فیلم رو دیدند درخواست می کنم که به من بگن زیرنویس اول به فیلمشون میخوره یا خیر؟
اگر نمیخوره، لطفا لینکی که ازش فیلم رو دانلود کردند رو بهم بدند...
و در آخر باز هم باید بگم که خیلی تعجب کردم از این که یه فیلم دوباره تدوین شده و واسه دانلود گذاشته شده!!!
پاسخ
آگهی


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  بررسی سینماگران جهان shawshank 57 6,160 4-11-1392، 05:15 عصر
آخرین ارسال: ipinlnd
  اینگمار برگمان(سینمای مدرن و فیلمنامه ی مدرن) shawshank 11 4,295 8-7-1392، 11:01 عصر
آخرین ارسال: shawshank
  کوئنتین تارانتینو میثم 0 578 27-8-1391، 10:01 عصر
آخرین ارسال: میثم

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
در گوگل محبوب کنید :